تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
شب يلدا در هجومِ شب...

شايد بيايد روزيكه دوباره بجاي مُرده پرستان،ترانه بازان و غزل بدستان كنارمان باشند...شايد بيايد هوائي كه ديگر هيچ مردي شرمنده خانواده اش نباشد و هيچ زني از آشغالهاي پُشتِ درب خانه ها بدنبالِ رزقش نگردد...
شايد...
و ديگر انكه خبر بازگشتِ ابدي اقاي ناصر عبدالهي و فقدانشان بسيار ناراحت كننده بود...اگرچه به شخصه آثارشان را انچنان گوش نميدادم و كلا رابطه اي با آثارداخلي ندارم اما بخاطر آشنائي با سبك موسيقيائيشان و شنيدن اتفاقي آثارشان در گذشته،بسيار غمگين شدم...ايكاش بود و در اين شب يلدا سايه امني براي همسر و فرزندانش ميشد...بي شك غم انگيز تر از همه دوستدارن آثار ايشان، خانواده محترم اوست كه فقدانشان را سخت متحمل خواهند شد...زيرا ناصر عبداللهي مرد ترانه و ساز، انسان ارزشمند و صادقي بود...نميشود با يك تسليت تمامش كرد...نميشود بعضيها را به خاك سپرد زيرا: ناصر عبداللهي در دل دوستدارانش همواره زنده و پوياست و او نمرده است...او هرگز نميميرد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ناصر خان عبداللهي تو هميشه در قلب دوستدارانت زندگي خواهي كرد...زندگي تازه و جاودانه ات را در عرش خداوندي شادباش ميگوئيم...مرد ترانه و ساز و هميشه عاشق...يادت هميشه روشن باد...

و اين شب مصادف شده با سومين سالگرد پدر بزرگوارم كه او هم از جمله ادمهاي نيكي بود كه در زمان و قلب خانواده اش همواره زندگي ميكند...مرديكه بزرگ خاندانمان بود و جز نيكي و درويش مسلكي راهي نپيمود...درويش بود و تا توانست به مستحقان كمك كرد و وقتيكه به ملكوت بازگشت، هيچكسي نگفت كه او مُرد...جملگي و يكصدا گفتند پدرمان رفت...حتي همكارانش او را پدر صدا ميزدند! و من در اين شب باستاني و كُهن براي شادي روحش تا صبح زمزمه خواهم كرد...مردِ صميمي هنوز هم صداي صوتِ حافظ خواندنت در گوش و خيال اين خانه ميپيچد...تو زنده اي و تا نام تو بر لبهاي ما جاري باشد زندگي خواهي كرد...از دردِ بي درمان روزگار خلاص شدي...كاش دستانت بر سرمان بود...خوبترين جلوه صادقانه ايثار و غريبترين پدر...همواره در قلب خانواده ات ميتابي...افتابِ بي نهايت...يادت گرامي

 و هنوز در ارزوي خوش ترين هوا دلتنگ نشسته ايم...هنوز خاطره و خاطر به تاراج نامردميها ميرود! هنوز كوچه هاي شهرم از غربت خانگي بغض ها دارند...هنوز در بيدادِ سياهي،خاطرِ دردمندان مكدر و دستهاي پدران خاليست...كاش در اين يلداي باستاني...كاش همه داشتند...كاش هيچ مردي شرمنده يك سفره خالي نميشد! كاش هيچ زني از روي نداري دست به هر كاري نميزد...كاش جلوه اي اينگونه خاكستري، آسمان روزگارمان را نپوشانده بود...كاش ديوار سختِ اين ايكاشها بشكند و جلوه اي از روشنائي و آزادي محقق شود...كه ترا...كه ترا اي واژه مقدس، در هر نفس ارزو منديم...

اين شب باستاني و كُهن كه در پيشينه ما ايرانيان تاريخچه اي عظيم و فلسفي دارد و شبيست كه پس از ان عُمر روشنائي بسيار ميشود و شب به وسعتِ روز ميبازد، را خدمت همه دوستان شادباش ميگويم و بلندترين ارزوها و عُمر طولاني بهمراه شادماني را برايتان ارزومندم...به حق خداوند ايران زمين،هيچ آدمي از اين ديار در اين شبِ باستاني غمگين نباشد...كه ايرانيان مهربانترين در تاريخ بودند...دريغ كه پيشينه اي چنين پر افتخار به تاراج رفته است...به حق آتش زرتشت، زردي روي مستحقان به سرخي گرايد...به حق اهورا مزداي پاك، امشب هيچ چشمي از دريغ و غم، نبارد...كه يلدا از آن همگي ماست...و فقرا به يقين مستحقترين مردم در اين شبند...تو اگر ميتواني با پاكتي انار و يا يك هندوانه و يا پاكتي آجيل مشكل گشا، در خانه مستمندي را بزن و خنده را به لبان كودكانش حتي براي چند لحظه بياور...تو اگر ميتواني فراموش نكن:
كه زرتشت با سرود اين سرزمين را خواند
و با مهرباني ايران زمين خواندش...شب يلدايتان آفتابي و روشن از عشق باشد...تا صد شب يلدا به شادماني پاينده باشيد...حميد

و در خاتمه صفحه را با نام بزرگان ترانه هاي اسير: ايرج جنتي عطائي،شهيار قنبري،اردلان سرفراز، فريد زولاند،بيژن سمندر روشن ميكنم...پاينده باد نفسهاي پر صميميتشان كه شب را همواره دريده اند...

تنهاتر از انسان!
در لحظه مرگ!
ساده تر از شبنم!
رو سفره برگ...
اي اسم تو جواب همه سوالا!
از پشت اين كندوي شب
منو صدا كن!صدا!
ايرج جنتي عطائي

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 15:26  توسط حمید  | 

يك بغل خواب كجاست...

به مناسبت شب يلدا دو سروده كوتاهم را به باد ميسپارم...ببرد با خود به هر كجا كه خواست...

شاید

خورشيد هم حريفِ شب نشد
و روز بي روزن ماند
شايد كه از دلِ كمسوي ستاره
جرقه اي شب را به آتش بكشد
شايد ستاره اي كوچكتر از خورشيد
شب را حريف باشد!
شايد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خواب

با تو اگر بگويم كه همه شبها يلدا بود
شايد باور نكني
سرماي ديماه را گوشه خيابان
و مرديكه با شكمِ گُرسنه،سير از دنيا رفت
با تو وقتيكه ميگويم
همه شبها يلدا بود
شايد باور نكني
كه شب گُسترده است
شايد اگر بداني يلدا براي تهيدستان
چه دردي دارد
اينهمه از يلدا برايم نگوئي
بگذار به آتش تلخِ اين سيگار
يلدا را به كوچه هاي سرد
و كنارِ پيتهاي حلبي افروخته
در كنارِ بي ستاره ها
جا بگذارم
تا تو ديگر نه برايم از يلدا بگوئي
نه از هندوانه و انار
بگذار بخوابم
كه بيداري عذابم ميدهد
بگذار بخوابم

حمید

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:8  توسط حمید  | 

انگار كه...

ما كم هستيم و يا تو زياد!
در همه جاي عالم طلوع كرده اي اما همچون شب كه از روز ميگريزد، از ما گريزاني! به گردت هم نرسيده ايم...اينهمه سالها كه گذشتند و تو تنها آرزوي مانده بر دلها ماندي! انگار كه بايد همان هميشگيها را دوباره نوشت، انگار كه بايد هميشگيها را هميشه نوشت! انگار كه بايد بي جهت خنديد، و ترا فقط در دوردستها با اشاره نشان داد!
انگار كه بايد تن داد به همينها كه هست! انگار كه بايد همين هميشگيها را پذيرفت! و انگار كه آسمان بجز اين قلم نميزند!
اين ابرِ بي باران مرا دچار تشويش ميكند...اين شبهاي پوسيده منرا بيگانه تر ميكنند...اين خلوتهاي اجباري، صدايم را به حبس ميكِشند...در اين چشم انتظاريها، يك لحظه چشمم را از خيال بر نداشتم...و لحظه اي از خيالِ تو بيرون نبودم...و تو همچنان بر مركبِ ناز نشسته اي! اي آزادي، ديگر حتي باورهايم هم ناباورانه شكست خورده اند...ديگر حتي همچون گذشته ترا نزديكتر نميبينم...انگار كه ما ميزبانِ خوبي براي تو نبوديم! انگار كه ما ترا نفهميديم و تو براي هميشه ما را مبتلا باقي گذاشتي! انگار كه حنجره ترا مرغانِ مهاجر از اينجا بردند! انگار كه تو با اينجا بيگانه تر از هر جائي! اما چنين قهري،شايسته باغستاني چنين خشكيده نبود...كه قهرِ تو، باغستان را بسوگ بُرد...كه هوا مشوش شد و اين ابركِ بي باران هنوز مرا دچار تشويش ميكند...دستانم خالي تر از اين شبِ سرد پائيزيست كه سرما را به وجودم ميريزد...كنارِ گوشه خود، بدون همزبان و تنها با يادي دوردست تنها نشسته ام...صداي مناجاتم نيست...خدا را صدا نميزنم! كه او چشمانش را سالهاست كه بسته است! منرا ديگر صدائي بجز خلوتِ قلم با كاغذهايم نيست...من چيزي نميگويم...دهانم را بسته ام و قلم را در دشتِ بي فايده كاغذها رها كرده ام... و تمامِ لحظاتِ بي مقدارم را براي خودم بازخواني ميكنم...براي خودم و روي اين كاغذهاي مهربان، حرف ميزنم...شعر مينويسم...گريه ميكنم و يا ورقها را بي تفاوت تنها ميگذارم و به تراس ميروم و بي بهانه زمزمه ميكنم:

نه زمين خاکِ قديمی نه هوا همون هواست
تاچشام کار ميکنه هرچی که مونده نا بجاست
مثل ابرای زمستون دلم از گريه پره
شيشهء نازک دل منتظرِه تلنگره
و هواي شب، پُر از خاطره شب بوهاست...و هواي شب پُر از دلتنگي لحظه هاست...و من دلم در كنارِ ايوان ميگيرد و آهم را با پُكهاي خاكستري سيگارم به آسمان روانه ميكنم...كه اي آزادي پس طلوع تو در كجاست...اي واژه مقدس...تو در كدامين افق خواب مانده اي...حميد


طاقت من طاقت دل ٫طاقت سنگ است


غزل پريده رنگ است ٫دل ترانه تنگ است

ماهیهایم

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 5:12  توسط حمید  | 

هزاران بار مارا سوخت...

