چه کسی در این دوره زمانه آدم را برای خودش میخواهد؟!
جیبت که پر از پول باشد, عشق را داری! همه بتو احترام میگذارند! کرنش و تعظیمت میکنند و برای خوش خدمتی چیزی کم نمیگذارند!
توئی که با جیبِ خالی و پُزِ عالی عاشق میشوی, نشاشیدی شب درازست...
دو روز که در مخارجِ زندگی کم بیاوری هیچکس نگاهت هم نمیکند. عشقت هم برای تو پُشتک و واروُ نمیزند و بجای نوازش تحقیرت میکند! عمرِ عشقهای این دوره زمانه کوتاهست... مثلِ مانتو و کیف و کفش, همچون عوضت میکنند که خودت هاج و واج میمانی...از بس خری...خر که شاخ و دم ندارد! کسیکه فکر میکند کسی برای مهربانی و دلسوزی تره خرد میکند, خرست...هیچکس دلش برای تنهائیِ تو نمیسوزد! هر کسی هم که کمی تا قسمتی از مهربانی چیزی در ضمیرش باشد, توسطِ دیگران تغییر میکند و یاد میگیرد که: خواهی نشوی رسوا,همرنگِ جماعت شو...
تو دوباره تنها میمانی...با دیوار,پنجره,با خودت حرف میزنی,دشنام میدهی,بخودت دلداری میدهی,برایِ خودت نیمروُ و اُملت درست میکنی, وقتیکه چای را هورت هورت سر میکشی مرتّب با خودت کلنجار میروی! دست میبری لایِ موهایت و دوباره چندتائی مویِ سفید از کلّه ات کنده میشود! تو دیگر نوجوان نیستی...جوان هم نیستی...به نیمۀ راه رسیده ای! پشتِ سر خراب, روبرو سراب...
چهار تا پخمه هم پیدا میشوند و ترا دلداری میدهند! که دنیا برای همه همینست...سختی برای همه وجود دارد! و تو کلّه پوک میپذیری که, دنیا همینست...اگر جُز این باشد که دنیا نیست, بهشت میشد!
اما دوباره بخودت میائی! جلوی آینه داد میزنی: اینقدر کِرم نریزید,بگذارید آدم زندگیش را بکند! اما کِرمها جزئی لا ینفک از زندگی ما آدمها هستند! آنها حتّی پس از مردن دست از سرمان بر نمیدارند! در زندگی روحمان را میخورند و پس از مردن گوشتمان را!
یادِ شعرِ سهراب میفتی:( خوشا بحالِ گیاهان که عاشقِ نورند و دستِ منبسطِ نور همیشه بر شانۀ آنهاست)
شانه ات را نگاه میکنی...بجایِ موهایِ قشنگِ معشوقه ات, خاک از آن بلند میشود! مینشینی جلوی کانالهای ماهواره ای, شبکه های خبری مدام زر میزنند! فَشن شوها مرتّب زنهای باربی و خوشگل را با لباسهایِ حریر و ضخیم بنمایش در میاورند! شبکۀ اکشن مدام فیلمهای جنائی و بُکش بُکش نشان میدهد! یکی برای مسیح تبلیغ میکند, یکی برای تقی, یکی برای قلی...یکی هم چاهِ مستراح باز کُنِ برقی تبلیغ میکند! گیج میشوی...زیر سیگارت پر شده از ته سیگار, معده ات در حالِ انفجارست و درد میگیرد...از مقابلِ تلویزیون بلند میشوی, طول و عرضِ اتاقها را راه میروی,فکر میکنی...گریه ات نمی گیرد اما بغض گلویت را فشار میدهد! انگار از هر اتاق کسی ترا میپاید! نگاهت میکند...جلویِ پنجرۀ اتاق می ایستی و به خانۀ نیمه ساخته شدۀ روبرو زل میزنی...کودکیهایت را در کوچه بیاد میاوری! جایِ پای پدرت را دوباره میبینی...او با چند کیلو پرتغال و نارنگی پشتِ درب ایستاده! نگاهت میکند! خوبی بابا؟! و تو جواب میدهی: از وقتیکه تو رفتی روز خوش ندیده ام! میوه ها را بدستت میدهد و به بهشتش باز میگردد! زیرِ گریه میزنی...سیگارت را آتش میکنی! سکوت و سکون آزارت میدهد! کاری از تو بر نمیاید! نمیشود آدمها را براحتی تغییر داد! تن میدهی...به هرچه پیش آید مثلِ یک گاو تن میدهی...صدای زوزه هایت را بادها هم با خود جابجا نمیکنند! کویرِ آدمست و عطشِ عاطفه ترا از پا انداخته...سرابِ مهربانی میبینی و نیم خیز بر رویِ شنهایِ داغ میخزی...لاشخورهایِ سرنوشت به انتظارِ مرگِ تو بال بال میزنند! لاشۀ تنهائیت را به سق میگیرند! و تو تشنه و نرسیده میمیری...
صبحِ فردا میرسد! بیدار میشوی,صورتت را اصلاح میکنی, ادکلن میزنی و یک قطره اشک پائین میفتد و شوریش با بویِ تند الکل قاطی میشود! اشکت را پاک میکنی و چندبار مقابل آینه تکرار میکنی, خاک بر سرت! مرد که گریه نمیکند...
