من نميدانستم امشب كدام شب است!!! نه از روي تقويم و نه از روي زرد مردم شهرم نفهميدم امشب چه شبيست!!! ندانستم امشب را يلدا ميخوانند....نميدانم كه يلدا چيست...شايد نام دختري زیبا و خوش اندام باشد كه فريب چشمانش بسياري را در فتنه خويش گذاشته است...و شايد يلدا درازترين شب زمستاني باشد كه نويد زمستان را اورده است!!! سفره هاي باز...نه كرسي مانده و نه صفائي كه فال حافظي تفعل بزنند....و نه دستي كه بگيرد و بداند و بگريد به حال روزگارمان!!! شب يلدا را در كنار خيابان بايد ديد....انجا كه نه هندوانه اي هست و نه اجيل مشكل گشائي...هيچ نيست مگر كهنه روزنامه اي كه تن پوش بيچاره اي معتاد است!!! و شب يلداي منهم در همين اتاق در تنهائي بسر ميشود چرا كه قسمت نبود امشب عازم سفر بشوم و يلدا خواست كه من در شبش در اتاقم بنشينم تا نفرتم را تف كنم بر انچه حسرتمندانه ديدش ميزنم...اينجا دستي نيست...و نه لطافت اندامي و نه هيچ...و من با دنياي شما بيگانه ام...و اين حس عجيب تمام منرا پر كرده است!!! بيگانه ام با سيماي تو اي زندگاني!!! بيزار از تو اي دنيا!!! دل خسته ام اي روزگار...بدادم برس اي سيل اشك...بدادم برسيد لحظه هاي حرام...كه تحمل شما را من ندارم....كه ديگر از حسرتها لبریز شده ام....!!! شب يلداست....شب هندوانه خوردن و نشستن دور سفره و تفعل حافظ....شب تمرگيدن من در پيله سكوتم...شب گريه هاي خفه شده من در سينه...شبي كه ميخواهم مست كنم بياد همه سفره هاي خالي...بياد همه تباهيم...انقدر كه كله پا بشوم و يادم نيايد كه كي هستم!!! شب يلداي سر مست....بي يار...بي دوست....تنها جرعه اي شراب...تنها پاكتي سيگار....و علامت ممنوع...كه من از شما نيستم...كه من از گويش شما ازرده ام...و نميدانم چه ميگوئيد...و نميدانم كه چرا بايد ميان شما بمانم....و چرا؟!!! و هزاران چرا....شب يلداي همه شما به خوبي برگزار شود....من ميدانم كه ادمهاي بسيار ساده اي هستند كه شب يلدايشان هنوز بوي فال حافظ را ميدهد و هنوز نان حلال بر سفره انها نشسته است و ميدانم كه هنوز چه بسيار ادمهائي هستند كه امشب دور سفره خويش نشسته اند و ارزوي خوش دارند براي روزگارشان و هم نوعانشان...گريه ام ميگيرد....يادش كه ميفتم...ياد پدرم...ياد خواندنهايش...با صوت هميشه حافظ را ميخواند و تفسير ميكرد....همه سفره صادقانه يلدائيتان خوش باشد....منهم كه يلدائي ندارم جز اتاق تاريك خويش در همين پست يلدا را به دوستانم که میایند و اینجا با یادگاریشان منرا روشن میکنند و امید میدهند و صفا میریزند و تحمل میکنند و صادقانه میخوانند و نظری میدهند تبريك ميگويم.....سفره شب يلدايتان پر از خاطره و زيبائي باشد....در هيچ هم لذتيست كه تنها مسافر ميداند انرا...در هيچ كلمه ايست كه دشنام را نثار همه فريبها ميكند...و امروزم هيچ....و فردايم نميدانم!!!حميد
دو سروده از استاد مهدی اخوان ثالث پیر میکده و عشق تقدیم به مهربانترین و صادقترین واژه که کوهیست از مهربانی....
|
در آن لحظه |
|
در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست . |
|
لحظه ديدار |
|
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است . |

امروز مسافرم....يك مسافرت اجباري براي رودر وايسي يه رفيق بايد بروم...كنار دريا...كنار چيزيكه بدون عشق لذتي نداره...دريائيكه بايد كنار ش غير هم جنس رفت و نشست...دريائيكه بايد كنارش لب يك كوه مهرباني را گرفت و بوسيد تا افتاد زمين و دراز كشيد رو شنها....دريائيكه همه اوجش وقتيه كه با عشقي كنارش ميشمري قدمهاتو!!! امروز هيچ حوصله اي نبود و عجله رفتن هم نگذاشت مثل هميشه اپديتهاي خودم را داشته باشم. متنهاي خودم را بنويسم چون با اونا من زندگي ميكنم....امروز ميخوام احساسم را در يك ترانه از استاد شهيار قنبري بگذارم و بروم اگر زنده موندم برگردم دوباره.... و اگر نبودم شما چند نفر حتما يادم را روشن كنيد....كوه مهربانيم را هم ميبوسم...جای همتون را خالی میکنم...اگر چه جایتان جز با وجودتان پر نمیشود.....روبروی دریا....و سیگاری روشن...و فکر رهائی.....دلم تنگه....با احترام به غمهایم زنده ام....دلتان همیشه بی غم باشد...حمید
سازهاي غربت سازهاي ناكوك............
برگها زرد زرد وقتي هوا نيست......بوسه سرد سرد صدا صدا نيست
زخم هم چه بيهوش هيچكس با ما نيست........شب چنان تيره كه شب پيدا نيست شب هم پيدا نيست
عشق اما پيداست....عشق اما پيداست.....حرف حرف فرداست...كار بچه هاست....
طاقها بي كاشي راهها مثل هم.....حرفها شاعر كش بغضها بي شبنم
دستها افتاده سرها خميده....چشمها خشكيده عطرها پريده....
ماه هم دور دور...اه اما نزديك...
روز هم بي روزن...سرد سرد و تاريك....چه سرد و تاريك...چه سرد و تاريك...
عشق اما پيداست...عشق اما پيداست....
حرف حرف فرداست....كار بچه هاست....
دست نقاش از همه تنها تر....پرده ها را شسته زير باران....
اخرين شاعر پريد و دور شد....شعرش از هر دشنه اي اويزان
شاپرك افتاده در جوهر دان....ياس بي سر وقف مرهم گاه....
اي يقين سبز مثل معجزه سايه امدن تو در راه.....
روز بايد باشد....روز بايد باشد.....عشق اما پيداست....
روز بايد باشد....عشق اما پيداست.....
روز بايد باشد....
ان دورترها كنار جاده اي مشرف به يك رودخانه پر اب كنار درختان كاج جائيكه پرندگان ازاد اواز خوش رهائي سر داده بودند و زنبقهاي وحشي همه ان مناظر خيال انگيز ذهن را پوشانيبده بودند دختركي ايستاده بود.....به شكل اشنائي از دور لبخندي بر لب داشت....صورت معصوم ان دخترك شبيه هيچ يك از ادمها نبود....ولي تنها معصوميتش بود كه بيش از همه چيزها به چشم ميامد. ابعاد ساده اي داشت و در اولين نگاهش ساده ترين واژه را تكرار ميكرد....سلامي كه ساده ترين واژه دنيا بود و اما پلي براي ارتباط.....پلي كه چشمهاي او را با قلب پسرك پيوند ميزد....ان دورترها كنار جاده اي مشرف به يك رودخانه نميدانم در چه ساعتي و كدام روز بلنداي عشق داشت دوباره تكرار ميشد!!! ساده بود اما پيچيدگيش ان پسرك را به ادامه ماجرا وا ميداشت.....مهرباني حرف ساده اي بود اما عمقش انقدر زياد بود كه تمام لحظات خيال انگيز ان دورها را پر كرده بود...كنار رودخانه روي يك سنگ پسرك نشسته بود و در حاليكه به جريان اب در ميان سنگها نگاه ميكرد گرماي دستي را بر شانه اش احساس كرد...ان دورترها وقتيكه پسرك دستش را روي شانه اش گذاشت نرمي ان دستهاي عجيب را احساس كرد!!!! دو دست ارام روي همديگر نشستند....دست دخترك نرمتر بود وبوي ياسهاي سفيد را ميداد.....دستهاي پسرك بزرگتر و سفتتر بودند و بوي كنده هاي نيم سوز را ميدادند!!! كنار ان رودخانه پس از دقايقي كه دستها عطوفت قلبها را كنار يكديگر اورده بودند پسرك دستهاي دخترك را بطرف خويش كشيد و اورا ارام كنار خود روي همان سنگ نشاند...همه فاصله اندو به اندازه يك تنفس بود.....احساس خوبي در همه سلولهاي پسرك جريان داشت!!! انگار كه شادي وصف ناپذيري را در هر بازدم به هوا ميفرستاد!!!! صورت گنگ پسرك انروز عجيب ميخنديد و از واژه حيات لبريز.....احساس ميكرد دنيا اينبار براي او جريان دارد....و شتاب لحظه ها را احساس نميكرد و وحشت دقايقي كه رويا سوزانده بود....اندام جوان دخترك كنار ان پسر روي يك تكه سنگ در جائيكه اسمش ان دورها بود و كسي نام ديگري برايش نميشناخت هنوز!!! هر دوي انها بقدري ارام و خوشحال بودند كه در پوست خود نميگنجيدند...و گاهي به جاي واژه هائي كه بوي خوشي داشتند ميانشان سكوت جا به جا ميشد....ولي نه ان سكوتي كه روزگار هميشه بر دهان ادمهايش مهر كرده بود...سكوتي كه در خود هزار واژه و شادي را پنهان كرده بود....پسرك از ساكش كه هميشه انرا با خود كناررودخانه مياورد چند قطعه نان در اورد....و يك شيشه مربا...و يك قالب كوچك كره....با شوقي عجيب كره را روي نانها پهن كرد و روي ان مربا گذاشت....و نانها را روي هم فشرد....اولين نان و مربا را به دست دخترك داد....و نان ديگري را هم خودش برداشت....به چشمهاي شيرين و معصوم دخترك نگاهي انداخت....دستهاي نرم دخترك را گرفت و همراه ان لقمه نان انرا به دهان او نزديك كرد...دخترك نگاهي كرد....