تمام گفته ها را هزار مرتبه شبانه تكرار كرده ام.....و بي حوصلگي را شبانه به پيش درد و دلهاي بي سخاوت و بي دليل برده ام.....با مردم اين شهر از تنهائي سخن گفتم...از هراس از دلدادگي.....و در هزار هزار شب دلتنگ در اسمان اندوهگين ازدحام و فرسايش هزار هزار ماه نيم قرص و تمام ديده ام....در تراكم حرفهايم و ميان همه دلتنگيهايم دل به روزان روشني كه نميايند خوش كرده ام....من از هزار هزار بي خاطره و بي منظره بازگشته ام....من از تكاپوي زندگي و هزار اميد به درون يك اتاق كوچك خزيده ام كه هزار هزار حرف وامانده بر سينه را اينبار فقط براي خود بگويم تا اخرين نفس اسير من در اين هواي ناخوش دلتنگ بسوي هزار هزار ارزوي زنده بگور بپيوند...جائيكه قيمت عشق ورزي اينچنين فرومايه نيست....جائيكه پدرم روي نيمكت بهشت تخيليش حافظ از بر ميكند و من در گوشه ديگر بهشت به همه پوچيها مي انديشم.....تا از هزاران هزار مسافر رسيده به دنيا بپرسم كه چرا ....و چرا چنين پكيده نظاره گر پوسيدن لحظه ها نشسته ام...من از هزار هزار بي منظره امده ام....حميد
زمستان بود و مرتع خشك و بي حاصل
حياط خانه غمگين بود و برف الود
من از پشت چپرها خسته برگشته
پدر بالاي كرسي گرم حافظ بود:
مژده اي دل كه مسيحا نفسي ميايد!
به تماشاي زمستان چه كسي ميايد؟
ايرج جنتي عطائي


صداي پرنده به گوش بهار رسيد
صداي رعد و برق به زمين
صداي تنهائي ميان حجمها
ديوار
صداي موج به ساحل رسيد
صداي باد به خيابان
صداي گريه به شب
سكوت
صداي خروس سحرخيز به صبح رسيد
صداي خستگي به تكرار
صداي باران به گوش پنجره
خيس
صداي عشق به ناكجا رسيد
صداي قناري به زندان
صداي سكوت به ميله
قفس
صداي من به ديوار خورد
در بازگشت به بن بست خورد
در رفت و امد خسته شد
و به جائي نرسيد
حميد

گروه راک Radio Head

صد من كتاب شعر....هزار من غزل و قصيده....شاعرهاي خيالاتي...اينروزها همه شاعر شده اند!!! بدنبال چه ميگرديم؟!!!
زميني كه عشق بر ان ميرويد بايد كه خاك عاطفه در ان باشد....زمينيكه اسفالت است و دود و ازدحام و بي تفاوتي عشق كه پيشكش پشكل هم از ان بيرون نميزند!!!
همه شب بنشينم و زر و زر بنويسم و خيال بافي كنم كه پشت ديوار چشم انداز است!!! ميخواهم صد سال سياه نباشد...ديگي كه سر من نجوشد چه فرق دارد سر سگ بجوشد!!!
از من كه بگذرد چشم انداز را حواله كجايم كنم!!! زندگي من كپي از روي اصل ان است كپي هم زرتش زود در ميرود....همه شب را نق ميزنم...داد ميزنم...درد و دل با ديوار ميكنم اخر كار همان هستم كه بودم!!!
درشكه ام را خلاص كرده ام كه برود هركجا كه خواست....يا ته دره ميرود و شجره نامه ام متلاشي ميشود يا ميرود به يك باغ ميرسد و يكي از ما بهتران زير كتفم را ميگيرد و برايم شربت البالو اب ميزند!!!
اما اگربه اقبال ما باشد از ما بهترانش هم سبيل دارند....ميترسم در باغ بهشت هم سريش و مزاحم و اعصاب خورد كني رهايم نكنند....باخت هم اندازه دارد...يكبار و دوبار و سه باره اش درمان دارد اما سر اين قمار خانه هر روز و شبش باختن شرحي دارد نا گفتني...چرا زنده ام!!! حاصل چيست!!! و تا كي سرنوشت نقش ميزند و بازي در مياورد نميدانم!!!
شمائي هم كه ميخواني و درست نظر متضاد منرا داري فقط كمي صبر كن تا برايت بگويم كه اسياب به نوبت!!! بچه شلوارش را خيس نكند شب اما دراز است.....فقط عده اي زودتر ميفهمند و زودتر بيچاره ميشوند و عده اي ديرتر ميفهمند و يا نميفهمند كه انهم از اقبال بلندشان است....پوچ است....يك پوچ بزرگ...اگر هم معتقدي كه پوچ نيست خب نباشد در چشم من كه بوده است...نميتوانم چشمم را بيرون بياورم كه با ديد تو نگاه كنم!!! تو ديدت را بگذار لب كوزه سفالي اب گوارا نوش كن اداي فيلسوفها را هم در نياور من خودم جامعه شناسي افتخاري دارم از دانشگاه مردمك چشمهايم!!!
ديده را باور دارم نه حواله به ان دنيا را...
وقتيكه شوق كپك ميزند بايد مثل نانهاي كپك زده انرا حواله سطل اشغال كرد...برود خوراك گاوهاي دادمداري بشود...اين زندگي اب زرشك ميخواهد با يخ فراوان كه تكان تكان دهي و بگوئي زرشك....
من دلم سخت گرفتست ازين
ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك
بر اين پوچي كو ترانه اي كه شب كنار ايوان چاي در دست و بوسه در كف به شوق دو چشم تا صبح قصه انتظار را بازگو كنم...حميد
Cold Play