تو باید زنده بمانی, خوشبختی را تجربه کنی! و از خود میپرسی که اگر خوشبختی از من گریخت چه خواهد شد؟! و باز بخودت خواهی گفت: خاک بر سرت...از تو حرکت, از خدا برکت! دیگر هیچ نمیگوئی, کسی شنوا نیست...گوشها مثلِ دیشهای ماهواره ای میمانند! کانالهای بدرد بخورشان کُد شده است و یک مشت آت و آشغالِ تبلیغاتی حوالۀ بیننده میکنند! روشنفکری در این زمانه به چه کارت آمده؟! برو سبزی بفرش و مرسدس بنز بخر تا بگویند آدمی! اهلِ زندگی هستی و سرت به تنت می ارزد... ترا چه در قواره های هدایت صحبت کردن! مگر صادقِ چوبک که رمانِ تنگسیر را نوشت,چند تا را بیدار کرد که تو مستراح راه انداخته ای و نامش را رودخانه گذاشته ای...گِل بگیر دربِ اینجا را تا خودت را با خودش خفه نکرده! دشمن شاد شدی...تنها ماندی...محّلِ سگت هم نگذاشتند! آرام بگیر و تصور کن که مرده ای! بگذار هرکاری که میخواهند با جسم و روحِ خسته ات بکنند! بگذار در مستراحِ احساساتت صبح تا شب ادرار کنند! تو تشنۀ عاطفه بوده ای...بیچاره, دنبال چیزی گشتی که گفته اند: گشتم نبود,نگرد نیست...اگر وفایِ بر پیمان جرمست,تو بر این جرم جاودانه بمان. از روزِ ازل هرکه در راهِ عشق پا گذاشت,دامنش را لکّه دار کردند! بگذار تو هم متهم باشی! بگذار تا وفا و مهربانیت را لگدمال کنند. بگذار حقّت را بخورند! اما حق گلوگیرست...پائین نمیرود! در جهالت مردن,برازندۀ آدم نیست. ما چراغ برداشته ایم...دنیا بکامِ دورویان, ما ناکام اما کامروا میرویم...خوش نیستیم,دردها داریم...این ارثیه را از پدرانمان داریم. همانها که گفتند: هرکه دندان داد,نان هم داد! اما نگفته بودند: هرکه مردانگی کند جوابش نامردیست! اما من هرچه نامرد دیده ام, خوب و خوش و خرّم بود...حمید
بجایِ خواندنِ رودخانه,رودخانه را ببین!

فکرِ راحت نفسی خوش دلِ من میطلبد!

کلیدِ شماره گیرِ تلفن تیک تَک بصدا در میاید. مرد به ساعتش نگاه میکند.دو ساندویچِ و یک بطری نوشیدنی سفارش میدهد...
بیرون زمین یخ زده است. سرمایِ گزنده ای از لای شیشۀ اتاق به درونِ راهرو نفوذ میکند...
مرد به ساعتش نگاه میکند! سرمای گزنده ای به افکارش نفوذ میکند!
آفتاب اشعّه های ناتوانش را بروی زمین میفرستد! مرد به ساعتش نگاه میکند! سرمایِ گزنده ای پیرامونش را احاطه کرده است...
مرد به دیوارِ آجری زل میزند. تصاویری همچون پردۀ آپارات از برابرِ ذهنش عبور میکند! بیرون زمین یخ زده است...
مرد سیگارش را آتش میزند. سرمایِ گزنده ای در لای انگشتانِ دستش میپیچد! مرد بازدمش را بیرون میفرستد. بخار و دود در یخ بستگیِ فضا تزریق میشود...
مرد دربِ خانه را باز میکند. بستۀ غذا را تحویل میگیرد... با بی میلی دهانش را به ساندویچ میچسباند. گرمایِ مطبوعی به صورتش میخورد.
چند دانۀ درشتِ اشک از صورتش پائین میفتد. سرمایِ گزنده ای به ذهنش رسوخ کرده است! مرد بیادِ گریه های نوجوانیش میفتد! از آنروزها بسیار گذشته است...بیرون زمین یخ زده است...
صدایِ موسیقی مغزش را طی میکند! در حافظه اش دوباره پیچ و خمهای جاده را مرور میکند! با سرعتِ عجیبی راهروهای ذهنش را میپیماید. صدای موسیقی مغزش را احاطه میکند. کوبه های جاز,ضربه های نشئه آوری را بر حافظه اش میکوبد! بیرون زمین یخ زده است!
مرد بیادِ آخرین خبری میفتد که در موردِ پناهندگان شنیده بود! یک قایق ماهیگیری که مسافران و پناهندگانِ قاچاق را به مقصدِ یک کشورِ خارجی حمل میکرد غرق شد و مسافرانش در اندیشۀ آزادی خفه شدند!
مرد به فکر میفتد! برای خلاص شدن و آزادی شاید باید در زیرِ آبها خفه شد!
