تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
دل ما رفته به مهماني...

به خياباني كه اطراف و پشتش را درختهاي كاج بزرگ احاطه كرده بودند از پنجره ماشين خيره مانده بودم...شايد منرا ياد چيزهائي ميانداخت...ملاقاتهائي در گذشته...يا تلقيني از يك سير تنها و بيهوده...هميشه داخل ماشين اطراف را خوب نگاه ميكنم...هميشه وقتي حركت ميكنم چيزهائي مكرر در ذهنم ميايند...دلم ميخواهد كه همان زمان انهارا بنويسم...سالهاست كه اين شهر بزرگ جلوه اي برايم ندارد...سالهاست كه در عبور ناگزيرم از كنار ادمها و پيچيدگيهايش فكر كرده ام...به اينكه چه تفاوتي ميان ما و ادمهاي ديگر اين دنيا وجود دارد كه بدست خود همه جلوه اطراف را خراب كرده ايم....رانندگي شايد مثل ديوانگي ميماند در شهريكه وقتي لاي پنجره كمي باز باشد بوي سرب و دود و الودگي بشدت در حنجره و ششهاي ادم فرو ميرود و چشمها ميسوزد...من هميشه ترجيح ميدهم كنار راننده باشم تا اينكه خود اين ديوانگي را هر روز تكرار كنم...وقتيكه ماشين ميان سرب و دود و ترافيك فرو ميرود چهره مسخ شده ادمها منرا به فكر فرو ميبرد...كسي لبخند نميزند...كسي عاشقانه نگاه نميكند زيراكه چيزي براي عاشقي نمانده است!!! ارامش و تعلق خاطري در چهره انها ديده نميشود...همه كارهايشان زمان و وقت دارد...در اين زمان در ان مكان و در ان زمان در اين مكان!!! شبيه چرخ دنده هاي يك كارخانه كه هركدام ميچرخند تا ديگري را بچرخانند و سرانجام دود كش بزرگ كارخانه هميشه گرم و پر حرارت و پر دود باشد!!! به شكل واضحي هيجان و اضطراب را ميشود در صورت و نگاهشان ديد...انگار همه پشت ترافيك در فكري عميق فرو رفته باشند...اما نه فكريكه چاره ساز است بلكه افكار روزمرگي...چك و سفته و كار و به ظاهر زندگي!!! همه به شكلي از همديگر ميگريزند...كافيست بدنه ماشيني به ديگري اشاره كند انوقت يك دعواي مفصل را هم شاهد خواهي بود...چيزيكه از ان تنفر دارم...ادم را ياد گلاديوتورها مياندازد!!! شايد دود و سرب و گازهاي خطرناك بخوبي تاثيرش را در مخ ادمها گذاشته است و در انها هيجان و تشويش را بيشتر ميكند...حالا حكايت سيگار كشيدن پشت فرمان انهم با اينهمه دود و الودگي حرف ديگريست كه شايد عجيب به نظر بيايد....شايد اگر كسي از من بپرسد كه چرا ميان اينهمه دود و دم و ترافيك سيگار هم ميكشي به او بگويم كه مهم نيست ديگر....مرگ تدريجيست در هر حالتش...وقتيكه شوقي نباشد چه فرق دارد...ترافيك و خيابانها هميشه محلي هستند كه منرا از زندگي بيزار ميكنند...تنها به خاطر معطل ماندن پشت چراغها و ماشينها نيست بلكه ديدن ادمها كه به شكل عجيبي در امده اند و انگار فاقد از احساسند منرا بيشتر به فكر فرو ميبرد...به هركسيكه نگاه مياندازي نگاهش را ميدزدد...حالات عصبي و بيحوصلگي در انها پيداست...همه احساس تنهائي ميكنند...البته تنهائي هم مثل دريا عمقي دارد...اگر عمق ان زياد باشد فاصله بيشتر ميشود...همانچيزيكه فاصله منرا هر روز با اطرافم بيشتر كرده است...همه نيازم را مسدود شده ميبينم...شوقي اگر مانده باشد تنها در خلوت اتاق و كنار ماهيها و شنيدن موزيك و نوشتن و ياداوري خاطره هاست...مثل يك زندان ميماند...از سلولت براي هوا خوري ميان همنوعت ميروي و دوباره پس از چند ساعت به همان اتاق برميگردي!!! حبسيكه تا ابد ادامه خواهد داشت...اينروزها دلتنگي خاطرات بيشتر عذابم ميدهند و هر زمان به ناچار ميان ادمها ميروم انهمه بيگانگي و درد بر دردهايم اضافه ميشود و حالم را بدتر ميكند....سيگارم ناخواسته بيشتر از معمول شده است...حوصله كسي را ندارم خصوصا كه به خانه ام بيايد...خيلي وقتها در را بروي رفقا هم باز نميكنم...هر وقت اعتراضي كنند ميگويم كه خواب بودم و نشنيدم!!! انها دركم ميكنند و تنهايم نميگذارند اما حوصله حرفهاي صدمن يك غاز را ندارم...فاصله ام بيشتر شده است...در سال يكبار هم به مهماني نميروم...حتي همه نوروز را هم در خانه بودم...سالها پيش مرتب به مسافرت ميرفتم...انجا هم دلتنگي با من همراه بود اما باز تغيير روحيه ميدادم...مدتيست به سفر كردن فكر هم نميكنم...درها را بسته ام و ميان اتاق نشسته...فكر ميكنم...از روزمرگيها به تكراريهاي شخصي رسيده ام...راديو..اخبار...موزيك...نوشتن...رسيدگي به ماهيها...مرتب قر زدن و گلايه...تا صبح بيدار نشستن...حتي گفتنشان هم ديگر ارامم نميكند...خيلي وقتها چيزهائيكه مينويسم را پاره ميكنم...كم مياورم...حتي گفتنشان هم ارامم نميكند...اينها بطور هميشگي با من بوده اند...و شكستهاي احساسي نگذاشت كه گره اي باز بشود...خيليها را كه گمان ميكردم دركم ميكنند انطور نبودند فقط خيال كج ميكردم...درك ادمي مثل من كار ساده اي نيست...من پيچيدگيهاي خودم را دارم...ارضا نميشوم...نه روح و نه جسمم ارام نميشود...التهاب چيزهاي عجيبي ارامم نميگذارد...درد من چيز انچنان مشخصي نيست كه اگر حل بشود ارام بگيرم...اگرچه مسائل احساسيم اگر برطرف گردد بيشتر قضيه حل شده است...حتي گفتنشان ارامم نميكند...تنهائي را با تمام ابعادش لمس و احساس كرده ام...همه انزوا و دوري كردنم ريشه هاي ديرينه و كهنه دارند...ضربات روحي و رواني و احساسي خردم كرده است...باورم را بي باور كرده است...من دچار ناسازگاري با محيط شده ام...شايد انتهاي كار من باشد...شايد روزي مجبور به از بين بردن خود بشوم...اگر همينطور درها بسته بمانند و هيچ گشايشي حاصل نشود زندگي برايم هيچ ارزشي ندارد...براي درك اينگونه دلتنگيها بايد كه دچار انها بود...من از واقعيت كسالت اور و روزمرگي به دنيائي خيالي پناه اورده ام اما من زندگي را در واقعيتش ميخواهم...خوشبختي و ارامش واقعي و نه تنها در رويا و خواب...اينروزها خرد كننده شده اند...بيقراريم را بيشتر ميكنند...از تنهائي به تنگ امده ام...اگرچه ميان ادمها هم تنها بوده و ميمانم...در انتهاي گلايه امشب كه حتي از گفتنش هم كمي ارامتر نشدم سروده اي زيبا از شهيار قنبري كه در ذهن من يك شاعر و يك انسان فوق العاده است را ميگذارم...عميقا همراه اثار او از گذشته تا امروز هم احساس بوده ام...انگار در او خودم را ميبينم...كلام اين ادم منرا هميشه تكان ميدهد...نوع گفتار و نوشتارش به شوقم مياورد و همواره با مشاهده او يك حس همزاد پنداري در من القا ميشود اگرچه او استاد بينظيريست و من تنها ميتوانم به همه علايق او علاقه داشته باشم چون همه افكارش را قبول دارم و بدون تقليد سالهاست همانند او به زندگي نگاه كرده ام...شايد براي درك يك ادم بايد كمي مثل او فكر كرد و اگر خيلي شبيه او فكر كني همزاد او خواهي بود....اينجا را به ترانه افتابي از او روشن ميكنم زيراكه دوستش دارم....حميد

دوستم داشته باش دوستم داشته باش

بادها دلتنگند دستها بيهوده چشمها بي رنگند

دوستم داشته باش شهرها ميلرزند برگها ميسوزند

يادها ميگندند

باز شو تا پرواز سبز باش از اواز

اشتي كن با رنگ عشق بازي با ساز

دوستم داشته باش

سيبها خشكيده ياسها پوسيده شير هم ترسيده

دوستم داشته باش

عطرها در راهند دوستت دارمها اه چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت بيشتر از باران

گرمتر از لبخند داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد

نابتر روشنتر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور كن افتابيتر شو

باغ را از بر كن

دوستم داشته باش

عطرها در راهند دوستت دارمها اه چه كوتاهند

خواب ديدم در خواب اب ابيتر بود

روز پر سوز نبود زخم شرم اور بود

خواب ديدم در تو رود از تب ميسوخت

نور گيسو ميبافت باغچه گل ميدوخت

دوستم داشته باش

عطرها در راهند دوستت دارمها اه چه كوتاهند

شهيار قنبري

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:31  توسط حمید  | 

ديدن را به اندوه پيوست كرده ام...

دوستت دارمها اه چه كوتاهند....

دوستم داشته باش....

سلام صبح لعنتي...سلام شروع دوباره من....بيدار شو بخت خواب الوده...عروسك منگ....سلام لباس كهنه تكراري....در و ديوارها و خيابانهاي نكبتي شهر سلام....

هر روز اندوهم را و هر شب بغضم را ميانتان جا ميگذارم....سلام لعنتيهاي هميشگي من....سيگار و قلم و چاي....

اندوه بغض ديشب از چشمان صبح بيرون زده است...بوي سيگار و دود ميدهد لحظه هايم....سلام دوباره خود فراموشيها....

چهره دود الودت اي شهر سنگي از خواب بيدار شده است...به دود و رخوت صورتت را بشوي و چراغ قرمزت را مقابلم روشن كن...

سالهاست متوقف شده ام پشت چراغيكه سبز نميشود....

سلام ادمكها سلام جوي كثيف اب سلام همه شوق نا تمام من ....چقدر بلندست ديوار تكراريتان....

سلام قدغن ها....سلام چهره ماسيده در اينه...بشوي غمنامه ديشبت را و چاي دم كن روز ديگريست....سلام...

پايان منرا اغاز باش...تن پوسيده را دو بال....به ياريم بيا گلايه...شعر...انكه نميدانم كيستي!!!

سلام دوباره هاي من...حسرتها...دلمردگيها....واژه هاي اسير صبحست سلام...

به خوش امد گوئيتان امده ام دروغها...رو برگرداندنها...زخمها...بي مرهمها...سلام...