كافه خيابان پشتي خلوت شده بود....همه مستها ساعتي پيش تلو تلو خوران راه خانه هايشان را سر گران و اوازه خوان در پيش گرفته بودند...تنها من بودم كه از سرگراني طاقت بلند شدنم نبود.....دستم را به پيشاني چشبانده بودم و گاه گاهي زير دستم شل ميشد و سرم به ميز چوبي ميخورد....اتش سيگار پائين ميفتاد...و من دوباره سيگار ديگري روشن ميكردم....صاحب كافه اخرين گلاسهاي مشروب را تميز كرد و برقشان انداخت و انها را در قفسه شيشه اي پشت سرش قرار داد و نگاه سنگيني به من كرد كه بايد بلند ميشدم و پلاسم را جمع ميكردم....اسكناسهاي چروكيده را بزور از جيبم در اوردم و روي ميز گذاشتم و با دست در حاليكه تلو تلو ميخوردم از صاحب بار خداحافظي كردم و مقابل درب چوبي كافه دوباره سيگاري اتش زدم....روي پاهايم بند نميشدم هواي خوشي زير پوستم ميخزيد....بوي الكل دهانم با شبنم و مه معلق هوا مخلوط شده بود و انگار مستيم را تشديد ميكرد....مقابلم را نميديدم تنها قدم برميداشتم....گاهي به ديوار ميخوردم اما معبر پياده رو خلوت و خنك بود و پياده روي لذت خاصي به من ميداد....شوق خواندنم گرفت و شعري را از خودم زمزمه ميكردم: روزگار منرا از تو باكي نيست....سرسختي نكن بامن....منرا ترسي از تو نيست ديگر....نگاه كن خرابيم را ببين....هيچ ندارم جز كتي قديمي و رنگ و رو رفته و يك شلوار جين و چكمه هائيكه پدرم برايم خريده بود....ديگر حتي پدري هم ندارم تماشايم كن...لبخند بزن...ان دهان گشادت را باز كن....سگرمه هايت را باز كن...توله سگ كمي بخند نگاه كن كه مست و سرگرانم...نگاه كن از تو نميترسم....حاضرم با كله توي كانال اب كنار پياده رو شيرچه بزنم...نگاهم كن...بخند كمي.... و همانطور ميخواندم و ميرفتم....سيگارم زود به زود به تهش ميرسيد و نميگذاشتم اتشش خاموش شود دوباره بعدي را بلافاصله روشن ميكردم....همه طول پياده رو را نميدانم چگونه تا درياچه قديمي پيمودم....كمي سردم شده بود...خودم را لاي كتم پيچاندم....كاش يك كلاه داشتم باد به گوشم ميزند و احساس ميكنم گوشم دارد تير ميكشد اما صورتم داغ اس و سرم سنگين...ته چكمه سوراخي داشت كه با رطوبت زمين زير پايم بيشتر احساسش ميكنم...جورابم را خيس كرده و من احساس ميكنم توي يك جوي اب قدم ميزنم....اما سرم سنگين است و صورتم داغ....نور رويائي چراغ برق بروي كوچه افتاده و ميتوانم ذرات معلق مه را در ان ببينم...سرم را ميخارانم....دستي به ته ريشم ميكشم ديشب بايد حمام ميكردم و صورتم را اصلاح ميكردم اما حوصله اش را نداشتم و تاق باز خوابم برد...كله پا شدم تا صبح....نور چراغ برق انعكاس روشني را به درون درياچه تابانده است....چه سكوت لذت بخشي انگار اينجا اخر دنياست....سيگار مجددي اتش زدم...هوا پر است از اكسيژن و ذرات معلق شبنم و مه...در هر تنفسي مشامم تا انتهاي سينه خنك ميشود....دلم ميخواهد از شوق خودم را به درون درياچه پرت كنم و ديگر تمام....اما نه....من كسي را دوست دارم....او منتظر من است....توي جيب داخل كتم را گشتم يك كاغذ يادداشت همراه يك مداد بيرون اوردم...هر وقت كه با مداد چيزيرا مينويسم زود نوكش ميشكند...بايد دقت كنم چون مداد تراشي ندارم و نميخواهم احساس اين لحظه ناب نا نوشته بماند!!! سر مداد را با دهانم ها كردم و بياد او روي كاغذ يادداشت شروع به نوشتن كردم....
چشمانت را دوست دارم سياه نيستند...ابي هم نيستند....رنگ قهوه ايش به سبز سدري ميزند....يك رنگ خاص و دوست داشتنيست....چقدر رنگ چشمانت را دوست دارم...با ان عينك سبك و شيشه اي كه مثل خانم معلمهايت ميكند....چقدر صدايت را دوست دارم وقتيكه نامم را صدا ميزني...وقتيكه دلت برايم تنگ ميشود....وقتيكه گريه ميكني از شب دلتنگيهايت....احساس ميكنم نفسم را ميشماري...قلبم را ميبوئي و چشمهايم را دوست داري....احساس ميكنم گنگي نگاهم را درك ميكني...موهايم را نوازش ميكني....وقتيكه گريه ميكنم منرا ميبوسي.....هميشه چشمهايم را ميبوسي....چقدر رنگ احساس ترا دوست دارم...و چقدر با تو بودن را ارزو ميكنم اگر روزگار مجالي بدهد....دلم ميخواهد اينجا باشي...سردم شده است...مستي كم كم از سرم ميپرد...دلم ميخواست براي لمس شبنم و مه در كنارم بودي....دلم ميخواست مسير نور چراغ برق را باهم دنبال ميكرديم...دلم ميخواست شال گردنت را دور صورتم ميپيچيدي كه سرما نخورم...دلم ميخواست كه هزار بار بگوئي دوستت دارم و من دستهايت را روي صورتم بگذارم و گريه كنم....نوك مداد دارد تمام ميشود اما من متنم را دنبال ميكنم نبايد اين احساس خوش را از دست بدهم...داشتم مينوشتم....دلم ميخواست دست در دست من تا انتهاي اين پياده رو با همديگر راه برويم و من برايت ترانه اي بخوانم...دلم ميخواست موهاي كوتاهت را نوازش كنم...دلم ميخواست مشامم را روي سرت بگذارم و لا به لاي موهاي گرمت را تنفس كنم...اگر حواست پرت ميشد محكم لبت را ميبوسيدم...ميدانستم كه لبهايم از رنگ لبهايت سرخ ميشوند...چه بوي خوشي ميدهي من عطري كه هميشه ميزني را دوست دارم...ميدانم كه تو هم عطري را كه هميشه ميزنم را دوست ميداري...من هميشه عطر پينو ميزنم....يا همان عطر كاج...بوي صمغ درخت كاج را ميدهد بويش هوشم را ميبرد خصوصا كه هوا سرد و خنك باشد...من عطر كاج را خيلي دوست دارم...هروقت تمامش ميكنم حتي اگر شده باشد پولي قرض بگيرم دوباره همان را ميخرم...مدادم نوكش كند شده است و فكر ميكنم تا همينجا هم احساسم را گفته باشم....نامه را تا كردم و بوسيدم و به درون درياچه انداختم تا شايد صبح به دستانت برسد...كاغذ خيس خورده چه حرفها از من براي تو دارد...برايم بنويس و كاغذت را در درياچه بينداز من هر شب مستي همينجا ميايم و انها را بر ميدارم و خواهم خواند....هر شب درياچه را نگاه ميكنم نكند كاغذت بيايد و من متوجه ان نشوم....در كنار درياچه ارام ايستاده ام و فكر ميكنم....سيگارهايم دارد تمام ميشود....بايد كه مسير را بطرف خانه بازگردم....جورابم خيس شده است و چكمه كهنه انگار سنگينتر....احساس عجيبي دارم....در راه به تو فكر ميكردم....هواي خوش و نمناك و مه گرفته شوقم را بيشتر ميكند...اخر اين خيابان قديمي خانه من است...يك خانه قديمي با شيرواني كه مقابلش چندين كاج قديميست....پنجره اتاقم روبروي كاجها باز ميشود....تخت من تشك نرمي دارد و وقتيكه برويش ميپرم هنوز يك ستاره نشمرده خوابم ميبرد....كتم را در اوردم اما حوصله كندن شلوارم را ندارم....بروي تشك پريدم خنك و نرم بود...سرم در متكا فرو رفت....در حاليكه به تو فكر ميكردم خوابم برد....من اين كوچه قديمي و كاجهايش و ان درياچه و اتاق زير شيرواني و ياد ترا خيلي دوست دارم...و هم قد همه اينها ان كافه بار را دوست دارم وقتيكه سر گران بياد تو اواز ميخوانم....حميد
متنی را که نوشتم احساس کردم و دیدم حس خوشی داشت در تنهائی مطلق که تا صبح در حالت دلخواسته ای معلق بودم...
ادکلن Pino (کاج) بوی عجیبی دارد