ان پسر روبه دخترك سراسيمه گفت چرا ميترسي دخترك؟!!! دخترك هيچ نگفت...دلش نميامد لقمه پسرك را رد كند...با هم نگاهي كرد....پسرك اشكي گوشه چشمهايش جمع شد و در حاليكه عاشقانه روبروي چشمهاي دخترك نگاه ميكرد گفت: چرا نميخوري!!! چرا لقمه منرا نميخوري....دخترك به ارامي گفت: دلبندم من از جنس ادمهائيكه تو ميشناسي نيستم....و نميتوانم همانند شما ادمها اين چيزها را بخورم....پسرك سرش را پائين انداخت و لقمه نان از دستش افتاد....اشكهاي داغ پسرك روي سنگ چكيد!!! چرا او نميتواند مثل من باشد؟!!! چرا مثل من غذا نميخورد...و شايد مثل منهم نميتواند فكر كند!!!! تمام انچه از خيال پسرك گذشت را ان دختر ناگفته دانست همه را!!! دستش را جلو اورد...و قطرات اشك را از صورت كودكانه ان پسر پاك كرد....پسر دستهاي ان دخترك را گرفت و بوسيد....و روبه روي او گفت كه دوستت دارم!!!! دخترك لقمه نان افتاده بر سنگ را برداشت و گاز زد.....و سپس اشفته نگاه كرد و پرسيد: چگونه توانستي لقمه را بخوري؟!!! تو خودت گفتيكه همانند انسانها نميتواني بخوري و ان روزمرگيها را انجام دهي.....دخترك نگاه شيرين و معصومانه اي كرد و ارام گفت: همبازي من...پسرك تنها من از جائي ميايم كه حقيقت است....چيزهائيكه تو ديده اي تا به امروز همه برزخي بودند كه خداوند براي رهائي تو...ترا ميان ان رها كرد اما بارها ازمودت و در نقاط تاريك ياس نوري بر تو تابانيد تا سقوط نكني...براي رسيدن به جائيكه تو در ان حضور داري بايد كه مراحل پرتاب را پشت سر ميگذاشتي و خداوند ميبايست كه ترا ميازمود!!!! پسرك متعجب شده بود و با نگاهش از او ميخواست كه حرفهايش را دنبال كند....دخترك ادامه داد كه او فرستا ده اي از خداونديست كه همه تاريكيهاي ان پسرك را ميدانسته است....و او گفت كه خداوند در جائي ان دورترها قرار ملاقاتي را براي ما تائين كرده بود و امروز ما دوتن در همان قرار حضور يافته ايم.....پسرك چشمهايش از تعجب باز مانده بود و تصوير رويا گونه دخترك لحظه به لحظه واقعيتر ميشد و گويش او و اعمالش بيشتر شبيه ادمهاي عاديتر ميشد....تا جائيكه دخترك توانست همانند ادمها بخورد و حرفهائي كه ملموس ترند را بگويد....پسرك دستهاي اورا در دستهايش گرفت....به صورت معصومانه او نگريست...چه چشمهاي روشن صادقانه اي داشت....و عمق ان حقيقتي بود به اندازه همه اشفتگيهائي كه كسي انها را جوابي نداده بود.....در چشمهاي شيرين دخترك خيره ماند...و ارام گفت كه دوستت دارم.....و لبهايش را ارام بروي لبهاي او گذاشت و دستهايش را بر گردنش حلقه كرد و اورا در اغوش خويش گرفت...بين انها لحظه اي گذشت و خداوند ان بالا خنديد....پسرك و دخترك ماندند كنار ان رودخانه و بزرگ شدند و اوج گرفتند و بهترين دقايق خوشبو را دور از چشم همه ادمها گذرانيدند....در جائي ديگر ان دورترها كنار يك رودخانه و مشرف به جاده اي كه پر بود از درختهاي كاج عشقي كاشته شد و ان سرزمين را تا ابديت عاشقانه كرد.....و پسرك تنها نبود ديگر...و دخترك نميگريست و نميترسيد.....و واژه اي جز اميد معني نداشت....در ان دورترها...كنار رودخانه.....وسعتي بود عاشقانه.....حميد


شبهاي تنهائي ميان دود...روزهاي تكراري ميان هيچ....ترديدهائي كه منرا اسير خود كرده اند....ان روزنه هاي اميد و اين سياهي تنهائي من!!! اسير شهر پر ازدحام..كودكي سوزانده ام به پاي امروزم...خاطره اتش زده ام كه امروز ميان تهي ها بمانم و بينديشم به وسعتهاي خيالي ذهنم!!! در چشمهاي بي رمق عابران مسخ شده هيچ نيست مگر اسارتيكه بر دوش دارند....و من هجرت خواهم كرد....با بالهائي كه شكسته اند و پاي در زنجير...كشان كشان تا بركه خيال خواهم رفت...براي شستشوي زخمهاي كهنه....براي احساس تازه شدن....افتابي كه روي اين دود گرفته ميتابد هر صبح روشن نيست و پر است از تكرار هميشگيها....ان هميشگيها كه حسرت دارند....ان گفتنهاي بي ثمر....ان دستهاي بي سخاوت....تمام اين تكراريها را ما سروديم و بدون انكه بفهميم با خود چه ميكنيم همه همان كرديم كه به اينجا رسيديم...به دشت بي عاطفه...به بيتفاوتي....به روزهائيكه انگار همان تكرار روز قبلشان شده اند...نميدانم شايد كه براي من اين روزها تهي تر شده اند اما زمانيكه به پاي درد و دلي مينشينم ميبينم و ميفهمم كه تنها براي من نبوده است...اين تكرار بيهودگي براي ادمهاي زيادي شكستن و بي ارزو نشستن را همراه داشته است.....هر كس توشه اي از اين بي ثمر را در كف دارد!!! تفاوت نميكند...كوچكتر و بزرگتر نميشناسد...قصه همان است....وقتيكه بي ثمر و درخت بدون ميوه باشي براي سوزاندن و هيزم شدن اماده گشته اي....ميوه هم اگر بدهي ميخورند و يادشان ميرود مهربانيت را!!! انقدر از وسعتهاي خيالي ذهنم گفته ام كه تكرار ان واژه ها را يكنواخت كرده است!!! انقدر در حسرت نشدنها نشسته ام و سروده ام كه گيج ميخورم!!! از تكراريكه همه واژه هاي منرا اسير كرده است سرخورده ميشوم....دلم ميخواهد كه از بركه بگويم...از پرواز بنويسم...از عشق....از رودخانه هائي كه تعلقي ندارند و همواره در خروشند...اگرچه انها را به كرات نوشته ام و اين صفحه بي جان را با تصاويرشان سبز كرده ام اما ميدانم كه تصور خوشبختيها تنها در خيال ادم را ارام نميكند!!! خوشبختي را بايد كه زير پوست خود احساس كني....بايد كه بوهاي خوش را از نزديك استنشاق كني و ششهايت بايد كه در هواي واقعيتري پر شود از هواي بهتري....بازي كلمات در ذهن اگرچه خوش مينمايد و اگر چه من هميشه در ذهنم پرواز كرده ام اما براستي خوشبختي را نميبينم!!! به جز اين پاكت سيگار كنار دستم كه هميشه زود تمام ميشود و اين اهنگهاي خاطره انگيز كه تمامشان را خودم جمع اوري كرده ام هيچ چيز ديگري نيست كه براي ارامش واقعيتري منرا پر كند!!! ماهيها كنار اتاق در جاي خود ميچرخند و من هر روز نگاهشان ميكنم و غذايشان را با حوصله اماده ميكنم...انها با من هيچ نميگويند و تنها نگاهم ميكنند...حيواناتي عجيب و دوستداشتني كه همه روز و شبشان ارام چرخيدن و در اب ماندن است!!! نميشود خوشبختي را تنها در حافظه جستجو كرد...در ذهن ادمها ميشود هزار اميد و رويا را كاشت و با سخاوت ابياري كرد....اما تحقق انها تنها در واقعيتهاست كه ادمها را به لذت رسيدن و خوشبختي ميرساند...هزار بركه از خيال...هزار رودخانه در ذهن...هزار منظره در رويا...هزار بوسه در خواب جاي يك بوسه در بيداري را نميگيرد....و من ميدانم كه بردن ارزوها به گور چه حس نكبت اوري دارد!!! و شايد هزار مثل من ارزوهايشان در در گور كرده اند و انها هرگز نميخواستند كه بر گور ارزوهايشان بنشينند...كدام ادميست كه درد را بپرستد...چه كسي دلش ميخواهد كه ارزو بسوزاند...كدام دل طاقت دوري معشوق را دارد!!! قصه...قصه ساقه و باد است...هرچه تندتر بوزد ساقه خمتر ميشود تا بشكند..و ما بسيار شكسته ايم و بسيار خفته در خواب بي حوصلگي و بسيار شبها را مست كرده ايم كه يادمان برود ارزوهائي خوش داشتيم...ارزوهائي كه ساده بودند و تميز و روزگار امانشان نداد....گفتن از درد...درد مياورد.....گفتن از بيهودگي...بيهودگي مياورد....كار من نبود خشكاندن ساقه اميد و من هميشه هر كجا اميد را در نا اميدي مطلق خويش در خاك نشانده ام!!! هميشه گفته ام و خواهم گفت كه فردا خوشترست...روشنتر خواهد بود...اما بپاي همين فرداها چقدر انتظار كشيده ام و هنوز نيامده است!!! هنوز دلم نميايد كه بگويم فايده ندارد...قصه همين است...تكرار هر انچه بوده است....اما نميتوانم...نه براي خويش اينبار براي تو ميگويم...و هميشه گفته ام...از نوريكه ميبينم...از اباديها....از سبزها....از عشق....از خداوند....از روزهائي كه غم به درون چاهي ميرود كه از ان تراوش كرده است!!! و ميدانم چقدر سخت است كه در انزواي مطلق خويش صحبت از اميد و روشنائي كنم....چراكه خودم در سياهي نا معلومي وامانده ام....دستهايم تكراريست براي واژه هاي سرگردان....ذهن من پر شده است از فكر دستهاي نازك عشق...از كلامي كه به اندازه صداقت پاك است....و يك كوه مهرباني كه نگاهم ميكند...ذهن من پر است از بركه ها...جويبارها...ابگيرها...رودخانه ها...درياچه ها..درياها....ماهيها....درختها...هر انچه طبيعت است و جان دارد....ذهن من پر شده است از فكر فرار از ميان بي حوصلگي و روزهائيكه مبهم ميايند و گنگ تمام ميشوند....دلم گرفته است...به اندازه اين شب بي حوصله كه تكراريست قديمي از سالها تكرار بي عشق...لحظاتي كه در خودشان سكوت دارند و سكون..و من پرم از ناگفته ها....و پر از شاديهاي اسير...و خنديدنها...و خنديدنهائي كه حصار تنهائي محدودشان كرده است....امروز اگر لبخندي بيايد تلخ است...خنديدن به روزگار است..و سختتر انكه خود را با همه علايقت زنده در گور رخوت كني...نگذارند كه سبز بماني...نخواهند كه برسي...و من دلم تنگ است از همه شب تكراريهائيكه مينويسمشان....و تنها اين تصاوير سبزيكه زير اين متنها ميايند اشتياقم را به روشني و سبزيها نشان ميدهد...و تنها همين تصاويرند كه در من زندگي ميكنند بدون انكه كنار من باشند!!! سياهي خود را به تو نخواهم داد...همه اين سبزها را تقديم ميكنم....تا روزيكه به پاي همينها تمام شود قصه تكراري نفسهايم!!!حميد