جلوه اي از صورتكم برشيشه ماشين افتاد...خودم را منحني و كج تصور كردم...لبخندم دهن كجي كرد...سلام...

سلام اواره هاي هميشگي در رفت وامد خيابان...سلام موتوريها...گداها...افسرده ها...سلام...

سلام دود الود پر هياهو كه تنفسم را سربي كرده اي....چشمانم ميسوزد از دود و بيهودگي...دوباره سلام...

سلام پلهاي زير گذر و هوائي...سلام پياده روها...مغازه ها...سلام دوزخيم را پاسخ بگوئيد سكوت گرفته ها...

سلامم بي جواب ماند اما همه اين اندوه در بيجوابي جوابم داد...سلام ادمك...خوش امدي به ميان ما...

از ريسمان صبح تا قله شب خودم را بالا ميكشم...همه بي نفسي منرا تاريكي امنيت شده است...و خورشيد تنها در روياي يك پرنده ميتابد....و افتاب را تنها در سرمشقها ترسيم ميكنند....

تاريك است....

بغض فرو خورده دردناك است...زخم بي دوائي را مياموزد...من بي جوابي را....در تكامل تنهائي مثل جاري سكوت همواره تكرار ميشوم...به فراموشي رفته ام...يادم از ديوار كودكي اويزان است و اسمم بر زندان زندگي...در مواجهه سرما و جوانه بار نداده پژمردم...

اغاز من قصه قفس بود...خودم را تكرار ميكنم...خودم را...

دچار بايد بود وگرنه ارزش گلايه بي معني ميماند...اندوه مرا قصه دوباره اي نيست...ميدانم اينرا....همواره نظاره گر ميمانم....ميخوانم اينرا...از بر ميكنم...دوباره اي نيست....حميد

2 نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:7  توسط حمید  | 

باراني باش...نوازشگر....

قدم به قدم حس نمناك ترا تكرار ميكنم....قطره به قطره باران را به جستجوي پيغامي از تو لمس ميكنم....چكه به چكه در نامت خيس ميشوم...

بي پروائي را دوست دارم در جشن بوسه و باران....برهنگي را دوست دارم در كنار تو...درست همانند روزيكه امدم...متولد شدم بدون لباس از جائيكه نگفتند كجا بود....در اين بزم تنهاي شبانه در شعر من عريان باش....برهنه...مثل اب...مثل شوق....كويريم باراني باش....خشكم....تنگ اب باش...ديوانه ام....نوازشگر باش....بي پروائي را دوست دارم در حضور مهتاب و برهنگي را در خلوت اتاق...جائيكه دردهايم را پك به پك دود ميكنم...امنيتيكه گريه هايم را ميپوشاند...ديوارهائيكه دشنامهاي منرا مخفي ميكنند....در شعر من برهنه باش...همانند كودكي خردسال كه براي امنيت اغوشي ميگريد....ازاد باش....همچون كبوتران كه اسمان را بهانه پرواز كرده اند....بي پروائي را دوست دارم در خلوت تاريك يك باغ جائيكه جيرجيركها عاشقانه ميخوانند و مرد تنها سيگار ميكشد و تنهائيش را دود ميكند....هنگام جنون و تنهائي از صدايت سازي كوك كن در گوشم زمزمه گر باش من ساز ترا دوست ميدارم...اهنگين باش...برهنه باش....مثل يك سيب اويزان سرخ و هوس انگيز....مثل دانه هاي شبنم خيس و مرطوب...مثل اب سخاوتمند باش....برهنه باش...در جائيكه سكوت ساز كرده اند تو اواز باش....در شعر من برهنه باش....دلتنگم...اواز باش...خسته ام....مرهم باش...بي جوابم...پاسخ باش....سكوت شب تخم ترديد ميكارد در فضا...تو همچون رنگين كمان شگفت انگيز باش....بر اين سكوت تاق باش....در اين تنهائي ياد باش....در شعر من برهنه باش...حرفهايم انعكاس تنهائي شده اند...تاريكيم ممتد شده است...نور باش...برهنه باش....چشم به هر طرف ميچرخانم اندوه و پژمردگيست...رويش باش...منظره باش...بغض نميكنم ارام باش...گريه نميكنم غمخوار باش....به طلوعت سياهي منرا فاتح باش...به تبسمت غمهايم را درمان ....در بزم من برهنه باش....سكوتم از بي صدائيم نيست...صدايم باش....در اين تنهائي چراغ باش....بي دليلم....دليلم باش...شكسته ام...جام بلوريم باش...به تبسمي افتاب شبم باش...به اغوشي مرهم دلم ...به صحبتي پناه لبهاي بسته ام...باغچه ام را بوته ياسي باش....ديوارم را سبزي پيچكي...شوقم باش...زير لب زمزمه كردم كه دوستت دارم...دوستم داشته باش...همه خود را به مهمانيت اوردم...صاحبخانه باش...به بوسه اي ابادم كن...به نوازشي بيدارم كن...به خوابي مهمانم كن...هذيانم تو حقيقتم باش...از كلاف سر در گم من تن پوشي براي سرما باش....اتشي براي قلبم....حرفي براي لبهايم....شوقي براي نفسهايم...حركتي در پاهايم...و عشقي در دلم...در شعر من برهنگي را بياموز...بي پروائي را دوست دارم در جشن بوسه و باران....باران باش...بوسه باش...چكه چكه منرا سبزتر كن...شاخه هايم تكيده است جوانه اي باش....لبهايم خشكيده است بوسه اي باش....از باغ رويا به اتاق من سفر كن...از حجم خاطره به حقيقتم پا ي بگذار...منرا باور كن...از دالانهاي پيچ در پيچ افكارم به اتاق ساده من بيا...بنشين...ارام باش...ارامم ميكني....مهمانم باش...بيدارم...روياي خوابيدنم باش...دستانت بوي ياس ميدهند...كفشت بوي راه...لباست بوي جاده...چشمانت بوي خواب....موهايت بوي باران...لبهايت شوق بوسه...استينت خيس از اشكها...ارامم ميكني...ارام باش...در اغوش من نامم را زمزمه كن...برهنه باش....قصه هايت را دوست دارم...قصه گويم باش...ازارم ميدهد بيداري نوازشگر خوابيدنم باش...ارامم ميكني...مرهمم باش...با من باش...حميد

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 3:38  توسط حمید  | 

کوچه...

قدم كه ميزنم جاي پاي من خيس از خاطره ها ميشود....

ته كفش من پر از گلهاي پرپر....

خودم را كه ميبينم تلمباري از گلايه و حسرتمندي... روبروي اينه خشكم زده است...به كوچه هائي فكر ميكنم كه منرا تا امروز بياد مياورند اما در طرحي گنگ و مبهم...جاي همه عبور منرا رد پاي عابران ديگر پر كرده است...هر روز كوچك و بزرگ از ان ميگذرند و كوچه حتي ديگر برايم دلتنگ هم نميشود...اما روزگاري او منرا ميشناخت!!! وقتيكه دزدانه هنوز افتاب نزده بود به شوقت راه افتادم....مثل فيلمهاي قديمي در تاريكي شب پشت شيشه اتاقت امدم در را باز كردي...از پشت شيشه چشمهاي رنگيت خنديد...دستم را از لاي نرده ها به داخل بردم دستانت را گرفتم...تولدم بود...يك عروسك پنبه اي به من دادي همراه چند مجله جوانان و موزيك گفتيكه در اين روزهاي انتظار انهارا تماشا كن و به چيز ديگري فكر نكن...ساعتها اسان و زود ميگذشتند و من در وحشت از روشنائي كه ميامد و منرا از كنار پنجره ات جدا ميساخت!!! ان لحظه دلپذير در ان كوچه كه چشم انداز سبزي داشت هنوز مقابل چشمانم روشن مانده است اما ديگر گنگم...گفتنيها را ميگفتم اگرچه ساعتها گفتنش دقيقه اي بود براي رفع دلتنگيهايم...اشكي بر پنجره ات چكيد دستهايت را بو كردم و بوسيدم و از لاي نرده ها صورتم را به لبت چسباندم...رفتي و برگشتي يك شاخه گل رز صورتي از باغچه حياطتان اوردي خارهايش را با دستان نرمت جدا كردي كه نكند به دستم برود...گل را روي عروسك و مجله ها گذاشتي و با گريه ترا خداحافظ گفتم...هوا روشن شده بود ديگر...عابري ميگذشت و نگاهم ميكرد...وقتيكه كوچه را عبور ميكردم پشتم را ديد ميزدم دلم ميخواست بازگردم و از لاي نرده ها ترا نجات بدهم...از دست يك تعصب كور كه نميگذاشت در اغوشت بگيرم...اما...رفتم و ساعتي بعد روي تختم دراز كشيدم...صداي گريه ام را پدرم شنيد...پيرمرد در را باز كرد و منرا ديد...عروسك پنبه اي خيس شده بود و روي صورتم منرا نگاه ميكرد...مجله هايت نيمه باز بود...تصوير جان لنون را بازكرده بودم و ميخواندمش...پدرم گفت: ديوانه اي؟!!! چه مرضي گرفته اي؟!!! چيزي كشيده اي؟!!! گفتم دلم درد ميكند...خودت ميداني كه دختري را دوست دارم...گفتم درد دل دارم از اين شهر لا مصب لعنتي...او پشت پنجره ماند و من ناچار به گريختن شدم...چون صبح شده بود...چشم تنگ دنيا باز شده بود...پدرم در را بست و رفت و دوباره گريستم...انقدر كه صداي هق هقم سمفوني ديوارها شده بود...از ضعف شب بيداري خوابم برد...فردا شروع مجددي براي عبور بود از كوچه اي كه پشت يك پنجره كسي منرا صدا ميزد...با ان چشمهاي روشن و كودكانه اش به چشمهاي بيقرار من نگاه ميكرد و هر دو ارام ميگرفتيم....كوچه را كمابيش همچنان عبور ميكردم و گهگاهي در كوچه هاي ديگري دست در دست راه ميرفتيم....كوچه را در شب تاريك راه رفتيم و يك گوشه بوسيديم...رهگذري عبور ميكرد و نگاهمان انداخت...سست نشديم و انگار نه انگار جرمي دارد بوسيدن پنهاني!!! در انتهاي كوچه در يك فضاي سبز كوچك هر بعدالظهر تا غروب صداي عاشقانه ما جاري بود...و دلتنگيهاي لحظه خداحافظ...دوباره دست در دست ميامديم تا انتهاي همان كوچه نگاهش ميكردم و اشكي گوشه چشمم و بدرودي تا سلام....سالها گذشت و هرچه بود جرياني شفاف و دل انگيز بود كه سرانجام منرا به كوچه اش پيوند زد...روزيكه توانستم ديوار طلسمش را بشكنم و اينبار با شهامت زنگ درشان را بزنم و در را برويم باز كنند و بگويند بفرمائيد!!! دختر پشت پنجره اينبار مثل يك كودك معصوم و دوست داشتني در خانه منتظرم نشسته بود...و همه مارا يك حلقه به يكديگر پيوند ميداد...حلقه اسارت من كه عين ازاديم بود...كوچه را همچنان ميپيمودم به اينده...به اميد...كوچه برايم مقدس بود و دوست داشتني...نامش هم چشمانم را ميگرياند امروز....كوچه ام پر بود از عطر تنش...بوي دل انگيز امدنش...صداي قدمهايش كه هر بار ميامد مينشستم و ميبوسيدم زير پاهايش را...كوچه اش پر بود از قامت تنهاي من كه نحيف و لاغر به شوقش همه نامهرباني اطراف را بر دوش داشت و همچنان بروي او ميخنديد و ميبوسيدش....مرديكه سايه وار در تعقيب دقايقش راه ميرفت و سيگار ميكشيد و فكر ميكرد...مرديكه انديشه رهائي داشت و همه هدفش رسيدن به ان بود...همراهي ميخواست براي راهوار شدن به جاده هاي رهائي...كوچه ما بهمديگر پيوند ميخورد اما روزگار بيش از اين توان ديدنش را نداشت....دزديدش...ربودش...به حسرت برد همه ارزويم را...من ماندم...كوچه ام ماند...تنها شدم...ديوانه شدم...بريدم...گسستم از همه كار و زندگي...اوازه خوان بي دليل...در انتظار مردن...نيامد اما...ديگر بي معني تر از هميشه شده بودم...مردي كه ميلرزيد دستهايش...پاهايش...كلامش ديگر محكم نبود....مرديكه ديگر زنده نبود اما هنوز ميزيست...در افتابي كوچه ام كنار پنجره نشسته ام...دلتنگ...صداي اواز مرغكي از ميان پيچكها ميايد...چشمانم خيس ميشود...سيگار ممتد را روشن نگاه ميدارم...كوچه مقدس است...كوچه حرمت دارد...نامش منرا ميلرزاند...دلم گرفته است...كوچه را دوست دارم...اما خودم را ديگر نه...كوچه تنها واژه صادقانه زندگاني منست...واژه اي كه قدم به قدم منرا ميسازد...جوانتر بودم...مسنتر شدم...پيرتر خواهم شد...تا روزيكه مردنم را كوچه به اندوه خواهد نشست اما من ازاد شده ام...از همه اندوهيكه فشارم ميدهد...كوچه ها رويائيترين واژگان ذهن من هستند...رودخانه ام را به ميانشان خواهم كشيد و خودم در حسرتهايم ارام ميگيرم...به ته رودم ميروم و تمام ميشوم...خلوت اتاق...يك كوچه...يك مرد...يك پاكت سيگار..يك قلم...كاغذهاي فراري...اشباع شده ام....حميد