هیچ درختی را به اندازه کاج دوست ندارم

شب تنهائي و پژمردگي را عشقست.....وقتي كه پر نيازم بي جوابي را عشقست....دود سيگار و بوي الكل را عشق است....خود فراموشي را عشق است...از اينهمه تنها يكي راست بگويد همان را عشقست....بيهودگي را عشق است....سركشي را عشق است....هرچه گفتيم نشنيدند....هر چه بيدار مانديم خوابيدند....گلايه كرديم خنديدند...گريه كرديم رقصيدند....حرف حساب زديم ترسيدند....هواي خفه را عشق است....يادت همراه است...عشقت بيدار است...توئي كه از دنياي زندگان دلخوش به يك جوجه اردكي خودت را عشقست....ستاره دور در مشت مني....دست خسته ستاره گيرم را عشق است....روي بازو جاي تيغ دوستت دارم مانده است....زخم بي مرهم دلدادگي را عشق است....مثل باد شبگرد بي دليل وزيدن را عشق است...در اين بي منظره خوابيدن و بيداري يكيست....ان لحظه سرگراني مستي را عشق است...بالي ندارم...پس از هر پريدني زمينگير شدن را عشق است...لنگ زنان به گوشه اي گريختن را عشق است...زخم رفاقت كاري بود...درد از رفيق زخم خوردن را عشق است....نوشتن مرهمي نشد...سكوت دنباله دار را عشق است...پلكان پوچي تا سقف اسمان را عشق است....اشك سرد دلتنگي را عشق است....در اغوش تو يك نفس خوابيدن را عشق است...بر اين ديوار پوسيده تفي انداختن را عشق است.... كبريتي بزن ظلمات است...حميد
THE WALL
Richard wright............................................Nick Mason
![]() |
![]() |
David Gilmour.....................Roger Waters
![]() |
![]() |
فضاهاي مجازي ذهن.....مه غليظي پائين كشيده است....باران نشئه اور است.....پرواز حس خوش تعليق را دارد.....تنهائي ادم را ميبرد تا تاريكي مرگ....بوي علف باران خورده خوشترين بوي دنياست....پرواز يك بادبادك سبك و حيرت اور است...جفت گيري پروانه ها ميان گلها ديدنيست....ساحل هميشه پر از رد پاهاست....ادمها ديوانه اند.....الكل خون را گرمتر ميكند....شب به وسعت دلتنگيها دلتنگ است....ديوار هر روز بالاتر ميرود....قطرات خنك اب زندگي را به جريان مي اندازند....حرفهايم در سينه تلمبار مانده اند....بوسيدن قشنگترين احساس دنياست....همه جا را ادم گرفته است...مثل كرمها ميلولند....جفت گيري ميكنند...و تولد اغاز اسارت است....كودكان بي هويت فردا....ادمهاي تلمبار شده در ذهن زمانشان....چه ميخواهيم؟!!!
ان دختر چشمهاي عجيبي دارد....انگار بهشتيست ميان مردمك ان....بوي گلهاي وحشي را ميدهد اندام جوانيش....من هر وقت چشمهايش را ميبينم ميلرزم....ان دختر از كنار معبر شاليزار هر روز راه خانه اش را از مقابل چشمهاي من طي ميكند...زن موجود عجيبيست....ادم را به فكر فرو ميبرد....ديوارها نمناكند...رنگشان ريخته است....وقتيكه باران ميبارد گاهي چكه ميكنند...صداي اب....من دلم ميخواست كسي كنارم بود....براي لحظه هاي بيخبري....گفتن حرفها بروي كاغذها هميشه مرهم نميشوند....كاغذ چيزي خوبيست براي نوشتن...وقتيكه با شوق نامه اي را مينويسي و به دست باد ميسپاري....ميرود تا پشت ناكجاها تا كسي برداردش....وقتيكه بازش كند از دلتنگي تو خواهد گريست اما نميداند كيستي و كجائي!!! بوي دود گرفته هوا مشامم را ميسوزاند...چشمهايم را ميسوزاند....چشم چيز خوبيست براي گريستن....وقتيكه قدمهاي كسي را تعقيب ميكني تا راه خانه اش را پيدا كني....و دري باز ميشود و اندام جواني پشت خودش در را ميبندد....و تو دوباره راهت را دنبال ميكني....در خانه هاي شما چه خبرهاست؟!!! دور هم جمع ميشويد!!! خواهر و برادري داريد!!! ساز داريد؟!!! اشك داريد؟!!! با پسرهاي فاميل گپ ميزنيد؟!!! دستشان را دزدكي ميگيريد!!!! پشت يك ديوار دزدانه ميبوسيد؟!!! قرار فردا را ميگذاريد!!! ان دختر و پسر هميشه در كوچه پشتي همديگر را ملاقات ميكنند....با همديگر دست ميدهند...اگر كسي نباشد پسر شانه هاي كوچك دختر را لمس ميكند....دختر ميلرزد و شوقي در وجود جوانيش شعله ميكشد!!! ان دختر چشمهايش شبيه بهشت است و ان پسر هميشه وقتي كسي ميان كوچه نباشد اورا ميبوسد....و غروبها پس از پرسه هاي دزدانه هر كدام به خانه خود باز ميگردند...پسر تاق باز ميخوابد و سيگار ميشكد....دختر روبروي اينه موهاي بلندش را شانه ميزند....مثل حريري نرم موهاي پر پشتش روي شانه هاي كوچكش ميريزد...و ان لباس خوشرنگ صورتي را بر ميدارد و ميپوشد و چقدر زيباتر ميشود وقتيكه در عوالم خويش بروي تخت ميخوابد و داستهاي رمان عاشقانه را ورق ميزند تا چشمهاي براقش خوابشان ببرد...زندگي در گوشه هاي كوچك و بزرگ جريان دارد....و اتاق من بوي سيگار ميدهد بوي تنهائي...و وقتي تاق باز ميخوابم چيزي بيادم نميايد جز اشتياقيكه در پشت سر جا گذاشتم....و شوقي كه محبوس است....دلم كسي را ميطلبد...دلم چيزي ميخواهد...دلم ميخواهد كه چشمانم را در روياي مواج چشمهاي كسي ببندم....و به او فكر كنم....و در قراري نميدانم ساعت چند دوباره دستاني را در دست خود لمس كنم....خورشيد پلاسش را از افق پر ساختمان شهرم جمع كرد و ستارگان شب پديدار شدند...صدائي از خانه ها نميايد...لا اقل در اطراف من هيچ صدائي نيست...هيچ شوقي احساس نميشود....اجرها ديوار را بالا ميبرند....
وقتيكه گوشت و استخوانهاي نرمم را شستشو دادند تا قدم به سراي تو گذارم ترسي با من بود
كه ميگريستم...كه ميگريستم...
وقتي در تو زنده ماندن را با همان گوشت و پوست و استخوان تجربه كردم ترسي در من بود
فكر ميكنم...فحش ميدهم....شبانه ها را ورق ورق ميزنم...اينجا شب است....شب پر از سكوت است....سكوت هزاران حرف ناگفته در خويش دارد...
در شب ميشود بوسيد....در شب ميشود پوسيد...در شب ميشود فكر كرد به هر انچه گذشته است....تنها خرجش تنهائيست...وقتي خود باشي و خود... ميتواني بيشتر فكر كني...كسي روي ذهن تو راه نميرود...زيبائيهاي سرابگونه دنيا تسخيرت نميكنند...در ميابي كه همه ما اجرهائي بوديم براي بالا بردن اين ديوار!!!
ديواريكه سالهاست بر ان چيزهائي مينويسند...و بر هر اجرش نقشيست از گذشت زمان....چرا بايد ميامدم!!! چرا خودم را بايد با فريب و جلوه هاي گذراي اين سراب مشغول كنم....اگر در اين اسارت همانند همه نباشم تكليف چيست!!!
نفس ميكشم...اب و نان ميخورم...هذيان ميبافم....حسرت ميخورم و با حسرت نگاه ميكنم چيزي راكه نامش زندگيست...
و اين همه اجرهاي ديگري بودند در ديوار.....ديواريكه زير فشارش استخوان و حافظه با هم خرد ميشوند...
قصه دلتنگي همراه شبهاي من است....و من هنوز به دنبال مفري ميگردم ميان همه تاريكيها....
و هنوز عشق بازي پروانه ها در بهار قشنگترين جلوه از اين دروغ امدن است...
چيزيكه نامش را زندگي گذاشتم...چيزيكه بهايش اشك بود و حسرت و نگاه كردن به خوشبختي مفت خورهايش...حميد
اینجا تصویر خودم را گذاشتم دیماه 84 چالوس کنار ابی بی دلیل!!!
David Gilmour ترانه سرا و اهنگساز Pink Floyd برترین گیتاریست جهان و غول موسیقی راک از لندن همیشه مه گرفته...

ديوانه خانه نه روزش معلوم بود و نه شب....روزش ازدحام ادم و ادم بود و شبش تنهائي و تنهائي....
تنهائي براي تنهائي خويش فالي گرفتم...تنهائي ميتوانم تب زنده بودنم را با يك ليوان اب يخ پائين بياورم و مثل ارواح چشمهايم را از يك خواب نيمه كاره بي وقت باز كنم و انگار سيم برقي مرا گرفته باشد خشكم بزند
به ديوار به پنجره و بروي فكرم
ذهنم اينروزها اشغالداني خاطرات شده است هر چيزي روي ان رد پائي از خود گذاشته
زندگي کسالت اور و بي ارزشم كه شبهايش فحش بود و روزهايش سرسام
و عشقيكه حتي يكشب تا صبح كنارش نبودم
و بن بست كاملي كه انتهاي كوچه رهائي منرا مسدود ميكند
از چرت نيمه كار نيمه شب بيدار شدم و نميدانم كه چطور شد از فرط خستگي و تنهائي و فكرهاي هميشگي خوابم برده بود
كشتي كالاهايم در بندر نخوابيده است كه فكرم را سود سرشار مفت خوري بخود مشغول كند
دلم را عشق اتشين دختر زيباي شهر تسخير نكرده است كه از اتش عشقش شبانه ها را شاعري كنم
و هيچ اسم و رسمي ندارم كه از شهرت ان بر چشمهايم عينك دودي بزنم تا از شر سلام ادمهاي مزاحم راحت باشم
من تنها به دنبال يك امنيت ساده ميگردم كه نميبينم
همه دنياي من تصور يك سقف است و يك قناري كه كنار دلم بخواند
براي من بخواند
امروز برايم فحش و اندوهيست زندگي كه بر سر اين ديوانه خانه هر صبح و شام روا ميدارم
ديوانه خانه نه روزش معلوم بود و نه شبش
روزش هذيانهاي من بود و شب بيقراري دل
روز و شبش را نفرين كردم كه روزگار و بختم را به بن بست كشيده است
تفي بر تو كه نامت را زندگي گذاشته ام....دشنامي برايت كه سفره خانه مفت خورها شده اي.....چهره روشنت اي زندگي ناپیداست....ترا اين ادميان به نجاست كشيده اند...و گرنه ذات تو زشت نبود....ترا زشتترت كردند...
ديگر هيچ ندارم جز لحظه شماري و اتش سيگاري كه مرهم شده است...خيالش را هم نميكردم كه پس از كودكي اينهمه چهره روزگار كريه باشد... خدايا نكند جهنم را دو بار وعده دادي و بهشتت را محو نمودي...اگر قرار باشد در اين جهنم تا مرگم زنده بمانم و سرانجام تو نيز منرا به جهنم بسپاري و كيفر دهي پس بهشت تو كجاست!!! حميد


