تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید

دلمشغوليهاي من...اينم تعدادي از بزرگان موزيك جهان كه اثارشون هميشه دلمشغولي من بوده. با موسيقي دلنشينشون كه عمق خاص خودش را داشته نوشتم و زندگي كردم و هنوز زندگي ميكنم. البته چون نميشد تمام چهره ها را به نمايش در بيارم تنها به عده اي اشاره كردم و خب مشت نمونه خروار است و گروههاي ارزشمند بسياري هستند كه هميشه فكر و روحم را با انها يكي كرده و روزهاي سخت و تكراري زندگي را براي خود هموارتر كرده ام. اثري كه موزيك بر زندگي انسانها ميگذارد بالاتر از مذهب و هر چيزيست..با موسيقي ادم مياموزد كه عشق بورزد..نيكي كند...دلتنگ باشد...مشتاق شود..و براي روزهاي بهتر اميدوار باقي بماند. البته اين نظر شخصي من بود چون دلمشغولي اصلي من موسيقيه. شايد روزي بيايد كه هوا بهتر باشد و براي تنفس ازادتر باشيم..ازاد باشيم كه انچه ميخواهيم باشيم و نه انكه ميخواهند باشيم. حميد

2 نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:9  توسط حمید  | 


خفته در خوابيم!!!هواي اشفتگي دارد اين خواب رخوت انگيز....پرنده اي را سر بريدند...و منو تو نظاره گر بوديم...هميشه سكوت كرديم كه اين شد روزگارمان!!! چيزي نميگويم...انچه كه من بگويم تو خود بهتر ميداني!!!ميداني درد را...غربت را...هواي اشفتگان را!!! ميداني كه ذهنم سبزه ها را ميپروراند...ميداني گلبرگها را چقدر دوست ميدارم...ميداني كه از غم تو سالهاست گريسته ام..در خلوت جاده ها...رهسپار از پشت شيشه تب دار ماشين جاده را در قاب عينكم به نظاره نشسته ام. ميداني كه من چقدر ماهيها را دوست ميدارم...و هميشه خرده نانهاي من ارتباطيست ميان ما....ميداني شوق زندگي داشتم و اكنون زير پوست شب خزيده و به بيرون نگاه ميكنم!!!شهر خواب الوده و پردود...نفس تنگ ميشود از رنجهايم...و تو خود ميداني كه رنج من درد توست!!! بر قاب شيشه اي عينكم انعكاسي از مسير جاده افتاده است...نگاهم چه كسي را ميجويد؟!!!دلم به كدامين سفر رهسپار است!!! و من هيچ نميگويم كه تو بيش از من ميداني كه فاصله چيست...و ديوار را هميشه بهتر از من ترسيم كرده اي...ميدانم كه هر چه بگويم تو بيش از من ميداني...ولي من از تبار خاموشان نيستم...اگرچه به جائي نميرسد فرياد ولي باز بيصدا نمينشينم كه ميان زندگان و مردگان فاصله بسيار است...تو خود ميداني كه دلم دردي دارد..به بزرگي اسمان سرزمينم...ولي من يقين به روشنائي دارم...پس از من زندگان روشنتر خواهند زيست و جاده ها تمامي ندارد....حميد

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 14:21  توسط حمید  | 

تن من پاره ای از ان تن توســـــــــــــــــت

و قشنگترین شبای پر ستاره شب توست

من وضو با نفس خیال تو میگیرم و ترامیخوانم وبه شوق فردا که ترا خواهم دید چشم به راه میمانم..حمید

صدای عشق را در سياوش قميشي زمزمه كن ( روي قميشي كليك كنيد)

                                                                   
2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 17:14  توسط حمید  | 

 

با تو هستم..اي دنياي قشنگ...اي خالق غم..اي محيط حقيقي و گاه مجازي براي ماندن..با تو هستم اي عروس بزك كرده كه گاهي عجوزه اي بيش نيستي...با تو كه صداي ازادي رو خفه ميكني و قاه قاه ميخندي...اي دنيائيكه از وقتي واردت شدم فهميدم بد مستي داري...فهميدم مثل كره خر بعضي وقتا جفتك ميندازي..صداي شعرم و با فحش قاطي ميكني..فهميدم هميشه نميشه تحسينت كرد و زيبا نوشت و از باغها و درياهات گفت..فهميدم بايد بعضي وقتا فحش خواهر و مادر نثارت كرد...فهميدم نامردي و كلك تو كارته اي دنيا...ولي اينو بدون اي بدبخت عجوزه من انسانم...ميفهمي..اگه جونم و هم با اين كلكات از من بگيري ..اگه منو بندازي رو زمين كه زار زار گريه كنم و بگم تو منو اينطور خواستي اينو بدون اي يائسه زن بد ارايش من تن نميدم به رنگ پوشاليت..من از تبار رهائيم..تو كثافت منو نميتوني در بند بكشي..جسمم و ميتوني..روحم و ديگه كورخوندي...بهت بگم دنيا بينهايت ادمها امدن داخل تو...خيلياشون چراغ راه شدن واسه بقيه..خيليا حيف كرم كه فقط انگلي زندگي كردن و خواهند كرد...من با انگلهاش كاري ندارم..ولي نميذارم حرمت ادمهاش بريزه..جون منو بگير جاي همه خوبهاش...يا جون انگلهاش و بگير كه همه راختتر زندگي كنيم..اهاي دنيا كه خيلي مينازي به خودت اينو بدون كه رويا به زنجير تو در نمياد...تو اگه خودت و به ديوار هم بكوبي ..همه ما ادمها روياهائي داريم كه تو قادر نيستي روحشون و بگيري...اهاي دنيا كه سخت اشفتم از خيره سري و ظلمت...من با نفس خوبهات دارم زندگي ميكنم...نكنه خيال كج كني كه تف ميندازم بهت اگه با من در بيفتي..البته در افتادي32ساله منو زمين زدي...از تو پررو تر بودم ولي...يادت نره دنيا تو مسيح رو هم مصلوب كردي ولي ديدي كه چطور ميلياردها ادم از مسيح متولد شد و هنوز صليبش امن خاطر ادمهاست..يادت باشه هركه را تو زمين زدي اون بزرگتر شد..و هركه را تو تخت و تاج دادي خوارتر شد...دنياي ستم..اي دنياي تنگ..اينو بدون ايستاديم..هنوز جلوت ايستاديم..اون بالا فكر ميكنم هنوز خدائي باشه...پس بدون تو اگه كاري هم بكني در مقابل اراده ما بازم حقيري اينو بدون دنيا كه طبيعت خدا از تو جداست...زيبائي اگر به نام تو شده..در حقيقت نقاشي خدا بوده بر پيكر بيرنگ تو..وگرنه تو زيبا نيستي...اون خداست كه طبيعت و كشيد روي تو  تا بشه تحملت كرد يه مدتي....اهاي رفقا..اهاي ادماي خوب اينو بدونين خوبي نميميره...نور نميميره..ممكنه ابر بياد جلوي خورشيد..ولي همه بدونين پايان شب سيه سفيد است...همه بدونين از پس اين روزهاي سياه..روزهاي روشن عشق و اميدوتريه..من يقين دارم..تو هم شك نداشته باش...حميد