سالِ قحطي بود، شكستِ ترانه ها و صدا...سالهاي قحطي آمدند...سازها شكست...سال،سالِ خشكسالي شاعران بود...و شعر در گلوي آزادي محبوس...سال،سالِ قحطي بود...

هزاران بار مارا سوخت
حريقِ حادثه تا مرزِ خاكستر
ولي ما نسلِ سيمرغيم
كه از خاكسترِ خود ميگُشايد پَر

طلوع تازهِ سيمرغ در راهست
همين فردا كه ميايد
سحر پايانِ تاريكيست
و اين ديري نميپايد

سال،سال سوختنِ پروانه در شعله هاي ديوانه شمعها بود...آه شمعها...كه بر بزمِ سياهي تا سحر در خود تنيدند و روشن جان سپردند...سال،سالِ گريه بود...و من در پستوهاي نمناكِ گذشته نگاه ميكردم،فكر ميكردم كه كدامين طلوع، دوباره اين دشتِ بي خبر را پيغام ميدهد...و كدامين ابركِ پاره پاره دوباره سفيري از بهار ميشود و سالِ قحطي را نويد شكفتن ميدهد...و شعر،شعور خاموشان شد و نوشتن، واژه ها را آزاد ميكرد...و من خيال ميكردم كه شايد دوباره اين شام،به سحر برسد...آه همه نا تمامها روزي تمام خواهند شد...و اين جنگل دوباره با انعكاس نور، به پرندگانِ بي آشيانه خوش آمد ميگويد...كه اگر هزاران بار تبرها تنِ درختان را شكسته اند، ولي هنوز جوانه ها در اين سوگواري ها نمُرده اند! و جنگل با جوانه هايش دوباره سبز خواهد شد...
سالِ قحطي،عُمرم را سوخت...و من تشنه، همه آبها را سلام ميگفتم و دريغ از يكي جواب! و هرچه فريادم پُر صداتر ميشد، رهگذران نگاهي نميكردند و راهِ خاكستري خود را همچنان راهوار بودند...و من انديشيدم كه شعور به كدامين بيغوله تبعيد شده است! و مي انديشيدم عاطفه كجا بايد باشد! و چرا در چشمِ يكي انعكاسي از هزاران خورشيد نميدرخشد و چرا در قدمهاي يكي، تحكم نيست...و من تمامِ سالهاي قحطي را در همين كوچه بن بست به انتظارِ باران، لحظه به لحظه مرگِ آرزوهايم را ديدم...و خاطرِ باغ مكدر بود...و قُمريها پريشان... و دالانها تنگتر...و سقفها بر ذهنِ پُرسشگر،آوار ميشدند...و من از دهليزِ نمناكِ خاطرم،پُلي از نگاه بسوي آسمان روانه ميكردم...كه فردا عبورِ شاديهاست...كه فردا صحبتي از سازست...كه فردا،همين فردا ترانه بارانِ غزلهاي مانده بر دلهاست...كه فردا طلوعِ دستها بر افقِ روشنا ئيهاست...
چنين اميدوارانه بر گور، هنوز هم به تو مي انديشم...اي واژه بزرگ...ترا در نفسهاي خسته ام،ترا در نگاهِ تبعيديم يكنفس صدا ميزنم...هنوز هم سوختنِ اين شمعِ خاموش تُرا بس نيست؟! حميد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:49  توسط حمید  | 

دلتنگيهاي غربت...


من از غربتِ خانگي حرف ميزنم،اينرا درك كن...غربت آنطرفِ آبها نيست...همينجاست...كنار اين منظره خاكستري و پنجره اي رو به كوچه و خيابان و همين زير سيگاري پُر از ته سيگار كه علامتِ همه ممنوعه هاست...

از اين چراغ مُردگي
از اين بر آب سوختن
از اين پرنده كُشتنُ
از اين قفس فروختن
چگونه گريه سر كنم
كه يار غمگُسار نيست
مرا به خانه ام ببر
اگرچه خانه،خانه نيست

نميدانم كه چرا آتشِ اين سيگارها هميشه دوست داشتني مانده اند! عمر را بر باد ميدهند و نفس را بتنگ مياورند و هزار مرض،تحفه پُكهاي خاكستريشان ميشود اما اگرچه ميدانم اما باز با ولعي تلخ سراغشان را ميگيرم،وانگهي زيستن گاهي مرگ تدريجيست وقتي هر لحظه با يادآوري و يا ديدن،دردي مشترك به سراغم ميايد...دردِ ديدن و نگفتن...اما از بس از كوچه هاي خاكستري نوشته ام و صدايش را در گوشِ اين رودخانه پُر كرده ام،دستانم از اين تكراري نوشتنها نهيبم ميزنند و ذهنم خسته ميشود كه مگر زندگي فقط همينها بود!
شايد نه...شايد زندگي زيباتر از اينها باشد اما به چشمِ آن كودكِ مبهوت كه آبِ دماغش را با هر تنفس خشك با لا ميكشيد، شايد زندگي همان اتاقِ استيجاري باشد و يك توالتِ مخروبه در كنارِ حياطش كه از شدتِ تعفن يا كريمها را هم ميتاراند! قصه يكي دوتا نيست كه همچون هزار و يكشب به هزارُ يكمين شب تمام بشود! قصه جاريست...تا درد باشد، دوا لازمُ الوجودست...اما بعضي از دردها دوايشان به وقتِ زيستن يافت نميشود...و زندگي زيباست اگر تو استخر آبي منزلت را با خونِ دلِ بيچارگان پُر آب نكني! و بداني كه در لحظه وفات،همگي به يك صورت جان ميدهيم و از همه نكبتها و داشته هايمان فقط يك كفن ميبريم كه چه خوبست نجس نباشد! و آه بيچارگان زير نعشمان اتش بپا نكند...خوشا پيكري كه نه با صلوات كه با ابديت تشييع گردد...وانگهي صحبت از مُردن زيبا نيست...زندگي را عشقست...اما براي دركِ اين مفهوم بايد كه وجدان داشت! زندگي را نه با خونِ جگرِ مُفلسان، كه با مهربانيها عشقست...در اينجا اكبر آقا(اكبر آقاي ذهنِ من) رو به مرغِ عشقهايش ميكند و با دلي تنگ و با زبانِ بيزباني سوتي ميكِشَد:
قفس به اين بزرگي
كاشكي پرنده بودم
مهم نبود پريدن
اما برنده بودم
بعدالظهرِ ابري آذر ماه، كنار ميزِ كهنه گوشه اتاق كه پيكره اين كامپوترِ حرّاف را بغل كرده است، با خَشابي از پاكت سيگار بيادت تنها نشسته ام! يك پُك ميزنم و چند پاراگراف زِر و حرافي! دلتنگيهايم همه براي من...اين ابرِ خاكستري خيالِ باريدن هم ندارد! من بغضم لبريز ميشود و با هق هقي نه از سرِ بيچارگي، كه با عشق...كه با عشق، نامت را صدا ميزنم...كه كوچه ها دلتنگند، كه ادمها خواب آلوده، و تو هنوز خوبي...صدايم بزن كه من از گذشته هاي خالي و فرداهاي گنگ ميترسم! نامه ام را كه گشودي، چشمهايم را ببين كه ترا با همه تاريكي روشنهايش ديد ميزند...و عاشقانه ترا ارزو دارد...در اين كوچه هاي تلخ، خوابم نميرود و به بيداري دچارم...آغوشت براي بقيه عمر جاي خوبي براي زنده ماندنست...كه سالهاي بي تو همه در مُرده وار زيستن گذشتند...شهرِ خاكستري و مرديكه در ديارِ خودش غريبه بود...حميد


پاكتِ بي تمبرُ تاريخ


نامه بي اسمُ امضا
كوچه دلواپسيها


برسه بدست بابا


با سلام خدمتِ بابا
عرض كنم كه غُربتِ ما


اونقدا بد نيست كه ميگن
راضيم الحمدالله


يادمون دادن كه يادِ
سوختنِ خونه نيفتيم
خواب بود هرچي كه ديديم
باد بود هرچي شنُفتيم


راستي چندوقته كه رفتم
بي غمو غزل سرِكار
روزگارم اي بدك نيست
شُكرِ غربت گرمه بازار


قلمو دفترِ شعرم
توي گنجه كنج ديوار
عكسِ سهراب روي تاقچه
غزلش گوشه انبار

 

ایرج جنتی عطائی و بهروز به نژاد

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:24  توسط حمید  | 

آرام و رام...

هنوز ميبينم و مي انديشم...و نگاه كردن گاهي دردِ بزرگيست...

آرام و رام
چِرا ميكند دشتهاي ندانم كاري را
و گاهي گرگي
و گهگاه چوپاني
از لذتِ گوشتش سير ميشود!
و هربار كه يكي را سر ميبُرند
آن ديگران سر به كارِ خويش دارند!
بيخبر
روزي ميشود نوبتشان!
و تازه در ميابند
هيچ چوپاني
براي خوشحالي گلّه
به چرايشان نميبرد!
و هيچ گربه اي
براي رضاي خدا
موش نميگيرد!
آرام و رام
من دلم
گرفته است
حميد

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:37  توسط حمید  | 

نميدانم يلدا يك شب بود يا يك عمر...