شاید باید در سرمای کوهستانهای غربی یخ بست! شاید باید در میانِ مسیر موردِ ضرب و شتم قرار گرفت و لُخت شد! شاید باید توسّطِ پلیس دستگیر شد و با پس گردنی بازگردانده شد!
مرد آخرین لقمۀ ساندویچش را دهان میزند و...بیرون زمین یخ زده است! مرد به ساعتش نگاه میکند! چشمانش را میبندد و در اندیشۀ رفتن خوابش میبرد!
در خواب کلبه ای را میبیند! از پشتش بارشِ برف و یخبندان منظرۀ آشنائی دارد! بیرون زمینها یخ زده است! هیچ دوست و آشنائی حضور ندارد! تا چشم کار میکند برف و زمستانست!
مرد در کنارِ شومینه خوابش میبرد! و دوباره در خواب و رویایِ خوابی که در آن فرو رفته خواب میبیند! تا چشم کار میکند زمهریر و سرماست...مرد در پیچاپیچِ خوابهایش میمیرد!
در سرزمینی ناشناخته او بیدار میشود و دوباره بدنبالِ یک آشنا میگردد! کسی وجود ندارد! آنجا زمین یخ بسته است! مرد میهراسد و سراسیمه از خوابِ خوابهایش بیدار میشود! بیرون زمین یخ بسته است! مرد چشمهایش را میمالد و قطراتِ درشتِ اشک از صورتش پائین میریزد...سرمایِ گزنده ای به پوستش نفوذ میکند! مرد به دیوارِ آجری زُل میزند و چیزی را میبیند!
اندیشۀ آزادی در یخبندانِ زندگی و مرگ یخ زده است...مرد به دیوار زُل میزند. مرد به زوایایِ زندگی خیره میشود...مرد در شش سالگیش فریز شده است! او یخ بسته به سی و پنج سالگیش پا گذاشته است. مرد منجمد شده و تنها به نمیدانمها می اندیشد...آنجا,اینجا,هرجا,زمین یخ بسته است و سرما جاریست...حمید
گلدانهایِ یخ بستۀ حیاطَ.دی ماه یخی

دستهای تاریکِ من. دیماه یخی

من دلم سخت گرفتست از این, میهمانخانۀ مهمان کُشِ روزش تاریک...
از وقتیکه خودم را شناختم, دوست داشتم که از اینجا بروم اما نشد...
نگاه کردم,فکر کردم,پوسیدم و به شکلی وانمود کردم که هستم,حضور دارم, و رنگِ من بر اریکۀ این تابلو بزرگِ نقاشّی به چشم میاید! سالها گذشت و من همچنان طاقت آوردم. با خود و با هر آنکس که میشناختم بیگانه شدم.میددم,میشنیدم,می گریستم اما چیزی از درونم منرا آزار میداد,آزار میدهد. همان خوره ای که که معروفست در انزوا روح را میتراشد و میخورد,منرا در انزوا و جمع میفرساید...و این حسّ گنگِ همیشگی هنوز دست از سرم بر نداشته است! صورتِ مهربانی زود در پیچ و خمهای بی مروتّی چین و چروک بر میدارد! قامتِ صداقت ترک بر داشته است...چینیِ بند زدۀ دلم مثلِ اولش نمیشود! من پیکرِ فرسوده ام را نه با پاهایم,که با افکارم کشان کشان به وادیهائی میکشانم که تاریک و متروکه اند...
آبگیرهای زلال و روشنِ افکارم در دوردستها نا مفهوم و دور از دسترس مینمایند! مرغابیهایِ ذهنِ من در اسارتند...ماهیهای من ساکت و بی صدا تنها نگاهم میکنند...من مبهوت و درمانده در میانِ جمعی که سالهاست از آن بیزارم دست و پا میزنم.صدای اعتراضم را فرو میخورم. سردردِ کش دار و عجیبی طول و عرضِ مغزم را میپیماید. من به شکلِ بیمارگونه ای به فرداها می اندیشم...اندیشۀ آزادی انگار که دورترین فاصله را با من, با ما دارد! اینجا قبیلۀ دلواپسیهاست...اینجا قومِ از یاد رفته ایست که نه برای سرنوشتِ مختومۀ خود, بلکه برای کسانی میگرید که هیچ تاثیری برایش نداشته و ندارد! اینجا فراموشخانه ایست که وقتی بیندیشی,محکوم به نیستی خواهی شد...و من این نیست بودن را با پوست و استخوانم در همۀ شبهائی که با خویشتن به صبح رسانیدم احساس میکنم...
سهمِ ما
سهمِ ما از زیستن,
سفرۀ نانی بود که پدر بر رویش نان میگذاشت!
و با چین و چروکهای صورتش به ما لبخند میزد!
سهمِ ما از زیستن,
خانه ای بود که در زیرِ سقفش به دنیا فکر میکردیم!
در حیاطش سیگار میکشیدیم,
و در پستوهای خلوتش گریستن را از نوجوانی تمرین میکردیم...
سهم ما از زیستن,
یک دیوارِ آجری بود که در هر تار و پودش شعری از پدر نهفته مانده است...
سهمِ ما از زیستن,
جمعه های بی مرهمست...
شنبه های بی روزنست...