اوقات باراني من چكه چكه ميكنند از اين سقف كاهگلي
طعم تلخ سيگار ميدهد روزمرگيهايم گس شده اند دهانم خشك شده است
كهنگي بر مغز و استخوانم فرو رفته است انگار صد سال زنده بوده ام
انگار چندين بار امده ام مرده ام و دوباره بر گورم ايستاده ام
از خواب نيمه كاره اي بيدار شدم كه سخت اشفته بود
خوابهايم اينروزها عين زندگي شده اند بي شرمند و در هم و برهم
اشفتگي وادارم ميكند كه گاه و بيگاه با قلم و كاغذ درد و دلها كنم خط خطي ها كنم
چطور ميشود حافظه را پاك كرد و دوباره بر ان نقشهاي بهتري كشيد
چطور ميتوانم اشغالداني و صندوقچه خاطرات ذهنم را براي هميشه به كنار فاضلابي بيندازم
چطور ميتوانم اين تعفن باقي در ذهنم را كه گذشته را بازسازي ميكند دور اندازم
چطور ميتوانم با تصور انهمه زمين خوردن دوباره به پيمودن فكر كنم
چطور ميتوانم يقين داشته باشم كه از پس ان چاله ها چاهي دوباره باز نميشود!!!
هذيان گوئيهايم را با چه كسي ميتوانم تقسيم كنم و ايا كسي براي انها مرهم خواهد شد!!!
حوصله سر ميبرم....كار من مثل ان اسياب بادي قديميست كه براي ارد كردن گندمهايش به دنبال باد ميگردد
منهم سالهاست كه به دنبال باد با نسيمهاي كوچك نوازگشر مانوس شده ام
سالهاست يك باد تغيير دهنده را به ارزو نشسته ام چيزي كه چهره همه چيزها را دگرگون ميكند
چيزيكه ميتواند اين كسالتها را همراهش ببرد و پشت كوههاي انطرفتر بيندازد
در گردش مداوم روز و شب و در تغيير فصلها چيزي نصيبم نميشود جز حرفهاي تلمبار شده ديروزم امروزم و فردا
حرفهائي كه ديگر حتي از تكرارشان دلپيچه ميگيرم و سرسام ميشوم
صداي بازي بچه ها ميايد در ذهنم... صداي همهمه... صداهاي عجيبي كه در گذشته زندگي ميكنند
مقابلم ديوار باغيست كه كسي بروي ان نوشته است دوستت دارم
و دوستت دارم همراه كاهگلهاي مرطوب وسست بر زمين افتاده است
چقدر دوستت دارم بر زمين افتاد؟!!!
تا كجا ادمها مشق عشقهاي ديروزشان را پاره ميكنند و به سراغ سرمشق دوست داشتن فردا ميروند!!!
مقابلم گنجشكي بر زمين افتاد كه لنگ لنگان از برابر من ميگريخت
به زير بوته اي چپيد تا گربه هاي بي مبالات سبيلي چرب كنند از تن نحيفش
كسي انطرفتر به غروب خورشيد نگاه ميكرد و سيگار ميكشيد
و اشكهاي سردش درشت درشت بر نرده تراس ميفتاد
زير پايش پر بود از علفهاي خاطره كه هر شب با اشكهايش ابشان ميداد
كسي كنج يك دخمه اخرين حرفهايش را روي كاغذ نوشت و صبحدم اورا اويزان يك دار پيدا كردند
روي كاغذهايش ديدند كه نوشته بود ايا پس از مرگ رهائيست!!!
صندليهاي از رنگ و رو رفته پارك پر بود از پيرمردهائي كه چشمهايشان به گنگي ميزد
از گذشت روزگار و كنارشان ياكريمهائي بودند كه پوست تخمه هاي ريخته بر زمين را نوك ميزدند
من پسركي را ميديدم كه هميشه در چشمانش چيزي بود انگار از جاي ديگري ميامد
از بهشت
وقتي كه باران شر و شر بر شيشه ماشين ميريخت و برف پاك كن انرا كنار ميزد و مثل عقربكها جلو و عقب ميشد مستي را ديدم كه اتش سيگارش به شكل يك قلب در امده بود
كنار رودخانه اي مردي ايستاده بود و به پكهاي عميق سيگارش نگاه ميكرد
ان روبرو مه غليظي پائين كشيده بود و مرد در كنار گلهاي وحشي زرد كنار جاده به دنبال يك دستخط ميگشت
كه روي ان كسي نوشته بود تا مرگ دوستت دارم
انقدر دود اين سيگارها غليظ شده اند كه ابرها ديگر از تبخير درياچه ها درست نميشوند ابرها ضخامتي دارند به اندازه دود همه سيگارها
حسرتها
مردي را ديدم كه به دنبال دست و پايش ميگشت
و ديوار باغ قديمي زمزمه اي در خود داشت شبيه صداي باران شبيه چكه چكه هاي اب
ذهن من چكه چكه ميكند به دنبال مرور همه ادمهائيكه مقابل يك ديوار ايستادند تماشا كردند سيگار كشيدند
و سرانجام ان كاغذهاي گمشده را نيافتند راه را پيدا نكردند و كسي دوستشان نداشت
ذهن من به دنبال مرور كردن من سالهاست كه دالانهاي تاريك و روشن انديشه ام را ميپيمايد
سالهاست كه از پس همه ديدنها هنوز يك سانتيمتر نزديك نشده است
هنوز گلايه هايم را شخم ميزنم
من كسي را ديدم كه زير باران تشنه ميدويد.....حميد


از من چيزي نپرس هيچ نپرس
اينطور بنظر ميايد كه ساكت و خواب هستم... نه ...چيزي لازم نيست از من بپرسي
منرا به حال خودم بگذار....لازم نيست چيزي بپرسي زيراكه ميدانم قصه درد را
دل اشوبه افكار من يك كوهستان دارد كه عقابش با يك پر هنوز زندگي ميكند
چيزي نپرس...
در درياچه تبخير شده فكر من هنوز ماهيهائي هستند كه شبها بيرون ميايند و در خشكي زندگي ميكنند...
از حجمه هذيانهاي من چيزي نپرس من خودم هم اگاه به راز بودنم نيستم
نپرس كه چرا فريبمان دادند نگو كه چرا هيچ كسي بر پيمانش نميماند
اينجا شهر پيمان شكنان است مردمش به شبي عاشق ميشوند و به روزي فارغ
نپرس ديگر....
قصه درد تنها عاشقي نبود نپرسش ديگر....
فال فروش لنگ و كور فال حافظ ميفروشد به قيمت نان شب نپرس ديگر مغزم جواب نميدهد
هنوز در جنگل فكر من پيچكهائي رشد ميكنند كه ازمخدرنشئه كننده ترند
نپرس از كسيكه ميشناختمش و پس از اخرين ديدارمان خبرم دادند كه خودش را به دار زده است
نپرس از ارزوهاي اويزان كه بر جان بي جان مرده اي تلو تلو خورد
نپرس ديگر گريه اي ندارم ديشب را تا صبح گريسته ام
نپرس از رفيقم كه مجبور بود همه عمر را بروي صندلي چرخدار دالانهاي زندگيش را با دست به پيش ببرد نه پاهايش
نپرس ديگر چه در مغزم ميگذرد ديوانه خانه اندوه...تيمارستان انديشه
نپرس از رفيقي كه تمام زندگيش يك اتاق بود و بس
روي علا الدينش غذا ميپخت و همانجا هم ميخوابيد
سيگارش بوي مرگ ميداد بوي حسرت و درد ميداد
نپرس سرگيچه دارم نپرس ديگر
جائي خواندم پدري از درد نان بروي خودش و فرزندانش نفت ريخت و همه چيز را سوزاند
نپرس من دلم تركيده است از جان سختي عذاب اور اين اندوه
فكر من يك تراس دارد شبها از ان به كوچه ميپرم در پرسه هاي مست و لا ابالي زندگي بيخودانه ام
نپرس
فكر من مار دارد عقرب دارد نپرس كلنجار منرا با نيش عقربهاي گزنده دانستن... نپرسشان
گريه را ميشناسم و كودكان يتيم را كه از هر ناكسي تيپا ميخورند
نپرس چشمانم سوئي ندارند از شب گريه ها...شب بي درمانيها....شب مرگيهايم
رودخانه اي دارم شبها برهنه درون ان ميپرم نپرس انجماد احساسم را در شبهاي بي كسي زمستانيم
رودخانه ابي من احساساتي سبز و زرد و قرمز و ابي دارد
نپرس وقتيكه به سيم ميزنم چه دلم ميخواهد خودت ميداني كه مردن را ارزو كرده ام
هميشه....پس نپرس ديگر
بادباك حصيريم را پدرم با خويش به گورش برد
نپرس وقتي پدرم را در خاك ميكردم چه حالي بر من ميگذشت
پدرم دردش را برايم به ارث گذاشت و من وارث همه انها شدم
پدرم خوب بود و ايمان داشت و مردانه بود ميدانم كه در مقابلش نه خوب هستم و نه با ايمان... ميدانم
من غرور سركش و ياغي... شنيدن و درد كشيدن و بي لجام دويدن هستم
براي لمس زندگي دستانم را روي اتش سوزاندند تا معني اتش گرفتن را بدانم نپرس ديگر....
اتشي كه درد بود شعله هايش اتشي كه زهر بود لحظه هايش
به كودكي ببريد و خاكم كنيد انجا... فاصله من با شما بسيار است
در مقابل بي رحميتان عقب مانده اي بيش نيستم ساده اما ياغي
من لنگ و كور و فال فروشم....فال حافظ ميفروشم به قيمت يك سلام
اشك پشت سيگارم
اشكهاي درشت حسرت اور تنها
من گندم سال تحويلم كه سبزم كردند و بر سفره گذاشتند
سبزيم را ديدند و پلاسيده ام را به نهري انداختند
سبزه پلاسيده من ميرود در اب
چشم اندازي ندارم براي كسي
نپرس از زندگي اين تكراري بي مبالات نپرس خسته ام
بروي نتهاي پوچي گرفته خود پرواز ميكنم تا جائيكه خر لنگ من به شكل عقابي در بيايد
ميپرم تا بالا تا قله تا ابرها تا نا معلوم تا مجهولات تا جائيكه براي نان گدائي نميكنند
ميپرم يك روز...نپرس كي و كجا...ميپرم يك روز
اي لنگ دوره گرد و ابرو فروش... فال فروش يك دست يك پا... خسته... منرا همانند خودت تصور كن
يك فال حافظ از كيسه ات بر ميدارم به قيمت دويست تومان و سيگاري تعارفت ميكنم
حسرت كش راضي....محكوم سرنوشت پيشاني نوشت بهشت از ان توست
با من سيگاري روشن كن من از درد تو شبها گريسته ام ميدانم پاي لنگ چيست
امروز احساسم لنگ ميزند....ميدانم كه پاهايت درد ميكند...
هيچكس درد پاهاي لنگ را نميداند جز كسيكه لنگ زندگانيست
فالم را بگو برايم فال حافظ فروش پير
فالت روشن است در ان پرواز ميبينم
پيش پدرت ارام خواهي گرفت
انجائيكه امپراطوري مردگان خوشبخت است.....حميد