تو وقتي نبودي همه شبهايم يلدا بود...و تمامِ لحظه ها را به بافتنِ گيسوي شب پرداختم...انقدر تاريك بود كه در روياي ديروز خوابم رفت! سالهاست كه خوابيده ام!
از آنهمه هندوانه هاي شيرين، انارهاي دانه دانه با گُلپر، اجيلهاي مُشكل گشا كه مشكلي از منرا باز نكردند! پسته هاي خندان، و آنهمه غزل و شعرِ حافظِ شيراز، سهمِ من فقط گوشه ايوان بود با دو پيك عرقيات نا مشروع! كه خودم را از ياد ببرم...
تو كه نبودي، يلداها را تا سپيده صبح گريستم...و با كبريت، لحظه به لحظه هايم را آتش زدم تا شايد شعله اي در شبهاي يلدائيم باشد! تو كه نبودي، يلدا خانم با من رفيق شده بود! همه شبها برايم قصه ميگفت و من موهايش را شانه ميزدم! توكه نبودي من نميدانستم كه يلدا اولين شبِ زمستانست...حتي در بهار هم شبها يلدائي بودند! فقط انار نبود! هندوانه نبود! اجيل مشگل گُشا نبود...من بودم،ديوار بود،بن بست بود،پنجره بود، و مرديكه خودش را در گذشته جا گذاشت!
تو كه نبودي، تابستانها بجاي خوابيدن در پشه بند قديميمان، روي گيسهاي يلدا ميخوابيدم! تا صبح سقفِ بالاي سرم را نگاه ميكردم! و پدرم هنوز در آن اتاق تا سپيده دعا ميخواند و يا خدا ميگفت! و من اشكهاي درشتش را از لاي درب ميديدم و خدا را نهيب ميزدم كه چرا! و خدا حرفي به من نميگفت و تنها نگاهم ميكرد...تو كه نبودي مردِ گذشته هاي من با سايه اش عشق بازي ميكرد و صورتش را در گنگيش از ياد ميبُرد...ديگر حتي به آينه ها هم اعتماد نميكرد...لا به لا موهاي سياه را در يلداهاي بدونِ تو سفيد كردم...و يلدا خانم برايم از ليلي و مجنون قصه ميخواند! و من خوب گوش ميدادم...و به يلدا خانم ميگفتم كه: منهم يكروز مجنون بودم! و او اخم ميكرد: تو هنوز هم مجنوني! و من ميدانستم...ميدانستم...اما تو كه نبودي عشق را هم با نيشخند و گريه راهي ميكردم، زيرا غم انگيزتر از قصه بودنم، عاشق نبودنم شده بود! تو كه نبودي پدرم هنوز بود...و شبهاي يلدا به حافظ تفعلي ميزد و با ان دستهاي مهربانش مُشتي انجير به من ميداد و ميگفت: بابا نَكش...رنگت مثل زرداب شده است! تو كه نبودي...تو كه نبودي...انگار در نوشته هاي من چيزي بدنبالت ميگشت! و شبهاي يلدا...آه شبهاي يلدا...من هنوز هم مثلِ ادم، در شبهاي يلدا آرام و قرار ندارم...سالِ گذشته اميرهوشنگ برادرم، بجاي پدر براي همه فال حافظ گرفت! استادِ ادبياتست و اهلِ دل...معلمست به نانِ بخور نميري...من اما فالم را نديدم! حوصله اي براي بودن با فاميل برايم نبود! پسته و ابنبات و هندوانه را بالا اوردند،دمِ درب اتاق در زدند...منهم با چشمهاي بي حال رفتم و تازه يادم افتاد كه شبِ يلداست!
گريستم...گريستم...فايده اي هم نداشت...پسته ها را با ولع پوست گرفتم...وسطِ هر پُكِ سيگار در دهانم گذاشتم...آه...تلخ بود همه نبودنهايت...تلخ بودند...تلختر از فيلترِ همه سيگارها!
تو كه نبودي...من بودم اما كم بودم...شُكر...امسال ميدانمكه شبِ يلدا چه شبيست! هنوز فاصله آزارم ميدهد...اما يلدا را با يادت هندوانه ميخورم و يك در ميان اشكم را با سر آستينم پاك ميكنم...و تا صبح برايت مينويسم...يلداي سالِ ديگر تنهايم نگذار...دلم براي موهاي بلندت و موجِ بيقرارنگاهت تنگ شده است...يلدايم را به رنگين كمانِ دوست داشتن، بلندترين شبِ آغوشت كن...من يلدا را در آغوشِ تو دوست دارم...طولانيترين عاشقي در بلندترين يلدا...حميد

بُغض فرداي مرا ميشنوي


هم نفس با شبُ اشكم تو بخند

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 4:40  توسط حمید  | 

درتو،با خود...

من به مردي مي انديشم كه در مقابلِ چشمانم تا انتهاي آن كوچه خيس رفت...نميدانم چه كسي بود، حتي برايم مهم نيست كه چه كسي باشد...من در او خودم را ديدم كه سالهاست ميروم و تمام اين كوچه هاي لعنت گرفته را قدم ميزنم...با تمامي زيرُ زبَرهايش آشنا هستم و تمامي نگاههاي سرد و بي تفاوتش را از حفظ...مي شناسمشان ! خوب ميشناسم...زيرِ چهره اي بظاهر آرام و در خويش، سالهاست كه در هر رفت و امدي در ميانشان از اشتياق خالي ميشوم...و وقتي بيشتر ميبينم كمتر تحمل ميكنم...من هرگز از احساساتي كه لمسشان نكرده ام حرفي نميزنم...و هميشه معتقد بوده ام كه بزرگنمائي كردن و نگاشتنِ چيزهائي كه از آنِ ما نيست كار كثيفيست! اما زندگي در ميانِ اين ادمها برايم درد بزرگي شده است....من هميشه از تنهائي و گوشه اتاقم وحشت داشتم و هميشه و تا به امروز گريبانگيرم بوده است، اما اينروزها همين گوشه تنهائي برايم بهتر از پرسه زدنهائيست كه وقتي ميبينم و نميتوانم بي تفاوت باشم و از انجائيكه قادر به تغييرِ چيزي نيستم،بيشتر پريشان ميشوم...من مدتهاست كه از ازارِ اين غمكده دلگرفته ام و با ادمهايش احساسِ بيگانگي ميكنم اگرچه قادر به تحمل تماميشان هستم! من هميشه معتقد بوده ام كه بايد شاديها را تقسيم كرد و در غمها شريك شد،اما خيليها اين ساده انديشيها را مختص به اين زمانه نميبينند! در نگاهِ اين مردمان محبتي نيست و اگر با محبت به انها نگاه كني،رويشان را بر ميگردانند زيرا دوره، دوره:
كبوتر با كبوتر
باز با باز
شده است...تخمِ مهرباني را ملخ خورده است!
بادِ شبگردِ سخن چين
پُشتِ گوشِ پرده ها
تا جهان آگه شود
بي پرده از ياران بگو
من به غمهاي سنگين شده و مانده بر وجودم مي انديشم كه صبح يكجور و شب جورِ ديگري اتش بپا ميكنند!من پُر از خلسه ام،پُر از نا اميدي،پُر از اميدواري...سالهاست كه نا اميدانه اميدوار مانده ام! سگ جاني كرده ام تا به امروز رسيده ام...هميشه ادمها از نگاه و ديدشان به هدايتِ ديگران دست ميزنند! اما ضرب المثليست كه ميگويد: يك سوزن به خود بزن و يك جوالدوز به ديگران! يعني توئيكه با جوالدوزِ به آن بزرگي بر تنِ مردم فرو ميكني، ايا دردِ يك سوزنِ كوچك را بر تنت تحمل ميكني؟!
هوا پُر از بارانست...پُر از موسيقي...پُر از حرارت چاي...پُر از پكهاي تلخ و دوستداشتني سيگار...پُر از اشتياق مست كردن...و فراموشي!
تُرا نه...با مستي ترا بيشتر بيادم مياورم...ميخواهم كه قبيله ام را فراموش كنم! اين خلسه غم انگيز كه از صداي باران و بوي تنهائي لبريزست،تُرا كم دارد...كنارِ اين پنجره ماندن و بيهوده نگاشتن،چيزي جز هدر دادن نيست! من پيچيده تر از اين برگه هاي سفيدم و چيزهائيكه هرگز نميتوانم بگويمشان اگرچه قدرتِ نوشتنشان را دارم...چيزهائيكه در من وجود دارند بيش از اين نوشته ها تحرك و زندگي ميكنند وگرنه اينهمه از دل نوشتن و هر شب نوشتن تمام ميشد...من از نوشتن خسته نميشوم زيرا بدنبالِ مخاطب نميگردم...من نوشتن را به اندازه نفس كشيدنم دوست دارم اما اينروزها با اينكه مينويسم اما ارضايم نميكند...انگار ناگفته هاي من بيش از اين كلمات روزانه و شبانه اند...من براي نوشتن،آغوشت را ميخواهم كه بهترين جولانگاه براي گريه هاي هميشگي منست،براي ديوانه بازيهايم،بيقراريهايم،از دنيا گسستنهايم، كودكيهايم، خستگيهايم، دلتنگيهايم،همه بغضهايم، زيراكه گاهي فقط يك آغوش پناه من ميشود...پناهم باش كه از شبانه نوشتن و بروي كاغذها خيز رفتن و سيگار كشيدن و گريستن به تنگ آمده ام...دستانم را بگير كه من بجاي كلمات،ترا ميخواهم...براي من كشفِ بوسه تو از هزار دستنوشته پُر مغز گرانبهاترست...كه يك بوسه به هزار شب ادبياتِ پُر دود و دَم مي ارزد...چه فايده دارد نفس كشيدن، چه فايده دارد كه موهايم خاكستري شدند و هنوز من بروي خاكسترِ سيگارم نقشِ جاده ها را ميكشم! اگر بوسه اي نباشد چه فايده دارد هزار غزل از عاشقي سرودن! اگر آغوشي نباشد چه فايده دارد در بي اغوشي ترسيم كردن،كلمه بالا و پائين كردن، درد را نوشتن،درمان را نجُستن! ميداني؟ بايد كه دستانمان را پُل كنيم...ميداني بايد كه قبل از اين پيري زود رس بخود بيائيم! براي گُرگم به هوا دارد دير ميشود...براي قايم موشك براي پريدن از روي آتشِ چهارشنبه سوريها،براي كشفِ بوسه ها نبايد كه وقت را هدر داد...كنار اين پنجره ها چيزي نمانده است...براي شكست دادنِ اين اتش سيگار بايد كه اتش تو در ميانه باشد! بايد كه تو باشي...دلتنگم...براي تو دلتنگم...به اينه نگاه ميكردم...چيزي از ان غرورِ جوانيها در آن نبود و مردِ روبروي من چشمانش پُف كرده بود و خاكستري موهايش بيشتر...حميد

از آن تبارِ خود شكن

تو مانده اي ُ بغضِ من

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 2:10  توسط حمید  | 

بويِ خيسِ برگ...