یکشنبه های تلخ و پوسیده که بوی رخوت و سیگار میدهند!
دوشنبه های سرسام و گلایه که برای یک سیر دلِ خوش, دل لک میزند!
سه شنبه های فحشُ ناسزا که به گوشۀ قبای آسمان هم برنمیخورد!
چهارشنبه های غصّه و اندوه که پنجره اش به هوایِ خفۀ دلمردگی گشوده میشود...
پنجشنبه های خلوت وتنهائی و خاطره که دلم را میترکاند...
پدر با قابِ عکسِ تو نجوا میکنم!
من از اندیشیدن,گلایه نوشتن, من از آدمها بیزاری گرفته ام...
من با آتشِ حسرتهایم میخوابم,بیدار میشوم...
پدر دوباره به حرفهایم گوش کن که اینبار فقط با تو سخن میگویم...
به خوابم اگر آمدی, دیگر تنهایم نگذار که آدمها همه دروغ میگویند...
پدر,
آدمها همه دروغ میگویند...
حمید
اولّین بارشِ برفِ زمستانی,حیاطِ خانه

باغچۀ کوچکِ پدر زیرِ بارش برفِ زمستانی

دردهائی که به بشریّت رفته است با چند سطر و یا یک کتابخانه کتاب نوشتنی نیستند. گوشه به گوشۀ این جهان پر از فریاد کودکانیست که بر جنازۀ پدرانشان گریسته اند. و همسرانی که نعش خون آلودِ شوهرانشان را تا آسمان بدرقه کرده اند. دنیائی که تا بوده, سیمهای خاردار و گلوله به حنجره های معترض ارزانی داشته است.
جهانی که در آن جمعی برای دیگران تصمیم گرفته اند و صدای مظلومیّت بشریّت در جا به جای این هستی همچنان شنیده میشود.
مصلوب
چه کسی به گریه های تو جواب خواهد داد؟!
چه کسی جز تو دردهائی که بر تو رفته را خواهد فهمید!!
چه کسی خاطراتِ این خانه های ویران را جز تو دوباره مرور خواهد کرد!
چه کسی حتی میتواند ذرّه ای از دردهای تو را مرهم بگذارد!
همانندِ مسیح که بر صلیبش جان داد,
تو نیز دنیا را بر دوش گرفته ای!
و بر صلیبِ نا عادلانۀ زندگی,
تا آخرین نفسهای حیات,
بر ظلم و کینۀ نامردمان چشم خواهی دوخت...
فردا,ابدّیت برای توست...
توئی که مصلوبِ این زندگی شده ای...
توئی که نامِ انسان را با دستهای چهار میخ شده ات متحمّل میشوی!
توئی که به خاطرِ زندگی, بر صلیب شده ای...
حمید
NO need to run and hide
It's wonderful wonderful life
No need to hide and cry
It's wonderful wonderful life
Look at me standing
Here on my own again
Up straight in the sunshine

در این شبِ بی ماهُ گل ستاره سازِ صحنه شو
رختِ غزل کُش پاره کن, در شعرِ من برهنه شو
تو بهترینِ صحنه شو...برهنه شو برهنه شو
ش ه ی ار ق ن ب ری
کودک که بودم,کودکانه ها سرگرمم میکردند! بزرگتر که شدم سرگرمیها بزرگتر میشدند! پیچیده تر...به میان سالی که رسیدم فهمیدم که خود یک بازیچه و سرگرمی بیشتر نبوده ام! و دنیا هرجور که خواست منرا به هر طرف کشانید. سوالاتم همانند تمامِ گذشتگانی که پر سوال رفتند بیجواب ماند و دانستم بازی زندگی خوابی بیشتر نیست و اختیار آن نه در دستِ منست و نه اردۀ من! شاید شعور و تدبیراتِ انسانی زندگی را بطرفِ بهتر شدن به پیش ببرد اما جوابِ اینهمه بی جوابی تا آخر مسکوت خواهد ماند. حتی بازگشت به کودکی هم علاجِ خوبی برای درمانِ دردهای بزرگسالی نیست! در خوابگونۀ زندگی فقط یک خوبی برجا میماند و مابقی تحفۀ فنا خواهد شد. هرکه هستی تنها به فکرِ نیکی کردن به خلایق باش که این بازی برنده ای ندارد
این شعرم را به حرمتِ همۀ روزهائی که اینجا را با درد تحریر کردم تقدیم میکنم...
نبوده و نیست
به عدالت نیست این بازیِ دنیا!
به عدالت نبوده و نیست...
نفیرِ نفرتُ خشم, صورتِ مظلوم,تَرکۀ ظالم
به عدالت نبوده و نیست هرگز...
اینکه تو بیشتر داری
اینکه کسی بخاطرِ قرصی نان,
صبح تا شام به هر رهگذری چشم میدوزد!
به عدالت نبوده و نیست...
تقسیمِ گریه و اندوه,شادیُ حسرت,مَکرُ صداقت,
به عدالت نبوده و نیست هرگز!
اینکه چرا قناریِ خوش الحان به جُرمِ صدایش,
همیشه در قفسی تا نهایت ِ بودن محبوسست!