ميخواهم كه سكوتي تلخ را بشكنم...ميخواهم كه روي يك نت عميق دستهايم را مثل بال باز كنم تا حسرت پرواز را نه در هوا كه روي زمين زير پايم احساس كنم...ميخواهم كه بشمارم!!! شمارش معكوسي كه وقتي به صفر ميرسي همه چيز سبز شده باشد!!! همه ادمهائي كه ميشناسي شاد باشند....و غم در زباله داني ذهن دفن بشود...و كسي نگويد اينروزها اشفته است و نگويد كه ميخورد و مينوشد و ميخواند و ميخندد كه تنها بگذرد!!! در مسيريكه پر است از تضادها و پر از سنگهائي كه ميان راه پاي خسته را به درد مياورند بايد پرواز را اموخت!!! بايد كه ذهن را جدا كرد از تن....بايد كه با پاها راه رفت و با ذهن پريد....بايد كه با چشمها نگاه كرد و با انديشه ديد!!! بايد چشمها را باز نگه داشت حتي اگر روبروي هيچ بازست...اگر نكبت ديدنها ترا ميازارد چشمهايت را ببند و با حافظه و انديشه ات اينبار نگاه كن....كسي جز تو و كسي جز من مارا نخواهد فهميد...ما ميگوئيم كه بمانيم...و اميد ميدهيم چراكه ارامش ما در ارامش دوستان ما خواهد بود...اگر نام انسان را يدك ميكشيم شادي رفيقي بايد كه مارا شاد كند!!! بايد كه فهميد...درد را خط به خط خواند و شناخت...بايد كه به جاي كودكي نگاه كرد كه همه دنيايش اسباب بازيهايش هستند...گاهي ان كودك يك تاير پنچر ماشين را با يك ميله كنار بيابانيهاي اين شهر بي در و پيكر ميدواند و براي او اين اسباب بازي لذتي دارد به اندازه گيم و پلي استيشني كه يك كودك مرفه انرا ميشكند!!! گاهي يك سوسك اشپزخانه ادمها را سرگرم ميكند!!! وقتيكه نخ ميبندند و ميكشند حيوان بيچاره را به هر طرف!!! قصه ايست روزگار و عجيب غم انگيز گاهي....گاهي تفريح ادمها كشتن ميشود....و مرغابيهاي سبز و سفيد كه در خون خويش ميفتند و سفره ادمها را كنار شراب سرخ رنگين ميكنند!!! فداي شرف نان و پنير كه نه خون حيوانيست ميانش و نه سر بريده اي!!! پنير را كه با سبزي لاي نان سنگك ميگذارم لذتي دارد خوردنش كه كباب بره ندارد براي من!!! و تو خود ميتواني انتخاب كني كه از چه چيزي ميتواني لذت ببري!!! حجمهاي بسته و ادمهائيكه ميبينند و تنها ميگذرند...تورا به ادمها چكار...زمانيكه تو خود ميتواني ببيني و نگذري!!! وقتيكه سكه اي درپياله مستمندي ميندازي روحت تا بالاي انسانيت پرواز ميكند...براي تو يك لبخند و دعا كافيست كه روزت را پر ثمر كند....وقتيكه از دوره گرد فال فروش فال حافظ ميخري نميداني چقدر خوشحال ميشود براي اسكناس حقيري....و فال تو ميدانم كه فال خوشبختيست...وقتيكه دستي ميگيري درونت را ارام ساخته اي و تو با درون ارام به بالاي خورشيد خواهي رسيد...به تنگ امده ام...نيازمند دستي كه عطوفتش را تقديمم كند!!! من در كوچه بن بست احساسم سالهاست كه بي جواب مانده ام....ميدانم كه گلايه چيست و جنس گلايه ها اينروزها يكيست...مبهمات....اشفتگيها...تنهائي.... يك شهر صنعتي درونش پر شده از ازدحام و ادمهاي تنها كه ميان اينهمه شلوغي تنها هستند!!!...وقتيكه الودگيش بيش ازتصوراست چگونه ميشود تنفس كرد و خنديد!!! دهان پر دود ميشود و ذهن معيوب سرب و گازهاي سمي!!! چگونه ميشود در چنين ازدحامي ارامش را تصور كرد!!!وقتي ادم از روي ادم لول ميخورد...وقتي اين بي منظره هر روز بزرگتر ميشود و ما تنهاتر!!! به طبيعت نگاه كن....به ابرها....مهربانيشان براي دشتهاي سبز و رويا گونه نيست....بر سر همين شهر دود گرفته امروز ميبارد...ايثار را از ابرهاي زاينده باراني بياموز...بي دريغ قطرات شفاف باران را نثار ما ميكنند تا نفس تازه كنيم و بمانيم....پس تو نيز ميتواني در اندوه و همهمه مهرباني را تقديم كني....روزهاي بسته و بي رويا...نميشود كه مرد در سياهيشان...بايد كه چشم به بخشايش اسمان داشت و خداوندگار....در طلوعيكه همه وسعتهاي بي منظره سبز ميشوند....و ما ميائيم و مينشينيم و يك فنجان چاي را فوت ميكنيم و با لبخندي عميق نوش!!! كنار فردائيكه همه دوستان خواهند خنديد و شادترخواهند شد....چه باك از تكرار و گلايه داري رفيق!!! تو به باران بينديش و تكرار بارشهائيكه همه را سبز خواهند كرد!!!...چشمم رو به اسمانيست كه ميبارد امروز....وهواي خنكي كه دود را ميبرد با خويش و قطراتيكه صورتم را مرطوب ميكنند...مثل شهوت يك بوسه از لبهاي جوان تو!!! سيگاري اتش زدم تا زير بارش باران بخشايش ابرها را نظاره كنم!!!!حميد



كنار يك صخره سنگي...روبروي تيغ افتاب....افتابي كه روي برفها تابيده است و انعكاس ان چشم را ميزند.....روياي كودكيها و شاديها....ايا ميتواني بهشت را تصور كني زمانيكه همه اطراف برف و زمهرير است!!! ايا حافظه ات ياريت خواهد كرد كه چيزي فراتر از سفيدي برف را بياد بياوري.....ايا زير سنگيني ان ميتواني خاطرات و كودكانه ها را دوباره در حاليكه جوانه ميزنند در بهار بياد بياوري....ايا حافظه ات بهشت را به ياد خواهد اورد!!! ميان تمامي بن بستهائي كه گير كرده ايم....ميان تيغ خورشيد كه از انعكاس ان چشمها درد ميگيرد....ميان همه اين بي پنجره ايا حافظه ات بهشت را به ياد خواهد اورد!!! فصل جوانه زدن برگها از زير سنگ....از زير برفهاي اب شده....وقتيكه همه اين سفيدي را سبز ميپوشاند....زمانيكه تصوري سبز در تمامي خاطرات مينشيند.....وقتيكه زمين سخت و سنگ بي جان سبز ميشود...ايا حافظه ات بهشت را به خاطر خواهد اورد!!!! بچه هاي اسير....در اين برف و سرما.... زنجير پاهايشان ان استخوانهاي كوچك و شكننده را خرد ميكند....پوست ور امده و خونيكه بر زنجير ماسيده است!!! ايا خاطره و ذهن بهشت را بياد خواهد اورد.... ورق پاره هائي كه نام عشق را بر تن سفيد خود دارند در هوا معلقند...خاطراتيكه در باد جا به جا ميشوند....همه نوشته هائي كه ادمها گفتند روي وسعت بي خاطره پرواز ميكنند!!! ايا حافظه كهنه ورقها بهشت را بياد خواهد اورد!!! حرفها و سخنها پراكنده اند در هوا....خاطرات ديروز...زخم عشق....دوستت دارمها....همه پراكنده اند....ايا ذهن همه اين پراكنده ها بهشت را بياد خواهد اورد!!! انعكاسي از صداي كودكيم در ذهن اشفته ميپيچد.....و تيله هاي رنگي...و كوچه هاي خاكي....ايا همه كودكيهاي ما بهشت را بياد خواهند اورد!!! فكر ميكنم....روبه اسماني كه تنها پرندگان پروازي وسيع ميكنند...اشكها روي كت كهنه ميچكد....روبه اسمان ايا من بهشت را بياد خواهم اورد!!! رانده شده اي از بهشت ميان اينهمه هياهوي مبهم وحشي.....ايا من بهشتم را ميابم!!! و ايا خداوندگار اشكهايم را روبرويش ميبيند....صداي مبهم ها همه گوشم را پر ميكند....صداي شعور....صداي تنهائي...صداي انهمه سوالات گيج و گنگ....ايا ميان اينهمه واماندگي من جاده اي كه به بهشت ميرسد را خواهم يافت.....انعكاسي از صداي باد و يك صخره تنهائي ميان دشتيكه بهار را زير جانش زمزمه ميكند....و خاطره اي كه در ذهن گيج ان جاده اي به بهشت گنگ مانده است.....و من....و دستنوشته هائيكه بعضيهايشان را باد ميبرد و بعضي جاودانگي را تجربه خواهند كرد!!! و جاده اي كه روبروي من به روشني خواهد رسيد....ذهني كه دورادور انرا ديد ميزند.....و وسعتيكه سبز خواهد شد....حميد!!!