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:38  توسط حمید  | 

گوشه من...

سوالي دارم از تو اي روزگار...اي زندگي...اگر پاسخ منرا گفتي تو برنده اي...اگر پاسخم را بي جواب گذاشتي بازهم تو برنده اي...حالا كه فرقي نميكند بگويم و نگويم بازنده من هستم ديگر چه چيز را بايد گفت!!! حميد

ترانه ای از مارک نافلر

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:47  توسط حمید  | 

Life lines ...

چهار فصل دوار ميچرخد و همچنان.....بهار و تابستان و پائيز و زمستان همينطور يكيديگر را تعقيب ميكنند و بهم ميرسند...پستشان را تحويل ميدهند و ميخوابند تا دوباره فصل اغازشان از راه بيايد...روز به روز بر اين عمر كوتاه مي افزايند...هر سال يكسال نزديكتر ميشويم!!! و همچنان از گذشته دورتر...گذشته اي خواب گونه و شبيه روياهاي كودكانه...چيزي كه يادش حضور دارد اما معلوم نشد كه در حقيقت چه بود!!! خواب بود يا خواب گونه يا....چهار فصل دوار هزران خاطره از بارشها و افتابيها و سرما و به خود لرزيدنها را در خود جا داده است...چهار فصل در چرخش من را ميسازند و تورا و ما....همه خاطراتمان را در ميانشان راه رفته ايم...گريسته يا خنديده ايم...ديده ايم و شنيده ايم...خشمگين يا خوشحال...ارزومند يا بي ارزو...اميدوار يا مايوس و هزار احساس عجيب در چرخشي عجيبتر كه همراه فصولش مارا افتابي و ابري كرده است....همواره رو به جلو دارد...همواره بسوي اينده ميروم...پشتم را كه نگاه ميكنم هنوز رد پاهاي من در فصلهاي پيموده شده حضور دارند...هنوز در بالاي قله دربند خودم را ميان برفها ميبينم...هنوز در يك تصوير چند در چند زنداني و باقي هستم!!! هنوز در بهاريترين هوا كنار درخت تنومندي تصوير من خشكش زده است...نگاهم ميكند انگار گذشت زمان در نگاهش جاريست و انگار امروزم را عاقلانه از درون تصاوير نگاه ميكند!!! و ان خنده انروزم كه در تصوير باقي ماند نشان ميدهد كه عمقي نداشت تنها لبها گشوده شده بودند و دهان باز اما چشمهايم چيزي را ميگفت...چيزي را ميگويد!!! انگار كه همان وقت هم از باور خوشباورانه دوري ميكرد...انگار ميدانست كه فرداهايم تهي از ان لبخند دروغين خواهد شد...انگار ميدانست قصه هنوز باقيست و راه تازه در اغازش...و وقتيكه تصاويرم را كنار كسي نگاه ميكنم انگار چشمهايم ميگويد كه پيمانش سست بود...چشمهايم راضي نبودند وچشمها هيچوقت دروغ نميگويند!!! انها خورشيد واره ادميان هستند...انها كه تاريكند چشمهاي كثيفي دارند...نگاه دروغينشان داد ميزند...لو ميدهد درون پر منظورشان را...دور ميكنند ادمها را از كنار خودشان...چشمها هيچوقت دروغ نميگويند....چهار فصل دوار همچنان گرم و بيحوصله در گذر است...به تصاوير امروز نگاه ميكنم...چشمهايم ارام و جستجوگرند...با ان گذشته تفاوت كرده اند...ان دل اشوبه ها ديگر در انها ديده نميشود اما ارامش مرموزي گرفته اند انگار كسي را دنبال ميكنند...خستگي دارد ميان ادمهاي صد رنگ هر روز نقشي جديد را دريافت كردن...كسالت مياورد هميشه ان هميشگي ها را ديد زدن...هميشگيهائيكه منظره اي ندارند...دروغند...فريبند...هنوز تكرار ميشوند و حتي چهار فصل دوار انها را تغيير نداده است...انها هم به چرخش فصول كاري ندارند روز به روز بدتر ميشوند!!! خاطره بر روي خاطره مانده است...گوشه هائي باران خورده و گوشه هائي برف است و گوشه هائي افتابي...انگار يك كوهستان دراز باشد...از كوهپايه اغاز ميشود...سبزه هاي معطر و گلهاي وحشي...مشامم را پر ميكند...جلوتر در اولين پيچ باران باريده است...هوا خنك و ارام بخش است انگار قطرات معلق اب بروي صورتم مينشيند...تنفس من پر از هواي دل انگيز ميشود...در پيچ بعدي هوا سردتر شده است...كتم را محكمتر به خودم ميپيچم و كلاهم را روي سرم ميگذارم...مسير بطرف بالا هموار شده است اما معبري تنگتر دارد...باد ميوزد...همچنان ميپيمايم...كوهپايه را بطرف دامنه هاي خيال انگيز....خانه هائي در انجاست...ادمهائي زيست ميكنند...ادمهائيكه هنوز عاشقانه يكديگر را دوست ميدارند...تفريحشان ماهيگيريست...زنهايشان سبد سبد گل دارند و با خود به بازار شهر ميبرند...مردهايش بعدالظهرها قهوه يا ودكا ميخورند...انتهاي ابادي يك اسكله است...كنار اسكله ادمهائي ايستاده اند...چند تايشان در حال بوسيدن كسي هستند...چند تايشان خيره نگاهم ميكنند...يكي سيگار ميكشد و به روزگار رفته ميانديشد...هوا ابري و تاريك شده است...باران ميبارد...كنار اسكله ديگر كسي نيست...من مانده ام...در چهار فصل دوار...چيزهائي كه ديده و شنيده ام...چيزهائي كه ميبينم و ميشنوم...باران ميبارد...اسكله رو به درياچه خيس ميشود...ارام و در فكري عميق فرو رفته سيگارم را روشن ميكنم...اطرافم را خوب نگاه ميكنم...چها فصل دوار طي ميشود...من پيرتر ميشوم...هنوز ايستاده ام و نگاهشان ميكنم...فكر ميكنم...خاطرات را ورق ميزنم...همواره و همچنان نگاه ميكنم...خطوطيكه نامشان زندگيست....همچنان نگاهشان ميكنم همه خطوط زندگيم را...شب شده است...كاش اينجا بودي و بر خطوط شادتر اين روزگار هم نقشي به يادگار ميگذاشتم...سكوت شب را دوست دارم چائيكه ميتوانم فارغ از اطراف هنوز از دريچه اي ديگر زندگي را جستجو كنم و خود به ارام كردن خودم بپردازم و هنوز چشم انتظار گردش چهار فصل بمانم تا همچنان نگاهشان كنم و به اسرار اين بازي بيشتر پي ببرم اگرچه بسياري چيزها همچنان در پشت پرده باقي خواهند ماند و راز انها را تنها خدا ميداند و بس...چهار فصل دوار...هزاران روز طي شده و نيامده...هزاران ساعت خاطره...با ميليارها ادم كه ميچرخند و همواره....خطوط زندگي را تعقيب ميكنند...و براستي جز عشق و مهرباني چيزي ماندگار نخواهد بود اگرچه در فراموشي تكرار كسي دنبالشان نميرود اما هنوز صادقترين ادمها حيات دارند...به خاطر بودن انها هنوز اين خطوط ارزش تعقيب كردن را دارند...هنوز نگاهشان ميكنم...همه چهار فصل و خطوط زندگيم را...همچنان و همواره جستجو خواهم كرد...حميد

بمان روی این جاده ها

ما همدیگر را ملاقات خواهیم کرد

من میدانم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 3:16  توسط حمید  | 

كجا هستم....

از فرط خستگي و كم خوابي چشمها را روي هم نگذاشته خوابم برد...غروب بود هوا....دستم زير سرم مثل يك گداي سقف اسمان و من البته سقفي دارم ....چطور بايد بود و ميشد را نميدانم...هيات فراموشيست خوابيدن و رويا... اگرچه اضطراب روزمرگي پايش را در خوابهايم هم فروكرده است....يك يا دو يا سه نميدانم هر چه بود عقربكها دوازده شب را نشان ميدادند كه من مثل برزخيهاي احضار شده چشمهايم را به سختي و كندي باز كردم در حاليكه هنوز دلم ميخواست در همان خواب بمانم...هاج و واج چسبيده بروي قالي باد كولر اتاق مجاور زير دندانم خورده بود و با نيش و ازارش مجبورم ميكرد به سختي چشمهايم را باز كنم...انگار دلپيچه عجيبي همه درونم را پر كرده است...بعدالظهر كه رفيقم امد و رفت يك شيشه اب البالو اورد دو ليوان بزرگ خورديم باز هم ريخت هرچه گفتم نميخورم باز اصرار كرد!!! حتما سرديم كرده است و حال خوشي هم نيست دلپيچه همراه با احساس برزخي بودن!!! در اشپزخانه خالي نه شامي هست و نه ته مانده اي...سفره را نگاهي انداختم تنها اندازه يكچهارم نان باقي بود همراه پنير و يك چاي شيرين اوردم و دو لقمه نگرفته تمام شد!!! سكوت مرموز و شب سياه دلپيچه همراه لحظه هاي تهي شده كجا هستم؟!!!!