و اینکه چرا یک زاغ اگرچه بد میخواند,
همیشه در هوایِ دزدیدن,سالهای طولانی بدونِ میله و زندان اوج میگیرد!
به عدالت نبوده و نیست هرگز!
زحمتِ مظلوم,خوردنِ ظالم اگرچه حرفِ جدیدی نیست,
اما,
این کهنه بازیِ دنیا به عدالت نبوده و نیست هرگز!
صحبت از شرابُ میُ معشوق اگرچه حرفِ عزیزیست,
کنارِ فقرُ خالیِ این سفره های بی رونق,عادلانه نیست این مفهوم!
اینکه تولّد برای کسی سکّه است و طلا,
و دیگری به ناگزیر اسیرِ فقرُ تباهیست به عدالت نیست...
چشمِ امید به بازیِ دوران کور میشود!
این قصّۀ آغازُ تولّد از ابتدا تا به نهایت,
به عدالت نبوده و نیست هرگز...
به عدالت نبوده و نیست این بازی...
حمید
نمائی از لای پردۀ اتاقم که مقابلش آهن و بتون قد علم کرده است

خانه های قدیمی را بی وقفه خراب میکنند, تا دیگر صداقتی در این کندوهای چندین طبقه باقی نماند. خانۀ قدیمی مجاورمان به یک داربستِ فلزی بی روح مبدل گردید!

هرچه که دارم,از تو دارم. نفسهایِ خسته ام به نفسهای تو پیوند خورده است. ای نابترین لحظۀ عاشقی, من زندگیم را از تو دارم. برای سپاس گذاری از تو, من سالها سال حرفها دارم. من از تولّد با تو مانوس بوده ام! و تو در همۀ این سالها با من بودی تا در کشاکشِ زندگی بیابمت...اینجا جای خوبی برای ابرازِ عشق ورزی نیست, اما خونِ تو در رودخانه ام تزریق شده است...
در خلسه ای که ازنفسهای تو میگیرم, اینجا را به جریان در میاورم. من تورا,خلسه را, و وسعتهای خیالیِ ذهنم را دوست میدارم. و تمامیِ مناظرِ تخیّلاتم با تو پیوند خورده اند. من از سکوتِ درماندگی نمینویسم, من از سکوتی میگویم که با خلسه اش بتو رسیدم و بپرواز در آمدم...در تک تکِ نفسهای من جاری باش که خمارِ شرابِ چشمِ توام...
این قطعه ام را به همۀ آدمهای تنها و منزوی که معصومترین انسانهای دنیا هستند تقدیم میکنم...
از سکوت لذّت ببر
از سکوت لذّت ببر!
تو در سکوت,پادشاهِ بی زوالی هستی که تاج و تختت موجبِ کینۀ آدمها نمیشود!
کسی بدنبالِ پائین کشیدنِ تو از جایگاهت نمیشود!
تو در سکوت فروانروای دنیائی هستی که کسی جز تو نمیتواند برایش قانونی مشخّص کند!
تو در سکوت به دنیائی ماورای حقیقتِ زندگی وارد میشوی که من آنرا خلسه نام میگذارم!
تو با بالهائی بپرواز در میائی که هیچکس نمیتواند با هیچ قدغنی آنرا تعزیر و یا مسدود نماید!
تو از فیلترهائی عبور میکنی که هیچ محدودیتی آنرا به اطاعت مجاب نمیکند!
از سکوت لذّت ببر...
در سکوت با معشوقه ات معاشقه کن!
در ذهنت به تمامیِ دنیا پُل بزن!
به تمامیِ خواسته هایت سفر کن!
کسی قادر به برهم زدنِ این فرمانروائی نخواهد بود!
در سکوت,سفری به ژرفای خواسته هایت کن
در آنجا تو فرمانروای مطلقِ این زندگی هستی...
از سکوت لذّت ببر...
در سکوت,نا امنیِ این روزمرگیها را خراب کن!
از چهرۀ آدمهای مسخ شده بگذر!
حرفهایشان را نادیده تصور کن!
به وسعتهای خیالیِ ذهنت نزدیکتر شو...
و به هرچیزی که محدودت میکند, پُشتِ پا بزن...
از سکوت لذّت ببر...
تو فرمانروایِ مطلقِ این تصّور هستی...
تو پادشاهِ بی زوالِ این منظره میشوی...
حمید
منظرۀ تراسِ خانه و خورشیدی که زردیِ برگهای پائیزی را همواره گرم میکند!

DEPECH MODE
روزِ بارانی, غربتِ تمامیِ اوقاتِ گمگشتۀ منست...
خودم را,سکّۀ جوانیم را در پشتِ روزمرگیها و حسرتها گم کرده ام...
برگهای زردُ و افتادۀ کنارِ حیاط,مثلِ نفسهای زردِ من بوی کهنگی و نا گرفته اند...بویِ تلخِ همۀ ناکامیهایم را در زردی و رخوتِ تمامیشان احساس میکنم.
رطوبتِ خوشایندِ روزِ بارانی آذرماه, منرا به وسعتِ آرزوهائی میبرد که کسی ادراکشان نمیکند. من پر از حدیثِ ناگفته از تولّد هستم!