سر التون جان. بزرگترین خواننده پاپ جهان. متولد انگلستان. تک اهنگهای او از سال۱۹۷۸تا به حال بر بالای موزیک پاپ جهان قرار گرفته است.خلاقیت وی در اثار بدیع پیانو و تلفیق ان با سبکهای مختلف موزیک از او ستاره ای ساخته که افول نمیکند. داستان شیر شاه و کارتون معروف ان را با قطعه ای از این خواننده به اوج خود رسید. منکه عاشقش هستم. و برای همین با عکسهائی در این صفحه از او یادی کردم. حمید
2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 15:17  توسط حمید  | 

برگها زرد زرد وقتي هوا نيست
بوسه سرد سرد صدا صدا نيست

زخم هم چه بيهوش هيچكس با ما نيست

شب چنان تيره كه شب  پيدا نيست

شب هم پيدا نيست شب هم پيدا نيست

عشق اما پيداست عشق اما پيداست

حرف حرف فرداست كار بچه هاست

طاقها بي كاشي راهها مثل هم

حرفها شاعر كش بغضها بي شبنم

دستها افتاده سروها خميده

چشمها خشكيده عطرها پريده

ماه هم دور دور اه اما نزديك

روز هم بي روزن سرد سرد و تاريك

چه سرد و تاريك چه سرد و تاريك

عشق اما پيداست عشق اما پيداست

حرف حرف فرداست كار بچه هاست

دست نقاش از همه تنهاتر

پرده هارا شسته زير باران

اخرين شاعر پريد و دور شد
شعرش از هر دشنه اي اويزان

شاپرك افتاده در جوهر دان

ياس بي سر وقف مرهم گاه

اي يقين سبز مثل معجزه

سايه امدن تو در راه
روز بايد باشد  روز بايد باشد

عشق اما پيداست روز بايد باشد

شعر از استاد شهیار قنبری

اهای جماعت مرده پرست...

زندگان را فراموش کرده اید!!!!!


شبیه خاطره نیستی........ حوصله سر نمیبری

از خواب و از رویا سری....حتی خوش سلیقه تری

 

تنظیم از حمید

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 12:52  توسط حمید  | 

                       

 

فاصله یه حرف سادست بین دیدن و ندیــــدن                  بگو صرفه با کدومه شندین یا نشنیـــــــدن

ما میخواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیـــم              بنویسیم تا بمونیم پشت سایه جون نبازیــــم

اینه ها اونجا نبودن که بببینیم که چه زشتیـم           رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیـــم

 
تنظیم از...حمید
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 19:34  توسط حمید  | 

اهای زندگی .....

                                        

                                       برای شنیدن موزیک اینجاModern Talking :: America کلیک کنید

  

    اهای زندگی تو زمانی بهتر میگذشتی!!!!اهای روزهای کسالت اور شما زمانی شوق عشقی داشتید..اهای مردم 

بی تفاوت شما زمانی عشق میورزیدید!!!!انروزهای خوش ۱۹۹۲ یادش به خیر...با رفقا میرفتیم کوه دربند...چقدر بالا 

میرفتیم..البومها پر بود از عکسهای یادگاری..کنار رودخانه...پیش کوهپایه....بالای قله....یادم میاد شوقی داشتیم که

خستگی معنائی نداشت برایمان...ان رفقا در گذر ایام تشکیل خانواده دادند و دیگر پیدایشان نیست!!!! ما هم ماندیم 

با خاطرات انروزها در خلوت خویش....وقتی فکر میکنم به ان احساس میکنم رویائی بیش نبود...شوق و ذوقی که 

صبحهای جمعه برای بستن کوله پشتی داشتیم و در تاریکی هوا میرفتیم بطرف دربند. موزیکمان هم براه بود

توی اون تاریک و روشن هوا modern talking چه لذتی داشت گوش دادنش. اینگار وسط برلین بودیم. احساس نمیکردیم

اینجا اسلامیه و همه چیز باید طبق قوانین باشه. ازادی و دلمشغولی خوشی بود ایام جوانی...حالا که فکر میکنم 

میبینم که خیلی ازشون گذشته...نه شوق کوه رفتن هست و نه اون روزا تکرار شدنی!!!!نمیدونم شاید پشت این

کسالت دوباره ارزو و زندگی جون بگیره و دوباره همه با هم کوله پشتیهایمان را برداریم و بریم کوه..اینبار دیگه در هوای 

ازادی...به امید خدا...تکرار..همهمه...سکون...دیوار....اینها واژه های اشنائی هستند که هر روز احساس میکنیم

بوسه..تنفس..عشق..امید... یکی شدن .... دیدار..اینها هم واژه هائی هستند که دنبالشان هستیم...

پس بیا امیدوار باشیم به زودی پیدایشان خواهیم کرد...شک ندارم...تو هم یقین داشته باش..حمید        

 

 MODERN TALKING...best band of germani 1985/2005

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 13:54  توسط حمید  | 

جاده خوشبو...!!!