نميدانم...!!! ميدانم كه بايد ذهنم را ارام كنم....چقدر صداهاي ازاردهنده ميايد اين اطراف....از هر چه صداي بوق وسبزي فروش و داد ات و اشغال بخر دوره گرد است حافظه ام پر شده است....صبح كه دارم ميجنبم ميان رختخواب تكراري صداي بي پرده و نخراشيده سبزي فروش دوره گرد که پشت بلند گو داد میزند مثل يك پتك بر اعصابم ميخورد!!!انگار دوباره روبروي برزخ چشمم را گشوده ام!!! جلوي ائينه نگاه ميكنم خودم را....صورت ارام من لبخند تلخي دارد...خودم را دوباره مسخره ميكنم!!! دستي ميكشم درون موهاي اشفته....اين كناره هايش اينگار هر روز سفيدتر ميشود....امروز بايد صورتم را اصلاح كنم...دستي ميكشم........میل به خوردن صبحانه مفصلي را ندارم...عادت نکرده ام به ان....يك چاي قند پهلو داخلش يك ليمو اماني.... و ميايم مينشينم....ديويد گري را خيلي دوست دارم...خواننده بريتانيائي مورد علاقه ام....جوري ديوانه است كه منهم انرا احساس ميكنم....كنار ميز نوار را داخل ظبط صوت ميگذارم....ترانه با نتي ارام شروع ميشود....فوتي به استكان چاي ميكنم و يك جرعه ميخورم...سيگار پس از ان عجب لذتي دارد....عادت بد من...از سرم نميرود....فندكي زدم و اولين پكش را بيرون دادم ...فكرم اغاز شد!!! روز بي حوصله ديگر....سري به اخبار ميزنم و ميخوانم همه سر فصلهايش را....صفحه را ميبندم...اينگار اين دنيا هر روزش اشفته بازاريست!!! انطرف انفجار...انطرفتر افريقا و ايدز...انورتر سونامي...اينورتر طوفان كاترينا....انطرف ستاره هاي هاليوود...اينور دعوا....انور دعوا...سر خط همه خبرها يا دعواست يا حادثه!!! حوصله ام سر ميرود!!! كجاي اين دنيا هستم؟!!! كي هستم!!! سهمم چيست!!! نميدانم....سالها پيش جان لنون خواننده افسانه اي گروه پر اوازه بيتلز جلو استوديو ضبط اهنگهايش توسط گلوله اي كشته شد!!! يكي از طرفداران ديوانه لنون براي گرفتن امضا به پيش او امد....پس از انكه جان دفترش را امضا داد توسط چند گلوله از پاي درامد!!!ضارب ديوانه دليل اينكارش را عشق بي وصف به لنون تشريح كرد!!!! جان لنون سالها پيش اهنگي اجرا كرد با نام تصور كن!!! همين اهنگ را امسال استاد سياوش قميشي با موزيك خود بازخواني كرد!!! در اهنگ اوريجينال اوليه بندهائي وجود دارد كه قميشي انرا حذف كرده است...لنون ميگفت دنياي بي خدا را تصور كن!!! دنيائي كه هيچ حصاري انسان را محدود نكند....من جان لنون را دوست ميدارم اما تصور دنياي بي خدا برايم ممكن نيست!!! خداوند ذات مقدسيست كه نميشود انكارش كرد...من نميتوانم...درون هر ذره اگر عشقيست همان ذات مقدس خداوند است...و عشق برترين احساس بشر!!! بگذريم....در كشاكش خواندن و تكراري ديدن حوصله ام سر ميرود....فكر ميكنم....گوشه پنجره را اگر باز كنم بوي دود و الودگي مشامم را پر میکند...زندگي من در يك چهار ديوار اختياري محدود شده است....هفته هاي پيش رفيقي تماس گرفت و گفت حميد ساكت را ببند چند روزي برويم شمال!!! جايتان خالي انجا باغي داريم پر است از درختهاي پرتغال و نارنج....باران كه ميزند ادم احساس ميكند دوباره متولد شده است!!! هر چند وقت يكبار بار سفر ميبنديم و چند روزي براي خلاصي ميرويم انجا!!!دوتائي صبح تا شب....غذا درست ميكنيم....او ميپزد و من اخر كار ميشويم!!!تميز كردن خانه با من است....مديريت با او...احترام سن و سال است ديگر چون از من بزرگتر است...ميائيم جلو الاچيق مينشينيم سيگاري اتش ميزنيم و هزار درد و دل رها ميشود در هوا....بعضي وقتها با يكديگر نمايشنامه بازي ميكنيم و من فيلم ميگيرم از ان....يادگاريش بعدها هميشه هر دوتايمان را مسرور ميكند!!! چند ماه پيش انجا بوديم و يك نمايشنامه را دوتائی بازی کردیم...!!!او نقش يك كشاورز را داشت و من هم يك چوپان كه عاشق دختر ش بودم ولي او قبول نميكرد!!! اخرش با بيل دنبالم كرد و نمايش تمام شد!!! سر یک بازی کودکانه مثل دو تا بچه میخندیدیم!!! و دوباره از ديدن فيلم ان همان حال و هوا سراغمان میامد....اخر همه خنده ها يك جاي خالي بود اما...هر دو ساعتي سكوت ميكرديم و در خود فرو ميرفتيم...او هم مثل من پر بود از دانستنهائی که بهائی ندارند...از دردهائیکه ادم را فشار میدهند....ادم كم معاشرتي هستم و دوستاني اگر دارم بکر و صميميند...نخاله ندارد بينشان...همه ميفهمند و ميدانند چه ميخواهند!!! چند روزي كه انجا ميمانيم هميشه خاطره انگيز است و وقتي به خانه بر ميگرديم انگار خواب بوده است....داشتم ميگفتم كه همين چند روز پيش دوباره تماسي گرفت كه همراه شويم و به شمال برويم...انقدر اينروزها در خود فرو رفته ام نميدانم چرا بهانه بيهوده و دروغي اوردم و شانه خالي كردم از ان!!! برنامه مسافرت را منتفی كردم اگرچه مغزم بيشتر از جسمم نيازمند ان بود....نميتوانم اداي ادمهاي خوش را در بياورم....نميتوانم....نميتوانم كنار او بنشينم و البومهاي انتخابي را گوش دهیم و همراه مناظر در جاده شمال بخنديم و تعريف كنيم!!! او هم مثل من پر است از گلايه و مشكلات...شايد سن و سالش بيشتر است و ارامتر از من....هدايت روزي گفت در زندگي دردهائيست كه مثل خوره ميخورند ادم را!!! امروز جمله ها تنها زيبا و با ابهت نيستند براي ذهن من...من تك تك انها را احساسشان كرده ام...همان دردها را به كرات و تا امروز ديده ام...لمس كرده ام...لازم نيست مو شكافانه بيانشان كنم...نه....كلي گوئي بهتر است....يك كلام ميگويم....تكرار!!!! همين همه ان دردها را زيرمجموعه خود دارد....ميخواهم كه نگويم...ننويسم...بيچاره انكس كه ميخواند فحشم ميدهد از بس تكراري ها را تكرار كرده ام!!! اما نگفتنشان بر سینه ام تنگ میماند... حافظه اشفته بازاري شده است....از سيب زميني و پياز تا دمپائي پلاستيكي و جوراب زنانه ميفروشند انجا!!! ذهن پر شده است از فايلهاي تنهائي...تزوير....دستي اگر به محبت برايم بنويسد ميبوسمش!!! حكايتي شده اين روزها.....بوي دود گرفته ام....دلم ميخواهد با پس گردني بلندم كنند و ببرند شمال و بگويند به زور اورديمت هوا خوري!!! ارام باش...دستي بكشم روي حافظه اشغالهايش را كنار بزنم ببينم چشمي هست كه نگاهم كند؟!!! ببينم كه دستي مانده كه بگيرمش بلند شوم و به شوق بودنش باشم هنوز!!! بي اثر ترين نقش روزگارم شده ام...مهم نيست...نيامده ام به شهرتی برسم...در اندازه من نيست....شبيه هيچ شده ام اما وجدانی اسوده دارم....سرم را روي متكا بگذارم با روياي ماهيهايم خوابم ميرود....هنوز در ذهن من شادي يك بازيچه ارامم ميكند....هنوز حرمتي دارد كلمات برايم....هنوز چند خط دستنوشته رفقا گرمم ميكند.... وقتيكه اطراف گرد بي حوصلگي نشسته است...وقتي در اين اتاق خالي بيهوده نشسته ام...مينويسم و عكسها را نگاه ميكنم....زير متنها كه دستنوشته اي جان ميگيرد ميخوانم...فكر ميكنم...ميبوسم....هنوز ادميت نمرده است....هنوز در همه اين بي حوصلگيها ميشود خواند و نوشت و ديد كه دستاني بي تزوير و بي منت مينويسند...هنوز جاي پاي رفقا همان چند نفر اين دلكده را گرم ميكند...صاحبش را زنده نگه ميدارد...كه بگويد...حرف بزند...دلتنگي بشويد....ابي فكر كند...هرگز چيزي را به صرف زيبائي ننوشتم مگر با همه وجودم دركش كرده باشم...كاش اينهمه لحظات جواني را كه مفت دادم همدمي بود کنارم...كاش دستي دستهايم را ميگرفت....شمال ابري با نفسهاي خوش يك عشق زيباتر است....وقتيكه كنار راه عاشقانه مينشيني و روي زغال چوب كباب باد ميزني و لقمه ميكني و دهان عشقت ميگذاري...ميبيني كه ميخندد تو نيز ميخندي و سرش را ميان اغوشت ميكشي و موهاي نرمش را ميبوسي و به شوق همه مهربانيش ميماني...بچه اي ميايد...بابا ميشوي...كم كم پدر بزرگ ميشوي....و اخر....!!!! چه روياي ساده و خوشي....دستان ابي عشق....رودخانه ابي احساسات من!!! اما....اما من ضمختتر از روياهاي جوانيم شده ام....اين خنده تلخ روي لبم اعصابم را خراب ميكند...نگاه عاقل اندر سفيهم حوصله ام را سر ميبرد...سيگاري اتش زدم...يادتان نرود كنار جاده كباب باد زديد ياد من باشيد.... يادتان باشد وقتي لطافت انگشتان عشق را حس ميكنيد يادم باشيد....وقتي عاشقانه ميخنديد و لحظات خوشبو را طي ميكنيد ياد من باشيد....انگار درهاي رابطه بروي من باز نميشود...مرد رودخانه اسير است تا رهائي تا مرگ....ميدانم كه دستهاي پر سخاوت عشق دستهاي خسته منرا نميگيرند...ميدانم....دلم همه اين رویاهای ساده را ميطلبد...اما نميشود...و لحظات حسرتش را بر سرم ميكوبند ارزويش را براي شما دارم....اگر زیر اندازی کنار رودخانه انداخته اید چشمهايم را ببينيد كه عاشقانه خوشبختيتان را ديد ميزند و ارزوي سلامت ميكند برايتان.... رودخانه تا اخرين نفس تنهاست.....اهاي روز و شب بخند به من....دقايق حرام بخنديد....من تن به فريب شما نخواهم داد....و به جز اميد چيزي نخواهم سرود....رسالت من همين بود....براي خود نه....براي تو ميخواهم....عشق را....بودن را...باش و عشق ورزي كن...صداي تنهائي بد هق هقي دارد...عادت دارم....به تك تك حسرتهائي كه گريه كرده ام و هنوز تكرار ميشوند...عادت دارم....به همخوابگي با زمين عادت دارم...به دراز كشيدن و سيگار دود كردن....به بستن چشمهايم وقتي دارم خفه ميشوم از تنهائي عادت دارم....پاينده باشيد....حميد
|
Bee Gees |
David Gray |
David Gray |
|
John lennon |
رودخانه ابی |
Reamonn |
احساسم مثل يك برگ در جوي باريك اب ميان زندگي افتاده بود!!! گاهي به چيزي گير ميكرد...به يك قلوه سنگ مانده در كف جوي كه سرش از اب بيرون بود!!!مدتي كه ميماند اب به پشتش ميزد و باز راه ميفتاد......احساسم گاهي به يك شاخه افتاده در جوي اب گير ميكرد....فكر ميكرد نكند همان شاخه ايست كه روزي از ان جدا شده است....اما مگر ميشود برگ يك شاخه افتاده بود!!! شاخه اي كه خود به دنبال ان درختيست كه از او جدا شده است!!! احساسم در حركت اب حركت ميكرد....چه حس مبهمي داشتم وقتي سردي تنهائي برگم را ميلرزاند!!! احساس در حركتي نا معلوم ميرفت و گير ميكرد و فشار اب بر پشتش جدايش ميساخت و دوباره با مسير اب همراز ميشد....پروانه اي افتاده در اب اخرين دقايق نفسهايش را بي صدا داد ميزد!!! برگ احساس رسيد و پروانه پاهايش را بر برگ گذاشت و بالا كشيد خود را!!! بالهاي خيسش را خشك كرد و خنديد....من نيز خنديدم!!! پروانه زيبا چه بالهاي قشنگي داشت و وقتي بازشان كرد احساسم عاشق شد!!! ولي مگر ميشد حجم يك برگ افتاده را با يك پروانه زيبا همسان كرد!!!پروانه پس از ان خنده شيرين پريد و برگ احساسم گريه اش در اب نا معلوم جاري شد....دوباره حركت كرد....!!! هنوز به مسير فكر ميكرد...شب امده بود و اب جريانش ارامتر شد...برگ به گوشه اي گير كرد....صداي جير جيركها دوباره عاشقش ميكرد...و يك تنهائي مرموز تنش را ميفشرد....شب با ستاره هايش ان بالا چه وسعتي داشت.....برگ احساسم فكر ميكرد ميان اين گسترده چه حقارتي دارد....و چقدر تنهاست زمانيكه بي ريشه حركت ميكند....فكر ميكرد....به همه ان مسيري كه در روز انرا طي كرده بود تا خوابش برد...اولين تيغ افتاب صبحگاهي برگ احساس را بيدار كرد...