دیشب خوابهای پریشان آرامشم را مختل کرده بود!روزهای سرخوشی و بظاهر آرامم را خوابها خراب میکنند! من در خوابهایم بدنبالِ رهائی به همۀ دلخواسته هایم سرَک میکشم!
اینروزها کندتر از همیشه میگذرند! انگار که عقربکهای پُر کسالتِ ساعت مسیرشان را دیرتر از معمول میپیمایند!
من از سنّتها بیزارم! من از دربند زندگی کردن دلگیرم...من از فاصله ها زخمهای عمیق خورده ام! فاصله ها منرا به تشویش می اندازند! فاصله ها منرا بیادِ سرگشتگیهای گذشته می اندازند...من همیشه برای خراب کردنِ فاصله ها خودم را خراب کرده ام,شکسته ام...
روزها,ماهها و تمامیِ اوقاتم را تا رسیدن خاموش ماندم! رودخانه ام را بحالِ خودش واگذاشتم و خودم را به تو دلخوش کردم. در این زمان دستنوشته و الطافِ دوستان چشمانم را خیس میکرد. من در سکوتِ همیشگیِ اتاق, به سلامی دلخوش کردم. میدیدم,میگریستم اما بازهم چیزی نمیگفتم,نمی نوشتم و این احساساتِ تلمبار شده منرا آزار میدادند!
امروز همچنان اسیرِ فاصله ها هستم. فاصله هائیکه با تمامیِ وجودم آنها را کوتاه کردم! جاده ها را به مقصدِ زندگی طی کردم...با حرفهای دُرشت و آزار دهنده کنار آمدم. شکستم اما به کسی نگفتم. من تمامیِ حسرتهایم را بخاطرِ روزهای باهم بودن در کوله باری ریختم و با چشمهای مبهوت ساکم را بستم و فرسنگها راه را برای دلم سفر کردم!
من با زندگی پیمان بستم. من دستهای کسی را در دستم فشردم. من به چشمهای کسی خیره خیره نگاه کردم...من اورا دوباره تا فرسنگها فاصله همراهی کردم. و خیره خیره رفتنش را دوباره به تماشا نشستم...
تلفن خاموش و بیصدا شده است...صدای دردم را انگار کسی نمیشنود! کسیکه باید باشد,در فاصله های دور نشسته است...من مثلِ اسفند بالا و پائین میشوم! من از سنّت بیزارم. از اینکه مانعها در برابرِ خواستنم قرار بگیرند. من تنها به لحظه های هم آغوشی فکر میکنم. من به بوسه های پراکنده و چشمهای خیره می اندیشم. من به خلوتِ اتاق که شاهدِ هم آغوشیمان بود می اندیشم. من به خنده های مشترک و اشکهای خاموش به هنگامِ رفتن فکر میکنم...من از فاصله ها بیزارم و آنها را به هر قیمتی باشد خراب میکنم. من طاقتِ این تنها نشستنها و سوختنها را دیگر ندارم. و تو باید بدانی که مَردت بخاطرِ این رسیدن, از هزار کوچۀ بن بست به یک خیابانِ باز پُل زده است...و تو گاهی یادت میرود که من مثلِ کسی نیستم. همۀ مهربانیم را یک خوابِ آشفته خراب میکند و وقتی طغیان میکنم,دوباره بسوی ویرانی قدم بر میدارم...و تو تنها کسی هستی که میتوانی عصیانم را مهار بزنی و آرامشِ رفته ام را بازگردانی. و تو وقتی خاموشی و از من کمتر یاد میکنی,من بیادِ همۀ ناکامیهائی می افتم که بالِ پروازم را شکستند...یادت باشد که بینِ ما عاشقی حکم کرد و من بخاطرِ عشق بود که دوباره به زندگی بازگشتم و اینروزها دوباره سردرگریبانم. از فردا کسی خبر ندارد! تا میتوانی یادم کن. تا میتوانی تلفنم را بصدا در بیاور. تا میتوانی با مرهمِ عاطفه زخمهایم را التیام ببخش. من از بیتفاوتی,من از سنّت, من از محدودیّت بیزارم.کاش واژه ها میتوانستند عصیان و آشفتگیم را نشانت دهند. کاش میفهمیدی که قلبِ یک عاشق بیقرارتر از این فاصله های عذاب آورست. توئیکه ادعا به فهمیدنم کردی, منرا درک کن. من اگر به سراشیبی شک و ویرانی بروم, نجاتم نا ممکن خواهد بود. دوباره صدایم کن. بیشتر از دیروزها صدایم بزن. مردِ تو بیقرار و آشفته تر از همیشه است...یادت باشد که اگر خاموشیِ مرگ بیاید,دیگر هیچ صدا و دستی به کمک نخواهد شتافت. تا نفس میکشم یادم کن. من آشفته و بیقرار تر شده ام. صدا بزن...نامم را صدا کن. من از همیشه محتاجترم. و هرچیزی در مقابلم باشد را خراب میکنم. من سنتها و حرفهای نا حساب را از مقابلم برمیدارم. بینِ ما عشق حکم میکند. من نمیگذارم که فاصله,عشقم را به شکلِ مردمِ عادیِ کوچه بازار در بیاورد و احساسِ نابش را کم کند. اگر صدای اعتراضم را نمیشنوی,من فریاد میزنم...فریاد میزنم...و اگر گوشَت را بگیری خودم را ویران میکنم...