جاده خوشبو...!!!خیس از باران بود...صدای شر شر اب که از دامنه مشرف به جاده پائین میریخت....نسیمی که با نم باران به صورتم میخورد...نفس عمیقی کشیدم...مشامم پر شد از عطر گلهای وحشی کنار جاده...باران خورده و خیس زیبائی خیره کننده ای داشتند....چشمهایم به ان دورها خیره شده بود و نم اشکی که با باران صورتم را خیس کرده بود....هوای چیزی داشتم!!!! ابرهای گرفته در همدیگر میشدند و در هم اغوشی خیره کننده ای بغزشان را باران میکردند و به پائین میریختند...نمیدانم تولدی دیگر بود یا تصویری خیال انگیز...پکی به سیگارم زدم...دودش در فضا پخش میشد و در رطوبت هوا بوی خوشتری داشت برایم...خیال میکردم اگر بودی با بوسه ای همه خویش را در تو رها میکردم...و ازاد میشدم...چشمهایم اشکبار شد...خیالی مرموز ذهنم را اشفت...میخواستم هق هق بزنم که یاد فضای خوش بارانی افتادم...اندیشیدم که گریستن زیر باران معنا ندارد...چه کسی اشک را زیر باران تفکیک میکند از هم!!!!حتی اگر بودی فکر میکردی باران صورتم را خیس کرده است و راز اشکم را در نمیافتی....اشفتگی زیر باران هم عالمی دارد!!!دلتنگی زیر باران هم دنیائی دارد...اما نمیتوانستم خاطرم را ساکن نگاه دارم و در خیال بوسه ات اشفته تر باشم...یه راه افتادم.اما نمیدانستم به کجا خواهم رسید..دوباره....دوباره..دوباره عشق مرا احاطه کرده است!!!!دوباره قلبم تندتر میزند....دوباره..دوباره چیزی مرا گرمتر میکند...شوقی که با اندوه توام است...نمیدانم که به تو خواهم رسید یا در میان راه جان خواهم داد...تنها میدانم که اگر نفسم مرا یاری نکند روحم ادامه خواهد داد...دلتنگی غم انگیزیست زیر باران گریستن..و من دوباره عاشق گشته ام..نمیدام برای چه...و برای که!!!شوقی مرا به نوشتن وا میدارد...چیزی مبهم که مرا نوید میدهد...بوسه ای تقدیمت خواهم کرد...و دیگر هیچ....دوباره..دوباره..تکرار خواهم شد....حمید

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 15:7  توسط حمید  | 

.
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 12:16  توسط حمید  | 

برميگردم........

برمیگردم صدايم را بردارم

 برميگردم دستهايم را بردارم  

برميگردم...برميگردم..بگذاريد برگردم

برميگردم خواهرم را ببويم

برميگردم حيوانم را بشويم

برميگردم..برميگردم..بگذاريد برگردم

ته چمدانم پر از شمع روشن

چند تا برگ سوخته گذر نامه من

لب استين من خيس از بغض رامسر

ته كفش من پر از گلهاي پر پر

برميگردم..برميگردم..بگذاريد برگردم

برميگردم ديروزم را بردارم

برميگردم هنوزم را بردارم

بي سايه ام درخت بي زمينم

برميگردم ميوه ام را ببينم

بر ميگردم..برميگردم..بگذاريد برگردم

شعر از استاد شهیار قنبری


2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 13:57  توسط حمید  | 

دلتنگی....!!!

چگونه بی حوصلگی را بنویسم؟!!!!یک حس نا خوش همیشگی درست وقتی بیدار میشوم!!! اینگار که همان دیروز است..یا چند روز قبلش...فرقی نمیکند حتی با پارسال و قبلش. میدانی گریه کار خوبی بود که چشمانم را میشست حتی گریه هم میگریزد از من!!!میدانی دل که میگیرد چقدر تنگ میشود...میدانی دنبال کسی گشتن و پیدا نکردن...و نمیگویم که بهتر از من میدانی....دلتنگی احساسیست که نشانگر ابعاد روحانی انسانهاست..وقتی رنگهای دنیا بی رنگ میشوند در نظر ها..دلتنگیها میاید...اینست که میگویند  ادم مادی نیست..ابعاد معنوی دارد..حتی مادیات روح دلتنگی را درمان نمیکند...جسمها با مسکن ارام میشوند و روح اما بیقراری میکند...میدانی ان سرگشتگی کودکیم در میان سالی به سراغم امده است...بغض کهنه ای گلویم را میفشارد...نمیدانم باید گریه کرد یا اصلا هیچ نگفت..فقط میدانم که از دست کسی کاری بر نمیاید. مگر میشود دل بیمار را درمان کرد..دل طبیبی میخواهد...شاید حبیبی...مگر میشود انتظار بیهوده از دیگران کرد...گفتنش تنها این احساس را از من بیرون میریزد ولی مرهم نمیشود. میدانم که خوب میدانی دلم گرفته است...الان است که با هق هقی این متن هم خیس تمام شود...پکهای سیگار که رفیقم شده اند...تنها رفیقم که مرا درک میکنند...تلخی این روزها مرا بیهوده تر میکند...میدانی دلتنگیم خارج از تصور و این کلمات حقیرند. میدانی من نمیدانستم که دنیا اینهمه میتواند تنگ شود...میدانی من نمیدانستم دلتنگی از تنهائی ازار دهنده تر است...و میدانم که تو خوب احساسم را درک میکنی...هدف ازردن خاطر خوبت نبود نازنینم...چگونه میتوانم تنهائیم را با تو قسمت کنم!!!!!شاید شیرینتر باشد که در بیکسی خاموش شوم...شراب تلخ نشئه ای خیال انگیز دارد....زندگی تلخ مرگش زیباست همچنین...در این روزهای دلتنگیم نورم را به تو خواهم سپرد و خود شاید شبی خاموش گردم. تا نفسی هست برای تو میاید ... حمید

بی تو ای ازادی ای والا کلام       گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 13:47  توسط حمید  | 

دستهایم را بگیر...

 دستهایم را بگیر...اسمم را صدا بزن!!!! از این سکون و سکوت به تنگ امده ام.

نگاه کن در چشمان من جاده ای عبور میکند که به شهر تو میرسد دستهایم را بگیر

نگاه کن در خیسی چشمانم شهریست باران زده که درختان صمیمی دارد... اسمم را صدا بزن

لحظه دلنشینست برای صدا و شوق...نور باران کن...حقارت مرا در بزرگی خود جائی بده

نگاه کن این قلم برای تو میفرساید کلامات را... انطرفتر جائیکه کسی نیست کسی برای تو

ایستاده است...معطل نکن...بوسه ای خود گواه هزار حرفست و خود خاموش. نگاه کن

کسی خلوت مرا با تو بهم نخواهد ریخت...دستهایت را به من بده و راهوار شو...در چشمان من

جاده ایست که به شهر تو میرسد. حمید

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 17:8  توسط حمید  | 

نشئه خیال انگیز...