جان لِنون شاعر آزادي...ميداني چه كسي اورا از معشوقه ژاپنيش جدا كرد؟!
فقط چندين گلوله كه قلبش را دريد!
وگرنه لنون كجا و بي وفائي كجا!

و دوباره همين واژه ها را دارم كه منرا بدوششان گرفته اند...و در هواي تو پَر ميدهند...

حياطِ خانه پُر ميشود از باران
من پُرم از دلتنگي
پُر از رسيدن
وگرنه اشتياقِ نفسهايم
حرام خواهد شد!
حياطِ خانه پُر ميشود از باران
من پُرم از صداي نفسهايم
كه در ايوانِ تنهائي
ترا تكرار ميكند
من پُرم از بوي خيسِ برگ
كه زيرِ بارشِ باران
عشق را در آغوش ميكِشد
من پُرم از لحظه دلتنگي
و با هر تلنگُرِ خيس
يادم ميفتد
كه عاشقم
پُرم از دقيقه هاي بي تو
پُرم از وسوسه نگاهم
و چشمي كه براي تو ميچكد
پُرم از خالي اين دقايق
پُرم از خيالِ خوبت

حميد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 14:39  توسط حمید  | 

گوشه ها خوبند...

مثه خارم رو زمين توي صحرا
تو مثه بارونِ تُندي داري سبزم ميكني
اي عشق
اگه تنهام رو زمين توي شبها
تو مثه ماهِ بزرگي كه نگاهم ميكني
اي عشق
توي شِنزاراي خالي اگه بارون نگيره
نميمونه خارِ تنها توي خشكي ميميره
چي بگم من تكُ تنها وقتي تاريكي مياد
توي تاريكي ميترسم اگه مهتاب بميره

من همين گوشه را دارم...گوشه ها خوبند...آن بيرون خبري جز اندوه و دود نيست...آن بيرون همان هميشگيست...حتي بارشِ برف و باران يك ذره از غمِ روزگارِ زردِ مردمان، كم نكرده است...آن بيرون خبري جز همهمه نيست...آن بيرون همان هميشگيست
آن بيرون نميخواهد كه از هميشگيها بيرون بيايد! آن بيرون نميخواهد كه زرديش را از ياد ببرد...آن بيرون مهربان نخواهد شد...من همين گوشه را دارم...گوشه ها خوبند
زيرِ بارِ دنيائي تحميلي، كه تحميلش كردند، زيرِ باري چنين سنگين، خميده ام
خميده تا بروي زمين...از اشتياق پُرم و از وحشت لبريز...اگرچه هرگز از اين ادمها نترسيده ام اما گاهي ميترسم!
گاهي كه ميبينم فاصله ام با آنها زيادتر شده است، و هيچ دركِ متقابلي وجود ندارد،ميترسم...وانگهي، من هميشه براي خودم زندگي كرده ام نه براي ادمها
گوشه ها خوبند...آن زن آمد...آن زن خوبست...خيلي خوب
مثلِ گوشه هاي من نجيب و صميميست
آن زن زير باران آمد
باران را دوست دارم...به صداي غمهايم احترام ميگذارم...زيراكه از من جدا نبوده اند...
اما غم خوبست،شيرينست، اگر بشناسيش تلخي ندارد! غم، دستهاي ادم را با سخاوت ميكند و صورتش را مهربانتر...غم، نگاه ادم را عميق ميكند و لبانش را پُر واژه تر...غم اگر نبود، كجا بچه ها به شوقِ يك همبازي گريه سر ميدادند! غم اگر نبود، كجا پدر تا صبح كار ميكرد! غم اگر نبود...چه آتشي از روي كاغذهايم شعله ميكشيد
انچه تحملش ممكن نيست، غمها نيستند، دردها هستند...دردست كه تحمل نميشود...دردست كه ميماند...و دردي بدتر از انچه كه به ما تحميل شد نبود...دردِ زندگي نكردن، شاد نبودن، اواز نخواندن، نگاه نكردن، حرام شدن، حرام بودن، دردِ همان بودن كه انها گفتند! دردِ خود نبودن، يكي نبودن، دور بودن...بگذريم...دردم بيشتر ميشود وقتيكه يادم ميفتد از اين قبيله ام
گوشه ها خوبند و آن بيرون همچنان بي خبر از خوبيهاست و من هنوز هم نگاه ميكنم و نميتوانم كه بي تفاوت بمانم و اين درد دارد...دردِ فهميدن جائيكه سرها زيرِ برفست...
آن زن آمد...آن زن خوبست...آن زن زير باران آمد...
شبها
جيرجيركها
روزها
قُمريها
باغ در آغوشِ باران
ميخواند ترانه اي
پُرتغالها خيسند
نارنجها خوش عطر
عشق پيداست

حميد

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:20  توسط حمید  | 

كُلبه اي زيرِ باران...

سردمه...
و انگار سُستي زانوانم را دوست دارم!
سرم را در برگه هايم كرده ام و بدون توجه به پيرامونم،لغات را بروي كاغذ مياورم...نميدانم چرا گاهي سُست بودن را دوست دارم! وقتيكه هيچ احساسي ندارم و رنگم پريده است و خاكستر سيگارم از لاي دستم بروي ميز مي افتد
و من بي توجه به اشفتگي ظاهرم، كه امروز رنگ پريده تر از هميشه است،در افكاري دور غوطه ور ميشوم...و چيزهائي را در تصوراتم ميبينم...دستانم يخ كرده...و من سرمايش را به پيشانيم ميكِشم...اتاق تاريكست...صداي موسيقي وَهم انگيزي گوشم را پُر كرده است...انگار كه در اين خلسه منرا با خود ميبرد...تا عشق...تا عشق...و ميرساند به خانه تو...به خانه تو...و مينشاند بروي ارزوهايم، در كنارِ تو مينشاند
ديشب بارانِ تندي ميباريد و چيزي لذت انگيزتر از صداي نواختنِ باران برايم نيست! اما من حالِ خوشي نداشتم و تمام بدنم سست و خسته بود، انقدر كه وقتي از جايم بلند ميشدم زانوهايم خم ميشد و بزور خودم را در طولِ اتاق جابجا ميكردم...
هوا روشنست، اما اتاقِ من سايه روشنهايش بيشتر شده است...بويِ كسي را ميدهد، و من اين عطرِ دل انگيزش را دوست دارم...
چائي نباتم را سر ميكِشم...فشارم را بالا مياورد و سردي انگشتانم گرمتر ميشوند
گاهي اوقات به يك خانه فكر ميكنم! خانه اي كه در آسمان مُعلقست! و حياطش را با ابرهاي سفيد و خاكستري،چمن كاري كرده اند! وقتيكه درش را باز ميكني، ميتواني به اندازه پرندگان خوشبخت باشي و بروي ابرها قدم بزني
در آرامشِ سكوت
در وَهمي خيال انگيز
و شبها، ستارگان را با دستانت بگيري و بطرفِ بي ستاره هايِ روي زمين پرتابشان كني
و وقتيكه دلت ميگيرد، با خداوند پوكِر بازي كني!
آه چه وَهمِ خيال انگيزي ميشود اگر كه خدا بداند هنوز هم صدايش را دوست دارم!
كنارِ شومينه اي كه گُُلهاي آتشش از تركشهاي خورشيد است بنشيني و چشم در چشم با معشوقه ات به خيال فرو بروي
و با هم ديگر نان و پنير و چايِ هِل بنوشيد!
گاهي اوقات به بركه اي مي انديشم بروي سينه تو! و من در كنارش با موجِ موهايت عشق بازي ميكنم! و ماهيهاي كوچكِ لبانت را كه قرمزند، ميبوسم
گاهي اوقات به مردي مي انديشم كه به اندازه همه اين اوقات تنها بوده است و كَسي نخواست كه دنيايش را باور كند و همه فقط آتشِ سيگارش را ديدند و توهم چشمانش را
گاهي براي خودم گريه ميكنم! وقتيكه احساساتم قويتر از واقعيتهاي منند!
و گاهي تصور ميكنم كه خوشبختم و فاصله اي دردناك با ديگران دارم!
گاهي به نگاهِ مردي مي انديشم، كه در گوشه خيابان پس از تزريق در حالِ جان دادن بود، و بخودش ميلرزيد! و مثلِ كِرم به رهائيش زُل زده بود!
براي معتادهاي خيابان گَرد دلم ميسوزد، براي نگاهِ غريبشان كه كسي حاضر نيست يك لحظه انها را به اندازه يك موجود زنده باور كند!
من گاهي تصور ميكنم كه همه اينها فقط يك توهم بوده است
من گاهي خيال ميكنم كه دوباره دچارِ عشق شده ام!
من دوباره به عاشقي مبتلا شده ام
 و حسِ غم انگيزِ نبودنت آزارم ميدهد...روبروي نامه تو تنها نشسته ام و رايحه اي خوش، تمام اتاقم را پُر كرده است
براي يك لحظه مرا در آغوشت بگير
سردمه

آرام آرام
به شيشه ميزد
سَر انگشتانِ باران!
وتو خوابت برده بود
و باران
زير بارشهايش
خيس شد!
و تَب كرد!
از عشق
از عشق

حمید

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 16:36  توسط حمید  | 

طلوعِ سبز...

و انتظار دامنگيرِ منست...دامنِ سبزِ يقينم كجاست كه مرا از اين ديوانه خانه رها كند...واژه ها عصاي دستِ منند...ميكِشند مرا بر خيابانِ كاغذهايم...