سه قطعۀ کوتاه بخاطرِ سکوتِ این چند ماه که همچنان در هنجره ام باقیست...تمامِ این شعرگونه ها را به بادِ ولگرد میسپارم. با سپاسِ فراوان از رفقائیکه در این مدتِ خاموشی منرا از یادشان نبردند.( جناب آقا ولائی سرورم,احمدِ نازنینم, فرشته خانمِ بزرگوار, آبی آسمانی بزرگوار,و رفقای تازه که کامنتهایشان ارزشمند و سخاوتمندانه بود و همچنین رفقائیکه از سرگشتگی من شاد میشدند و بدشان نمیامد خفه بمانم...و هرکه هستید دنیا به کامتان باشد و همیشه خودتان بمانید. فارغ از حرفِ دیگران و سلایقشان همیشه متّکی به خود باشید و حتی اگر بدترین هستید,یقین داشته باشید که بهترین هستید. چیزی بهتر از آزادی عقیده و بیان نیست و انسانِ واقعی آزاد و فارغ از هر بندیست. رها باشید که زندگی کوتاهست. و همینجا یادِ رضا پور آذر رفیقی که در غربت(سوئد) در گذشت را زنده نگاه میدارم. مردیکه بیست و هشت سال با نامه هایش به ریشه متصل بود,به خاک و دوستانش. رضای نازنینم, کاش من جای تو مرده بودم. روحت شاد مردِ کوهستان و بزرگ. شب پُر از هجومِِ تلخِ جایِ خالیِ ستارست...روحت شاد رفیق
. شمع روشنی در خاطرات ما...)
انزوایِ خیس
باران به شاخه هایِ خُشکیدۀ درخت میزند!
برگهای زرد...برگهای زرد...
باران به گونه های خیالاتیِ من میخورد!
چشم در چشمِ باران,سکوتِ کرده ام...
احساسِ بی کسی...احساسِ بی کسی...
سکوت بر فضایِ خانه حُکم میکند!
سکوت بر تارُ پودِ من خانه میکند!
سکوت بر لبهایِ من مُهر میزند!
سکوت چشمم را خیره میکند...
سکوت شک را دوباره زنده میکند!
سکوت شهوتِ فریاد کشیدن را به هنجره تزریق میکند...
سکوت آتشِ سیگار را بی وقفه میکند!
سکوت عینِ مُردنست...
سکوت مثلِ رفتنست...
سکوت ترس ِ بودنست...
سکوت مرگِ باورست...
سکوت شکلِ ماتمست...
سکوت حرفِ آخرست...
فریاد میزنم...فریاد میزنم...
باران به سقفِ خانه میزند...
باران...برگهای زرد...
من در انزوایِ خیس گیر کرده ام...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق
نیمکت,
جایِ خوبی برای لانۀ قمریها نیست!
تعدادی تاریخُ دستنوشته از مسافران,
سهمِ نیمکتِ خالیِ شد...
عشق رویِ چوبهای پوسیدۀ نیمکت,
در ابعادِ یک قلبِ کنده کاری شده,
تنها ماند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تکرار
یک برگِ زرد
وسطِ جویِ پر کثافتِ روز
چقدر خاطرۀ سیاه,
از جوانه زدن دارد!
درختِ بی منظرۀ کنار خیابان,
هر روز در کنارِ قدمهای عابران,
تکیده تر,خشکتر, بی بهانه تر...
خیالِ جنگل شدن,
فکرِ محالیست...
اینجا هر درخت,
در تنهائی یک کوچه
زمزمه با باد میکند...
خیالِ لانۀ قمریها
فکر محالیست...
حمید
دیوارِ حیاط در روزِ پائیزی و بارانی آذرماه در پشتِ میله ها
من در گوشۀ تنهای تراس, آذرماهِ بارانی
اینروزها,اینروزهای دورترشدن,اینروزهای به انزوا پناه بردن, اینروزهای مرور کردن...اینروزهائی که ثروت و مکنت بجای شرافت و انسانیت نشسته است. اینروزهائیکه از آنِ نو کیسه گانیست که با رنگِ سکّه ها تغییر کرده اند! اینروزهای پلاسیده که در هر گوشه آهِ سینه سوزی به هوا بلند میشود. اینروزهائیکه سیمان و بتون, بر تاروپودِ محبت و دستگیری کردن رسوخ کرده است...چه روزهای تلخُ و بی منظره ایست...روزهای پنج طبقه,روزهای شش طبقه,روزهای هشت طبقه,روزهای بی درخت, روزهائیکه بر ویرانۀ خانه های قدیمی, دیوارهای بلندِ گرانیتی و سنگِ سیاه قد علم کرده اند! روزهائیکه نه آسمان معلومست و نه خورشید و نه ستارگانش...چه تلخست این افسانۀ زندگی...چه دلگیرست کوچه های خفه و دلگیرِ امروزی...چه سکوتی کوچه را برداشته! چه دودِ غلیظی بجای هوا تردّد دارد! اما هنوز یک تک درخت از گذشته تا همیشه برجاست...برای تو,برای من,برای هرکه دلش تنگست...(برای سلامتی پدرت, این درختِ محکم و پاینده هر شب را دعا کردم... که بماند و میماند و سایه اش همواره بر سر تو,من خواهد بود...پدر یعنی که تک درخت,وسطِ زمانۀ ناجور که در و دیوارش از سیاهیها زنگار بسته است...بمان پدر همیشه بمان برایش)
تک درخت
زیرِ باران,زیرِتگرگ,زیرِ برف
در هجومِ بی وقفه آهنُ سیمان
زیرِ سنگینی دیوارهائیکه در برابر آفتاب,
هر روز بالاتر,بلندتر,بی رحمتر...