استريو را پلی كن. همان صفحه قديمي داير استرايت. اگر اهلش بودي سيگاري اتش بزن...نشئه خيال انگيزيست. در مقابل ذهنت رودخانه اي جاري ميشود كه  ابيست...شايد رودخانه من باشد.همان رودخانه ابي..مهم نيست از ان چه كسيست. خلوت خوشيست براي تو.نشئه خيال انگيزيست. ميتواني با اهنگ زمزمه كنيYou get a shiver in the dark It's been raining in the park but meantime South of the river you stop and you hold everything A band is blowing مهم نيست زياد حتي اگر مفهومش را نميداني برايت ميگويم كه از باريدن باران و رودخانه اي است که در خيالش هستي. اهاي تو اسانتر فكر كن. ارزشي ندارد دقايق پر فريب. ذهنت را پر از نم و خيسي باران كن. نشئه خيال انگيزيست. من دوباره سيگاري اتش زدم. تو اگر خواستي نوشيدنيت را بنوش. كنارم باش. نگاه كن شيشه عرق كرده است از رطوبت باران. هواي متراكم باراني. چه بوي چوبي ميايد. نم خيس و خوش چوب و علف و درخت. نگاه كن در دستهاي من برايت چيزيست. بازش كن. يك ابنبات توت فرنگي. به شيريني همه دقايق خوشبو. هميشه در دستانم برايت ابنباتي ميگذارم. نشئه خيال انگيزيست. دلم ميخواهد تا هميشه بماند. مرا به بهشت وعده ندهيد..من بهشتي دارم در نشئه خيالم. نميخواهم انرا با چيزي تعويض نمايم. اه هواي خوشسيت اينجا..نم رطوبت..صداي خوش پرنده اي كه سوت سوتكي زد و بروي شاخه اي نشست...من پاكت سيگارم داره تمام ميشه..تو سيگاري داري مرا مهمان كني؟!!!وپيكي كه به سلامتي تو انرا بالا كشم. نشئه و مستي خيال انگيزيست...چه كسي ميداند راز شراب را...تلخ است و ارام ميكند..مثل حرفهاي تلخي كه در عمقش شيريني باور است...اهاي تو `يك دوم را پر كن.نميخواهم هوشياري به سراغم بيايد..نشئه خيال انگيزيست..با تو ودر اين رطوبت ارام بخش خيال بسر بردن...تقديم به كسيكه دلش درياست ولي پر است از غصه. انكه مرا به ادامه تشويق ميكند و نوشتنم را دوست ميدارد و بر ان ارج مينهد. تقديم به فرشته اي كه ميدانم يكي از فرشتگان خداوند است. وشاعر خواست كه اينجا اين متن هم تمام شود...حميد



این گروه استثنائیDire Straitsهست که از سال ۱۹۷۸بطور جدی به نشر اثار ارزشمند و خیال انگیزش پرداخت.اشعاری با مزامین طبیعت و تنهائی و عشق و مزامین عمیق فلسفی از زندگی انسانها.سبک گروه راک و تا قسمتی کانتری موزیک میباشد و البوم جدید این گروه در سال۲۰۰۵از مارک نافلر خواننده گروه منتشر شده است.منکه خیلی با این گروه حال میکنم. از طرفدارای پرو پا قرسشم.موزیکشم شلوغی و دل اشوبه نداره و در سبک بالائی از موزیک دنیاست.یک گروه استخون دار که حتی در ایران دارند با استفاده از همین سبک البوم منتشر میکن. گروه کیوسک از ایران به تازکی البومی داده در کانادا در سبک همین گروه که کپی گیری از نوع اهنگهای این گروه عظیمه. برای کسائیکه موزیک ناب دوست دارند و نه موزیک ۶ و۸ رقصی و به قول خودمان بند تنبانی یک البوم از همین گروه برای شنیدن قرار دادم. امیدوارم که لذت برید. مخلص شما حمید
برای شنیدن اهنگ اینجا مارک نافلر Dire Straits  کلیک کنید
2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 22:13  توسط حمید  | 

این روزها.....
               متاع کفر و دین بی مشتری نیست

              گروهی این گروهی ان پسندنـــــــــد

نمیدانم اینروزها چه بر سر ما میاید...همه خسته ایم. همه از یک چیز میگوئیم

و پیدایش نمیکنیم. همه از رهائی میگوئیم و نیست این دور و برها...ای انکه با من

هستی و هم غصه...میدانی به قول سهراب بزرگ: برای خوردن یک سیب تنها مانده ایم!!

و باز به قول سهراب بزرگ: چه حس نازک غمناکی...میدانی بعضی چیزها گفتنی نیست باید

فهمید. و منو تو بعضی وقتها چقدر در درک همدیگر عاجزیم. گوشه ای خلوت...سیگاری بر لب

چای قند پهلو...بفرمائید...و شاعر خواست که این متن هم اینجا تمام شود. حمید

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 19:1  توسط حمید  | 

بیاد فرهاد پدر ثانی و کسیکه همیشه در قلب ما خواهد ماند...دوستت دارم فرهاد

 

                                                                                                       


فرهاد بزرگ. اين صفحه را با يادت با اشكهايم چراغان كردم. فرهاد بزرگ تو در بلندترين قله انسانيت بر ما نظر داري.

اي بزرگ مرد اريائي اي كه جز نيكي و خوبي چيزي بر جاي نگذاشتي من امروز اين كلبه حقيرم را با نور سیمای معصوم

تو چراغان میکنم.اي پدر ثاني من اي مرد اهورائي اينرا بدان که در بلنداي ايران زمين هميشه نامت چون ستاره خواهد درخشيد.

افسوس که نماندی. روحت شاد .بزرگ مرد تاريخ ترانه و صدا...اي كسيكه شبها با ترانه هايت زندگي كردم و شعر سرودم

و گریستم و عاشق شدم.بی تو حتی ان عشق هم تنهایم گذاشت تنها تر از همیشه هوای ترا کرده ام فرهاد. مرا هم با خود ببر.

 

دوستدار همیشگی تو. حمید۳۲ساله...و دیدارم را با تو تازه خواهم کرد فرهاد پدر ثانی من

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 14:50  توسط حمید  | 

جنگجو از آشتی بگو...شعری از استاد شهریار قنبری


 
   شعری بر آب  دشنه در خواب           
   اسبي در مه مهتاب در مرداب
   زخمگاه آهو چشم به راه جادو
  جنگجو جنگجو..از آشتي بگو                                                        
  عقاب بي پر بستر خاكستر
  طاووس در آتش سرداري بي سر
  چه شد چه شد پابان قفس
  چه شد چه شد نور مقدس

  جنگجو جنگجو..از آشتي بگو
  پاي اين كتيبه شكسته
  پا دراز كن اي هميشه خسته
  كنار ستونهاي درخونگاه
  دست ما جان پناه خوش ترين سازدرراه
  مرا ببر به كوچه حميد
  مرا ببر به تخت جمشيد
  دبستان جهان تربيت
  ببر به كلاس آخر تبعيد
  جنگجو جنگجو از آشتي بگو
  عقاب بي پر بستر خاكستر
  طاووس در آتش سرداري بي سر
  چه شد چه شد پايان قفس
  چه شد چه شد نور مقدس
  جنگجو جنگجو از آشتي بگو
  

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 14:7  توسط حمید  | 

زندگي چيز غريبيست نميدانم چيست....
زندگي چيز غريبيست نميدانم چيست....