پاكت سيگار مفريست بر همه پوچيهاي من يكي مانده بود تهش برداشتم و روشن كردم....پس از ان خواب گنگ دوباره در هوشياري پر اجبار اوقات تكراري قرار گرفته ام و خاطره و نماي ادمها و حرفهايشان... و خوانده ها و شنيده ها در ذهنم راه ميروند شايد دچار ماليخوليا شده ام!!! پس از بيداري تنها دقايقي در ابهام ممتد ميگذرد انگار چيزي بياد نمياورم و متحيرم از اطراف و سپس دوباره جو روزمرگي ارام ارام بر من چيره ميشود...همان حرفها و خوانده ها و شنيده ها و دعوا بر سر لحاف ملا ادامه دارد...خوابها هيات فراموشيست و من محكوم به بيداري...سيگار دوم را القصه دوباره روشن ميكنم...هنوز در دپرس يك خواب نيمه كاره حوصله روشن كردن تراك موسيقيم را كه هميشه همراه منست را نداشته ام!!! زندگي دوباره در شب براي من اغاز شده است....بياد مياورم انچه مرور مكررات است انگار اين قصه جاي خوبش زير ابرها مخفيست و طلوع روشن از من شرم ميكند!!! كجا هستم؟!!!

انگار هركجا نام من باشد همراه دردسر و بيقراري و نشدن است...شايد براي ان باشد كه هيچوقت از راهش وارد نميشوم اما مگر راه دل را بايد كسي مشخص كند و يا بگويد؟!!! دلخواه ادم را مگر در قانون مينويسند و يا روزمرگيهاي ميان عوام!!! دلخواسته كه نامش همراه انست....دل ميخواهد و قانون دل زمان و مكان را نميشناسد اما هروقت ميان اين ادمها حرفي از دل بيايد دعوا بالا ميگيرد!!! دلم دختري را ميخواست كه نام من در ميانه امد و جنگ بالا گرفت!!! فحش و ناسزا و دشنام سهم نام و دل من تا امروز بوده است... وتا فردا و تا وقتيكه خوابهاي نيمه كاره را دوره ميكنم و چيزي هم بيادم نميايد!!! نميدانم نحسي دلخواسته ها در چيست كه همه نهيب پرهيز ميزنند وانگهي دل ميخواهد همين كافيست بر رد حرفهاي ديگران در دو روزيكه نامش را زندگي گذاشته ايم و عجيب افسوس و فحشيست اين روزگار!!! دنيا به كام اهل دل نميرود زيراكه اين قوم ائيني بجز خون جگر خوردن را نميشناسند...لحظات را ميكشند و ميگويند و مينويسند و ميسرايند اما حرفشان حرف يوميه نيست زيراكه دل دنيائي ماوراي انچه در تصورات و روزمرگيهاست را دارد...خود كرده را تدبير نيست و دلخواسته را جوابي جز دشنام وغضب و فحش...كجا هستم؟!!!

در روزگاريكه اينچنين به تنگ امده است و نفس راه پر حسرت سينه و حنجره را با اه ميپيمايد ديرزمانيست پر گلايه در سكوت خويش همراه خلوت بي سخاوت خود نشسته ام!!! و افتابيترين ساعات جواني بپاي دوست هدر شدند و انچه مانده نفسهاي دود گرفته و سرفه هاي خشك سيگارست...كجا هستم؟!!!

مفري به جز گلايه انديشه با كاغذها ندارم و دستانم همچنان بي اختيار طول و عرض اين كاغذها را بالا و پائين ميروند كه چيزي بنام زندگي و تنها بنام ان هك كنند و ديگر هيچ...قصه تكراري ادمها گاهي سختتر و بي منظورتر ميشود...هنوز در هاج و واج ان خواب نيمه كاره سرم درد ميكند...و فاصله خودم را با ادمها بيشتر ميبينم انگار در كنارشان هستم اما ديگر از درك انگونه زنده بودن عاجز شده ام...زندگي همزيستانه و يكجور كه نه كسي دم ميزند و نه عقيده مشخصي دارد... همه دنباله رو...همه مثل هم كار و روزمرگي و پول و بيثمر غذا خوردن و توالت كثيف كردن و در ارزوي بهشت خدا!!! عجيب است...چنين بيهوده نفس كشيدن برايم دشوار و عجيب است!!! ارتيست سينما نيستم و دچار كتابزدگي فلاسفه هم نشده ام اينها قسمتي از احساسات تاريك من به زندگيست كه فشارم ميدهد...مفري به جز پناه كاغذها ندارم...هنوز در گنگي ان نيمه كاره خواب مبهم و در سكوتم!!!

هر شب به قصه دل من گوش ميكني

فردا مرا چو قصه فراموش ميكني

دلتنگي قصه ديروز و سالهاي عاشقانه ام بود اينروزها خشكم ميزند در احساسات بي جواب!!! بهت خواب نيمه كاره شكسته شد...خودم را دوباره در ميان تاريكي و سكوت شب احساس كردم و سنگيني اطرافم را...در اين تكراريها چيزهاي عجيبي احساس ميكنم...كدام صداست كه منرا ميخواند؟!!! هر شب صدايم ميزند...منرا به ادامه واميدارد...كجا هستم؟!!!

خوشا با صداي تو از خود گذشتن

صدايم كن

صداي تو سنگر صداي تو خنجر از اين دام وحشت

رهايم كن

مفري ندارم بجز سخاوت كاغذها كه گاهي كلمات دود ميشوند از اينهمه دلتنگي...نامم در دستان چه كسيست!!! كجا هستم؟!!! چند خواب نيمه كاره و سرگيچه اور هنوز مانده است!!! چندتا.......حميد

چه ترا درديست كز نهان خلوت خود

ميزني اوا

و نشاط زندگي را از كف من ميربائي

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:38  توسط حمید  | 

مصاحبه با نابغه قرن...

سلام دوباره به حضور شما رسيده ام تا در ادامه ديالوگ قبلي سوالاتي از شما داشته باشم...

به به...احوال شما؟!!! دفعه قبل كه خدمتان گفته بودم كار شما كمي بيهوده است و ارزش يك مصاحبه را ندارد!!!

اختيار داريد استاد...شكسته نفسي ميكنيد برويم سر اصل مطلب!!!

راستش شكسته بند زني ميكنم تا شكسته نفسي...بنده مدارج استادي را طي نكرده ام هندوانه شما براي بغل من كمي بزرگ است!!!

دفعه گذشته به ياس فلسفي خود اشاره كرديد ميخواهم بدانم مبناي ان در كجاست!!!

راستش مبنايش را بايد از سير تكراري كوچه و بازار پرسيد...

ميتوانيد واضحتر بگوئيد؟!!!

راستش براي گفتن ان بايد كتابها نوشت در اندازه يك سوال نميگنجد....وانگهي به اختصار محبت و عاطفه جايش را به چك و سفته داده است و طلا و پول پرستي جاي ادميت را پر كرده...

منظورتان انست كه ماديات خوب نيست؟!!!

نخير منظورم انست كه انساندوستي بهتر است!!!

بله متوجه ميشوم!!!

شك دارم فهميده باشيد!!!

شما چطور جامعه اي را دوست داريد؟!!!

اقا وارد حرفهاي دردسر ساز نشويد لطفا!!!

خب اشاره اي مختصر بفرمائيد....

اقا بيخيال اين سول بشويد دلدرد ميگيرم و ياس فلسفيم بالا ميزند!!! من اصولا خيلي چيزها را دوست دارم كه مقدور هم نيستند پس ترجيح ميدهم به انها فكر كنم تا اينكه مداوم تكرارشان كنم!!!

شما نسبت به غذاها ارادت خاصي هم داريد؟!!! يعني كدامشان را بيشتر دوست ميداريد؟!!!

اي اقا!!! حالا همه چيزمان درست است كه برويم سراغ قيمه بادمجان و پيتزاي پپروني!!! بنده زاده گرسنه باشم سنگ را هم اب ميزنم جاي همبرگر تناول ميكنم!!!

شما چه حيواني را دوست داريد؟!!!

اي اقا يك بلانسبت حيوان هم بگوئيد....حيوانات گاهي دوست داشتنيتر از ادمها هستند....من بيشتر انها بجز درندگانش را دوست دارم البته ارادت ويژه اي به ماهيها دارم!!! شايد اگر مقدور ميشد بدم نميامد ماهي باشم البته نه ماهي سفيد شب عيد!!!

از چه رنگي بيشتر خوشتان ميايد؟!!!

اقا مگر ميخواهيد براي تولد بنده لباس و شلوار بخريد كه سوال ميفرمائيد؟!!! الغرض بنده به رنگ ابي و سبز بسيار گرايش دارم اگرچه دنيا محيطي شگفت از همه رنگهاست اما از ادمهاي رنگارنگ هيچ خوشم نميايد!!!

منظورتان چيست؟!!!

اقا خودتان را به خريت نزنيد بچه هم منظورم را ميداند!!!

ايا مسافرت را دوست داريد؟!!!

راستش هيچ ادمي از سفر كردن بدش نميايد اما اينروزها مخارج يك هوا خوري خراج يك ماه امثال من شده است اجالتا ترجيح ميدهيم در جستجو گر گوگل سفر كنيم تا در واقعيت!!!

نظرتان در مورد مگسها چيست؟!!!

اقا بنده را شوكه مينمائيد!!! الغرض حيوان عجيب و پيله ايست...وز وزش سمفوني ازار دهنده اي دارد خصوصا وقتي در حال تناول كباب هستي و مرتب ميچسبد به گوجه هاي كالك و پيازهاي نصف و نيمه!!!

چجور خانه اي را دوست ميداريد؟!!!

راستش اگر رومانتيك بگويم يك ويلاي دوبلكس روبه دريا يا جنگل البته جنگليش را ترجيح ميدهم چون عجيب از ميرزا كوچك خان جنگلي خوشم ميايد!!! البته بعلت خالي بودن جيب و حساب بانكي يك خانه شصت متري هم در جنوب تهران كفايت ميكند فقط ديش ماهواره داشته باشد همين!!!

همسر مورد علاقه شما كيست؟!!!

اقا دست بر دلم نگذاريد اجالتا به تازگي فارغ شده ام.... اما تجديد فراش را مجددا هم دوست دارم...الغرض ايشان اهل فرهنگ و كتاب خواني باشند...حساسيت به فاميل و رفيق بنده نداشته باشند....خوش مشرب و ارامبخش هم باشند...مهرباني را هم بدانند...ماهيهايم را هم دوست بدارند...و كلي مباحث خصوصي ديگر كه به شما ارتباطي ندارد!!!

دلتان ميخواهد چقدر عمر كنيد؟!!!

اي اقا انكه در دست خداست اما انقدر كه ارزو بر دل اشهدم را نخوانند!!!