سكوت ميكنم، اختيارِ لحظه ها در دستانِ من نيست...
من اگر اختياري داشتم،يك دقيقه نميماندم...
من در قاموسِ اينجا، جز يك ماشين،چيزِ بيشتري نيستم
چيزيكه هرگز نميخواستم باشم
كسي نمي انديشد كه چرا هر روز بايد اسمان همين رنگِ خاكستريش باشد!
و چرا آبي معلوم نيست! و چرا بايد به خاكستريها تن داد!
كسي نمي انديشد كه چرا يك عاشق،هميشه بايد تنها بماند!
و چرا زيرِ اين خاكستريها، عشق هميشه تنهاست!!!
و من نميخواهم كه عشق تنها بماند
و من نميخواهم كه احساساتم گوشه تنهائي جان بدهند
كسي نمي انديشد كه اينروزها چرا انديشيدن اينهمه تنهاست
چرا نبايد پرسيد؟!
چرا بايد تن داد؟!
و من خسته تر از جواب اينها هستم
به خوابِ تلخِ خويش ديدم كه ميميرم
و تعبير به عمرِ دراز بود
ولي عمرِ بدونِ تو به چه كارم ميايد؟!
بيتو اي آبيترين هوا،به چه كارم ميايد خاكستري گردي؟!
من بيتو اي آبي مقدس به چه كارم ميايد نفس؟!
پرندگان مسير اسمان را هر روز در گذارِ خويش به خورشيد ميرسند!
و من در قفسي به اندازه يك اتاق در كناره خويش ميمانم
كليد كجاست؟!!
اين زنداني خسته از ديوارهاست!
و قلبِ من در اين سياه چاله زندگي، بي عشق ميميرد
اتاقِ من پُر شده از زمزمه هاي ميز،گلدان،پنجره،ديوار،زير سيگار
من پُر از شهوتِ رسيدنم
من پُر از سكوت
پُر از همهمه هاي پيچيده
من پُر از دلتنگيم
من پُر از دردم،كنارِ پنجره ميمانم
پنجره اي كه سالهاست از رابطه خاليست
و آبي اسمان را نميشناسد
جز قفس چه در تقدير من بود، جز ميله ها به چه دلخوش كردم!
جز زنجير به چه نگاهم افتاد؟!
جز خيال به كجا رسيده ام
و تو اي طلوعِ سبز،ايا هنوز مارا لايق نيافته اي!
و تو...توئي كه ميشناسمت، ايا هنوز لايقِ رسيدن نيستم؟!
به معجزه باران، به تاق رنگين كمان، بشكن سكوتِ سرد مرا
بشكن كه مردِ آبي من، خاكستري نشد
اگرچه سي سال به خاكستر عادت كرد!
و خودش را در ارزوهايش شبانه بدار اويخت
و روزانه در عينِ زندگي كردن مُرد
بشكن حريمِ اين وحشت را
بشكن
حميد

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 12:20  توسط حمید  | 

دنیای دیوونه...

شاعر دنيا من اگر بودم
اغاز شعرم با كلامِ پدرم بود
پدر جونه پدر روحه
پدر دينِ و ايمونه
پدر خسته پدر بيزار
از اين دنياي ديوونه
پدر نوره پدر اميد
پدر عشقه كه ميمونه
پدر خندون ولي گريون
از اين دنياي ديوونه
و زندگي گاهي تنگتر ميشود...واژه ها بيخودي تر ميگردند و بودن بزيرِ علامت سوال ميرود! و قفس گاهي طاقت از پرنده ميبرد...و قفس گاهي ادم را در انتظارِ ازادي ميكُشد...مثلِ قناريِ زردِ احساسم كه در انتظار،روزي تا دمِ مردن رفت...رفت كه تمامش كند...رفت كه اگر خلاصي نميايد،او بسراغش برود!
اما نشد...قصه هنوز باقي ماند...اگرچه دلتنگ اما بودن يعني بودن...و من هنوز خُرده نفسهائي ميكشم و شُكر...كه همين تنهائيها در عمقش واژه اي از روشني هويدا شد! كه همين اشكها،كه چشمانم را به خود عادت داده اند،انقدر بيقرار شدند تا مرهمي رسيد...اگرچه دوردست...اگرچه دلتنگيم را با عطرش بيشتر كرد...اگرچه در واژه هايش مدهوش ماندم...و خودم را ديدم كه روي نامه اش تا صبح ميگريستم...و من هنوز به اتشِ سرِ سيگارم زُل ميزنم كه تا بكجا بايد سفر كنم!
امروز كبوترِ دلم آوازِ تازه داره
اسير ولي، عشق به پروازِ دوباره داره
نگاش به سقفِ اسمون بال و پرش تو بنده
چشاش غمگين از اين زمون اما لباش ميخنده
بهش ميگم توُ زندوني اما سرش نميشه
ميگه كه تو نميدوني كه اخرش چي ميشه
پدرم كه رفت،نيمي از من را با خودش بگور كرد...پدرم كه رفت،سقفِ پروازم، اسمان اين اتاق شد...و من در خيالِ بهترين نگاه، انقدر ماندم،گنديدم،دود كردم،مست كردم،شكستم،تا از همين پلاسيدگيها دوباره جوانه اي پيدا شود... و دوباره كسي در گوشم چيزي گفت...مهربانم، مهربانم...و تكرار ميكرد...
و من در پيچا پيچِ اين كوچه هاي بيخودي،انقدر رفتم،سفر كردم،پوسيدم،فحش دادم، تا نامه اي رسيد...كه من بروي واژه هايش دوباره آرام گرفتم...
نامه اي آب شده
ونگوگِ گوش بدست
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم بتو نزديكترم
اما نه...وقتيكه دورم را شهيار سرود...من هميشه به اين مردِ صميمي علاقه داشتم...اما در اينجا دلم نميخواهد كه در دوري نزديك باشم...ميخواهم كه در آغوشت،بيادت باشم...ميخواهم كه در كنارت، با تو باشم، و نه در خيال و نه در دوريها...ميخواهم كه بيپرده با تو باشم...در اغوش و در درد...در گريه و لبخند...ميخواهم...ميخواهمت...ميخواهي...ميدانم
پدر دينِ و ايمونه
پدر خسته پدر بيزار
از اين دنياي ديوونه
يادت نرود وقتي بر مزارش ميرويم، بگوئي كه به عهدِ خود وفا كردي...ميشنود...ميفهمد...مردگان بهتر از ما ميدانند اينجا چه خبرست...و در انتها واژه اي براي پدرم: ترا من به قد اشكهايم دوست دارم...
واي اگه گندم پوستِ تنم بود
اون كه با دستاش منو ميكاشت
پدرم بود
هنوز هم كوچه ها خوابند،خيابانها تاريكتر،فقرا فقيرتر، من بيمارتر،ديوانه تر...مي انديشم...مي انديشم...به رهائي...به تك تكِ دلتنگيهاي خاكم مي انديشم...خاكِ دلتنگ، رنگين كماني شو از سعادت...كه ديوانه تر از هميشه ام...كه مجنون تر از هر زمان...كه دلتنگم...كه دلتنگم...حميد
واي
گريَمون هيچ خندمون هيچ
باخته و برندمون هيچ
تنها اغوش تو مونده غير از اون هيچ
اي مثه من تك و تنها
دستامو بگير كه عمرم
همه چيم توئي
زمين و اسمون هيچ

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

چشات گفتن كه بشكن
من شكستم شك نكردم
هزاربار مُردَمو مي ميرَمو
باز تَرك نكردم
چشات رنگش لُعاب داره
رو موجاش التهاب داره
ولي بي دينِ لامذهب
زيارتش ثواب داره

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:2  توسط حمید  | 

هميشگي...

چه دارم جز این واژه ها...


چه مانده برايم!
جُز قلبيكه تكه هايش
سالهاست
كه در هر گوشه اي
خودش راجا گذاشته است!
چه مانده برايم؟
جز شرمُ خاطره!
و هنوز
چه دارم بجز
همين قلب!
من از صداي خنديدنها
من از گريه هاي آخر
من از شكست
من از پايان
من از اخر
شروع كردم!
چه دارم بجز
همين قلب!
من در واديِ بدنامي
چه دارم بجز
همين قلب!
چه مانده برايم
جُز قلبيكه هنوز
تكه تكه ميتپد
چه دارم!
من جُز اين زخمِ هميشگي
چه مانده برايم؟
من جُز اين قلب
اين ياغيِ رسوا
پريشان شده در خاطره
جُز اين چه دارم؟
آنهم براي تو
قلبم براي تو
حميد

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 4:25  توسط حمید  | 

ستاره بارانی در خورشید...
تقديم به گرمترين خيال...

خورشيد درچشمان توست
و من زائرِ سياهيها
سالهاست كه ميگردم
نگاهم كن
آتشي از اشعه خورشيد
ظلمتُ ترديدها را ميسوزاند
و من در سفري
به داغترين ستاره كهكشان
حياتِ نا ممكن بروي خورشيد را
ممكن ميكنم!
آتش، آتش را نميسوزاند
آتش عاطفه تو
از جنسِ آتش قلبم بود
نا ممكن ترين خيال
در خيالِ تو ممكن شد

حمید

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 6:41  توسط حمید  | 

كلاسِ آخرِ تبعيد...