دوباره جريان اب تندتر ميشد و برگ دوباره همراه اب ميرفت....ان جلوتر پر از برگهائي بودند كه در مسير انباشته و از درختان جدا بودند و يكجا كنار همديگر در تلاطم اب تكان ميخوردند!!! برگ احساس خيال كرد يكي از ان برگها قصه اش را خواهد شنيد و تنها نميماند ادامه راه را!!! با حركت اب خودش را كنار انها رسانيد...هر كدام از درختي ميگفتند كه روزي بر بالاي ان اويزان بودند و سبز!!!! برگ احساس همه حرفهاي انها را شنيد و شباهتي نديد اما!!!! دوباره سرگردان و غمگين تن به جريان اب داد و رفت....در مسير كنار جوي روي چمنهاي تازه مردي لميده بود....دستهايش را در اب ميشست.....دستش به برگ گير كرد و انرا بيرون كشيد...روي چمنها انداخت....برگ خيس احساس ارام نشست....نگاه كرد به دستهاي مرد....مرد پس از اندكي سيگاري اتش زد....گيتار برقيش را برداشت...و يك نت قديمي نواخت....برگ احساس چقدر محو نواختن ان مرد شده بود!!! صداي ساز انگار درختش را بياد مياورد....مرد انگشتانش را روي سيمهاي گيتار بالا و پائين ميكرد و پرده ها را ميگرفت.....ملودي اهنگي با نام زير باران....برگ احساس يادش امد كه وقتي باران ميزد هميشه قطرات صورتش را ميشستند و طراوتي عجيب بر جانش ميريختند!!!ساعتي گذشت...مرد بلند شد و سازش را گرفت و رفت!!! برگ غمگين شد...نشست و نگاه كرد تا بادي وزيد!!! برگ احساس روي باد ارام بلند شد و به هر سمتي كه باد ميرفت ميرقصيد....مدتي در هوا معلق بود تا ميان دشتي سبز و رويائي افتاد....گلهاي زرد وحشي كوهپايه را پوشانيده بودند...و عطرشان گيج ميكرد مشام را!!! پر بود از سنگهائي كه از بارش مدام باران سبز شده بود رويشان...گلسنگ بر دل سنگيشان بسته بود!!! و چشم اندازي عجيب...و هوائي كه سرشار از پاكي بود....برگ احساس نفسي كشيد...بدون هيچ شباهتي به همه چيزهائي كه در راه ديده بود ناگهان نگاهش به درختي برخورد كرد!!! تنه محكم و شاخه هاي زياد...پر بود از برگهاي سبز و احساسي....خود را روي چمنها كشان كشان به پاي درخت رسانيد...شباهتي ميديد در همه بي شباهتي ان درخت...انگار كه پيدا كرده بود ان چيز عجيبي كه هميشه درونش از او حرف ميزد....برگ خود را از درخت بالا كشيد...و بر سر يكي از شاخه ها نشست....انگار قدرتي اورا به ان شاخه نگاه داشته بود....تن زرد برگ در چرخشي عجيب دوباره سبز شد....و برگ احساس در حيرتي عجيب دوباره ديد كه بر جائي متصل شده است...و كنار او هزار برگ احساسند كه گنگيش را جوابي دارند!!! برگ اواره عجيب خوشحال بود...و بر بالاي درخت كنار انهمه برگهاي سبز انقدر خنديد كه يادش رفت روزگاري از زردي و گنگي ايام چقدر در مسيرها گير كرده بود...شب شده بود...نسيم خنكي بر تن برگها ميوزيد...و برگ احساس بوي خوش علفها را احساس ميكرد....و درختيكه جايگاهي محكم و عجيب بود و او كنار انهمه برگهاي ديگر احساس ميكرد كه خوشبخترين برگ دنياست....شب شده بود و برگ احساس براي خوابي شيرين اماده ميشد...كنار انهمه بند و اسارت....انهمه ازدحام و گنگي....سالها بود كه به دنبال درختش در حيرت و جريان بود!!! برگ احساس خوابش برد تا دوباره سپيده دم ان چشم انداز شگرفت را ببيند!!!حميد



شعر من شعر سبز.... همه واژه اسير... اما پراكنده در هوا...شعر مسدود...رويا در رويا...ذهن در ذهن...بيداري ميان خواب...حكايتيست دنيا....شعر ابي رودخانه...رودخانه اسير ميان دشت دلتنگي...رهسپار دريا....ان كودكانه ها كه در اب فرو رفتند....ان شادمانه ها كه همه را گريه كردم امروز...چشمهاي خيس....و اشكي كه ميريزد داغ.... روي كليدهاي بي جان اين كيبورد قراضه....و من واژه هاي اسير را رها ميكنم در شلوغي ذهني كه مدتهاست روي ارامش را نديده است....و ان تن كودكانه من كه چوبها خورد از برادر...و ان همه تحقير و اسارتم كه تا هنوز دست از جان من بر نميدارد....شعر اسير..ادم اسير...رودخانه دلتنگ...ميگريد شايد شاه ماهي قصه ها بر حال تنهائيش نظري كند و رهايم سازد...دلتنگم اي روزها...اسيرم...دست و پا بسته به فحشي خشنود....شعر من شعر سبز رهائي....شعر همصدائي....اسيرم اي لحظه هاي فريب....من ان كودك ازرده و كتك خورده ديروزم....همان چشمهاي درشت و پر سوال كه هنوز با من است و عمق ان چيزي نيست كه همانند ادمهاي هم سن و سالم باشد...هنوز در وجود من كودكي ازرده زندگي ميكند....ديشب قاب عكس پدر را ديدم باز...كت كهنه قديمي اما تميز..و ان صورت پير و خسته كه انگار ميخنديد بر من.....ان موهاي سفيدش و ان چشمهاي نگران...و يك ياس خشكيده كنار عكسش چسبانيده بودند.....ديشب دوباره دلتنگ پدر گريستم روبروي هيچ...ميدانم روحش ميبيند خطا كاريهاي منرا...نا خواسته بودم...ناخواسته...از حجم سكون و سكوت اين روزها به تنگ امده ام...پري ميخواهم براي پرواز...نفس چون تنگ ميايد و تنگ ميرود اما من چون رودخانه هنوز در جريان مانده ام....شهيار قنبري...بزرگ معاصر....كسيكه عاشقانه دوستش ميدارم...كسيكه الهام بخش ديروزم بود و امروز من نيز همان كودكانه هايش را با زبان خود اينبار مينويسم او بزرگتر و من كوچكتر...كلام او تاثير گذار تر و من نيز پيرو او و سبك استاد را خاضعانه ميپرستم....مرد رويائي ذهن من....ان اشعار تميز بي مانند....جمعه...كودكانه....غدقن....سفرنامه......شعر من همه سبز...دراز كشيده روي چمنها بو ميكند بوي علف تازه را...بوي خوش باران بروي شاليزارها را...بوي تراكم عطرها را...دلم تنگ است قفس....شعر من ابستن چشمه ايست كه ميريزد بر سراپاي رخوتها....همه دردها....دستهايم از ان من نيستند انها تنها ياور روزهاي خستگيم دردم را مينويسند....كار من نيست دريا شدن...من رودخانه ام....شايد كم اب اما روبه جلو.....كار من نيست اسير فريب در دقايق بي معني بمانم...و در صورتك ادمها نگاه كنم و شعر تكرار را دوباره تهوع اور نثار!!!! كار من نيست خوردن و خوابيدن و لذت از روزگار...از بهر درد امده ام...از بهر اشفتگي....پراكنده موهاي سفيد به درد سفيد كرده ام نه به ناز....دندان اگر سياه شد در دهان شهد بوسه ياري نبودش ...پك به پك سيگار حرام دقايق لعنتي كردم...دلم تنگ است روزگار..اشكم بي پروا ميريزد....دستم ناگهاني مينگارد.....تن بيهوده به شلاق باد نسپردم مگر به فهميدن درد...مگر از غم درد تو....مگر از شب گريه سفره بي نان....كه من نان دارم...اب دارم....كوفت دارم....كه من روياي مه گرفته دارم....و تو حتي نان نداري بي نوا...خاك بر حقارت من اگر امده باشم خوشي كنم اينجا!!! بي شرمم اگردشنامي را نثار دقايق حرام نكنم كه همينطور ميريزد روي اين نوشته....خودكاري نيست كه ابيش رنگ بدهد...اشك ميريزد...روي كليدها....من امده ام غمها را به بازي لغات گريه كنم....امده ام البوم كودكي را با عكسهاي سي و دو سالگيم يكي كنم...امده ام راز چشمهاي گنگم را تمام كنم.....مثل دشنامي مانده بر روي دستم نشسته ام.....نگاه ميكنم...ميخوانم....موسيقي گوش ميدهم....فيلمبرداري ميكنم...ماهيها را غذا ميدهم....سكوت ميكنم....همه دقايق را فكر ميكنم....كه چرا!!!! شعر من شعر بعد الظر بي غم....ان قرار ساعت پنج بعد الظهر....ان چشمهاي درشت و ويرانگر...كه جوانيم را ربود و كشت....شعر من....يك شوخي ساده ميان روزها.....يك استكان چاي...بي تكلف...بي منت...كه براي هركه از راه رسيد از كارگر و رفتگر دم كوچه تا فلان ادم ثروتمند و پر ادعا اوردم!!! حرف من ساده است...مهربان باش....شعر من ساده است....رويايت را پروازي بده.....دست من پيچيده نيست....من تنها دردم را هوار ميكنم بر صفحه...شايد كه درد من درد مشتركي باشد.....روزها...اي دقايق...منهم روزي خاموش ميشوم....هيچ نميماند جز يادي فراموش....شما بدانيد اي دقايق حرام كه بد كرديد با ادم...با انسان....چه بايد گفت....اينهم عالمي دارد....دردمند عاشق بودن هم عالمي دارد...خشنود به يك خنده راستين هم عالمي دارد....شعر من....بوي گلهاي وحشي زرد كنار جاده را ميدهد هنوز.....خيس از بارش است....دلم ميخواهد تنفسش كنم...ارامم ميكند جاده هاي باراني....ارامم ميكند دقايقي كه باران ميزند روي پنجره...شهر بي باران الودگيش اين روزها بيشتر است...نميبارد انگار...چشمهاي من ميبارد ولي جايش....شعر رودخانه....ابي....اسير...اما وسعت ديدي كه اندازه اين تن اسير نيست...من حجمم اندازه اسارتم نيست...روح را رها كرد ام به پرواز...براي رودخانه مسافري خسته همدم است..بنشين...تني به اب بزن...ارام باش.....شعر من سبزيهايش براي تو....دلتنگيش براي من....تقسيم درد نميكنم..تصاوير و سبزيهايش را ببين و تازه شو...فردا از ان توست...شك نكن به مهر يزدان...سبزيها براي تو...مرد رودخانه نشسته است...كنار دقايقي كه سستند..اما هنوز نشسته است...شعر اسير....واژه هاي سبزيكه محدودند...اما هستند....هستيم....فردا روشن خواهد بود...به عشق...به نور...به تراكم زيبائيها...و بارانها...فردا سبزست....بي من...يا با من...روياهاي خوش ما....ارامشي عجيب...كنار خنده هاي ممتد....فردا ابيست....رودخانه ابيست...حميد




بارون از ابرا سبكتر ميپـــــــــــــره.......هركسي سر به سوي خودش داره
مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم........ديگه هيچكس دلم و نميبـــــــــــره
مثل همه شب پستي اماده كردم تا نه براي خريدن عاطفه مردم بلكه براي ارامتر شدن خودم انرا اينجا بگذارم.انقدر اين روزها دشوار شده است كه گلايه كار از كار درست نميكند....هركه ميفهمد كلايش پس كله اش قرار ميگيرد....روزگار مردي تمام شده دوره دوره نامردي و از پشت زدن است....متاسفانه....اما هنوز به خدا قسم هستند ادمهاي شرافتمند و پاك كه براي روزگار ادميت خود را نفروخته اند!!!امديم مثل هر شب دلي بگشائيم براي همان چند خواننده محترمي كه هميشه ميخوانند تا هم وبلاگ حقيرم را اپديت كرده باشم هم گلايه تنهائي را لا اقل اينجا بگويم....صبح تا غروب اين جمعه تكراري در انزواي كامل گذشت و نهار هم نزديك شام صرف گرديد.... و خدا بركت دهد به پاكتهاي سيگار و چاي قند پهلو....شكايتي ندارم به خلق خدا....چراكه سالهاست انرا گفته ام و جوابي نگرفته ام!!!! شكايتي اگر هست ديگر سكوت ميكنم و انرا مينويسم....اينجا فكر ميكنم كه حريم شخصي من است و من تا به الان بدون جسارت به كسي و بردن نام رفيقي حرفم را گفته ام و متنهايم بهترين شاهد ماجرايند.نه طلب ياري داشته ام و نه درخواست كمك و نه گداي عاطفه ام و نه منظورم جلب جنس مخالف...چراكه خدا را شكر اگر هيچ ندارم در كف صداقت را هنوز از ياد نبرده ام....امدم حال خراب و تنهائي امروزم را كه چون همه روزها بر من تحميل شده است با متني خالي كنم كه ديدم در پست اخر وبلاگم دوستي يا بهتر بگويم غريبه اي نظري فرمودند. بدون جبهه گيري و غرض بر ان شدم تا موضوع را در اين پست بگويم كه شبهه اي نماند نه براي خودم نه براي انكه مورد سرزنش قرار گرفته و نه براي دوستي كه اين نظر را واقعا با شاهكار هنري خلق كردند. اينجا متن نظر را همانگونه كه نقل شده كپي ميكنم!!!!