دوستانتان را چقدر دوست داريد؟!!!

دوستان من از زندگي من مهمترند...به شوق انها زندگي ميكنم وگرنه روزگار تنگي شده است!!!

به انها چه هديه ميدهيد؟!!!

اي اقا بستگي به سن و سالشان دارد...ولي در مجموع همه انها را ميبوسم كار قشنگيست برايم!!!

استاد معذرت ميخواهم در مورد دختر خانمها كه محرم نيستند چي؟!!!

اي اقا بوسه خيالي كه جرم ندارد وانگهي ما نايش را برميداريم محرم ميشوند!!!

شما چه فيلمهائي را بيشتر دوست داريد؟!!!

البته هر اثري با توجه به مفاهيمش قابل تفكر است...فيلمهاي روشنفكرانه سينماي فرانسه برايم هميشه جالب بوده اند اما در كل چون ادم غمگيني هستم طنز را بيشتر دوست دارم خصوصا چارلي چاپلين كه تا صبح هميشه ميخندم....

چه نوشته و اشعاري را بيشتر ميخوانيد؟!!!

راستش در هر دو نوع نگارش من نوشته و اشعار روشنفكرانه و زهر دار را بيشتر دوست دارم خصوصا اشعار جنتي عطائي و شهيار قنبري را....

استاد از مصاحبه خسته شديد؟!!!

راستش استادي اينطرفها نميبينم اگر منظورتان خودم هستم كه في المعطليد جانم...خسته !!!خيلي وقتست از همه چيز كلافه ام اما سوالات نابجاي شما هنوز خسته ام نكرده است...

دوست داشتيد همين الان چه اتفاقي ميفتاد؟!!!

راستش كسي كه دوستش دارم را كنار خودم ميديدم ساكمان را جمع ميكرديم و ميرفتيم شمال...انجا ميمانديم تا اخر تابستان چون اينجا غير قابل تحمل است....

استاد بفرمائيد سيگار!!!

راستش بنده سيگاري نيستم الغرض بصورت تفريح روزي يك پاكت خفه ميكنم!!!

استاد روزي يك پاكت تفريحيست؟!!!!

راستش تفريح كه نه اعصابمان چكشيست اينطوري ظاهرا ارام ميشود...

اندرزي براي سيگاريها داريد؟!!

اگر ميتوانيد نكشيدش در سنين بالاتر معزل ميشود اگر نميتوانيد بيشتر بكشيد تا بميريد راحت شويد!!!

استاد سپاسگذارم از شما به خاطر مصاحبه دوممان لطف فرموديد....

منهم خوشحالم از اينكه در وسط رودخانه ابي با شما صحبت كردم و پاچه ام تا زير ناف خيس است!!! اجالتا دفعه ديگر در جاي خشكتتري صحبت بفرمائيد خوشحال ميشوم...

خب حرفي ديگر نداريد؟!!!

حرف كه بسيارست بعدا خواهيم گفتشان در حسن خطاب مطلب و مصاحبه شعري ميخوانم:

هرچه تبر زدي مرا زخم نشد جوانه شد

كه زخم هر شكست من حضور يك جوانه شد

ياد جنتي عطائي را روشن كردم و سپاسگذارم از خواننده هاي مطلب فوق كه صرفا يك شوخي اجتماعي ادبي بود...صرفا به جهت انكه تكرار مطالب كسالت اور نشوند در هفته يكبار چنين مصاحبه هائي با شخص خودم برگزار خواهم كرد كه ديدگاه چپندر قيچي خودم را نسبت به زندگي در قالب طنز بيان كنم....اگر خنده دار هم نبود شما لبخند بزنيد چون هر صورتي با لبخند قشنگتر ميشود و اميدوارتر...زندگي هم خيلي قشنگه اگر بگذارند...دوستتان دارم...حميد

از سبز اين درختان خوش رفتار ميفهمم

بهار از تبار توست

و جهان به تدريج سراسر اين بهار

قدم ميزند

اهاي بچه ها منهم روزي مثل شما ازاد بودم....

Bonoستاره موزیک راک جهان و شاعر شعر فقر و برابری

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:17  توسط حمید  | 

زمانهاي ديگر...مكانهاي ديگر...

ما كجاي اين دنيا هستيم....صبح تا شبمان را چكار ميكنيم...چقدر بايد بگرديم تا شب خسته به سوراخمان بخزيم و دوباره روز همان وادمهايش همان...نه صداي سازي ميايد و نه اوازي...زنگ شب را از همان غروب ميزنند... در ينگه دنيا ميگويند تازه زندگي در شب انجا شروع ميشود!!! انهمه بار وانهمه موسيقي و بيخبري و سرگراني...براي هر نيازي و درد بيدرماني برنامه ريزي شده است...من اگر انجا زندگي ميكردم ديگر اينهمه قلم فرسائي نميكردم...خودم را ضايع نميكردم...شبش را ميرفتم بار انقدر ميماندم و مينوشيدم تا با تيپائي بيندازنم بيرون!!! جاي وبلاگ نوشتن سيب زميني تنوري ميخوردم با چوب شور و دلستر خاصيت دار همان الكليهايش را ميگويم....يكسال است كه اينجا مينويسم ماقبلش هم در دفاتر سياه ميكردم و همينطور سالهاي سال است مينويسم و نردبان فكر را بالا و پائين ميروم...گاهي هم ميان ان پارازيت مياندازند خرابمان ميكنند...دلخور ميشويم اما مانعي براي ادامه دادن نميشود همچنان مينويسيم و لاكردار تمامي هم ندارد...تراوشات همينطور مثل شير اب هرز شده چكه ميكند...ميخواهيم سكوت كنيم نميشود دوباره ميگوئيم....خدا پدر جستجوگر گوگل را بيامرزد كه مارا هرشب به انطرفها ميبرد...از كازينوهاي لاس وگاس تا اكواريوم بزرگ شهر لندن كه تصاويرش هم ادم را مبهوت خودش ميكند...مردمش جاي حرف مفت زدن ميروند و از طبيعتي كه محققان محيط زيست با اعجاز درست كرده اند بازديد ميكنند و حال و احوالي تغيير ميدهند اينقدر هم وبلاگ نمينويسند وتكرار مكررات را نميگويند!!! از همه تفريحات عالم همين كوه دربند را داريم كه جمعه ها سوزن بيندازي پائين نميرود...معلوم نيست جماعت براي كوهپيمائي ميايند يا خوردن لواشك و الوچه و تمبر در همان پائين و نشستن در رستورانهاي گران قيمت كه يك چائي زيپوئي را خداتومن حساب ميكنند...حالا اگر ازخوردن كبابش اسهال نشوي اما كيف پولت تا ته خالي ميشود!!! بالاتر هم كه ميروي جاي منظره كوه بايد تيپ دخترخانمها را نگاه كني و عجايب خلقت!!! صد رحمت به ينگه دنيائيها كه انها هم اينطور لباس نميپوشند!!! اينهم تفريح اخر و اول اين شهر بي انتهاست...شهر نيست كه كشور شده است...هرچه ميروي باز تمامي ندارد...سينماهايش هم كه تماشائي نيست و من سالهاست تصاوير انها را ازپشت گيشه هم نگاه نكرده ام...قديمترها كه نوجوان بودم و گهگاهي با رفقا سينما ميرفتيم يادم ميايد هرچه پوست تخمه بود را پشت لباس روبروئي ميانداختند...كلي هم ميخنديدند!!! و جالب اينكه نفر پشتي هم همينكار را با ما ميكرد...او هم حتما بسيار ميخنديد... در كل به اينگونه تفريحات سالم و تمسخر ديگران عادت كرده ايم!!! اول تا اخر اين كلان شهر سگ پرسه زني شده است...منكه هروقت در ان به ناچار راه ميروم دچار ياس فلسفي ميشوم...گيج ميخورم ترجيح ميدهم نروم و خانه بمانم و وبلاگ بنويسم...وبلاگ هم كه اب و نان نميشود!!! اما ما گاهي جاي غذا وبلاگ هم ميخوريم...منظورم انست كه جفنگهاي مخ معيوب بعضي را اينجا نوش جان ميكنيم!!! همانكسيكه تنهائي منرا هميشه مسخره ميكند...البته حق دارد زيراكه در طاقت و توان او نيست كه تنها باشد و درونش را به جاي شكمش پرورش بدهد!!! يكي از مهمترين خواص تنهائي بازگشت به درون و درون گرائيست...كسيكه به جستجوي درونش ميپردازد فرصت انرا دارد كه اراده و نيروهاي پنهان خود را پيدا و بيدار نمايد چيزيكه كله پوكها نميتوانند...براي همين فكر ميكنند ادم در تنهائي ميميرد!!! يا ميپوسد!!! يا در هراس مردن است!!!! اما نه...ادم بين ادمهاي نادان و مخل اعصاب ميپوسد...از ادميت تهي ميشود....انگار كنار يك مستراب نشسته و همه مشامش پر از افكار بوگندي انهاست...افكاريكه خودشان را مثل خوره ميخورد...اما تنهائي چيز بسيار قشنگيست...فرصت تفكر را ميدهد...فرصت شنيدن يك موسيقي خوب در ارامش كامل و هيچ مگسي هم نيست كه وزوزش توليد ناراحتي اعصاب كند!!! فرصت مرور خاطرات را ميدهد...فرصت تفكر به اشتباهات وپيدا كردن راهي براي جبرانشان...تنهائي خيلي زيباست وقتيكه ادم با ماهيها خلوت ميكند وبه انها غذا ميدهد...وقتيكه شكوه خداوند را در خلوتش پيدا ميكند...وقتيكه روبروي باران يك استكان چاي مينوشد....وقتيكه دلتنگ كسي ميشود و به انتظار بودن در كنار اوست...اينها چيزهاي بسيار قشنگي هستند كه فقط در تنهائي ميسر ميشوند...البته گاهي هم خاطرات بد و اصطحكاك اور مخ ادم را ميخورد....ياد مستراب ذهن بعضيها مشام ادم را پر ميكند اما افتابه را براي چه ساخته اند؟!!!! روي فكرشان ميريزي و تمام...به عبارت فرنگيش سيفون را ميكشي و خلاص....لازم نيست كه صبح تا شب ادم درگير افكار ازار دهنده باشد!!! يك موزيك زيبا يك كتاب خوب...جستجو و ديدن تصاوير و البومهاي قديمي و ياد بهترين ادمهاي روزگارخويش خود مفريست از افكار بيهوده...بدتر از تنهائي صداي مگسهائيست كه مرتب در ذهن ادم وزوز ميكنند...من اگر ينگه دنيا بودم جاي وبلاگ نوشتن بستني ميوه اي ميخوردم و عكس مجلات تبليغاتي را نگاه ميكردم...بعد الظهرها هم براي ماهيگيري به خارج شهر ميرفتم...اين پديده وبلاگ نويسي كه در اينجا بيشتر از هرجاي دنيا رواج يافته است شايد براي ارزوهاي سركوب شده باشد كه ادمها را به اين محيط مجازي ميكشاند...وگرنه اگر در اطراف و بيرون به اندازه كافي سرگرمي باشد ديگر چه حوصله وبلاگ و حرفهائي كه گاهي خود ادم ميفهمد و بس و گاهي خود ادم هم نميفهمد!!! البته خاصيت خوبي هم دارد وان پيدا كردن رفقاي مهربان و ياور است كه شايد انقدر دور باشند كه در محيط واقعي امكان اشنائي با انها نميرفت...به هر ترتيب هرچيزي خواص و معزلاتي دارد كه وبلاگ هم مستثني از ان نيست...من اگر ينگه دنيا بودم شكلات شيري ميخوردم با نسكافه دنبال وبلاگ نويسي هم نميرفتم...مخم را هم براي خواندن بعضي اراجيف خراب نميكردم..اما ناچار اينجا هستم و مجبورم انطور كه ميگويند رفتار كنم!!! پس جاي شكلات شيري با نسكافه فعلا وبلاگ مينويسم تا اگرعمري بود و گريختم انجا از شرمندگي شكم بدر بيايم...فوايد تنهائي را هم مرور كردم تا مخ پكيده بعضيها بكار بيفتد به جاي حرف مفت كمي تفكر داشته باشند و مخشان را اكبند نگه ندارند و مردم را مسخره نكنند... من با تنهائي زندگي كرده ام و نميگذارم كه از پا درم بياورد البته هر چيزي بيشتر از اندازه اش موجب ناراحتي ميشود و تنهائي طولاني هم مايوس كننده است!!! كاش اينجا بودي...قول ميدهم اگر بيائي نوشتن را كنار ميگذارم و ميرويم يك گوشه دوتائي دوباره شروع ميكنيم!!! براي رفقاي بهتر از جان هم هميشه نامه ميدهيم انهم دستنويس نه ايميل و مجازي!!! البته ايميل هم كارها را هميشه اسان ميكند...كاش اينجا بودي گاهي از صدباره نوشتن خيلي حرفها خسته ميشوم...از بيمهري اطراف...از كلنجار با مخهاي فسيل شده...خسته ميشوم كه دردم را هميشه اينجا ميگويم...زيرا بيشتر ادمها شعر و متنهاي اينو انرا ميگذارند اما من مدتهاست زندگيم را اينجا لو داده ام!!! هر كودكي بخواند ميفهمد حميد چه خريست!!! براي همين يك مستراب خرابه منرا به تمسخر ميگيرد...كسيكه جزو ادم هم حسابش نميكنم چه رسد معزل!!! خسته ميشوم از تكرار حرفهائيكه گاهي انرا نقطه ضعف ادم حساب ميكنند...اما من ميگويم وكم نمياورم...همين چند رفيق ماندگار وبا معرفت و گاهي غريبه هاي مهربان كه منرا شرمنده به نظراتشان ميكنند ارزشي دارند كه منرا براي ادامه ماجرا اميدوار نگه ميدارند...كاش اينجا بودي...انوقت همه حرفهايم را به تو ميگفتم و نيازي به اينهمه پرگوئيها نداشتم اما چه كنم دلتنگم و اينجا مفريست كه من مينويسم و خالي ميشوم...قول ميدهم وقتيكه خودت بودي همه اينها را به خودت بگويم...اينجا را هم يك سطل اب ميريزيم برود و خيال بعضي كه چشم ديدن ندارند راحت شود....تا انروز فعلا هستيم و ميگوئيم تا روزيكه قصه دل را پيش يار بازگو نمائيم...تنهائي هم قشنگ است فقط گاهي كرم ميريزد...كرم نياز...كه چيز كمي هم نيست...حميد