پنج و سي دقيقه صبح،هوا همچنان تاريك است و تاريكي بروي همه روابط سايه انداخته است! و من هنوز در حلِ معادله بودنم،بيدار نشسته ام...و اين خلوتها وقتي كه هميشگي باشد ديگر لذتي در انها برايم نيست...در اين گوشه قانونِ زندگي به شكلِ ديگري جريان دارد...ديگر حتي حوصله اي براي گلايه كردن ندارم...و شايد فقط براي انكه بيدار نشسته ام جريمه نويسي ميكنم...هزار مرتبه اين متنهاي ورق ورق شده را بپاي نمره هاي مردودي از كلاسِ زندگي،جريمه نوشته ام...و من هنوز نميدانم تا كجا در اين كلاسِ بيخودي بايد بمانم،بنويسم،مردود شوم و دوباره سالِ ديگر روي همين صندلي بنشينم و هزار باره همه چيزهائي كه ديده ام،ميدانم را بخوانم،بنويسم،زندگي كنم...ديگر حتي نميخواهم كه پرنده باشم! از كجا معلوم كه پرنده ها خوشبختند؟! مگر كسي زبانِ دلشان را ميداند؟ و يا وقتيكه از سرما روي شيرواني خانه مجاور يخ ميبندند،ايا كسي هنوز دلش ميخواهد كه پرنده باشد؟! در اينجا نه ادمهايش معنا دارند و نه پرندگانش! هر دوتا حسرتِ هم را ميخورند و هيچكدامشان يك لحظه جراتِ بجاي ديگري بودن را ندارد...
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده ها هم مثلِ ادمها مردنيند!
تو فقط بخاطر بسپار! كاري نداشته باش به بقيه اش...سالهاست كه با استعاره ها،اشعار،متنها،سرِكاريها زندگي ميكنيم...سهراب هم كه بشويم باز:
آش كشكِ عمته
بخوري پاته
نخوري پاته!
بناممان نامِ زندگي را ثبت كرده اند،كاري ندارند به بدبختي بگذرد و يا به رفاه! تهمتيست كه ميزنند! بلا نسبتِ زندگان...ما كه بچه بوديم،خرمان ميكردند به بازيچه ها،حالا ديگر صاحب فن شده ايم،اگرچه خريت سن و سال بر نميدارد! گوشِ دراز هم نميخواهد...بيچاره خرها! بيچاره من! شاگرد آخرِ كلاسِ تبعيد...تبعيدگاهي بنامِ خانه! و تنفسي پُر از دودِ سيگار...مُرديم از خوشي...خدايا مددي...كه انهم پيشكشت باشد،نميخواهيمش....فقط مقابلِ بهشت،حالِ مارا بيشتر از اينها نگير و يكسره روانه مان كن...حال و حوصله به صف شدن نداريم! گير و پيچ هم نده كه بي گناهيم! و صبح ميايد و روشني روابط را توُ در توُ ميكند! و دوباره...چرخ دنده هايم روغن كاري ميخواهد، به صدا در امده است...زن موجود قشنگيست...زن ميتواند كه براي اين توهمات دستي مهربان باشد...قبلي كه نبود،شايد بعدي باشد! اين حكايت ازدواج اول ما هم عجب حكايت دراماتيكي از اب درامد! لبِ دريا برويم،آفتابه لازم ميشويم مبادا دريا هم خشك باشد! بيخوابي هم درد بديست...باور نميكني؟ حق داري...حميد

به قولِ يه ادمِ دربُ داغوني: يه عمر عشقه فرانسه داشتيم،اخرش شديم تسبيح فروش دمِ مسجد شاه...اينه زندگي

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 5:25  توسط حمید  | 

كوچه اي بنامِ من...

اين سروده ام را تقديمت ميكنم...در پائيز جوانه زدم...فصلِ لختُ عورِ خاطره ها،فصلِ رويش ما...

آيا هزار سال زنده بوده ام!
يا اينكه هزار سالست مرده ام؟
ميترسم از خودم
با اينكه سالهاست بدوشش گرفته ام
تو در درونِ خسته من زنده اي هنوز
نورِ قشنگِ تو
ظلمتِ تشويش را ويرانه ميكند
ميترسم از توهمات
و بن بست
وقتي كه روبروي دل
علامتِ ممنوع ميزند
ميترسم ازشبي كه نوري نباشدَش
بي تو ميترسم
در زمهريرِ نفسهاي به پوچي رسيده ام
مرا به صدائي صدا بزن
كه كودك قلبم، در اين يتيم خانه دنيا
بشوقِ يك همبازي
دوباره گريه رها كرده در هوا
زمستان به ناكجا نخواهد رفت
مسيرِ بهار همچنان پيداست
مرا به صدائي صدا بزن
جوانه خواهم كرد
روزي شبيه همين روزهاي سرد
در كوچه اي بنامِ من
ديوارِ خانه اي كه سبزست با يقين
اين شوق كودكانه را به هوا پَرت ميكند
و روبروي تو من،به تلافي سي سال
ميخندم به زندگي
حميد

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 16:53  توسط حمید  | 

عاطفه در مُشت تو بود...

بعد از سي و سه سال دست كردن در هر سوراخي و نگاه كردن از پشتِ هر سوراخِ كليدي،فهميده ام كه پدرم هشتاد و يك سال زندگيش را وصله پينه كرد تا بعد از خود،تحفه تركه  هايش مثلِ ادم زندگي كنند...و براي ادامه راه با همديگر باشند و متحد كه نبوده اند،كه نيستند و هر كدام سازِ خودشان را ميزنند...
فهميدم كه يك مرد فارغ از لذتهاي هم خوابگي،چقدر بايد براي معاش جان بكند و گردِ و خاكِ نامردميها را مرتب از كت و شلوارش با  فِرچه و آب پاك كند!
در روزگاري كه با روابط پول در مياورند، پولشان از پارو بالا ميرود،فهميدم كه پدر بودن وزحمت كشيدن چه غمي دارد، و غم انگيزتر وقتيكه يك اولادي مثلِ من سرش را در بدبختيهايش فرو برده و حتي سرِ خاك پدرش نميرود!
و عجيب انكه پريشبها پدرم به خوابم امد و گفت: بابا يادي از ما نميكني؟!
چه دنيائيست كه زنده و مرده اش دلتنگند؟!
پدر، هنوز شبها ساعتِ دوازده از پشتِ پنجره به كوچه نگاه ميكنم...شايد كه دوباره مسيرت به اينطرفها بيفتد...و شايد بخاطر بياوري كه خانه اي داشتي، اگرچه كوچك اما خانه تو بود...هنوز هم براي توست...من مستاجرم اينجا...و بدهكارِ تو تا پايانم...

 وقتيكه نيستي
شبها با تنهائي معاشقه ميكنم
و روزها با فيلترهاي سيگارم
چوب خطِ دوريت را علامت ميزنم
چقدر مانده به تازه شدن؟
به بارشِ اين ابرك دلتنگ
حميد

2 نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:28  توسط حمید  | 

تصوراتي در سكوت...