سلام
اينرا يكي از خوانندگان وبلاگ حقير من فرمودند. ايشان با شهامت فرمودند و من اگرچه دردم بيش از اينهاست ولي منهم با شرافت پاسخ ميگويم.دوست گرامي شما همه چيز را چك و سفته و بازار ميبينيد اين از كلمات متن شما پيداست. و دوستي را توهم ميدانيد اينهم دليل بر نگرش شماست...شايد تا به حال دوستي نداشته ايد!!! دوست گرامي فكر نميكنم گفتن دلنوشته در صفحه شخصي بدون جسارت به كسي و بدون هتك حرمتي اشكا لي داشته باشد....لا اقل من نشنيده ام!!!تا جائيكه چشمهاي بي حوصله من ميبيند اين وبلاگها پر است از دلنوشته بعضي زيبا بعضي معمولي تر و همه بيانگر احساسات شخصي ادمهايشان هستند و قابل احترام!!! زير اين دلنوشته ها پر ميشود از نظرات ادمهاي گوناگون با تفكر يا بي تفكر اما متفاوت....بعضيها نظراتشان تا صد نظر هم ميرسد...بعضي مثل من كه دنبال مشتري نيستند براي متنهايشان به همان چند نفر رهگذر قناعت ميكنند و در نظر خواهيشان چند نظر به يادگار ثبت ميشود!!! خواندم نظرات مردم در نظر خواهي و پاسخ به انها و يا متهم كردن انها كار افراد بيكار و شايد هم حسود باشد....من عادت ندارم به كاريكه به من مربوط نميشود دخالت كنم و اينكار را زشترين كارهاي ادمها ميدانم. اگر خواننده وبلاگ من لطف ميكند و هر روز زير متنهاي من با مهرباني چيزي مينويسد اين يك امر شخصي ميباشد و دليل ذوب شدن يك ادم در وجود من نميباشد....چون ان ادم شعور دارد و خود ميداند كه چه مينويسد يا چه ميخواهد....شما نگران خودتان باشيد كه وقت و اينترنت رايگان داريد و دخالت در كارهاي مردم را امري واجب ميدانيد. ايشان نه دلداده من هستند و نه بيچاره ذهن من و نه من گداي محبت هستم.....دوست عزير اين خيابانهاي شلوغ پر است از لطافت...اگر من دنبال ان باشم ديوانه نيستم اينجا شاعري كنم....ان كارها جاي ديگري دارد....شما ذهنتان خراب است انگار...ندانسته متهم ميكنيد....انقدرها هم زيبا نيست اعمالتان....تهوع مياورد....شرافت خواننده وبلاگ من بيشتر از انست كه شما او را و منرا نيز متهم به بيماري خودكم بيني و اراجيف ميكنيد. ايشان يك ادم محترم و يك دوست گرامي هستند. و از بد حادثه و براي خوشحالي شما بعلت تغيير شرايط ديگر هر روز نميتوانند براي من نظر بدهند و اين ممكن است شما را خوشحال نمايد. براي ان دوست محترم كه با عطوفت براي اين خسته هر روز مينوشت صادقانه ارزوي سلامتي و شادي دارم و ميدانم كه خدايش براي قلب مهربانش اورا يار و ياور است....رفيقي كه هميشه متنهاي منرا خواند و نظر لطفش را نوشت و دلسوزانه خواست كه من شرايط روحي بهتري داشته باشم. دعاي خير من بدرقه اوست و يادش ميماند چراكه عاطفه هميشه ماندنيست...بدون چشم داشت برايم هر روز نوشت...بدون انكه منرا بشناسد از نزديك و يا من قصد تعرضي به احساساتش داشته باشم و خدا گواه من است....او هم ميرود دنبال زندگي و كارهايش و اينده و تنها يادگاريهايش مانده است....خدايش محافظش باشد....دوست گرامي من نه گداي محبتم و نه بيمار...ولي از دست ادمهائي مثل تو مدتيست در خود خزيده ام.....از دست همين نديدنها..حسادتها....نامرديها...كه عشقم را ربود...زندگيم را تباه كرد و حالا مرده اي در لباس زندگان هستم كه نفسهاي اخرم را چاق ميكنم...تو اگر طبيب بودي...سر خود دوا نمودي....رفيق كوچكتر از ان هستي كه جواب نامربوطي بدهم...سن و سالم گذشته از بچه بازي....لطفا با هم سن و سالت شوخي كن....من تنها با ادبيات گفتاري ميتوانم شرمنده ات كنم....ولي به همين بسنده كردم...نه حرمت منرا نگه داشتي و نه حرمت دوست....خواندي و دلت خواست نوشتي!!!! ميخواهم بدانم تو كارهاي واجبتري نداري از خواندن حرفهاي مردم و ابراز وجود و روانشناسي ادمها؟!!!! اينهمه وبلاگ مينويسند و هر كدام خدا بركت دهد هزار نظر گو دارند را نديدي...اين كلبه خرابه انقدر نظر را جلب ميكند!!!! توصيه ميكنم كه شما ارامتر باشيد و با بلند نظري به زندگي بينديشيد...اين زندگي انقدر مسخره است كه من خيال ميكنم خوابيست....خدا را سپاس در مدت عمرمنت كسي بر سرم نبوده.....با همه گرفتاريها هنوز دستم در جيب خودم هست....نه گداي محبتم نه دنبال احساس مردم...خدا دستي و قلمي داده...انهم اگر حسادت مياورد قسم ميخورم كه ننويسم ديگر....ما كه خراب دنيائيم....و در سكوت نشسته....روزگارمان فرسوده است...چه فرق دارد ديگر گفتنش حتي....اميدوارم كه سوئ تفاهم ايجاد شده مرتفع شده باشد و ممنونم حال خراب منرا خرابتر فرموديد....اگرچه بيخيال اين حرفها هستم...حميد
سهم من گلايه بود....سهم تو اسايش
نه گلايه من را به تو دادند...نه اسايش تو را به من
هركدام مانديم تا انتها...بيچاره انكه ندانست ابدي نيست هرگز
مهرباني كن....هرچند دشنامت دهند...نيشخندت زنند
پروردگار ذره اي مهرباني را بي جواب نميگذارد
و اين به من اثبات شده است....خداوند مثل مردم قضاوت نميكند
ما هستيم كه جاي او حرف ميزنيم هميشه...حميد


روزهاي عجيب....ادمهاي عجيبتر...ارتباطات گنگ.....دوستيهاي فريب....خنده هاي الوده....بيگانه ايم....با انچه كه نامش انسان است....چشم انداز بي رويا.....خانه هاي تنگاتنگ....ادمهاي بيگانه.....بوسه هاي بيخودي...اينهمه ادم جدا از هم.....همزبان و بي زبان....گلايه ها بسيار....روزها مبهم....ترانه اما سبز....درخت در هجوم الودگي سخت اندوهگين است....و باران مدتيست نميبارد.....نقاش كنار بوم و رنگ پير شد....در به تصوير كشيدن مهرباني......شاعر خسته دستانش تكرار كرد همانها كه ديگران سرودندش.....بادبادكهاي كودكي....چوب حصيري نمانده است كه بادبادكي بسازم ديگر....كوچه هاي يكنواخت همانند....يكي قصردارد يكي سقفي بر سر....در چشمان ادمهاي اطراف چيزي مشابه است....كسي جز مقابل پايش را نميبيند....براي كبوتران دوره گرد خرده ناني نميريزند....احساس بي معناست....اسكناس است همدم ادمها.....قدرت مياورد و زيبائي....احترام و كبر....انكه مركبش قاطر بود مرسدس سوار ميشود امروز....نگاه كردن ادمها از پشت شيشه ماشينهاي اخرين مدل چه غم انگيز است....وقتيكه ادم را به دارائيهايش ميشناسند....انهمه پياده....اينهمه سوار....پياده ها عادت دارند به درد پا....سوار اما بي خيال.....هرچه نگاه ميكنم حجمها همان هستند....كوچه ها همان....ديوارها همان....اسمان پر دود همان.....دوستي نيست...حرمتي ندارد نان و نمك.....بايد در خود خزيد....درهاي ارتباط را بست...مبادا احساس را بدزدند....مبادا نان و نمكت را تمام بخورند و از پشت بزنند....مبادا قلبت را اسير كنند و نمانند....وسوسه ميكند ادم را اين زندگي....به دنبال هر دلخواسته دلت را به دريا بزني اخرش سخت ثمرش راخواهي ديد....امان از نامرد در لباس مردان!!! و چه خوش باشد سگ وفادار از ادم نماي بي وفا....لقمه نان به سگي بدهي محال است يادش برود....عجيب است وفاي سگان...عجيب....ادم اما بعضي وقتها نان و نمكدان را با هم ميبلعد و باز پارس ميكند!!! مقابل چشمهاي ادم راست راست نگاه ميكنند و دروغ ميبافند.....شرمم ميايد....از ياداوري نارفيقان....بايد كه فراموششان كرد ديگر....انچه ذهن را مسموم ميكند بايد كه شستشوئي داد....حرف ادمها تا عملشان فاصله اي دارد از روز تا شب...زياد ميشود گفت....كمتر اما عمل ميشود....هرچه زيادي بگويند كمتر عملي خواهد شد....انكه سكوت ميكند اما دنيائي دارد....سكوت كردن زيباست وقتيكه حرفها ازرده اند....وقتيكه زبان جز پليدي نميگويد....سكوت زيباترين چيزهاست....بايد كه در ذهن خويش فرو رفت....بايد كه با يك نت ارامبخش شبها پرواز كرد به پهنه هاي خيال....موسيقي وجودم را اشباع ميكند.....در اين اتاق در بسته پروازم ميدهد....تا دستهاي اشنا....