به يادت كه ميفتم دوباره مسير همه كوچه ها برايم مجسم ميشود....بيادت كه ميفتم دوباره چشمهايم سنگين ميشوند انگار كه روبروي من كوچه هائيست كه هنوز در انها عشق در تردد و جا به جائيست...
يادهاي گنديده...پژمرده...يادهاي گنديده...
وقتي بياد مياورم باورم دوباره بي باور ميشود دوباره دشنام ميدهم دوباره...
يادهاي گنديده...پژمرده...يادهاي گنديده...
وقتي خاطره را ورق به ورق مرور ميكنم ميگندم....مثل گلهاي بهاري در اخرين روزهاي عيد خشكم ميزند
يادهاي بيهوده...فرسوده...يادهاي گنديده....
چيزهائي را كه بيادم مياورم زماني حقيقتي داشتند باوري بر انها بود هنوز زندگي ميكردند
يادهاي بي مبالات...كسالت اور....يادهاي گنديده
همه ان چيزهاي خواب گونه را شبانه بياد مياورم اما خوابم نميبرد بيداري بد درديست مثل فهميدن
عشق نه...عشق نه.....يادهاي فرسوده....گنديده....يادهاي پلاسيده
و خواب زندگي من دو فصل داشت در فصل اول بلوغ را چشيدم و فصل دوم عشق را
عشق نه....عشق نه....يادهاي گنديده....فرسوده....يادهاي معلق و بي ارزو....پلاسيده
و فصل سوم من بي باوري بود در شهريكه مردمانش خواب مينوشند به جاي نفس
يادهاي بي مبالات...گنديده....اشفته....يادهاي پلاسيده...
و فصل چهارم در يكي از ماههايش نام منرا تكرار ميكرد چيزيكه ميگريزم از ان
يادهاي معلق....يادهاي افسرده....يادهاي بيهوده....
وقتيكه مرور ميكنم دفتر كاهي عمرم را همه بي سخاوتي بود...تنهائي شد....رازگونه گشتم...قصه گوي تنهائي خويش
عشق نه....عشق نه....شبيه يك پرنده ازاد...فكرهاي بن بست شده....گريه هاي من....يادهاي پژمرده
من در شك ميان زيستن و مرگ هنوز به يك طناب اويخته مي انديشم اما هراسناك است
نه...نه....ميخواهم زندگي كنم....نه ...نه...ديگر شايد نميخواهم
يادهاي مسموم گنديده....دشنام مياورند....كسل كننده...بي مبالات....يادهاي پلاسيده
و عشق سو سوي دو نگاه بود ميان ازدحام ادمها و عشق معطر بود گرمم ميكرد از خود بي خود ميشدم
عشق نه...عشق نه....هراس دلدادگي...مرگ باور ميان دروغ و تزوير....يادهاي بيهوده
و عشق خطي بود بر همه تنهائيهاي من خطي كه مسير يك جاده بود جاده اي كه هميشه خيس از بارانهاي شوقم ميشد
عشق نه...نه.....ياداور يادهائي گنديده....پلاسيده....خشك شده
بيادت كه ميفتم خودم در برابر خويش ظاهر ميشوم تكيده....بيقرار....با دستهاي لاغري كه يك جعبه موزيكال را كادو شده اماده داشت براي تو
يادهاي پلاسيده.......................
دستهائيكه گرم بودند و دهاني كه به تزوير باز نميشد و همه سراسر عشق و بيقراري بود اما بسيار فريب خورد و بسيار نيرنگ ها را ديد
يادهاي خشكيده همان رزهاي قرمز پلاسيده كه با گريه به اشغالداني انداختمشان...
يادهاي بي مبالات....لعنتي....اندوهگين....پلاسيده
و اين شبانه ها مرورگر همه اشتياق منست كه در جوانيم اتش گرفت....خوابها گذشتند و من ماندم
تنهاتر...بيهوده تر...و از مرز خوابگونه ها به جاده خوابهاي دوباره رسيدم
چيزهائي كه گنگ و نا معلومند شايد رزهائي شاداب باشند شايد عشق بيايد...شايد
همه سي و سه بهار زندگيم را در خوابهايم گذراندم به شوق بيداري
همه ايام بر من گذشت و بخت من بيدار نگشت....چيزي لبخند را به مهماني شبانه هاي دلگيرم نفرستاد
پرنده اي نخواند....كسي به عطوفت چيزي ننوشت...دستي به نوازش دمساز نشد
شب بود....دود سيگار...حسرتهاي من....گريستم بر اين بخت شوم و بيهوده....همه شب را گريستم
انقدر جان سختي كردم كه اندوه را لجام زدم و همنشين شبهاي خود كردم
يادهاي پلاسيده.......خشكيده......يادها..............ياد........يادم ميايد........خواب....خواب ديده.....خوابيده.....خميده.....خشك شده....مسخ شده.....پوچي گرفته.....اندوه.....ديوار.....من.....و هزار واژگان در شبهاي بي مروت تنهائي....
عشق نه....عشق نه......خوابم ميايد....
خواب الودگي را به بستر تنهاي خويش ميبرم....چشمانم را ميبندم....خاطره ميشمارم
تا خوابم ببرد....
ميدانم كه زندگي سراسر خوابيست كه گاهي در ان خواب نما ميشوم....
از اين يادهاي بيهوده و پلاسيده به خوابيدن پناه ميبرم
شايد بهشتم را در انجا پيدا كنم
و شايد يكشب اخرين شب من باشد
و پرواز
و ازادي
و هر انچه در واقعيت ميسر نبود....يادهاي.......پلاسيده......حميد
منو تو فرصت پرواز همه پرنده هائیم


چند قدم بالاتر از خانه ات خيابان است.....چند قدم بالاتر از خيابان خيابان است....چند قدم پائينتر خيابان است...چند قدم انورتر خيابان است...چند خيابان انطرفتر فرعيهائي دارد...چند قدم انورترش كوچه هائيست.....چند قدم انطرفتر دوباره خيابان است....به سمت راست و چپ خود كه نگاهي بيندازي خيابان است....خيابان را كه تا ته بروي انتهايش خيابان است...از درون هر كوچه كه درائي يك پس كوچه است...صبح تا شب كلاف سردرگم زندگي ابتدا و انتهايش خيابان است....مثل خر جانكندن و سرانجام خيابان را به سمت انتهايش رفتن و به خانه رسيدن است خانه اي كه ميان يك كوچه از هزار پس كوچه در پشت همين خيابانهاست....زندگي اينجا با طول خيابانهايش اندازه گيري ميشود...سي و سي سال خيابانها را بالا و پائين رفته ام....تو چند سال است!!! هنوز شوقي براي خيابان گردي در تو مانده؟!!!
هنوز دلت ميخواهد كه ويترين پر زرق و برق مغازه هارا تماشا كني؟!!!
دلت ميخواهد كه فرمان يكي از اين ماشينها دستت باشد و پدال گاز زير پايت دنده عوض كني و همه عمرت را پشت چراغهاي قرمز سيگار دود كني و موسيقي اصيل گوش دهي!!!
دلت ميخواهد؟!!! چند سال ديگر ميتواني اينگونه مشتاق باشي!!!
ميدانم كه هنوز اين خيابانهاي نفرت انگيز براي تو خاطره انگيزند....هنوز دلت ميخواهد براي ديدن فيلمهاي صد تا يك غازش در صفهاي طولاني بايستي!!!
هنوز دلت ميخواهد كنارش باقالي پخته با سركه بخوري....ميدانم كه دوستشان داري...هنوز ميليونها مثل تو مورچه وار هر روز به خيابان ميريزند و سوار ماشينهايشان ميشوند و همه عمرشان را پشت چراغ قرمز موسيقي سنتي گوش ميدهند!!!
ميدانم برايت خيلي مهيج است...ميدانم...هنوز دلت ميخواهد شهر و روستاي ارامت را رها كني و براي اسكناسي بيشتر اينجا را دل اشوبه تر نمائي...انگونه كه اينروزها هوا براي ادمهايش كم ميايد...ميدانم شوقي داري براي تماشاي دختركان بزك كرده و خوش اندام اين شهر وسيع كه خود كشوري از ادمهاست!!!
ميدانم كه هنوز شماره تلفن موبايلت را جلوي پاي هر رهگذري مي اندازي تا شبها با تو تماس بگيرند و در حاليكه طاق باز خوابيده اي جفنگ ببافي...دوستت دارم خرج كني.....ميدانم...
ميدانم كه به عشق اين خيابانهاي شلوغ صبحها زودتر بيدار ميشوي كه بيشتر اسكناس جمع كني...خوب ميدانم...ميدانم كه حتي ادميت را هم به مسخره ميگيري...ميدانم كسي زمين بيفتد قاه قاه ميخندي...ميدانم كه از روي گودالهاي اب تندتر رد ميشوي كه ابش به ديگران بپاشد...ميدانم شوقي داري براي زيگزاگ موتور سواري كردن...ميدانم كه اين پاركهاي مصنوعي براي بطالتت جاي بكريست كه بنگ و حشيش بچاقي و بيخيال بلند بلند اواز سر بدهي...ميدانم كه اين حوالي چقدر برايت خيره كننده و خوش منظره است...وقتي ماشين پدر جانت را بر ميداري و تخته گاز خيابانهاي شمال شهر را زير پا ميگذاري...گرد و خاك ميكني...
شهر بي منظره كه انبوه از ازدحام ادمهاست براي من هيچ ندارد جز افسوس...ميدانم كه روزي پشت يك پنجره در خيال سرسبزي خواهم مرد...ميدانم كه ديگر حتي زنده بودنم هم فرقي نميكند....
ميدانم كه معني بازنده بودن چيست...ميدانم بايدكنار كشيد و نگاهشان كرد...ميدانم كه نميتوانم همچون ديگران اينگونه شيفته بمانم تا باقي مانده خودم را نيز به دود و اهن و ديوار واگذاركنم...
ميدانم كه سالهاست...سالهاست...خسته ام...و ميدانم كه كارم از خستگي هم گذشته و مهر و موم شده ام...ميدانم بيهوده بود...بيهوده است...ميدانم...حميد