هركجا هستي بگو با من

روي جاده نقش پائي نيست از دشمن

روز خاموشست ارامست ارامست

از چه ديگر ميكني پروا

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:56  توسط حمید  | 

اين قصه كوچك گواه زندگيست...چيزيكه هم زيباست و هم نيست...افتابي شدن را بياموز....سايه ها بسيارند....

اينروزها روي زمين صاف و خشك هم سر ميخوريم!!! فتح قله هاي دور پيشكش هنوز در دروغ و راست يوميه در جا زده ايم....بر سر اين ديوار...بر روي ان ديوار...چه خبر است؟!!! هر روز سرك ميكشي درونش را دزدانه ديد ميزني بي اجازه وارد ميشوي...به كشف كدام احساسات امده اي؟!!! ميدانم از انها هستيكه وقتي قله را فتحش كردي روي ان مي ايستي و پر غرور يادت ميرود معشوقت را!!! همان قله اي كه ارزومندانه براي بالا رفتنش خطر كردي....حالا نوبت قله هاي ديگر است....اما اي غافل همه جا كه زمين خشك نيست...گاهي خطا ميكني...هوست را بر دوشت بگير وبرو زير پايت خيس است...اينجا فرو ميروي...روي اب قدم بر ميداشتي به خيال فتح قله من!!! ساده بودم اما نادان نه....ناداني خطائيست كه جرمش سالها پشيمانيست...تو هرچيزي را كه از ان سر در بياوري رها خواهي كرد...اين قانون امروز بيشتر ادمهاست...پيمانشان سست است...حرفشان بي اساس و دوستيشان بي رمق!!! صرف كند دوست دارند وگرنه بيزار ميشوند....صبح تا شب دوستت دارند يكي از راه برسد اورا دوست دارند!!! كارشان هم در نظرشان خطا نيست...پيمان شكني نيست....درست است...با همين درستيها هنوز در فكر ديدن پشت ديوارها هستند...كوتاه و بلند فرقي ندارد...هرچيزي تا قبل از كشف ان مهيج است...وقتيكه سر در بياورند تنهايت ميگذارند...اين قانون امروز ادمهاست...با تو مينشينند...حرفهايت را سير گوش ميدهند...به چشمهايت نگاه ميكنند....تعارف تكه و پاره ميكنند...بر سر يك سفره نان ميخورند اما پايشان و خرشان كه از پل بگذرد زير تمام حرفهايشان ميزنند!!! هيچ چيزي را هم بياد نمياورند...دوستي دروغين ديروز نفرت امروز شده است...نه دوست داشتنش موجه است و نه بيزاريش...بيشتر به حماقت ميماند....جانوران هم اينطور نيستند...قانون انها شايد قشنگتر باشد....امروز رنگي ديگر هستي و فردا به رنگ ديگر!!! تا كجا؟!!! تا كي؟!!! غافل از درونت تا كي؟!!! ميبازي...سرانجام در بازي رنگها ميبازي به يك صدرنگتر از خود...دست بالاي دست بسيارست و رنگ بالاي رنگ...رنگي بالاتر از بيرنگي نيست....براي فتح قله من بسيار دروغ گفتيد...اما قله اي در كار نبود!!! اينطور خيال ميكرديد...روي اب راه ميرفتيد فارغ از اينكه اب قانوني دارد...نميشود روي ان ايستاد!!! بايد در كنارش بود...فشار را تحمل ميكند اما خرد نميشود...كنار ميرود و دوباره حجمش را بدست مياورد...اين قانون اب است...مهرباني دو روزه و چند روزه به چه كار ادمها ميايد؟!!! با دروغ و نيرنگ دل كسيرا بدست اوردن به چه دردش ميخورد؟!!! سرانجامش انست كه دلدرد ميگيرد...تنها بماند صد مرتبه بهتر از خيالات خام است... اگرمهرباني بمان و اگر نيستي بياموز و اگر نخواستي همان تحفه اي باش كه موجب قربان صدقه همچون خودت شده اي!!! اين دنيا در گذر است...معطل براي تو ومن نميماند...خوبي را جواب ميدهد و زشتي را هم پاسخ...سفره بي تكلف خوبست و سلام بي چشم داشت و گرنه هر دله دزدي براي زمينه سازي كارهايش قربان صدقه را ميداند!!! براي دزديدن كيفت دشنامت كه نميدهند ابتدا به چشمهايت نگاه ميكنند و با مهرباني حالت را ميپرسند و از پائين دستشان ارام در جيبت ميرود!!! اينهم قانون دزدهاست...فريب هر لبخند و سلامي را خوردن خطاست...بايد ديد كه از براي چه چيزي لبخند ميزنند...خودت را ميخواهند يا جيبت را و يا احساساتت را!!! هرچه بياموزي اما هنوز در ابتدائي ترين كلاس درس اين زندگي ميماني!!! از پس هر چاله چاهي باز ميشود...در هر كدامش كه ميفتي هنوز قانون چاله بعدي را نياموخته اي و امكان سقوط برايت مهياست...بايد كه با خورشيد اشنا شد...افتاب را لمس كرد...براي درك مهرباني و دوستي بايد كه مهربان بود...بايد دانست تا درد را فهميد...درد اشنا ميداند مابقي لاف گزاف ميزنند...هميشه بر سر چيزهاي كوچك انسانها دوست و دشمنشان را پيدا ميكنند!!! هميشه سر بهانه هاي كوچك بهترين و بدترين ادمها را ميشناسيم...منهم در بازي زندگي بسيار اموخته ام و هنوز شاگردي ميكنم...هنوز درد رفاقت را بر سينه دارم...زهر نامردي را...اما مهرباني را هم پيدا كرده ام...دشوار هم نبود زيراكه خود درد اشنا بودم...و مثل خودم را زود ميشناسم....هنوز رد پاي مرديكه چند وقتيست به مهرباني ميشناسمش بر وجود من باقيست...كسيكه منرا مجذوب سادگي و رنديش كرده است...كسيكه يادم را زنده نگه داشته است كاريكه شايد اشناترينها در حقم نكرده اند...و هنوز صداي مهربان كسيرا هر صبح ميشنوم كه براي مرهم زخمهاي كهنه من امده است...هنوز زندگي در شريانهاي من ادامه دارد...دلگير و پر گلايه اما اهسته قدم بر ميدارم...چشمم به دستان پر سخاوت افتابست نه بر دست با منظور ادمها....امروز اگر سلامي ميكنند فردا چشم داشتي دارند...امروز اگر اشنا هستند فردا غريبه ميشوند زيراكه درد را نميدانند...دردشان تنها خودشان هستند...براي تنها نماندنشان از هر ديواري بالا ميروند...يكي بس نيست هركسيكه دقيقه اي از احساسشان را پر كند برايشان ارزشمند ميشود...نو كه بيايد كهنه را از ياد ميبرند...خوشحال كردن ادمها هنريست كه هر حقيري انرا نميداند...گاهي به چند خط و دستنوشته دلي شاد ميشود...گاهي به يك ياداوري چشمي اشكبار و قلبي روشن ميشود...همين كارهاي به ظاهر كوچك احساسات ادم را گرما ميدهند...اما بعضي ميدانند اما نميخواهند زيراكه شاد كردن كسي در قانون انها نيست...منفعت طلبي را ميدانند و بس...خرج دارد اگر چند جمله مهربان تقديم كسي كنند!!! تنها تا وقتي بصرفد اينكار را ميكنند و گرنه از يابو بيگانه تر ميشوند!!! صدمن شعر و حرف مينويسند فقط تا وقتيكه بصرفد....اگر صرف نكند بيچاره تر از چند جمله براي ياداوري چيزي هستند كه كسيرا خوشحال ميكند...در همين دلكده از زمانيكه انرا ساختم و دستونشته هايم را در ان قرار دادم ادمهاي متنوع و بسياري را ديده ام...ادمهائيكه بودند و ديگر نيستند...زمان داشت حرفهايشان و نه اساس...برايشان هم كم نگذاشتم...اگر حتي در صحبت ميتوانستم ارامشان كنم اينكار را كردم...بيشتر اگر در توانم بود كردم...خانه ام اگر پذيرايشان بود دعوتشان هم كردم...سعي كردم مخلصانه مهرباني كنم بدون چشم داشتي...تولدشان اگر ميشد همينجا ياد اوري و ارزش مينهادم فقط براي نام مقدس دوستي...هم پاي گريه و خنده انها نشستم...در خلوتم برايشان سرودم...درد و دلها كردم...اما انچيزي كه ميپنداشتم نشد...از همه انها يكي به مهرباني پيش نيامد...جلو نكشيد...زيراكه بصرفه اش نبود ديگر...يك تولد و يك ميلاد شايد چيز اصلا مهمي نباشد...شايد ميليونها مثل من ميايند و ميروند براي كسي هم مهم نيست اما پس دوستي كجاست؟!!! از همه ديده و ناديده ها فقط سه نفر امدند و صميمانه چندين بار اين مسئله را به من تبريك گفتند در حاليكه من حتي در خانه چنين روزي را مطرح هم نميكنم!!! حتي صميميترين رفقاي من تا خود امروز نميدانستند چنين روزي تولد نكبتي من بوده است...گفتند كيك بخريم گفتم نه...گفتند چرا نگفتي گفتم كه مهم نيست زياد خودتان را عشق است...براي من عقده نبود كه كسي بيايد بگويد تولدت مبارك...اما اگر صرف داشت حتما ميامدند و ميگفتند...اينها گلايه نيست..كوچكترين و ظريفترين حساسيتهاست كه دوست و رفيقم را به من ميشناساند...چند خط نوشته هيچ خرجي نداشت...حتي ميشد نام را هم ننوشت اما شمائيكه ادعاي دوستيتان ميشد چه شد كه ديگر صرف نكرد براي كسيكه همراهتان بود تا مسيري از اين جاده كه فقط چند جمله محبت اميز يادگار بگذاريد!!! منكه بيچاره دو خط شعر و چند خط نوشته خام نبودم!!! اما منتظر شما بودم...شمائيكه فكر ميكردم دوست من هستيد...از ميان همه محمد حسين ولائي اين مرد گرامي و استادم منرا شرمنده كرد...انتظاري از او نداشتم اما كاري كرد كه تا عمر دارم يادم نميرود...دستش را همينجا ميبوسم و ميفشارم...جور همه را بر دوشش گرفت فقط براي خوشحال كردن رفيقش....ديگري هم كه جا دارد دستش را ببوسم يك معلم ساده و صميمي و با احساس است...دختري از جنوب و همدم با دريا...او هم دلم را به نوشته اي شاد كرد...خداوند شادش كند....و ديگري كسيست كه منرا نجاتم داد...ابادم كرد..امد كه تنهائيم را بسوزاند....نميخواستم اينجا حرفي از تولدم باشد اما اصرار كرد و من اختيار را به خودش دادم تا هرچه ميخواهد همان كند...اينجا به انتخاب خودش نوشت و تصويري گذاشت فقط براي شاد كردن دل من...يادم نميرود...الهام دوست داشتني محمد حسين ولائي و معلم مهربان و با سخاوت كه كلامت مثل دريا عمق دارد محبتتان را كه بي چشم داشت بود فراموش نميكنم...اين محكي كوچك بود براي من...هميشه چيزهاي كوچك افكار بزرگي را ميسازند...در فكر من بزرگ شده ايد...هيچ توقعي از كسي نداشتم اما نشانم داديد كه دوست داشتن چيست...من عاجزم از سپاسگوئي رفتار شما...به كلمه و واژه نميگويم شما در قلب من زندگي ميكنيد...افتابي هستيد و نور چشمانم از مهر شماست...دلشادم كرديد اگرچه خدا ميداند برايم مهم نبود حتي يكنفر تبريك بگويد...كارم از تولد و اين بچه بازيها گذشته است حتي نزديكترينهايم اينرا دريافته و ميدانند اما اين محكي بود براي دل من...شاد كردن دل ادمها انچنان خرجي ندارد فقط دل بزرگ و دريائي ميخواهد و عشق واقعي...حالا اگر صرف هم نميكند ديگر برايم مهم نيست تنها شناختن مهم بود كه دانستم...همه انهائيكه قر ميزنيد كه به شما پشت كرده اند و تنهايتان گذاشته اند شما چون براي سودي كاري انجام ميداديد همان كردند كه لايقتان بود...اگر خالص بوديد ادم خالصي گيرتان ميفتاد اما چون ناخالصي داريد ادمهائيكه به پستتان ميخورند هم شيشه خورده دارند...پس قر نزنيد...قصه حسين كرد تعريف نكنيد نگوئيد كه تنها مانديد رفتار شما موجب پشت كردن انها شد...همان كردند كه لايقتان بود...خلايق هر چه لايق...برويد ريشه هايش را در خودتان جستجو كنيد زيراكه بدين منوال هميشه تنها ميمانيد...انكسيكه بدون چشم داشت مهرباني ميكند تركش نخواهند كرد...تنها نخواهد ماند...بدست اوردن يك دوست اسان است اما نگه داشتنش دشوار...برويد هنر نگه داشتن رفيقتان را بياموزيد...به جاي ادا در اوردن و نوشتن كمي سخاوت بياموزيد زيراكه از شما نويسنده در نميايد دل خوش كنك به درد چند روز ميخورد نه هميشه....جاي پا كردن كفش ديگران خودتان را پرورش بدهيد و روحتان را متعالي كنيد تا دوستتان بدارند...با ادا و اصول نه كسي نويسنده ميشود و نه مهرش در دل كسي ميرود تنها انكسيكه صادق باشد در يادها ميماند...روزگار هم معطل ما نميماند و ميچرخد...ما هم گفتيم چون اينجا را براي گفتنش ساختيم...بدهكار كسي هم نيستيم اما اين دو روز شرمنده رفقا شديم...شرمنده مهرباني انها و شرمنده تعدادي ديگر كه خيال ميكرديم نشست و برخواست با انها شفايمان ميدهد اما انگار اين امام زاده مدتهاست كسيرا شفا نداده است!!! مدتهاست كه در جمع الكي خوشان روزگار ميگردم و تجربه جمع اوري ميكنم...در اين سير و گشت و گذار اگر هنوز دستي براي نوشتن مانده و اگر هنوز اين تنهائي شكننده و ممتد را تحمل ميكنم تنها براي واژه دوستي و خاطره دوستيهاست...دنيا منظر رفاقتهاست...يك دوست ارزشي دارد كه خورشيد براي گياه...خورشيد گياه را سبز نگه ميدارد و دوست لحظه هايم را سبز ميكند...به دوستي بي تكلفتان عاشقانه عادت دارم...دلم را شاد كرديد و منرا شرمنده جبران خواهم كرد...از شما همواره مهرباني را اموخته ام و انرا به هركسيكه ميخواهد مياموزم زيراكه در بازي بي برد روزگار تنها مهرباني باقي خواهد ماند و ديگر هيچ...دوستتان دارم...حميد