تا عشق....منرا ميبرد تا خوشترين خوابها.....شبها وقتيكه نزديك صبح تازه ميروم به رختخواب اهنگهاي انتخابيم را ميگذارم و چشم بسته پرواز ميكنم.....هر كدام اعجازي دارند....يو2 منرا ميبرد به روياي يك پرنده....ديويد گري منرا ميبرد به ساحلي كه هيچكس نيست جز من و شاه ماهي روياهايم.....مارك نافلر تا امتداد حوصله و تفكر منرا مست ميكند.....كلد پلي منرا به جنون تنهائي ميبرد...به عمق يك پنجره در ميان ديوار....و صدها ستاره ديگر كه دراسمان موسيقي ميدرخشند و حرفهاي نگفته من و مارا در گيتار برقي و صداي درامز و سكسيفونشان مخفي دارند!!! اينها دلمشغولي تنهائيهاي من هستند....وقتيكه حتي تو نيز حوصله ام را نداري ديگر سيگاري اتش ميزنم و در حاليكه انها را گوش ميدهم اين واژه ها را نيز مينويسم....با نت به نتش من زندگي كرده ام....انگار كه صدائي اشناترند از هرچه همزبان ها ميسرايند!!! دلم ميخواهد كنار ان اسكله هاي رويائي ولز و اسكاتلند مست وقتيكه مه پائين كشيده است تنفس كنم!!! دستهايم را باز كنم و مثل مرغهاي دريائي تنها اداي پرواز را در بياورم...و ميدانم كه ذهنم مرا كمك خواهد كرد...دلم ميخواهد ساكم را بردارم و گذر نامه را...بروم....انجائيكه كسي زبان منرا نميداند....چوب ماهيگيريم را بردارم و كنار بركه اي بنشينم....هيچ ادمي نباشد...من باشم و چرخش ماهيها....دلم ميخواهد كه وقتي ماهي زيبا و بزرگي را در قلابم اسير كردم نگاهش كنم و دوباره با احترام به اب بيندازمش....دلم ميخواهد روي بلم چوبي پارو بزنم...عكس بردارم....نگاه كنم و ششهايم را از هرچه طبيعت است پر كنم....دلم ميخواهد من باشم و يك رودخانه باشد و چشم انداز....اين ادمها عجيب ادم را خسته ميكنند گاهي....دلم ميخواهد كه فرار كنم از اين تعلقات....دلم ميخواهد كه طبيعت را پرستش كنم تا خدا را بيشتر و نزديكتر احساس كنم....حرفهايم تكراريست و روياها هنوز جاريند مثل اب.....من...تو....همه.....رويائي داريم...و اندازه ان به قدر دلهايمان ميتواند كه بزرگ يا كوچك باشد...و من...و تو...به اندازه بي شباهتيمان. شبيه همديگر هستيم....زمانيكه درد مشتركي داريم...همه يكي هستيم....تنها زماني دور ميشويم كه خسته تريم.....و من از دردي خسته ام كه مدتهاست رفيق نماها به يادگار برايم گذاشته اند....چشمهايم را بستم تا در عمق خواب لحظه اي از گلايه كردن خلاص بشوم....كه شايد چشم اندازي انگونه كه تصور ميكنم را ناباورانه در خواب ببينم.....كه شايد ديوار فروبريزد.....حميد

شب بي حوصله زخم رفاقت دارد
انگار كه همه اين سياهيها را در خواب ميبينم
چشمان پر فريب ادمها را كه در لباس دوست ميايند
دستان پر سخاوت ايثار را كه دستان بي اعتماد فريب را بارها فشرده اند در خود
كسي چه ميداند كه در سیاهی چه كسي ايستاده است
و كسي تصور نميكند كه خنده هاي ممتد رفاقت را فريب چگونه جراحي ميكند
خشنوديم از بودنهايمان كنار همديگر
و كجا ميفهميم دست نامردي را كه براي دزديدن شاديها امده است
اولين سلام صادقانه طنابيست كه كسي جز ما دور گردن نمی اندازد
و ما چقدر گنگ مانده ايم براي فهميدن صداقت از نيرنگها
ساعتي مينشينيم و سفره دل به ارزو و تمنا پهن ميكنيم
ميگوئيم و باز هم ميگوئيم و تنها دستي بر پشتمان به رفاقت گولمان ميزند
نارفيقان در لباس دوست ميايند و راز دل از كفمان بيرون مياورندو همان را بازيچه خواهند كرد
تنهائي غم انگيز است و زمانيكه انرا با نارفيقي تقسيم كني دردش بيشتر ميشود
من نميدانم كه چه لذتي ميبرند از فريب و تزوير
و چگونه شبها با روياي برادر كشيهايشان اسوده ميخوابند
وقتيكه زنجير اعتماد گسسته شود دوست و دشمنت را دشمن خواهي ديد
همه فداكاري ادمها را به ديده شك خواهي نگريست
وقتيكه كسي با دستان رفاقت از پشت ميزند رفيقي اگر بيايد راست هم كه بگويد باز ترديد خواهي كرد
و ترديد و گمان نميگذارد كه براي ساعتی فرار از تنهائي خود به كنار رفيقي بنشيني
و حسرتهايت را درد ودلي كني و ارامتر و خشنود از گفتنشان بنشيني و چاي بنوشي
حيرت ميكنم از انكه نان و نمك ميخورد و از پس ان ميشكند
حرمتي بود نان و نمك را...حرمتي داشت انسان انروزها
به كسي اگر ليواني اب ميدادي سپاسش را تا عمر داشت تكرار ميكرد
اينروزها مثل ليوان اب دست رفاقت ميدهيم....و چون خوردن اب يادمان ميرود
نمك اينروزها شوري ندارد....شيرين هم نيست...تلخ است
مثل اب دريا تلخ است كام رفاقتها
اينروزها رفاقت اندازه روزنامه دور سبزي نميارزد انگار
خوانده ورقي شده است كه دورش مياندازند
حرمتي ندارند واژه ها...زشتند...نوري ندارند...سياهند و گنگ
اش رشته دست فروش را بيشتر ميخرند تا حرف حساب را
دشناميست بازي روزگار...درديست رفاقت....فحشيست عشق
عاشق كه ميشوي بايد كه براي عشقت همچون كالا پولي بپردازي
رفاقت كه ميكني بايد شبي چون من در خود نشسته لعنت كني خودرا
نمكش زياد است اين غذا....به خورد گربه هاي گرسنه هم نميرود ديگر
در كوچه پس كوچه هاي تنگ تكرار بايد كه بر پشت پيتهاي حلبي پائي بزني
و صداي تلق تلوق انرا سنفوني ذهنت كني...گنگ است روزها
پك سيگارم حقيقتي دارد تلخ اما اشكار
رفاقت اما دردي دارد گنگ
مانده عمر گوشه پستو بسر ميشود....يادها....خاطرات....نتها
من براي تو ميميرم...تو براي من ميميري...فردا من براي ديگري ميميرم و تو براي يكي ديگر
قصه پوچ دل بستنها....دل داده گيها....كجاست به قول سهراب سمت حيات!!!
من رفيقت هستم...ياورت ميمانم....دردت را به من بگو...ميفهمم
فردا روز كه ميايد من رفاقتي ندارم....درد چيست ديگر!!! فهميدنش صرف ندارد
سفره باز است بفرما....نه شما بفرما....قابلي ندارد...نمك ندارد
فردا سفره بسته است...تو به ان زهر مار ميگوئي غذا!! سفره ات به چه كار ميايد ديگر بر سرت بخورد
قصه من اينست....ميداني..دوست داري بداني...مرا همراهي ميكني!!!
ميدانم و دوست ميدارم و همراهي ميكنم اما فردا روز
قصه ات تكراريست...دركش نميكنم...همراهي چه صيغه ايست ديگر!!!
كنار شب اينجا كنار پنجره اي كوچه ها ديدنتان مرا عذاب است
ادمها...اهاي ادمها...ديدنتان مرا عذاب است
روي زرد از درد رفاقت را با روي گل انداخته پر فريبتان تعويض نخواهم كرد
منهم ميميرم و شما هم همانطور...در گاه خداوندگار جاي دسيسه نيست اما
پله كوچه در حسرت بچه هاي بازيگوش فرسوده نشسته است
ديوار اجري يادگار يك نوشته را بر خويش هنوز به تن دارد
صداي من...صداي انهمه شب گريه هاي عشق
هنوز در تارو پود اين ديوارها شنيده ميشود
جاي قدمهاي پر فريب....از ان دورترها تا به امروز هنوز روي اين سنگفرشها سنگينست
بيچاره گلدان كوچك روي تاقچه...دود ميخورد..دود سيگار
بيچاره قلم در دستهاي من...تكرار ميكند...تكرار
بيچاره من كه در بازي اينروزها چه ملتمسانه در خود فرو رفته ام
التماس دستي در نگاهم جاريست
جاي سكوت روي لبها داغ انداخته است
من زبانم بسته است و دستهايم ميگويند...همه انچه را كه ميبينم و احساس ميكنم
هنوز هم رفاقت نمرده است...هنوز هم ميشود دل داد
ولي دلدادگيهاي من ثمري ندارد جز انزوا
انگار كه اين بخت خوابيده را صدائي نيست كه بيدارش كند
هنوز گوشه ذهن من در جائي گنگ يكنفر ميايد
ميترسم كه پس از مرگم بيايد
سنگ تيپا خورده غرورم كنار رهگذر زير پا
يكي محكم پرتابش ميكند ان يكي ارام
مگر مترسك هم حق اعتراض دارد ديوانه!!!
نه...ميدانم كه ندارد...مترسك تنهاست و حتي كلاغها هم حسابش نميكنند ديگر
خفه ميشوم روزگار....سيگارم را اتش زدم و فكر كردم
وقتيكه شب گريه هايم را مرهمي نيست....وقتيكه دستم را دستگيري نيست
سكوت ميكنم....گريه اما نه....تنها خيره نگاه ميكنم!!!
اين بود اجر ديگري از ديوار!!!حميد

چشمهايت روبروي من باز است....