رويش يك جوانه در ذهنم مسير پر پيچ اندوه را بسوي بهار ميكشيد
يك جوانه كافي بود براي بهاري شدن...يك جوانه
در اين كج و ماوج غبار الود يك جوانه كافي بود براي منتظر ماندن
هنوز ميتوانستم به شكفتن بينديشم در رويش يك جوانه...ميتوانستم
وقتيكه سفير بهار بروي خاك و سنگ خبر از دگرگوني را ميدهد
ميتوانم در رويش يك جوانه بهار را به تماشا بنشينم
برفها ذوب شدند چشمه ها ابشان را از كوهها ميگيرند
و من در رويش يك جوانه زندگي را به جستجو نشسته ام
خاك دلتنگ سبز ميشود چوب بي مغز جوانه ميزند برگ ميدهد
و من پشت پنجره تنهائي خود اشيان قمريهاي بي ازار را گوشه تراس تماشا ميكنم
سبزه روئيد صحرا دامن دامن گلهاي زرد وحشي داد
اسمان بغضش را باران كرد باريد و زمين دگرگون بخشايش اسمان شد
زمين به زير قدرت اسمان كرنش ميكند باران ميبارد
كوچه هاي بي تماشاي شهرم تماشائيست از ياسهاي اويزان بالاي سر درها
اجر و سنگ بي مقدار تماشائيست در هم اغوشي پيچكها
تمامي اين بي منظره را ميتوان در جلوه اي از بهار تماشائي ديد
ميان ازدحام ادمها بوي گلهاي بهاري ميايد بوي بنفشه ها
باغچه كوچك حياط سرزمينيست كه كرمهاي خاكي انرا بهشت مينامند
و زنبورها شهد شيرين گلهاي اويزان پيچك باغچه را نوش ميكنند
و پروانه ها...و پروانه ها سبك ميپرند بر هواي روشن و ابري بهار
ان بالهاي رنگ رنگشان واژه گان زندگيند همچون دو بال رويائي
پرواز را به تصوير ميكشند خاطره را عيد را بهار را
خرزهره ها هم گل ميدهند گلهاي صورتي و سفيد و قرمزشان بي بوست
اما گل هميشه گل باقي ميماند چه رنگ و بو باشد چه نباشد
افتاب كمرنگ و ناتوان بهاري ميان ابرهاي تنومند بازيش ميگيرد
سرك ميكشد بر بام خانه ها بر پنجره هاي نيمه باز نور ميپاشد
در بازي سرانگشتان افتاب خوابم ميگيرد چرت نيمه روز بهار
و خنكاي نشئه اور نسيم زير پوست تنهاي من ميرود
خنك شده ام همچون يك ظرف اب و اطش رسيدن دارم
تشنگي هم زيباست اگر ظرف ابي باشد نهري باشد جويباري
تشنگي هم زيباست اگر سخاوت زلال اب به كمكم ايد
در تشنگي ميشود همه اشتياق نوشيدن را جمع كرد و بي اندازه اب نوشيد
اينك بهار بر جان و پوست خستگي تاخته است سوار سبز پوش اميد
اينك من تنها در اتاق محقر خويش به جلوه هاي مكرر بهار مي انديشم
به رويش يك جوانه در ذهنم بروي كاغذهايم
جوانه ها را نكنيم بگذاريم بالا بروند روزي درختي خواهند بود
سايه سار اين درخت مرهم خستگيها خواهد شد
و پرندگان عاشقي را بر شاخسار ان زمزمه خواهند كرد
و مسافرها تن خسته خود را به زير ان پهن خواهند كرد
لم خواهند داد شعر خواهند گفت و چرتي خواهند زد به گذشته
به روزهاي بي قرار كودكيها ان معصوميت بر باد رفته
ان بازيهاي نا تمام ان جلوه هاي خواب گونه
هرزگاهي ميشود كه كودكي ساز ميكنم بازي ميكنم
يادم ميايد دستهاي پدرم را و عيد سالها پيش كه هنوز اينچنين دلها غمخانه نبودند
يادم ميايد همه يادها را همه انچه ما نوشتيمش و سرگذشت ناميدند
رويش يك جوانه در ذهن من ياد اور تمامي خوابهاست
و خواب اينده در مقابلمان ايستاده است
خوابي به وسعت تمامي زندگي بهار و چهار فصل انتظار
رويش يك جوانه....روئيدن را دوست ميدارم و عشق و پرواز را
حميد