خوابم گرفته است،وقتيكه از شدت خستگي به سيگارم پُك ميزنم احساس خوبي دارد!انگار كه در اين دنيا نيستم! كنارِ همه دلخواسته هايم،همان چيزهائي كه ندارم، ارام و خسته مينشينم و به موسيقي وهم انگيزي كه نتهايش مثل ضربات باران ادم را به فكر فرو ميبرد، گوش ميدهم...حالتهاي روحي و رواني گاهي احساسِ برتري را به ادم القا ميكنند! و تصور ميكني كه در فضاهائي وارد ميشوي كه كمتر كسي قادر به دريافت و تصور انهاست! گاهي هم همين تصورات ادم را دچار فشارهاي عصبي بيشتري ميكند چون واقعيت چيزي جدا از اين تصورات و تخيلات است! اما هرچه كه باشد،تصورات و تخيلات هر ادمي برايش قابل توجه است و گاهي خودش را بدستِ انها ميسپارد تا از واقعيتها جدا شود...موسيقي قدرتي دارد كه ميتواند روح ترا بپرواز در بياورد! نه...منظورِ من موسيقي شش و هشتِ رقصي نيست! انجور موسيقي فقط قرِ كمرت را پرواز ميدهد اما قادر به بلند كردنِ تو از زمينِ زير پايت نيست! خيليها موسيقي را بصرف تفريح و سرگرمي دوست دارند، خيليها با موسيقي زندگي ميكنند،و گاهيكه در هيچ كجاي واقعيتها مفري پيدا نميكنند،خودشان را به عوالمِ موسيقيائي ميسپارند تا قصرِ ارزوهايشان را در جائي ماوراي حقيقت بسازند! به غير از موسيقي، طبيعتِ بكر مفري براي گريز از شهرنشيني و فشارهاي رواني حاصل از يكنواختي زندگيست! طبيعت، نيرو و جادوئي دارد كه بتو انرژيهاي شگفت انگيزي را القا ميكند...تو در نگاه كردن به مناظرِ شگفت انگيز، دچارِ فكر كردن ميشوي و از دنياي يكنواختِ ديوارها و كوچه ها و خيابانها جدا ميشوي و براي لحظه اي انديشه ميكني كه چنين خلقتي چه هدفي ميتواند داشته باشد! ايا متولد ميشويم كه كار كنيم،توليدِ مثل كنيم،كينه و بغض كنيم،عاشق شويم،فارغ شويم، ظلم كنيم، و سپس خاموشي بگيريم و تمام شويم؟!!! و يا ماوراي تمامي اين چرخه حيات،ما براي امدنمان هدفي بزرگتر داشته ايم! و ايا آن هدف صرفا دنباله روي و اطاعت از اديان و مكاتبِ متعدد فكري بوده است؟!!! با استناد به اينكه انها راهي براي رسيدن به خداوند هستند و چون گذشتگان همين دنباله روي را كرده اند، ما نيز بايد به تبعيت همان راهها را دنبال كنيم! و يا اينكه ما هدفمان را عاليتر و بزرگتر ميدانيم! و انديشه ميكنيم كه براستي ايا همه اين ديدنها و شنيدنها و جواني را بطرفِ پير شدن پيمودنها يك خوابِ طولاني و افسانه بوده است؟! و ايا اگر ما همه عمرمان را دچارِ اين افسانه ها باقي بمانيم، پس همانند يك فيلمنامه، از قبل تمامي كاراكترهاي ما نوشته شده است و ما درست بر طبقِ نقشمان ايفاي بازي ميكنيم و اختياري در سرنوشتمان نداريم! و يا اينكه خودمان را به قضا و قدر ميسپاريم و ميگوئيم كه قسمت هرچه باشد همان خواهد شد! و يا اينكه گروهي ميكوشند كه سرنوشتشان را تغيير بدهند و انرا به بهترين شكلِ ممكن دراورند! و يا اينكه عده اي فقط زندگي ميكنند،زيراكه نامشان موجوداتي زنده است! و بسياري هم برايشان فرقي ندارد... اندازه اينكه اتشِ منقلشان گرم باشد و پس از چلوكبابِ برگ،دو مثقال ترياك بچسبانند و به عوالمِ بالاتر پرتاب بشوند،برايشان كافيست! ادم در پيچيدگيهاي خلقتش دچارِ حيرت و سرگرداني ميشود! و هركسيكه انديشيدن را ميشناسد، بارها از خودش پرسيده است كه چرا و به چه علت متولد شدم! يقينا اگر همه چيزها بر وفقِ مراد ادمها باشد،كسي براي تولدش بصدا در نميايد و از ان گلايه نميكند! و خيلي هم مسرور و شاد ميشود كه به موجبِ اين تولد به چنين دنياي پُر افسانه و رنگارنگي راه يافته است تا از همه نعمات و امكاناتش استفاده برد و برايش تفاوتي نكند كه عده اي براي رسيدن به كمترين مواهبِ زندگي هميشه لنگ ميمانند و فقط نامشان جزو زندگان محسوب ميشود زيرا تمامِ عمرشان را حسرت ميبرند!
وقتيكه با خودم هستم، به اين قبيل چيزها مي انديشم و مينويسمشان...و گاهي كه پاسخِ درستي پيدا نميكنم،دفترهايم را ميبندم وبلند ميشوم و بجاي فكر كردن،خيره خيره به ماهيهايم نگاه ميكنم! و به انها ميگويم: كه شما در عينِ اسارت ازاديد زيراكه صبح تا شبتان با ضد و نقيضهاي پيرامونتان دست و پنجه نرم نميكنيد و تمامي فكرتان، به دستهاي منست كه چه هنگام غذايتان را ميدهم! ميخوريد،بزرگ ميشويد، توليد مثل ميكنيد،ميميريد و هرگز از خودتان نميپرسيد كه به كجا ميرويد و براي چه امده بوديد! ادمها اگر به هنرِ دوست داشتن اگاه بودند اين دنيا جائي زيباتر از اين ميشد! مگر اديان چه ميگويند؟! جز اينكه دوست بداريد كه رضاي خداوند در رضاي بندگان اوست...حالا در اين ميان عده اي نياز به هدايت دارند و ائيني براي خود برميگزينند و عده اي هم مثلِ من ازاد فكر ميكنند اما مطابقِ گفته اديان عمل ميكنند...اگر ادمها براي پاداشِ بهشت بيكديگر نيكي كنند، اين كرده ها سراسر الوده به تزويرست...اما اگر ادمها خود را به نيكي كردن عادت بدهند،بدون چشم داشتها،يقينا خودشان موردِ لطف و خوبي ديگران قرار خواهند گرفت!شايد اين سخنها را شعار دادن و يا تصورات بپنداري! اما من معتقدم كه كسيكه پايه و اساسش درستست تا اخر درست ميماند...حتي اگر در جائي بلغزد،دوباره مسير را پيدا خواهد كرد...اما انكسيكه اصلش خراب باشد، خداوند هم پائين بيايد،درست شدني نيست...اين دنيا هم با بد و خوبهايش معني پيدا ميكند...تا بدي نباشد،خوبي معنائي ندارد! ولي ايكاش خوبي معنائي نداشت اما همه دنيا پُر از خوبيها ميشد...كه نميشود...خب،ديگر چراغِ انديشه را براي امشب خاموش ميكنم و بجاي افكارِ فلسفي بتو مي انديشم...راستي،ادم اگر اين وقتِ شب در اغوشِ همسرش خوابيده باشد،اينهمه فلسفه بافي نميكند! تنهائي هميشه ادم را انديشمند ميكند! زنها موجوداتِ خارق العاده اي هستند...از نظرِ من خلقتِ متفاوتي دارند...با حساسيتهاي خاص خودشان...يك مرد اگر همسري مهربان و فداكار داشته باشد، به اوج خواهد رسيد و معناي خوشبختي را نه در بهشت بلكه در همين دنيا خواهد چشيد...يك زن اگر بداند كه نيروي معجزه گرِ او مهربانيست،ديگر غضب و كينه نميكند...زيرا كه يك مرد هرچه قدر كه قوي باشد در مقابلِ مهرباني و عطوفت رام و اهلي ميشود...براي روياهاي من،سينه تو امنترين مكانست...بگذار كه برويش كمي بياسايم...

دارِ يك گليم
تصوراتي در سكوت
نشانه اي خاموش
يك ستاره
اما قلبِ من روشن است
بتو
به يقينم

حميد

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 2:52  توسط حمید  | 

دقايق كُندند و من بيقرار...

ميداني،هر خانه اي يك مستراح ميخواهد تا هر كسي كه دلش گرفت وسطِ پذيرائيش خودش را ول نكند!
و يقينا مستراح هر خانه اي در گوشه اي كه انقدرها در معرض رفت و امدها نباشد قرار دارد تا حالِ بقيه بهم نخورد!
اگر وجودِ انسانها را همانند يك خانه تصور كني،يقينا قلبِ يك ادم اتاق پذيرائي و بهترين مكانِ دنياي اوست!
پس كسيكه روي قلبِ ادم ميشاشد،انگار كه وسطِ اتاق پذيرائي يك خانه خودش را به خريت زده است!
قاعدتا سزاي كسيكه قلبِ ادم را به گند ميكشد يك اردنگي و پرتاب كردنش به قعرِ چاه فراموشيست!
منهم تا به امروز سگ جاني زياد كرده ام،هنوز سنگيني خاطرات منرا راحت نميگذارد
اسان هم نبود كه با پند و اندرز و درست ميشود همه انها را از خاطر ببرم!
قلبم را در جواني به بازي گرفتند و زندگيم را پس از ان مالامال اندوه و سرخوردگي كردند،عين خيالشان هم نبود،ارواحِ پدرشان دم از ايمان و خدا شناسي هم ميزدند!
منهم طاقت اوردم،انقدر شبها گريستم و فحش دادم و خودم را به خريت زدم كه وقتي يادم ميايد شبيه يك داستان است!
انقدر با در و ديوارها و ماهيهايم صحبت كردم كه هر كسِ ديگري بود راهي تيمارستانش ميكردند!
اما بقيه فقط لبهاي پر لبخند و پر از تعريف را دوست دارند! آي فلاني،فلاني با فلان  رفتند فلانجا و خيلي به انها خوش گذشت! دخيل هم بستند ارواح شكمشان! آي فلاني، فلاني بچه دار نميشد هزار تا شمع نذرِ فلاني كرد و خدا به او يك قرصِ ماه داد بجاي بچه!
فلاني رفته بود دبي،نميداني چقدر فلان اورده بود! كوفت و زهر مار هم اورده بود!
فلاني ديشب عروسي داشت و با فلان ماشين رفتند عروس خانوم را از زايشگاه، آه ببخشيد از ارايشگاه اوردند! آه فلاني نميداني چقدر به همه خوش گذشت! شام هم پلو و زهرِ مار،ببخشيد خورشت بادمجان بود!
فلاني، سرويسِ طلاي كبري خانم فلان تومن ميارزد! فلاني، شوهرِ فلاني براي اولين سالگردِ ازدواجشان، هلكوپتر، ببخشيد چرخ بال خريده!
من هميشه از اين ادا و اطوارها بدم ميامده است...هميشه از اين روابط حالم بهم ميخورده است...بيست ساله كه بودم دلم براي رفتن از اينجا پَر ميكشيد! دلم ميخواست هرجائي بجز اينجا زندگي ميكردم...كله پوك مانده ايم، در روابطي كه صد سالست تغيير نميكند! من از راكد بودن در ميان اين روابط بيزارم...دلم نميخواهد كه صبح تا شب وقتم به شنيدن حرفهاي مفت ادمها تلف بشود...براي من شنيدن يك البوم ارزشمند موسيقي از صد من صغري و كبري كردنِ اين ادمها بهترست!من دلم ميگيرد از صبح تا شام در ميانِ اين روابط زندگي كنم! هیچ حرف تازه ای بر دهانشان نمیاید زیرا کهنه پرست و بی حاصلند... از قصه هاي خاله سوسكه بتنگ امده ام، از قصه بهشت و جهنم هم بيزارم...صداي تنهائيم را گوش كن...سالهاست که جز خودخوری و نفیر نفرت چیزی بیاد نمیاورم مگر خنده های سستم...حميد


زندگي عالمِ همين نقاشيها بود و مدتي نگذشت كه حرامزاده ها پيدايشان شد...!!!

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

DEPECHE  MODE

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 2:35  توسط حمید  | 

در وادي سرگشته شما در چه هوائيد...