شايد ان لحظه ديدار تو باشد در فکر....

شايد ان زمزمه هر شب و هر لحظه ماست....

كه ميان دل افكار تحرك دارد....

اينهمه در به دري....

اينهمه راز و نياز....

شايد ان مبهم ابي باشد....

كه نهان است زچشم....

زندگي چيز عجيبيست....

نميدانم چيست....

حس يك منظره كوچك و سبز ...

كه ميان دل كوه....

چشم را روي خيال....

ميبرد تا خورشيد....

زندگي چيز عجيبيست كه در جاري ان....

ميشود بهتر بود....

ميتوان جاده كشي....

و بسوي همه خوبيها....

انطرفها كه هوا خوش تر از اينجاست....

دمي با خود بود....

ميتوان زيبا ديد....

ميتوان زيبا بود....

ميشود ظلم نكرد....

زندگي چيز عجيبيست....نميدانم چيست....

یکی از اشعار خودم بود. لطفا کپی کردید نام شاعر را درج کنید.حمید

 

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 23:47  توسط حمید  | 

تو مرا خواهي ديد
تو مرا خواهي ديد

پيش آن رود بزرگ

رو به احساس و بلنداي صدا

تو مرا خواهي ديد

زير ان سبز قديمي

تنه محكمم و پير

تو اگر در نفس خويش خطي سبز كشي

تو اگر با نفس رود هم آغوش شوي

اگر از نورگريزان نشوي

تو مرا خواهي ديد

پيش آن وسعت سبز

همدم بركه دنج..تو مرا خواهي ديد

اگراز دود و صدا

اینهمه همهمه و جنگ و جدل

خاطرت آشفتست

تو مرا خواهي ديد

پيش احساس خوش بودن ابر

بارش نم نم باران به تن خسته برگ

تو مرا خواهي ديد

دگر از دوز و كلك

اينهمه رنگ و ريا

هيچ نگو

دل غمديده به باران بسپار

چشم آزرده به رويا خوش كن

تو مرا خواهي ديد....تو مرا خواهي ديد.....یکی از اشعار خودم بود. لطفا کپی کردید نام شاعر را درج کنید. حمید

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 17:8  توسط حمید  | 

گوشه دنجی کو؟!!!
گوشه دنجی کو؟!!!

که گزارم سر خويش روي تنهائي خود

گوشه دنجي كو؟

دگر از طعنه و از زاهد و از اينهمه تكرار به تنگ امده ام

گوشه دنجي كو؟

که گزارم سر خويش

رو به امواج نظر ميفكنم

و در اين تنهائي

مينويسم خطي

گوشه دنجي كو

که دگر حرفي از اين كهنه  نقاب

 واز اين حال خراب

دگر انجا نتوان باز شنيد

گوشه دنجي كو؟

گوشه دنجي كو؟

یکی از اشعار خودم بود. لطفا کپی کردید نام شاعر را درج کنید. حمید

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 17:13  توسط حمید  | 

ماهیهای آزاد

من نمیدانم که چرا ماهیهای آزاد زمان تخم ریزی بر خلاب جهت آب بالا میپرند و به سمت بالای رورخانه و مناطق کم عمق میروند...چرا این سختی و این دشواری را با سماجتی خاص دنبال میکنند!!! و چرا همچون دیگر ماهیها نمیخواهند همان گوشه های امن را انتخاب کنند و تخمهایشان را رها سازند!!!میدانی در حیوانات و انسانها احساسات مشابهی هست...انسانها هم بعضی ترجیح میدهند گوشه آرامی داشته باشند و کاری ندارند چه به روز هم نوعشان خواهد آمد...بعضی همچون ماهی آزاد شنا کنان بر خلاف مسیر رودخانه های پر خروش حرکت میکنند..و اینکار را با سماجتی خاص ادامه میدهند...بعضیها سکوت میکنند..و بعضی میمیرند تا سکوت شکسته شود....ماهی آزاد هم وقتی تخمهایش را در بالای رودخانه بریزد میمیرد...چه تفاوتی دارند ادمها....تو چگونه ای؟!!!سکوت میکنی و به ارامش گوشه خویش میروی و یا سکوت را خواهی شکست؟!!!!نمیدانم ...فقط میدانم آب راکد مانده فاسد میشود..باید جاری بود ...باید جائی سکوت را شکست...اگر ماهی آزاد نیستی لا اقل کوسه ماهی هم نباش!!!!دلم انبوه فریاد است و لبم در سکوت دوخته....چه بگویم که تو خود بهتر از من واقفی...حمید

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 15:21  توسط حمید  | 

من دلم میخواست رودخانه بودم!!!!

من دلم میخواست رودخانه بودم!!!! دیگر ا کنار آن نشستن به تنهائی آرامم نمیکند...دلم میخواهد جاری شوم...میان سنگها..در پیچ کوهها..جاده ها..در سرازیریها..من دلم میخواست که رودخانه بودم!!!از این سکون و بی تحرکی دیریست که پناه به درونم برده ام...میخواهم اینبار خروش کنم...نمیدانم که ایا میتوانم و یا تنها خیالی دور از ذهن را میپرورانم...اینجا بودنم مرا می ازارد...حتی رفیقانم مرهمی نیستند بر خواهشهای من...نه طاقت تنها شدن و نه تحمل دیگرن را دیگر ندارم...چیزی در درونم اوج گرفته است...مرا نوید میدهد...صدائی از درونم مرا به جاری بودن میخواند..ولی نمیدانم میتوانم!!!دچار همهمه و تکرار بی رویا و کسالت اوری هستم که گریزی ندارم از تکرارش...کجای قصه خودم را گم کرده ام!!! احساس میکنم کسی مرا نمیفهمد...و من میدانم که درک ادمها چقدر سخت است... همنشینها هم دیگر لطفی ندارند...انگار انها هم صدای گم شده ای دارند و خود اشفته از خویشند....و هیچ اشفته ای نتواند اشفته را ارام سازد...و این یک رویاست..نگاه کن..ممکن است کلید رهائی تو در دستان من باشد..و شاید کلید زندان مرا تو همراهت داری!!!!!ولی نمیدانم این کلید قفل بسته ذهنم را باز خواهد کرد!!! نمیدانم ... یقین دارم که از پس تاریکیها روشنی خواهد آمد...من اینرا سالهاست که باور کرده ام....من دلم میخواست رودخانه بودم!!!!..حمید

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384ساعت 14:17  توسط حمید  | 

در خلوت خویش تنها نشسته ام....