وقتيكه برايم گيتار ميزدي صداي شر شر بارون با يادت بهم در اميخته بود...صداي سازت منو برد به روياي چشمات...به همه سادگيت... ترو همراه سازت دوست دارم ترو براي سادگيت دوست دارم...بيادتم هر لحظه صداي گيتارت تو گوشمه و يادت روشن...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 3:46  توسط حمید  | 

تقدیم به تو....
سلام حمید

بیخبر به رودخانه ی تو پاگذاشته ام...

امروز سالروز تولد توست....تولد مرد رودخانه ی آبی...

به همین مناسبت تولدت را جشن میگیریم...امیدوارم

شاد شوی.

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

آوای خوش هزار تقدیم تو باد

با آرزوی بهترینها برایت....

تولدت مبارک.

از طرف الهام.

 

اگرچه ميلاد من چيزي نبود كه من بخواهم از ان صحبتي كنم...و هرگز براي چنين روزي متني به خودم تقديم نميكردم زيراكه پر گلايه از امدن و روزگارم...اما نفس دوست نذاشت و خواست خودش چيزي بنويسد و من دستهايش را بوسيدم و اختيار به دستش دادم تا انچه دوست دارد را بنويسد...و به او گفتم كه خودت متن و تصويرش را انتخاب كن و بگذار...هدف رد پاي دوست بر رودخانه دلم بود و نه بازتاب ميلاديكه كوچكتر از گفتنش شده است...من همچون ميليونها اسير بيزارم از لحظه ها و هيچ كسي در اين بزم خاموشي نيست مگر دوست....او خواست و من بوسيدم دستانش را...و در همين دلكده حقير از محمد حسين ولائي هم كه استاد منست سپاس ميگويم كه او هم منرا شرمنده ترم كرد...خيس از عرق شرمندگي به همين رفاقتها دل خوش كرده ام و گرنه اطراف خالي از محبت و حرفست...دوست ديگري هم كه معلم پاكنهاد و صميمانه ايست لطفش را شامل حالم كرد دستش را ميبوسم...و چند روز پيش هم دوست مهربان ديگري( مرضيه صميمي) منرا شرمنده كرده بود و ياد اوري كرد كه او هم روي چشم ما جا دارد...ارزومند بي چشم داشتتان هستم...دوستتان دارم...بي اندازه و صميمانه...به اندازه كافي غافلگيرم كرده ايد...صبح تا شبم ياد شماست...گفتن من كافي نيست...مهربانتر از واژه هائيد...دوستتان دارم...حميد

و با حرارتي از تنفس سبز

مرا مي اموزد

دست كم درختي باشم

در خدمت پرندگان

فردا جنگلي از پرنده

اسماني از درخت

دره اي از خورشيد

خواهيم داشت

فردا پايان بديهاست

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:27  توسط حمید  | 

صعودی تا رسیدن...