ازچرت بعدالظهر بيدار شدم....ناخواسته خوابم برده بود...در حاليكه به ماهيهايم زل زده بودم و فكر ميكردم....انگار همه تنم را خستگي گرفته است...دل اشوبه و تشويشي كه هميشگيست و وقتي از خواب ميپرم انگار دلم براي خوابهايم تنگ ميشود...كسي نيست هيچكسي و خانه مثل هميشه در سكوت فرو رفته است...فقط راديو باز است و ترانه پخش ميكند...ترانه هائيكه هميشه خاطرات را بازسازي ميكنند...من هميشه به يك راديوي ايتاليائي كه بهترين موزيكهاي خاطره انگيز دنيا را پخش ميكند گوش ميدهم....بيشتر انها را در فضاهاي خاصي شنيده ام و هر كدام لحظاتي از زندگي منرا كه همراه انها سپري شده است را بازسازي ميكنند...موسيقي تنها چيزيست كه گذشته را همانطور كه اتفاق افتاده ميتواند بازسازي كند...زيراكه بر ذهن و روح اثر گذار است و ما تنها با ذهن و حافظه گذشته را به خاطر مياوريم....
بي حوصله در تراس را باز ميكنم هوا امروز خنك و بهاريست و باد تندي ميوزد...ابرهاي متراكم شده نماي عجيبي دارند من هميشه هواي ابري و باراني را دوست داشته ام....تراس قديمي خانه من يك پيچك سبز و تنومند دارد...از پائين باغچه بالا امده و تا پشت بام را گرفته است و نيمي از فضاي تراس را هميشه سبز ميكند....بهارها گل هم ميدهد خوشه هاي اويزان و خوشبوئي دارد كه ظهرها زنبورها از گوشه كنار مهمانش ميشوند....پيچك تنومند و قديمي جلوه اي به اجرهاي بي روح داده است...باد تندي ميان برگهايش ميوزد و ادم از ديدن سرسبزيش كمي ارام ميگيرد...ديوار حياط را هم يك پيچك سبز قديمي پر كرده است....سالهاست كه اين پيچك تمام ديوار خانه هاي اطرافمان را پوشانيده است...هر رهگذري از كوچه عبور ميكند معطوف ديدن ان ميشود زيراكه ديوار چند تا خانه را تا پشت بامش سبز كرده است...همسايه مجاورمان مدام پيچك را قيچي ميكرد و به پائين مي انداخت و من هميشه دلم ميگرفت كه چرا نميخواهد جاي سنگ و اجرها همه جا سبز باشد...مدتيست او از خانه روبروئي نقل مكان كرده است و پيچك با خيال راحتتري به زندگيش ادامه ميدهد...
كنار در حياط يك ياس داريم كه گلهايش تا بيرون كوچه سرك كشيده است...نرده هاي بالاي در سبز از پيچيدن ساقه هاي ياس شده است...ساقه ياس خودش را از سيم انتن هوائي تلويزيون بالا كشيده و تا تراس امده است و بطرف پشت باممان راه ميپيمايد...بهار كه ميرسد از راه همه ديوار خانه ما از روبرو و اطراف سبز ميشود....و تابستان اين سرسبزي به اوجش ميرسد...انگار به جز اتاقها همه فضاي خانه سبز شده باشد...تراس من خلوت خوبيست براي انداختن يك زيلو و نشستن و چاي خوردن...امروز بعدالظهر بي حوصله رفتم و دقايقي را كنار تراس نشستم...باد خنكي ميان برگها پيچيده بود و اسمان اماده باريدن ميشد...خنكاي زندگي بخشي زير پوستم ميرفت...احساس ميكردم دلتنگتر شده ام...به اطرلفم نگاه ميكردم...خانه هاي مجاور كه بعضيهايشان درخت هم داشتند ولي بيشتر ديوار بود و ديوار....انقدر خانه سازي كرده اند كه تا افق چيزي جز خانه نميشود ديد...يادم ميايد قديمترها وقتي روي پشت بام ميرفتم كوههاي دوردست را براحتي ميديدم ولي امروز خانه بالاي خانه بالا رفته است و هيچ افقي جز اجر و سنگ و اهن پيدا نيست...هواي دود الود و دلگير اين شهر را نماي بي قواره خانه ها غم انگيزتر كرده است...اين ادمها اگر ميتوانستند تا ستاره ها خانه سازي ميكردند...انقدر كه شبها اسمان هم نا پيدا شود...
بر اين دلگير اجر و سنگ و اهن گاه گاهي پرندگان بصورت جمعي پرواز ميكنند...از گوشه هائي ميايند و در گوشه اي ديگر محو ميشوند...يادم ميايد قديمترها كه به اسمان نگاه ميكردم بعد الظهرهايش چند بادبادك را ميتوانستم خال اسمان دنبال كنم...انروزها خيليها بادبادك هوا ميكردند...چه تفريح دل انگيزي بود...حصير و كاغذ و نخ و بادبادكي با دنباله بلندش كه بالا ميرفت و بالاتر تا وقتيكه نخ پاره ميشد و بادبادك را باد ميبرد...
انسالها يادم ميايد پدرم برايم بادبادك درست ميكرد...كار دشواريست خصوصا كه در مركز بادبادك بايد حصير را طوري خم كني كه نشكند...بادبادكهاي پدرم خيلي خوب از اب در ميامدند....يكروز عصر بادبادكم انقدر بالا رفت كه نخش پاره شد و در دست باد از مقابل چشمم دور شد...
اينروزها حرف حرف ديگريست نه ادمهايش سخاوت دارند و اسمانش بادبادك...هيچ ندارد جز ازدحام ادم و فريب...روز روشن كلاهت را بر ميدارند...شتر با بارش گم ميشود...ادم و احساساتش كه ديگر حرفي براي گفتن ندارند اصلا اين حرفها را عقب افتادگي مي انگارند....ادمهاي امروز جور ديگري حرف ميزنند...معاشقه ميكنند...دل ميدهند...زندگي ميكنند...جور ديگري همديگر را دوست ميدارند...بچه ها ان صداقت روزگار گذشته را ندارند از همان كودكي كارهاي ادم بزرگها را تقليد ميكنند....ديگر كسي از خواندن يك كتاب داستان خوابش نميرود...كسي مجذوب سادگي نميشود...ادمها كلاف سردر گم خودكرده ها شده اند...
بعدالظهر دلگير من تنها هواي بهاريش خوش بود ولي هواي ذهن من مرور خاطراتي دور بودند كه هميشه مثل يك رمان طولاني قسمتي از ان را در فكرم مرور ميكنم...
دلم نميخواهد كه شب نامه هايم همه فرسوده و غم انگيز سروده شوند اما اين روزهاي بي سخاوت همه شوقم را حرام كرده اند...من زندگي را به معني واقعيش دوست ميدارم...وقتيكه ميتوانم براي زيستنم تصميم گيرنده باشم...وقتي دور و اطرافم ادمهايش خنديدن نميدانند يا به درد همديگر ميخندند نميتوانم شاد باشم...وقتيكه ميبينم نميتوانم چشمم را ببندم...درد ديدن دارم و بد درديست ديدن و هيچ نكردن!!!
درد وقتي درد مشترك باشد علاجش سختتر ميشود...من هميشه و در هر دوره اي از زندگيم دردي را با تمام وجودم درك كرده ام...انگار هر چه زمان بر من بيشتر ميگذرد گلايه هايم انبوهتر ميشوند...ديگر مرهمهاي موقت قديمي هم كارساز نيستند....من سكوت كرده ام اما دلتنگ از همه ديدنها و انديشيدنهاي خويشم...وقتيكه انديشه هم كارساز نميشود نميدانم بايد كدام راه نرفته را دنبال كنم...
چطور بايد صميميت بر باد رفته را بازگرداند!!!چطور ميشود ديوار اين خانه ها را شادتر كرد...و چطور ميشود رنگ غم انگيز اطراف را همچون سبزيهاي بهار سبز كرد....هرجا كه پا ميگذارم قصه ماتم است...كسي براي بهار شعر نميگويد...كسي براي زندگان دل نميسوزاند...كسي حتي از ديدن بهار مجذوب نميشود....همه گريه را ميشناسند...معيار خوب بودن اينروزها گريستن شده است...هيچكس به شوق بهار سازي كوك نميكند...رقصي نميكند...بهار هم از رونق افتاده است...ديوارها بالا ميروند...هر روز بالاتر...و دل ميانشان تنگتر ميشود...كه چرا...چرا بهار شيفتگي نمياورد!!! شوق نمياورد....سرود و ساز و اواز نمياورد!!! اينهمه سبزي چرا ذهن ادمها را معطوف شكفتن نميكند!!! چرا كسي نميشكفد!!!
چرا به اندازه زمين و سبزه زار ما سبز بودن را به خاطر نمياوريم!!! اندوهي كه علاج ندارد همين حرفهاي ملموسند كه هر روز فاصله منرا از اطرافم بيشتر ميكنند...هر روز انزوايم را بيشتر ميكنند...من به تراس سرسبز خانه خويش دل بسته ام و به گردش ماهيهايم....با دنياي بيرون غريبه تر ميشوم...حتي براي تماشا شوقي به رفتن ندارم...من با ديدن يك عابر ميان كوچه ام يادم ميايد كه تمام مردم اطرافم خنديدن نميدانند!!! ديگر حتي لازم نيست همه شهر را زير ورو كنم و به صورتهاي زرد ادمها خيره شوم...همين يك عابر گواه همه چيز است....و هر روز بر اين ازدحام بي بازگشت افزوده ميشود...و ديوارها به دشمني با پيچكها بالا ميروند...اما يك قطره باران كافيست تا تن سرد اجرها را هم سبز كند...قدرت و توان پيچكها بيش از اين ديوارهاي دلگير است...سالهاست كه سبزيها نشان داده اند بر تن اسفالت كوچه هم ميشود روئيد اگر بخشش باران همراه شود...
حرفهايم تمامي ندارند...در نيمه باز تراس را بستم و به داخل امدم...اينجا همانجائيست كه ميتوانم شبانه هايم را به يادگار باقي گذارم...
قصه من و تنهائي و پيچك و موسيقي قصه مرموز هر شب زندگانيم شده است تا روزيكه خاموش ميشوم....پيچكها شعور دارند...احساسات دارند...چشم دارند...انها تن سرد ديوارها را سبز ميكنند تا قدرت طبيعت را بر ساخته هاي دست انسانها نشان دهند...طبيعت قدرتي لا يزالي دارد كه هيچ انساني قادر به نابودي ان نخواهد بود...و روزي خواهد رسيد كه درختان و ابها فروانروايان بخشنده زمين خواهند بود...روزيكه هيچ ديواري مقابل اسمان را نخواهد گرفت...روزيكه دلتنگي به بارش باران خيس ميشود و غم به اتش عشق ميسوزد و لبها دوباره تبسم خواهند كرد و همديگر را خواهند بوسيد....شايد كه اينها تخيلات باشند اما براي بن بست افكار من چنين تخيلاتي حكم هواي تازه را دارند...وقتيكه در واقعيت نميشود ادمها را مهربان ديد در تخيلات ميتوان ادمها را انطور كه دوست داريم بازسازي كنيم....روز و شب ديگري با اين خيالات به خاطره پيوست...بايد كه براي خوابيدن اماده شوم...چند ساعتي ميشود به كودكي بازگشت...حميد


يك جفت كتاني دارم براي فرار...وقتي بي جواب ميمانم دلم براي فرار كردن تنگ ميشود...
تو ميداني راه خلاص چيست؟!!!
تو ميداني چند تا ازكوچه هاي اين شهر بن بست نيست؟!!!
چند تايش دررو دارد!!! از چندتايش ميشود به كوچه ديگر گريخت!!!
چند تا درخت مانده هنوز؟!!!...بشمار برايم....چند تايش سبز است هنوز؟!!!...بگو برايم من خوابم نميگيرد...بيدارم...تو ميداني ساك سفرم كجاست؟!!! ميداني ايا من كيستم؟!!! تو مثل من هر صبح در اينه نگاه ميكني؟!!! ايا ان خطوط كج و ماوج ابرويت را ميبيني؟!!! سگرمه هائي كه بسته اند...چند سال است نخنديدي؟!!! چقدر زمان است حرفهايت را براي خودت نوشتي؟!!!...خواندي...و خسته كتاب را بستي و رفتي!!! چقدر زمان است چشمهايت درد ميكند؟!!! درد ديدن گرفته است....چند وقت است كه من خانه نشين شده ام؟!!! چقدر زمان است درهاي رابطه را بسته ام و فكر ميكنم؟!!!
چرا اينهمه فكر رهايم نميكند!!!
چرا بايد شبانه تكرار هميشگي باشد...تكرار تنهائي و اندوه..چرا؟!!! تو ميداني؟!!!
يك جفت كتاني دارم براي فرار...وقتي بي جواب ميمانم...
بايد نشست...بندهايش را سفت بست....روبرو را نگاه ميكنم...و با تمام قدرتم ميدوم....
از ميان همه شانه به شانه رد ميشوم...سرم را هم بر نميگردانم...كوچه در پس كوچه...خيابان پشت خيابان...نفسم ميگيرد....
مي ايستم...بندهاي كتاني را سفت ميكنم...
دوباره ميدوم...همه بيمنظره را با اخرين قدرت ميدوم....روبرويم يك پرتگاه است....
دورخيزي ميكنم...ميدوم و سر انجام پرواز ميكنم....
اين لحظه من ميتوانم حس پرنده بودن را تجربه كنم...
و سرانجام پيكر خرد شده ام پائين پرتگاه از من سوال كرد:
تو ميداني راه خلاصي چيست!!! حميد