تک درخت, گوشۀ خیابان,وسطِ آن خانۀ قدیمی,کنارِ حوض
همچنان ایستاده است...
شاخه های سبزُ قدیمیُ پیرش,
پناهگاهِ کبوترانیست که در عصرِ سیمان و گرانیت,
پرواز را از یاد نبرده اند...
تنۀ محکمُ و ماندنیش,
سالها خاطره,خوبی,و عشق را,
به خاطرِ کوچه باز میگرداند!
تک درخت,
محکمُ صمیمی,
خاطرۀ خوبِ کودکیهاست...
لحظۀ نابِ تکرار شدن,شکوفائی,میوه دادن...
تک درخت, یعنی که بودن
وسطِ اینهمه دیوار
که هر روز بالاتر,سیاهتر,بیهوده تر,
و تنگتر میشوند...
تک درخت,
برای کوچه های قدیمی
برای آدمهای دیروز,
برای زندگی,بعد الظهرهای حوضُ فوّاره
دلتنگست...
تک درخت,
از دیروز تا همیشه,
برای تو
برای من
برای هرکه دلش تنگست,
میماند...
حمید
خورشیدِ مرداد ماه,داغ,روشن
درخت انجیرِ وسط حیاط

بنام هوا...بنام نفَس...بنام اولیّن دیدار
بنامِ هر چه رهائیست, اولین حرفِ نامۀ منست...
خلوت شبست و بغض و یاد و صدای یک ترانه در گوشم میپیچد...
دلم میخواهد وسطِ مردادِ داغ باران بگیرد. دلم میخواهد که همنوا با بغضِ من, آسمان به زمزمه در آید و حرفی شبیه باران را در خط به خط کلماتم تکرار کند
دلم میخواهد که غبارِ پنجرۀ اتاق, با رطوبتِ زندگی بخشِ باران آشنا شود. دلم میخواهد که صدای زندگی بخش تو, خلوت این شبهای طولانی را پُر کند
فهم تنهائی من کارِ آسانی نبود, چشمِ تو از جنسِ من بود. از جنسِ گریه,نگاه,غم,سادگی,پرواز...
در خلسۀ شبُ گریه به اسمِ تو رسیدم. دلم میخواست اینجا بودی,دلت میخواهد اینجا باشی...دو صندلی مقابلِ ماهیها گذاشتم. بتو و خود نگریستم و چشمم را در این باور بستم...باران گرفت...
آبی
به اسمِ نجیبِ تو رسیدم.
یک قطره اشک
روی کاغذم افتاد...
جوهر بروی کاغذ دوید...
همه جا آبی شد
حمید
بنامِ دل...بنام تو
خلوت اتاق...دو صندلی

زندگی مثلِ بالا انداختنِ یک سکّه که تا پائین میاید معلوم نیست که کدام رویش به نفعِ چه کسی خواهد شد,بازیگر و نا مشخص است! هوای نا معلومِ روزها منرا دچار لغزش و تشویش میکند. در مخمصه ای از اندوه گیر می افتم! و به فکر فرو میروم...این ترانه ام, حرفهائیست که سالها سال آنها را با خود بدوش کشیده ام...بر خلاف جریان گنداب حرکت کردن دشوارترین کار بود...
یکدم تو رها باش
این گردشِ دوران,
هیچ ندارد
جز آه
تو به آخر برسی,
باز
هوائی به سر آید!
خسته و نالان
چشم بر جاده بیندازی...
باز
به راهی که ندانی
آنجا
چیست بجز تردید!
امّا
نیست گریزی که توآسوده بخوابی
یکبار
این بندِ اسارت
بکَن از پای...
آنگاه
این فاصله ها را تو دگر نشمار
در صحبتِ مردم نیست یک
مرهم!
ساز را بردار...
در گوشۀ خود فارغ زِ همه دنیا
بنشین
تو بکُن آواز...
این حرفِِ معّما که چرا ,
دنیا
این شد...
و چرا مردی و مروّت نیست در
مردم
تو ببر از یاد...
چون آخرِ این کاووس
نشود روشن,
تو چراغی
بردار
تاریکیِ دوران را تو به یک
فانوس
روشن کن
که نفسها همه هیچستُ فنا
یکدم
تو رها باش...
حمید
IT IS A DREAM

موزه دارآباد. تیرماه1386