يك گروه نيوزلندي براي فتح رفيعترين قله دنيا عازم كوهستانهاي وحشي هيماليا ميشود...مايك چندين بار است كه در فتح قله در دفعات بسياري شكست خورده است و اينبار دوباره با عزمي مصمم راهي انجا شده است...اولين كمپ و پناهگاه كوهستاني در دامنه برپا ميشود و گروه نقشه حركت را ميكشند...اعضاي هدايت كننده با بيسيم بهمراه پزشك گروه ميمانند و مايك بهمراه يك فيلمبردار و كوهنورد ديگر بطرف اورست حركت ميكنند...مسير دشوار است و پر از چاله ها و يخچالهاي سهمگين و شيبهائيكه در يك لغزش اني سبب مرگ ميشوند...گروه سه نفره همچنان مسير را بكندي طي ميكنند و در پناهگاههائي شب را ميگذرانند...هشت هزار متر ارتفاع كمي نيست و راه دشوارتر مينمايد...مايك روحيه بسيار خوبي دارد و لطيفه تعريف ميكند...در طول چندين روز شش كمپ كوهستاني را طي ميكنند و همچنان مسير دشوارتر ميشود...در كمپ ششم و هزار متر مانده به قله يكي از اعضا دچار ضعف جسماني ميشود و از ادامه راه باز ميماند و سرانجام راه امده را باز ميگردد...مايك بهمراه دوستش كه فيلمبرداري از صعود را هم انجام ميدهد اماده براي مرحله اصلي صعود ميشوند...نهصد متر مانده به قله و شب از راه رسيده است بدون هيچ سر پناهي....ارتفاع انها را دچار كمبود اكسيژن كرده است...اما سرانجام ساعت سه نيمه شب حركت خود را بطرف اورست اغاز ميكنند...سرازيري تندي معروف به شيب مرگ مقابل ان دو پديدار ميگردد...قدمهاي مايك ارامتر ميشود و در هر قدم برميگردد و پشتش را نگاه ميكند و فيلمبردار يك لحظه به هراس ميفتد و از نگاه كردن به قله سرگيجه ميگيرد و شايد ترجيح ميدهد كه راه امده را بازگردد اما عزم راسخ مايك و قدمهاي محكم او بروي برفها نميگذارد كه اورا ترك كند زيراكه مطمئن شده است كه مايك به هر ترتيبي كه باشد مصمم براي فتح اورست شده است...پس از چند ساعت سربالائي تند و خطرناك و لغزنده و فشار هوا سرانجام قله نماينتر ميشود...انها به سختي قدم بر ميدارند اما چيزي به فتح قله نمانده است...سرماي فوق العاده شديد انها را شبيه مرده اي متحرك ساخته است...مايك خودش را به بام دنيا اورست ميرساند و ارام قله را در اغوش ميگيرد...مينشيند و به غروب خورشيد نگاه ميكند و پس از شكستهاي متوالي وحشيترين ارتفاع جهان فتح ميشود و مايك به ارامش و امنيتي عجيب ميرسد...و زير لب ميگويد: تنها خداست كه دست نيافتنيست...پس از فتح اورست نوبت پائين امدن شده است اما مايك همچون عاشقي هنوز دلش ميخواهد كه قله را در اغوش بگيرد...سرازيري اول را پائين ميايند اما فيلم بردار متوجه ضعف قواي جسماني مايك ميشود...شب از راه رسيده است و باد وحشتناكي ميوزد...مايك نيمه خواب است و دوستش ميداند كه اگر در ان محيط خوابشان ببرد صبح را ديگر نخواهند ديد...از كوله خود يك شيشه ودكا بيرون مياورد و به دهان مايك ميرساند...مشروب اندكي خون مايك را گرمتر ميكند اما انگار تن او مرده است و هيچ تحركي نميكند...شب به كندي ميگذرد و سرانجام سپيده ميايد...انها بطرف سرازيري بعدي حركت ميكنند...و فيلمبردار متوجه ميشود كه مايك قدرت حركت را از دست داده است...وقتيكه او به پشت شيب ميپيچد متوجه ميشود كه مايك در پشت او راه نميرود و ناگهان طناب مايك را اويزان ميبيند و اورا در حاليكه تاب ميخورد سراسيمه نگاه ميكند...طناب در حال پاره شدن است و مايك قدرت بالا كشيدن خود را ندارد...به هر زحمتي خودش را به او ميرساند و طناب را مهار ميكند و مايك را به اولين صخره ميرساند...اما متوجه ميشود كه مايك دچار كوري برف شده است و ميگويد چيزي را نميبيند...در ان وضعيت دشوار و سرازيري مرگ انها دچار مشكل بزرگي ميشوند...فيلمبردار با يك دست طناب و با دستي ديگر مايك را بر شانه هايش نگه داشته است و ارام ارام پائين ميايد...اما در چنين حالتي خستگي مفرط اجازه تحرك را نميدهد...فيلمبردار خسته ميشود و مايك را به گوشه اي ميرساند...در كوله پشتي بيسيمش را برميدارد و وضعيت اظطراري را به پايگاه اصلي گزارش ميدهد...انها يكي از اعضائ گروه را بهمراه كپسول اكسيژن به كمپ شماره شش ميرسانند...فيلمبردار متوجه ميشود كه مايك حتي قدرت صحبت كردن را نيز از دست داده و نابينا شده است...بر پشت او ميزند و ميگويد: دوست من الان روبراهت ميكنم و سريع سرازيري را بطرف كپسول اكسيژن پائين ميايد...مركز با بيسيم تماس ميگيرد و از ديويد ميخواد كه مايك را رها كرده و به كمپ پنج بازگردد و با نفر ديگري از گروه پائين بيايد!!! اما ديويد نميتواند مايك را رها كند...مركز مرتب بيسيم ميزند كه تلاش براي پائين اوردن مايك بيهوده است و ديويد را مجاب ميكند كه اگر بازگردي تو نيز زنده نخواهي ماند...فيلمبردار نميتواند مايك را ميان انهمه برف بگذارد و بازگردد...شب از راه رسيده است و بي سرپناه همه چيز روبه نابودي ميرود...سرانجام ديويد مجاب ميشود كه به كمپينگ پنج بازگردد اما همچنان ذهنش دچار تشويش و اشفتگيست و از اينكه دوستش را ان بالا جا گذاشته است دچار عذاب وجدان است...اما علائم حياتي در مايك ساعتها پيش از ميان رفته و او نابينا و خشك شده است...بازگشتن بي ثمر و تنها نابوديست...براي همين ديويد با چشمهاي اشكبار به طرف كمپينگ باز ميگردد...سرانجام او خودش را در ميان استقبال گروه ميابد و به قله خيره ميشود...انجا مردي بي نفس شده است كه ساعتها پيش سرانجام به هدف نهائيش و فتح اورست نائل امده بود...مايك با عزمي راسخ و بدون ترديد همه ناهمواري راه را طي كرد و سر انجام در غروبي با شكوه اورست را در اغوش گرفت و به معشوقش رسيد و هرگز سختي و وحشت كوهستان وحشي اورا سست نكرد و اراده اش را مختل نساخت...ديويد را به چادر پزشكي ميبرند...نيمي از بدن او يخ زده است...و پاهايش از شدت سرما سياه شده اند...چند روز بعد هر دو پاي ديويد را از مچ قطع ميكنند و او مجبور است همه روز را بروي صندلي بنشيند...در اين ميان كاوسهاي اشفته در خوابهايش اخرين شب وداعش را با مايك دوباره ياداوري ميكنند...اما سرانجام او در ميابد كه مايك براي هدفش مرده است و براي همين عازم اورست شده بود...او ميدانست كه احتمال ريسك صعود بسيار است و ممكن است همانند گروهاي ديگر صعود كننده خطراتي از جمله مرگ به سراغش بيايد....مايك جانش را براي رسيدن به معشوق فدا كرد و ارام گرفت و ديويد از دوپا محروم شد...اما هيچكسي حتي طبيعت وحشي كوهستان نتوانست اراده انها را زايل كند...هيچ قدرتي مانع از رسيدن انها نشد ولي اگر انها اندكي ترديد ميكردند شايد زنده ميماندند اما رسيدن به افتخار برايشان مقدور نميشد و ان شكوه و عظمت اراده ميخواست و لياقت كه انها نشان دادند...هدف از خلاصه نويسي اين صعود شگفت انگيز ان بود كه عاشقي راهي دشوار است و اگر معشوق و عاشق در يك لحظه ترديد كنند انرا بدست نخواهند اورد...حتي اگر در چند قدمي رسيدن باشند...در اين راه پيمان شكني و بازگشت حقارت است...رسيدن به قله افتخار دارد حتي اگر در بازگشت جاني نمانده باشد...هيچ دليلي از عاشق و معشوق براي نرسيدن قبول نميشود زيراكه بايد قدرت ريسك كردن را داشت يا از فكر صعود و رسيدن بر حذر ماند...هركسيكه براي رسيدن ميپيمايد اگر سست نباشد و بر پيمانش استوار باشد سرانجام شكوه قله شكوه عشق را در اغوش خواهد كشيد...و هركسيكه ترديد ميكند بازميگردد و لايق ان افتخار نخواهد بود...اين متن را به قلم خود با اقتباس از ويدئوي صعود به اورست خلاصه نويسي كردم تا هركسي عشقي در سينه دارد بداند كه هدف روشن و راه دشوار است...و تنها انكسيكه صادق و راستين است اين راه را تمام خواهد كرد و ما بقي در دروغهاي يوميه ميمانند و دراين حرف بيهوده ايكه عوام هميشه ميگويند: عاشقي نرسيدن است...اما نه...عاشقي رسيدن است اگر عزم راسخي باشد كه حتي مرگ را نيز بپذيرد...اين ديگر بستگي به بلند همتي هر كسي دارد و ديدگاه او...اينجا فرق خواستن با هوس اشكار ميگردد...پدرم نميگذارد و برادرم مخالف است بهانه هائي كودكانه اند...كسيكه چيزي را بخواهد از همه چيزش حتي زندگي ميگذرد...عاشقي درد شيرينيست اما هركسيرا لايق ان نيست...بي اختيار از سرانجام داستان مايك بغضم گرفت و ياد خودم افتادم...كه بارها شكست خورده ام و اينبار ميروم كه قله را فتحش كنم...حتي اگر بازگشتي نباشد...زندگي دشوار و تنهائي خرد كننده است و فشار بي مهري ادمهاي پيرامونم مايوسم ميكند اما ميخواهم كه اورست خيالم را فتح كنم...پول و ماديات و نان به نرخ روز خوردن ارزاني ادمها باشد من دنبال رهائي هستم...اين قله دليل خوبيست بر بيگانگي من با ادمها...براي نشان دادن عشقم چهار كمپينگ را پشت سر گذاشته ام و براي صعود نهائي امده ميشوم تا روزيكه عشقم را در اغوش بگيرم...اينجا دوباره جمله با شكوه مايك را مرور ميكنم: تنها خداست كه دست نيافتنيست.....حميد

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 17:3  توسط حمید  | 

دل من....تو كجا و اينجا كجا....

گذشته ها گذشته....اروم شو دل من تو مثل اين ادمها نبودي و نميشي....سخته كه بخواهي انچه كه گذشت را سانسور شده بنويسي هميشه...سخته وقتي بخونن و رو حساب يه متن عاطفي و كمي زيبا بذارن ولي كجا ميفهمن پشت اين حرفها بيچاره اي گير كرده توي دو دو تا چهار تاي زندگي....اصلا مگه چه تفاوتي داره مگر تو كي هستي!!! يك اسير مثل خيليا...حساس و نا سازگار اگرچه به ظاهر كاملا همزيست...مدتهاست درب اين اتاق بستست...رابطه با بيرون محدود شده...صبح با صداي خش و وق سبزي فروش مثل سگ ميپري و چشمات و ميمالي تا يادت بياد دوباره قفسه و مسدوده و محدود....تو خونه بغلي وقتيكه واسه خرابي لوله مرتب چكش ميزن انگار توي كله تو ميكوبن كه خسته اي از اينجا موندن...و گنديدي تو يه اتاق كه حتي يه نامرد امد حرمتش را هم شكست و رفت...بسه ديگه...تا كي سرت زير برف بمونه؟!!! تا كي اداي مهربونا رو واسه همه در بياري خودت محتاج باشي...نه از شر خاطره خلاص