در خلوت خویش تنها نشسته ام....صدای نفسهایم به گوش میرسد...نه ابری که ببارد..نه جیر جیرکی که بخواند...اینگار در این گوشه دنیائیست که با بیرون ارتباطی ندارد....گنگ و مبهم مانده ام....میخواستم کوله ای بر دارم و تا شهر تو سفر کنم...پاهایم را نگاه کردم...توانی نمانده بود که تصمیمی بگیرم...خواستم با خیالت چیزی بنویسم....انگیزه ای نبود که قلم فرسائی کنم....در خیالم به شهری فکر میکردم که انرا شهر رویاهای خود و تومی پنداشتم...هر چه بیشتر تلاش کردم...شهری را بدانگونه نتوانستم به تصویر ذهنم در اورم...کجای قصه جا مانده بودم!!!! دلم گرفته است...در این خلوت بی رویا تنها نشسته ام.....حمید

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 12:39  توسط حمید  | 

نگاه کن!!!!

نگاه کن!!!! این چشم انداز خیال انگیز همان شهر آرزوهای توست....میتوانی ان رنگهای خیالی درونت را بر اسمانش ترسیم کنی...شهرت را به هر رنگی که خواستی در حافظه ات بازسازی کن...اینجا چیزی ازارت نخواهد داد و تو خود میتوانی شهر خیال انگیزت را انجور که میخواهی ببینی...بر اسمان خیالیش بعد از ریزش باران رویاها رنگین کمانی از خواسته هایت نقش میبندد...با همان رنگهائی که تو میخواهی...دستم را بگیر..مدتیست از این تکرار دلتنگ به فرسایش افتاده ام...مرا با خود همسایه کن در شهر خیال انگیز رویائیت..انجا میتوانیم مدتها دور از تکرار و همهمه بمانیم...برایت رنگهائی اورده ام که شهرمان را شادتر ترسیم کنیم...برایت ابرهائی اورده ام که پر است از بارانهای نشاط انگیز و رویائی...شهرمان را سبزتر خواهد کرد...دلپذیر تر...چشم نواز تر..نگاه کن!!!این چشم انداز خیال انگیز همان شهر آرزوهای توست....حمید

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 23:33  توسط حمید  | 

کنار این آبی جاری ....

کنار این آبی جاری ..دور از کسالت و همهمه در خلوت درونم آرام نشسته ام....چه  صدای خوشی دارد...صدای جریان و زندگی میدهد...صدای روزهای خوش و بی انتها...صدای جاری و زلال آب...در این اندیشه دل انگیز و رویائی مسیر رود را با چشمانم دنبال کردم...چه جاده های عجیبی را میپیماید..خیال انگیز است این جریان ارام بخش و خیال انگیز....و من در اندیشه جاری بودن و پیمودن در اینجا به مهمانی درونم آمده ام....دستت را به من بده..بخشایش این رودخانه دل انگیز در وصف و خیال نمی گنجد...نگاه کن که هر چه هست برای تو و من جریان دارد..برای آرامش فکرهای درهم و کسالت بار ما....نگاه کن که در خلوت خیالی خویش ترا بوسیدم...جاری باش...فرصتیست برای خیال..برای تنفس هوائی دل انگیزتر و رویائی رنگینتر...نگاه کن..........حمید

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 3:40  توسط حمید  | 

هوای خوشیست..
هوای خوشیست..هوای ارزوها..و رویاها..دستت را به من بده...انطرفها جائی میشناسم که هوایش خوشتر است...میشود رویا را به پرواز در آورد...میشود عشق ورزید..میشود از این تکرار بیهوده به روزهای امیدواری رسید....با من بیا...انطرفها جائی بکر میشناسم که هوای خوشی دارد...با من بیا....حمید
2 نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 14:54  توسط حمید  | 

کنار این رودخانه صمیمی...

کنار این رودخانه صمیمی... کنار این نا ارام و همیشه جاری... در این خلوت خیال انگیز و اسرار امیز...امدنت را کنار روشنی اب خوش امد گفتم....و عشق...ترا ازاد میکند..و عشق ترا خوشبو میکند...ترا پرواز میدهد...و کنار این ابی رویائی به من میرساند....خلوت خوشیست برای ما....دنبال ماهیهای کوچک خیالت باش و برایشان تکه های نان بینداز...ماهیها تشنه نمیمانند اگر رودخانه جاری باشد...ما هم تنها نمیمانیم اگر دوستانمان همیشه دوست بمانند....حمید

2 نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 11:39  توسط حمید  | 

من...تو..خیال انگیز است....
خانه ای برای بودنت ساختم....من و تو...در ان خلوت دل انگیز ساعتها و روزها و شبها چشم در چشم فرصت داریم برای هم از قصه های کوچکی بگوئیم...انروزها را یادت میاید؟!!!چه سبکبال بودیم..فارغ از این دنیای پر اشوب..با یک بادکنک شاد میشدیم...میدانی؟!!!! انروزها را نمیتوان دوباره تکرار کرد..اما در هوای میان سالی هم میتوان کودکانه شادی کرد...دل باید که بخواهد..اگر خواست دوباره میشود..من و تو ساعتها به دنبال یکدیگر بدویم و اینگار نه اینگار دنیائی هم هست که دیگر ارزشی برای زندگی ندارد...بیا...دست در دست من بیا...در این بعد الظهر مه گرفته به تراس خانه مان میرویم و چای مینوشیم...با من بیا هوای دل انگیزیست و عمق چشمان زیبایت را امروز بیشتر از همیشه دوست میدارم...هوای خوشیست هوای خیال انگیز رویاها...حمید
2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 18:30  توسط حمید  | 

رودخانه تاریک

من از رودخانه تاريك جرعه اي نوشيدم...آه خيال ميكردم تشنگيم را رفع ميكند...اه ...چه كسي به انتظار تو ميماند؟!!!! در گوشه روياهايت به انتظار بمان.....چه كسي به انتظار تو ميماند؟!!!! من از رودخانه تاريك جرعه اي نوشيدم.....در ذهن من..ان نيمه تارك دوباره رويائي فروميريزد..و قلب من باز ميشكند....چه كسي را ان رودخانه تاريك سيراب كرده است؟!!!!! نه نميتوانم....ماندنم مرا ميترساند..از دقايق بعد...از اين رخوت بي پايان..كوله اي برداشته ام...مسواكم..و شانه ام..بندهاي كفشم را بستم...ديگر نميتوانم....مقصد من به انطرفها..به گوشه هاي خيال انگيز اين دنياي مرموز و اسرار اميز است...از اين تباه مرده شهر بي آرزو خواهم پريد...جائيكه جز سياهي نديده ام..حتي در پوشش آدمهايش....خواهم رفت...حميد

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 11:54  توسط حمید  | 

Leonard Cohen :: Ten New Songs 2001
ترانه ای دل انگیز..برای تو... اگر کلیک کردی با حوصله گوش کن... جور دیگری هم میتوان اندیشید..به این تکرار بیرحم و کسالت بار... ارام باش...همیشه نمیتوان واقعیت را پذیرفت...باید کمی دل به حال و هواهای درون و ذهنیت هم داد... میدانم که دشوار است..و سختتر انکه ترا هرگز درک نخواهند کرد...حمید 

By the rivers dark
I wandered on.
I lived my life
in Babylon.