و ان اندام جوانيت مسرور از شعر بودن
من...تو....پشت بام رويا...دارد باران ميايد
مست كرده ام و شيشه كوچك ودكا در دستهاي من
و چشمهاي درشت و سنگين من روبروي چشمهايت
و ان خيرگي نگاه من كه در عمق چشمانت فرو رفته است
و نرمي دستهاي تو در دستهاي من....و موهاي پريشان شده روي شال گردنت
چقدر نگاهت شيرين است و من احساس ميكنم كه بايد دست در دست چرخيد
روي پشت بام زير بارشي عجيب بايد چرخيد پيرامون عشق
و چقدر صورت جوانت زير بارش باران دل انگيزشده است
و چقدر موهاي خيست خوشبو ميشود وقتي باران ميايد
و صورت اصلاح نشده و خسته من زير باران نگاهت جان ميگيرد
و موهاي خيس و پريشان من كه به سفيدي ميرود زير نوازش دست تو نرمتر ميشود
در بعدالظهر خالي بالاي پشت بام رويا زير باران
چقدر لذت بوسيدنت منرا زنده نگاه داشته است
دلم ميخواهد پس از اين خواب تو بر بالينم بيائي
و تصورات و روياگونه بعد الظهر خالي را با چشمهايت جان بدهي
ميخواهم كه از حجم پر اندوه يك رويا پاهايت را اينطرف بگذاري
و من چقدر دوست دارم اولين عبور پاهاي قشنگت را با بوسه خوشامد گويم
و وقتي دستهايت را ميگيرم انها را ببويم كه خوشبوترين ياس احساسند
و من ساكي بر دارم و خرت و پرتهايم را در ان بگذارم
مسواكم را...شانه ام را....يك ريش تراش و يك ادكلن
دفتر و خودكارم را و دوربين و همه اهنگهائي كه سالهاست زير تنهائي جمعشان كرده ام
چند لباس گرم و يك كلاه و دستكش و يك شال گردن
و يك صفحه شطرنج كه ميتواند بازيچه خوبي براي دقايقمان باشد
همه را در ساكم بريزم و دستهاي نرمت را ميان دستهايم بگيرم
هوا سرد است شال گردنت را جلوي دهانت بگير ياس خوشبو
بايد كه براي عبور اماده شويم...براي گذشتن از شب
و فردا در ان چشم انداز پر نور من با چشمهايت در مقابل خورشيد هم حقير نخواهم بود
در بعدالظر خالي روياگونه اي عجيب و يك پاكت سيگار و لبخندي تلخ بر لب
فكرم را بسوي تو پهن ميكنم براي لمس رد پاهايت براي بوسيدنشان حتي
در بعد الظهر خالي... دستهاي من....چشمهاي من.....مبهوتند
و صداي اهنگي دلتنگ از ديويد بلانت
رويا....نشئگي يك ياد عجيب....صداي نت گيتار
بادي نميوزد و هوا ساكن است...منرا يك ياد پرواز ميدهد
و در بعد الظهر خالي من انگار بالا تر از زمين ايستاده ام
نويسنده ديوانه حرفهاي مسدود شده....روياهاي اسير
صداي مرموز يك زمزمه ...انگار كه كسي در اين دقايق تنهائي منرا تلنگر ميزند
و من كنار پنجره....در روياي يك بعد الظهر خالي....
حسرت يك بوسه كنار پنجره مبهوت نشسته است...فكرم را بستم براي تخيلي ديگر كه در راه است....!!!حميد


من واژه ها را به بازي گرفته ام و هر روز و شب انها را مثل يك پازل جابه جا ميكنم تا ذهنم را بيرون بريزم و اگر ياري كنند مسكني باشند تنها براي لحظه اي ارام تر شدنم....اما روزگارهم منرا به بازي گرفته است و منرا انطور كه ميخواهد تكان ميدهد در اين صفحه بازيچه.....دلش بخواهد پازل لبهايم را جا به جا ميگذارد تا جاي لبخند... تلخي بنشيند بروي ان.....اگر دلش خواست قامتم را خميده جا گذاري ميكند....گاهي دلش ميخواهد عروسك وجود من روي پازل ايستاده نقش بازي كند و گاهي شيطنتش ميگيرد و ميخواهد زانوهايم را خم شده در صفحه بگذارد تا زانو زدنم را هم ببيند....اگر بازيش بگيرد بدش نميايد تمام قامت منرا جابه جا بچيند...انطور كه به جاي واژه انسان چيزي پراكنده باشم!!!مثل يك قوم پراكنده در زمان....اعضاي ادمیزاده را همگي داريم اما انها سر جاي خود قرار نگرفته اند....چشمها اينگار از پس سر را ميبينند چون جايشان درست نيست.....به جاي روبرو اينهمه ادمها پشتشان را ميبينند....دستها هم جايش بر عكس است....انها را جاي پاها گذاشته است تا هم راه برويم و هم اگر چيزي روي زمين بود برداريم.....و به جاي ان پاها جاي دستها قرار گرفته است....به جاي انكه دستگيري كنند فرار را ميشناسند و پاهائي كه جاي دست قرار گرفته اند نميتوانند كه همانند دستها دستي را بفشارند و رفاقتي كنند...انها براي گذشتن از هر چه احتياج است انجا به جاي دستها قرار گرفته اند!!!قلب ما روي اين پازل انگار سر جايش نيست....و براي همين است كه اينروزها كسي مهرباني را نميشناسد....لبها به جاي گفتن شاد باشها انگار كف پاها قرار گرفته اند و له ميشوند زير سنگيني سكوت و سكون!!! روي پازل اين روزگار بي رحم همه اشكال انساني جا به جا قرار گرفته است تا ادم قرن صنعتي تهي باشد از هر چه ذات مقدس و انسانیت است!!! در اين بازي چطور ميتوان از سر انجام و سرنوشت گريخت و از حجم اين پازل بد شكل بيرون امد و پرواز كرد....شبي اگر بتوانم پاهايم را سر جايشان ميگذارم و فرار را بر قرار ترجيح ميدهم و خود را از سردي اين بازي بيرون مياورم!!!!ولي مگر ميشود از سرنوشت مختوم انسانها گريخت!!! و ايا ميشود روياي يك پرنده را اواز كرد و در شبي ساکن از اندوه فاصله گرفت و بسوي دشتهاي بي ادم پرواز كرد!!!!نميدانم....اين گوشه من تنها دفتري دارم و يك جا سيگاري پر كه هميشه همنشين ميز من است و ميز منهم همواره امن بازوهاي خسته من شده است كه انها را رویش پهن ميكنم و سرم را ميان دستم فرو ميبرم و فكر ميكنم كه چرا ميان اين همه ادم كه عادت دارند تكراريها را دوباره تكرا كنند من اينجا تنها جا مانده ام....و هزار اندوه مانده بر دل كه درد مشترك است و نه خودخواهيهاي من!!!! هزار غصه كه علاجي ندارد و بر سينه سخت فشار مياورد...و من از درد مشترك ادمها ميگويم و تنهائي دستها و پوچي لحظات سرد كه منرا اسير كرده است....بيخودانه تنفس ميكنم و در هواي پر دود چشمم به هر كجا كه ميافتد خاموشي و دود و جريان بي وقفه و ازدحام ادمهاست كه همچون علفهاي هرز و خودرو همه جا را پر كرده اند... و من نيز شايد يك پیچک سبز بودم که در ميان اينهمه ازدحام ساقه ام فرو رفته و دارد خفه ميشود.....در اتاق در بسته من تنها ماهيها هستند كه زيست ميكنند و من هميشه نگاه خسته را روي انها مي اندازم و غذايشان را ميدهم و ارام تماشايشان ميكنم.....نميدانم!!!و اين عجيب است كه همه روزهاي كودكي و بلوغ را بياد مياورم ولي نميشناسمشان ديگر...و امروز خودم را نيز گم كرده ام....نه مرگ به سراغم ميايد و نه بودن ميان اينهمه یک لحظه راحتم ميگذارد....كيف مدرسه ام را گم كرده ام....و ان مدادهاي رنگي سوسمار نشان كه براي خواندن بهترين انشائ مدرسه جايزه گرفتمشان....و ان معلم ادبيات كه روزي بر پشت دفترم به يادگار نوشت كه اقاي فلاني انتظار ميرود كه در اينده از شما نويسنده قابلي به جامعه معرفي گردد!!!! و من فكر ميكردم .....همیشه به ان نوشته معلم ادبیاتمان فکر میکردم...اما کدام جامعه!!! همه انروزها را گم كرده ام....و هزار بازيچه را...و هزار خاطره....و هزار عكس يادگاري را در كنار هزار منظره همه را گم كرده ام...و من ان چشمهاي روشن عشق را گم كرده ام.....و همه دستنوشته هايم را كه روزي خوشبو بودند و امروز بوي تكرار ميدهند!!! همه را در بازي سرنوشت از كف داده ام.....نوجوان سركش ديروز...امروز مرديست كه دستهايش را در جيبش كرده است و سيگار روشنش اخرين ضربانهاي بودنش شده است...و نگاه ميكند به هر سو....به هر ابادي و هر خرابه...نگاه ميكند اين مرد... كه كجا و چگونه همه شاديهايش را بخشيد تا گنگ بماند و در درد مشترك بنشيند و ملتمسانه خداوند را صدا كند كه پروردگارا مرگ منرا زود تر از عزيزانم تقديمم كن كه ديگر مجال سرخوردگي و تحقير و بيش از اين درد بالاي درد را ندارم!!!! مرد قصه...همان نوجوان ديروز و همين دستهائيست كه امروز واژه ها را بدون فكر پشت هم مياورد چرا كه اين دستنوشته ها همه دقايق زندگي او شده اند و ديگر نميخواهد براي سياه نوشتن فكر كند...انها خود دارند روي ورقها ميرقصند و من بدون كوچكترين تفكري دارم كه واژه هاي انباشته را تنها بيرون ميریزم!!! زندگي گنگ من مثل نتهاي گيتار برقي مارك نافلر....مثل اشعار ديويد گيلمور جادوگر موسيقي راك انگلستان...از اغاز دريچه اي بود بسوي همه توهمات....و من هميشه در تخيلاتم زندگي ميكردم و امروز بخوبي ميدانم كه چرا وقتي همه همسن و سالهاي من بازي و كودكانه ها را تکرار میکردند من گوشه اي تلخ مينشستم و فكر ميكردم.....و چشمهايم را ميبستم و خودم را در هواي درون رها ميكردم!!!يك ادم معمولي و نحيف كه فكري عجيب و پيچيده دارد.... باد بيايد از زمين بلندم ميكند!!! و يك سيلي محكم ميتواند همه اندام مرا به ديوار بچسباند اما...اما تنها تخيلات منست كه منرا پشت همه ديوارها بلند ميكند و به انسو ميبرد.....و من در حجم ساده و بسته همين اتاق تنهائي پرواز ميكنم و تا پهنه هاي سرسبزو بي غم ميروم....و در تكراريها نميگذارم كه ذهنم تكراري شود!!! كاش اينجا بودي....دستهايت را ميفشردم و براي خلاصي از ديوارها در اغوشم ميكشيدمت و پر نياز لبهاي جوانيت را به