اتش بازي ميكنم با فكر...اين جامه هاي پشمي خاطره را هر صبح و شام ميسوزام...
اتش بازي ميكنم با ياد...
هيزمي جز خاطره براي سوزاندن در شبهاي سرد بهاري ندارم!!!
شبهائيكه ضميرشان سرد است نه هوايشان...اتش بازي ميكنم اينجا هر شب
ساحلي نيست و دريائي كه مقابلم موج بزند روبروي اتاق تنهائي اتش روشن كرده ام و قوري فكرم را رويش دم ميكنم...
اتش بازي ميكنم با ياد...
من هر شب بي حوصلگي را در مهماني خودم مينشينم و با خود حرفها ميزنم....و ميوه تعارف خودم ميكنم...و با خودم ميخندم...و گاهي براي خويش سفره دلي پهن ميكنم...گاهي...
در ميان اين كوچه قديمي كه تهي شده از عابران جفت جفت... خانه قديمي من است...خانه اي كه كنار يك بن بست است...و من فكررا هر شب از لاي باز پنجره به انتهاي همين كوچه ميبرم و باز ميگردم....مفري نيست...راهي باز نيست...
كوچه بن بست است
من اب ميخورم...نان ميخورم...براي زيستن گاهي دم نميزنم از فشار درديكه به استخوان رسيده است....گفتني نيستند ملموسند و در هر گوشه اي نمايان...
كتاب سردرگم گذشتگانم را سالهاست به اختصار دوره كرده ام...و كتاب كهنه پدرم را...هشتاد و چهار برگ داشت...و برگهاي اخر سست و پير تر بودند...پدر انديشه نوئي نداشت ساده بود و حافظ را از حفظ ميخواند...ميان چهار كلام يوميه اش سه تايش را با شعر ميگفت....پدرم كتاب كهنه دردها بود و قصه نان...و دستهاي ضمخت و پينه دارش كه صداقتي داشتند ناياب...
من هميشه از روي جلد كتابها ميفهمم كه بايد خواندشان يا تنها تصاويرشان را ديد زد....
انها را كه كتاب زندگيشان جلدي مخملي و زيبا دارد را هرگز نخوانده ام...من هميشه كهنه كتابهاي كاهي را ميخوانم...هميشه حرفهائي در انهاست كه نايابند....پدرم و پدرت از ان قوم مرفه بي درد نبودند...من تا به امروز نميدانم كه چطور ميشود درقله نشست و كاهگليها را به حقارت تماشا كرد...
و اتش يك نخ سيگار التيام كوچكيست بر ذهنياتي كه بيمارگونه زندگيم را معطوف خود كرده اند...
پيراهن تنهائي من چهار خانه بود....راه راه هايش ابي و سبز و زرد بودند...و روزي امد كه من در يك عكس سه در چهار فوري بر يك شناسنامه بي تحرك ماندم و مهر شدم....
اما كسي نميداند كه شناسنامه حقيقي من تنهائيست....و هويت من چيزي خارج از يك صفحه بي جان است كه يك تاريخ تولد دارد و در انتهايش تاريخ مرگ!!!
براي من يك فنجان قهوه تلخ با يك سيگار شورانگيز تر از قصه عاشقيست...و عشق عجيب ادم را دگرگون و تنها ميكند....و عشق اتشي سوزنده دارد كه تا درون زبانه ميكشد...اتشي كه شعله هايش جان را ميسوزاند ولي هرگز كسي نميفهمد كه تو از درونت اتش گرفته اي...
و من شبانه هايم را هميشه اتش بازي ميكنم...شبانه هائي كه رخوت انگيزند...و همه تصورات من يك كوچه خيس بود كه در ميان ان ترا ميديدم...
لنگ لنگان و سست و لاكپشت وار مسير زندگيم را به جلو ميبرم...من همه دنيا را در يك اتاق نه متري خلاصه كرده ام....اينجا دنياي من است...محدود...بسته...مسدود...قدغن....اجازه بي اجازه...
اينجا همانجائيست كه از روزيكه خودم را شناختم به در و ديوارش زدم...گريستم...دشنام دادم...مست كردم...شعر خواندم...نوشتم...عاشق شدم...تنها شدم...فحشم دادند....خط و نشان برايم كشيدند....و من درست در همين نقطه نامشخص هستيم نشسته ام... يك اتاق نه متري...در اين نقطه من پايم به دنيا باز شد...همين خانه...اين شناسنامه واقعي من است...همه تحملي كه روزي در ان يقيني بود...
و امروز بي يقينم....كنده مهربان ضميرم را موريانه خورده است...اين درخت از درون ريخته و پوك شده...بيرونش هرچه باشد بزودي خواهد افتاد...بلند شو اي مرغك زيبا اشيانت را از اين درخت قديمي برگير...ميفتد و بي خانه ميشوي...
و تو اي مسافر فريب سرسبزي شاخسار منرا نخور اين درخت افتادنيست...وروزيكه بيفتم سي و سه برگ خاطره را در همين اتاق نه متري چال ميكنم...و تمام...دل به دل قصه ها رفتم تا خورشيد...تا ماه...ستارگان شب...نهر و جويبار...كوه و منظره...دل به دل رفتم و بي دل باز گشتم و امروز تنها به انتظار افتادنم...تربتم هم اه خواهد كشيد از عذاب فهميدنش...و دنيائي كه براي خوب بودن اغوش نميگشايد...دنيائي كه تا ديدم حق كشي بوده است وتزوير...
كا ش ميتوانستم
ق
د
غ
ن
را تكه تكه كنم....و تا منظره ها ازاد بدوم...اما علامت ممنوع روي بركه اي نوشته شده بود كه من مدتها راه رفتم تا پيدايش كردم...خانه عشقم علامت ممنوع داشت...وشوقم خيابان يكطرفه اي بود كه هيچكسي از روبرويش نميامد....من دلم ميخواست اما نميگذاشتند...و منرا با حسرت طناب پيچ كردند و گفتند بمان...در اين دخمه بي رويا زير علامت ممنوع نشدنها بمان...من از همه ممنوعه ها فقط يك كلبه ميخواستم و كسيكه شبها زير گوشم نجوا كند و چشمهايش مسير يك جاده خيس باشد...گفتند حرفش را هم نزن و من هيچ نگفتم و موريانه بند بند احساسم را خورد...و تهي ماندم و در يك اتاق نه متري كلاف هذيانهايم را باز كردم تا جامه اي ببافم از پوچي بر تن پر نياز خود...من دوست داشتن را دوست دارم....و عادت بي دوا ترين درد من است....از اين دخمه ها گريزي نيست....عادت را جوابي نميدهند....من به شكل هيچ كس در نميايم...من يك دلتنگ پيشاني نوشته ام.... زير طاقي باغ قيمي مست كردم...چه لذتي دارد تلخي الكل و سيگار وقتي با هم رفيق ميشوند...و غصه هاي منرا براي لحظه اي پر ميدهند....و من زير طاقي باران را تماشا ميكنم كه حتي التيام هم نميشود اما بخشنده است...خيس ميشوم...پوچ ميشوم....من در پوچيها عالمي ميبينم كه در يقين نيست....يقين را ميشود كشت اما يك پوچ را نميشود كاري كرد...دست در دست باد ميروم تا ناكجا....جائيكه من معني ندارد...جائيكه ميتوانم نشئه و خراب موزيك دلخواهم را گوش بدهم و تنفس كنم و دست لاي موهاي بلند كسي ببرم و بي خيال همه انچه بودم و هستم را به فراموشي بسپارم....در دنياي من احساسي خوشتر از بوسيدن نيست....سفت بوسيدن....اگرچه بوسه اي نيست...و اگر چه شب سايه گستر تمامي خانه هاست...بيگانه ام با هواي سنگين و بي رمق اين شهر...من به هذيانهايم عقيده دارم و براي همرنگي با ادمها روياهايم را نميفروشم اگرچه سالهاست همگي انها در اندازه رويا تنها مانده اند....دفتر بي خوابي امشبم را هم بستم....زندگي در شب هم عالمي دارد...حميد


يك گلدان...
يك تنگ ماهي قرمز...
يك دست لباس نو به قيمت بدهكاري...
اجيل شب عيد هرچند مختصر...حتي تخمه بي مقدار افتابگردان...
يك سفره حقير و فقيرانه اما به وسعت نوروز...