And I did forget
My holy song:
And I had no strength

http://www.danceage.com/artist/iplayer.php?albumid=652&trackid=6

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 20:14  توسط حمید  | 

دختري خارج از روياي من......... girl out of my dreams

دختري خارج از روياي من......... دوباره عشق.....چشمان سبز و شيرينت را دوست داشتم.....رويا ها....اشكها...لبخندها در دوئل روزگار با من تير خوردند...دختري خارج از روياي من در من هر روز ميشكفت.....من بايد برم...به جزيره نا معلوم خويش...وداع نميكنم...عشق براي هميشه جاودانه است...دوباره...دوباره...اين هميشگيست....در روياي من شكست معني ندارد....ولي حقيقت را از رويا كنار بگذار...بگذار عمق چشمان شيرينت را ببينم.....عوض ميشود....شايد عشق روزي براي هميشه حاكم مطلق جهان گردد...اه قلبم تير ميكشد....چشمان شاعر به اينجا كه رسيد پر اشك شد....سيگاري اتش زدم....دختري خارج از روياي من...بايد برم...اينگار رخوتي قديمي پاهايم را سستتر ميكند...انتظار بوسه اي ندارم..كه روزگار جز زهر به كامم نريخت...عشق رويائي من.....مگر ميشود زنده ماند بي هواي چشمانت زيست؟ چه حس غمكناكي دارد..مستي هم ارامم نميكند....باز عشق.....نگاه كن در چشمهاي من...مستي هم ارامم نميكند...گريه هم ارامم نميكند......اه دوباره.....دستانم سرد و عرق كرده شدند.....نميدانم چطور متن را تمام كنم....!!!! اه در روياي من دختري بود فراتر از روياي من.....اه...سختست نفس كشيدن و جدا بودن......دوباره.....اه عشق...و شاعر خواست كه اينجا اين متن خاتمه پذيرد...اما..............حميد( دوست عزيزم اين دستنوشته ها همه شخصي و متعلق به من است. اگر كپي ميكنيد نام نويسنده را ذكر كنيد. زيباترين كار ارزش قائل بودن براي يك اثر هنريست.)

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 14:41  توسط حمید  | 

عشق آسان بود..

عشق آسان بود..ما دشوارش نمودیم...راستی و حقیقت آسان بود...ما دروغش کردیم....انسانیت ذات و سرشت ادمها بود...ما نابودش کردیم...هر چه بود را ویران کردیم..برای چه؟!!!! من اما خلوتی دارم که در ان هنوز میشود انسان زیست...راست گفت..و عشق ورزید....تو هم خلوت خویش را پیدا کن....حمید

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 3:44  توسط حمید  | 

انتهای این جاده خیال انگیز

انتهای این جاده خیال انگیز به شهری میرسد که همانند چشمانت خواستنی و چون دستانت نوازشگر روح است...این راه رویائی و خیال انگیز به جائی میرسد که اغوش تو برای خسته گیهای من باز است...این جاده باران زده به رویای تو میرسد...قلبم را ...ضربانش را احساس میکنی..با هر تپشش زمزمه میکند..که دوستت دارم...این جاده مرا به تو میرساند...بوسه ای نثارم کن..تا سبزتر باشم...من نیز بوسه بارانت خواهم کرد..تقدیم به کسیکه چند روزیست احساس دوست داشتنش مرا به نوشتن وا میدارد...حمید

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 17:7  توسط حمید  | 

رنگین کمان....

فرصت را از دست مده..اگر دیر به سراغم بیائی دیگر همه چیز تمام است...من دلم گرفته است...از اینکه همیشه همینطور میمانم..از اینکه طلوع صبح برایم چیزی جز رخوت و سستی ندارد دیگر...از این شب بیداریها...از اینهمه سیگار کشیدن و فکر کردن...من از هر چیزی که تکرارش کنم خسته میشوم... زود برای گفته هایم اشفته نشو..دست به نظر نبر زیرا که تو حال مرا نمیدانی...هیچکس نمیتواند خود را جای کسی قرار دهدو زجر دقایقش را بپذیرد..برای همین است که ما گوشمان به نصیحت بدهکار نیست و کار خودمان را میکنیم...احساس درد را دردمند دارد..نه پزشک..او میتواند علاج کند تنها ولی درد نمیکشد...دوباره سیگارم را اتش زدم..از پشت پنجره اتاقم به بیرون نگاه کردم...پر از خانه های کوتاه و بلند و یک شهر دود زده که از تنفس هوایش دارم خفه میشوم ...سرم درد گرفته و حال خوشی ندارم...کاش اینجا بودی..دست را محکم به میزم کوبیدم و این نوشته را اینجا خاتمه دادم..حمید

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 12:22  توسط حمید  | 

برایت تصویری کشیدم از انطرفها...

برایت تصویری کشیدم از انطرفها...خلوت خوشیست کنار وسعت ابی دریا..خیال انگیز است و ارامشی صادقانه دارد... با من بیا..دمی ذهن اشفته و خسته ات را به نسیم بسپار..دراز بکش..بروی ماسه های نرم و نمناک ساحلش...من اینجا کنار تو ایستاده ام...اگر چیزی به خاطرت میاید برایم بگو..نگاهت میکنم...به خود فرصتی بده تا دوباره تازه شوی...میدانی ؟!! من دلم میگیرد..در خیال پرواز میکنیم در بیداری جان میکنیم...میدانی من از اینکه مرا در کنارت نمیبینی غمگین میشم...از این تکرار بیهوده دلگیر میشم...اما نمیدانم که نا خود اگاه چرا هنوز به تابشی شگرف امید دارم..میدانم که نوری چشمها را بسوی خود خواهد کشاند...دیوارها فرو میریزد...و اشک شوق از چشمها بیرون میاید.. امید بیهوده دادن سختتر از نا امیدیست..ولی یقین دارم که بیهوده نگفتم.. تو هم شک نداشته باش..حمید

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 21:13  توسط حمید  | 

روشنائی

اینرا صمیمانه تقدیمت میکنم..تو که به دنبال نور میگردی..و در سیاهی افکارت چیزی گنگ مانده است...روزگار را تاریک میبینی که حق هم داری...هر دلی و هر ذهنی با عواطف انسانی اینروزها را روشن نمیبیند...اما خیال تاریکی دلیل بر رد روشنی نیست..خورشید هم هر روز طلوع میکند....و بر صورتت میتابد...ان گرمای خیال انگیزش نمیگذارد تسلیم تاریکی شوی...حتی دستی مینویسد که تو همچنان گرم بمانی..میبینی کسانی هستند که برای تو نگران باشند...نمیگذراند تاریک بمانی...و سکوت همه ترا پر کند...اگر یقین نداری به افتاب ..به روشنائی...دلت را با نور اشتی بده..همزبان انهائی باش که به تو نشانی از نور را میدهند...با نا امیدان همراه نشو..که من با همه غمهایم به تو بشارت نوری خوشرنگ را میدهم....اگر اینچنین نشد به حقیقت هم شک کن...تقدیم به تو..توئی که مرا به فکر میبری...میدانم که روشن خواهی شد..یقین دارم..حمید

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 15:34  توسط حمید  | 

خیال انگیز است...
2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 15:30  توسط حمید  | 

من...تو..

من همیشه در خلوت خویش به ادمها فکر میکنم.... احساس میکنم همه را میشناسم...اینگار همه تکرار یکدیگرند...شاید بعضی وقتها رفتار ها فرق میکند....ولی انچنان تاثیر ندارد..در عین بی شباهتی همه شباهتی عجیب به هم دارند...و سعی میکنند نشان دهند که میفهمند..اما راستی ما میفهمیم؟... عجیب است که اینقدر میفهمیم و هنوز نفهمیدیم که کجای کار ایستادیم...اهای ادمها میدانید ازادی چیست؟!!!! در هوای خوشش نفس کشیده اید..مست کرده اید....عشقتان را بوسیده اید...بلند بلند هر چه خواستید گفته اید...احساس میکنم شما عادت دارید زمزمه کنید....اگر بلند بگوئید ممکن است از ان جای گرم و نرمتان جدایتان کنند...خیلی خوب است که ما میخواهیم ازاد باشیم..و خیلی بد است که برایش کاری نمیکنیم..عادت داریم به بی تفاوتی..چه میشود کرد...اگر شوقش را داری...دلت برای خودت میسوزد...کوله ای بردار و با من بیا...روزها کنار آبی دریا میمانیم..گپی میزنیم..چیزی مینوشیم...دور از همهمه بهتر میشود واقعیت داشت...بلند شو...لحظه های خوشی در انتظار ماست..با من بیا..حمید

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 4:36  توسط حمید  | 

موزیک از مارک نافلر

اهنگ بسیار زیبائی از مارک نافلر گذاشتم براتون. کلیک کنید و لذت ببرید...اگر اهل رویا و جاده و سفر هستی مطمئنم که لذت خواهی برد.http://www.danceage.com/artist/iplayer.php?albumid=528&trackid=1"

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 3:57  توسط حمید  | 

دریا
همه ابهای زمین را دوست دارم..اینگار یکجور ادم را به ستایش وا میدارد..وسعت بی کران ابی...و ان شگفتیهای اعماقش...رودخانه ها میجوشند..در حرکتی متداوم راهشان را به دریا میپیمایند..خستگی ناپذیرند...دریاچه ها را دوست دارم..ارامشی که مدهوشم میکند...برکه را دوست دارم...جای خلوتیست برای اندیشیدن و فکر...خاطرات را میتوان کنارش به خاطر اورد...حتی یک حوض اب را هم دوست دارم..ماهیهای کوچک قرمز...بی انکه بپرسند چرا..روز و شب میچرخند و عشق بازی میکنند..من همه ابهای هستی را دوست دارم...ترا هم دوست دارم..همه را دوست دارم...حمید
2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 3:44  توسط حمید  | 

جزیره مخفی

میدانی؟!!!انطرفها جزیره ایست مخفی...وسعت شگفت انگیزی دارد..چشم اندازی بی نظیر...من در جزیره گیاهی کاشتم...روزگاری گذشت...گیاهم بارور شد...گیاهانی تولید کرد..جزیره انبوهتر شد...تو هم میخواهی گیاهی بکاری؟!!!دوست داری؟!!!جزیره مخفیت را پیدا کن و در ان بذری بکار..جزیره تو زیباترین جزیره مخفی خواهد بود...شک نداشته باش.حمید

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 3:39  توسط حمید  | 

اعماق
در اعماق ابها دنیائیست...سکوتی حیرت انگیز دارد...ماهیها به زبان دیگری با هم سخن میگویند...چیزی ازارت نمیدهد...وسعتی بی کرانه..دنیائی خیال انگیز...پروازی که در ان بالی نداری...معلق و سبکی..هر جا بخواهی و در هر گوشه میروی...خیال انگیز است..ارامشی که ادم را متعجب میکند...دنیای اسرار امیز اعماق..همچون درون ما نا شناخته و حیرت اور...حیاتی تازه برای موجوداتی که همچون ما تنفس نمیکنند اما حیات دارند...شگفت انگیز است...بیشتر نگاه کن..خودت خواهی دید شگفت انگیز است
2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 3:33  توسط حمید  | 

من و درونم
منو... درونم رو به روی هم بر سر بازی شطرنج نشستیم...هر دو یکدیگر را میشناختیم...اما من کمتر درونم را میشناختم...برای همین او بر بازی مسلط تر بود...اما مرا کیش مات نمیکرد...فرصت میداد..شاید مرا دوست داشت..میخواست بازی مساوی تمام شود..هیچکدام برنده نشدیم..بازنده هم نبودیم...این بازی..پیوند مرا با درونم بیشتر کرد...اشناتر کرد...بعد از بازی هر دو چای نوشیدیم و به راه افتادیم...در این پیوند هیچ مکر و فریبی نبود..صادقانه ترین پیوندی که میشد داشت....حمید
2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 3:0  توسط حمید  | 

اهای تو......

چه میشود کرد... تسلیم سکوت شدن سخت است...سختتر از ان پر از نا گفته ها بودن اما نگفتن است...گوش شنوائی نیست...اینطرفه