از ننگ چه گوئي كه مرا نام زِ ننگ است
وز نام چه پرسي كه مرا ننگ زِ نام است

ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز
وانكس كه چو ما نيست در اين شهر كدام است
ميخواهم كه ديگر كمتر از نان خشكيها، مس و مفرغ فروشهاي دوره گرد،شيشه بُرها، كاسه و بشقابيها،سبزي قرمه و آش فروشها، دمپائي پاره ،پلاستيك كهنه جمع كنها،الافها،بي هويتها،همزبانها...بنويسم!
اما بجاي خروس خوان من هميشه با همين اصوات از خواب بيدار ميشوم! پس براي انكه ديگر ننويسمشان بايد كه كَر باشم...حتي كور هم نه! بايد كَر باشم!
ميخواهم كه كمتر از سياهي اطرافم بنويسم، اما وقتيكه خدايم مردمكِ چشمم را آبي خلق نكرد و مرا به گروهِ مو سياههاي جهان سومي پرتاب كرد، بايد كور باشم...حتي كَر هم نه...بايد كور باشم!
ميخواهم كه سكوت كنم،حتي چيزي ننويسم، اما وقتيكه زجرِ سكوت كردن حتي بيشتر از نوشتنهاي بي حاصلست،من چنين تحملي را تاب نمياورم!
ميخوامكه از شاديها بنويسم، آه كه چقدر تُردند...مزه مزه نكرده از زيرِ دهانم ميروند...و يكدم كه بخندم،كفاره اي بجز گريستنهاي مدام از پَسش ندارد!
ميخواهمكه از جنگل و دشت و صحرا بنويسم، اما بدونِ تو جنگل فقط جائيست براي پرسه زدن، دشت به اندازه غمها وسيع ميشود، صحرا هم بدردِ شُترهايش ميخورد كه بدونِ آب هم زندگي ميكنند اما من تشنه ام...و مجالي براي پيمودن ندارم...
ميخواهمكه داد بزنم،فرياد بكشم، اما من به اندازه تمامي عمرم در نوجوانيهايم فرياد كشيده ام و تلافي همه پس گردنيهاي كودكي را در اورده ام! اينروزها صبورتر از داد و قالهاي كودكانه ام!خود خوري ميكنم...و هرچه هست را با لبهاي بسته به درونم ميريزم و نفرتم را بجاي دهان، به چشمم ميسپارم...اما روبروي تو،اين چشمها نفرت را نميشناسند...فقط ميبارند...روبروي تو اين چشمها از بره رامتر ميشوند واز خواهش و تماناها پُر ميشوند...روبروي تو اين چشمها دوباره شش ساله ميشوند...بيا، همه تيله هاي رنگيم كه تنها ياد اور شش سالگيست براي تو...آن تيله شش پَر را خيلي دوست داشتم...پدرم انرا خريده بود و بعد الظهرها با من وسطِ اتاق تيله بازي ميكرد...و هميشه منرا ميبرد...
ما بچه كه بوديم، مثل اينروزها نبود! بچه ها بجاي دختر بازي و موتور سواري و ماشينِ پدر را بلند كردن و در خيابانهاي شمال شهر گاز دادن، بازيچه هاي تميزتري داشتند! تيله بازي هم عالمي داشت...وقتيكه ميبردي، چشمهايت براق ميشد از خوشي! وقتيكه ميباختي،نقشه ميكشيدي براي فردا تا دوباره بازي كني و انچه باخته اي را بدست اوري! مثلِ همين زندگي كردن بود كه وقتي ميبازيم، هزار نقشه ميكشيم كه فردا را ببريم اما قاعده بازي تفاوت بسيار دارد! كاشي بازي هم ميكرديم...يك اپارتمانِ نو ساز بالاي كوچه ما بود كه چنديدن طبقه داشت. پسرِ صاحبخانه كاشيهاي حمام و دستشوئيشان را كه پس از استفاده در ساختمان، زياد امده بود را مياورد و به ما ميفروخت!
كاشي چشمي: پنج تومان...كاشي حوضي: شش تومان...كاشي تلويزيوني: ده تومان...كاشي ماهي: پنج تومان...اين نامها بخاطرِ شكلِ كاشيها برويشان گذاشته ميشد! كاشيها را ميخريديم و بعدالظهرها وسطِ كوچه مينشستيم و شرط بندي ميكرديم! اخرِ سر يكي برنده بود و يكي بازنده...و چه عشقي داشت انهمه كاشي رنگي در مُشت...سنگ بازي هم عالمي داشت! سنگِ مرمرهاي خوش دست را انتخاب ميكرديم و وسطِ كوچه خودمان را ببازي ميگرفتيم...هر كسي سنگش را دورتر مي انداخت و انيكي بايد سنگِ اورا با سنگش نشانه ميگرفت و ميزد تا جائيكه سنگِ يكي به سنگِ ديگري بخورد! شرطِ چند؟ شرطِ صد تومن...وقتيكه ميبرديم قضيه تمام نميشد زيرا بازنده به تلافي ميگفت: ايندفعه شرطِ دويست تومان...و تا شب ميديدي هزار تومن برده اي و يا داده اي! گاهي هم دعوايمان ميشد...دزدِ بي پدر پولم را پس بده! و انيكي پول را پس نميداد! حقم داشت چون برده بود...و گلاويز ميشديم...اما تا فردا يادمان ميرفت و دوباره روز از نو...تابستانها را ميرفتم كرج ويلاي اقوام...دو تا پسر داشت هم سن و سالِ خودم،كمي بزرگتر يا كوچكتر...بعد الظهرها دو دسته ميشديم...ده نفر اينطرف و ده نفر انطرف...ممد امريكائي، حسين، علي دميرچي، من،آرش،كياوش كه فاميل بوديم...يك عده در يكي از ويلاها قلعه درست ميكردند و ما ميشديم نيروهاي شورشي! با تيركمان سيمي، سيبهاي كالك و گنديده،گوجه فرنگي لِه شده، تركه هاي البالو به انها حمله ميكرديم! انها هم با شلنگِ آبِ فشار قوي و سيب هاي كالك و چوب به استقبالمان ميامدند! آي همديگر را ميزديم! يكبار هم انقدر منرا كتك زدند كه قهر كردم و تنهائي برگشتم تهران! اما دنياي انروزها كينه را نميشناخت، ما دوروز از همه جدا نشده دلمان براي همديگر تنگ ميشد! جشنِ تولد خواهرِ ممد امريكائي منرا بردند لبِ استخر...گولم زدند...ميدانستند من ماهيها را خيلي دوست دارم، گفتند بيا ببين چقدر ماهي اينجاست...رفتم لبِ آب، هولم دادند ، و لباسهاي نو كه براي تولد پوشيده بودم ابكش شد!فحششان دادم،قهر كردم و گفتم ميروم خانه! اما خواهرش امد و دعوايشان كرد! لباسهاي تازه اوردند و انشب چقدر شبِ خوشي بود! ممد امريكائي اخر سر به ارزويش رسيد! رفت به امريكا! از هيچ كدامشان هم ديگر خبري ندارم! يك سال پيش مملي به درب خانه مان امد! بعد از بيست سال ديدمش! همسايه ديوار به ديوارمان را...دبي زندگي ميكرد و گفت براي كاري بازگشته و به ديدنم امده! همه انروزها دوباره زنده شد...انروزها را هنوز ميشود نوشت اما اينروزها...خالي مانده اند...ميخواهم كه كودكيهايم را بتو بسپارم...كودكيهايت را به من بده...چشمهايم براي تو،دستت را به من بده...كه دلتنگم...براي دركِ تو بايد كه كودكيها را دوباره فهميد...عروسكهايت را به من ميدهي؟! من هنوز بازي كردن را از ياد نبرده ام...
زندگي مالِ من بود،در دستانم بود
باختم به سرنوشت،به جواني،به اندوه
زندگي مالِ من خواهد شد،وقتيكه دستم را ميگيري
زندگي مالِ ما خواهد شد،وقتيكه منو تو دوباره كودكي ميكنيم
حالا مرا به سينه ات بفشار،دلتنگم براي تو براي كودكيهايم
هيچكس دلتنگيهايم را نفهميد
حتي پدرم،آنهمه سال،آنهمه سال
توئي امروز،توئي فردا،توئي هر روز به بزمِ ما
توئي در من وجودِ من
توئي ذره هاي اين تن
تو اما ميفهمي حرفهايم را
حتي بهتر از پدرم،تو ميفهمي مرا

حمید

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 14:31  توسط حمید  | 

عمريه غم تو دلم زندونيه...

سرمستُ خرابم كن،رسواي شرابم كن
واي از شبِ بيداري،بيدارمُ خوابم كن

اين فصلها فقط نامِشان باقي مانده است...بهار و تابستان و پائيز و زمستان، ديگر حتي به دردِ تماشا هم نميخورند!
كوچه ها در خوابند...ادمها را هم خواب برده...خيابانها هم سالها سالست كه به دردِ تُف كردن هم نميخورند!
چيزي بجز تخيلات نمانده است، كه اگر دستم از واقعيتها بنويسد اينجا تماما سياه خواهد شد...و واقعيت همين بود...حرام شديم! حرام...و در همين دو واژه معنائي به اندازه سالها سال خفته است...و من خودم را ميبينم كه نه به گذشته انچنان تعلقي دارم و نه به اينك! هنوز غوره نداده،خواستند كه انگور باشيم...پياز هم نشديم،انگور پيشكشمان باشد...از ابِ چشممان به اندازه يك پياز، دلِ كسي بدرد نيامد! قصه تنها از آنِ من نيست، مثلِ خودم اگر زياد نباشد اما لا اقل هنوز هم وجود دارد!
منو ما كم شده ايم
خالي از هم شده ايم
روي اين خاك،خاكِ ناپاك
خالي از معناي ادم شده ايم
 هر انچه ميبينم،درديست بالاي درد! درد كه نوشتني نيست،بايد فهميدش، فهميدني هم نميشود اگر تو اهلِ دردها نباشي! ماست و پنير و دوغت كه باشد، بيخيال ديگران كارِ خودت را ميكني، و بخود بارها ميگوئي: خدا يا شكرت كه من دارم،كه چهار ستونِ بدنم سلامت است،كه فرزندانم تحصيلات دارند،تربيت دارند، حالا ديگران اگر چيزي ندارند با ما چه ارتباطي دارد؟!  فلانشان را هَم بِكشند و تلاش كنند و از خداوند بخواهند تا مددي كند! اي دريغ از ان ممدها!
روزي نميايد كه دريغ از ديروزش نباشد! سالي نميايد كه دريغ از ما قبلش نباشد! و هنوز صغري و كبري كردنهاي ما ادامه پيدا ميكند...ميگرديم به دنبالِ خدا در عمقِ دلهايمان! همشيره، خدا را پيدا كردي سلام منرا هم برسان بگو كه هوا بدجور الودگي دارد! از شدتِ سرب و منو اكسيد كربن، مغزمان پكيده است و جاي راه رفتن، يورتمه ميرويم...بگو كه اوضاع و احوالات عجيب فتوژنيك شده است، معيوب شده ايم! دچارِ لغزشِ آني مغز هستيم...كفر ميگوئيم نعوذن باالله!
اين سگ مصبِ ماهواره را كه ميبينم،
ميانِ ماهِ ما با ماهِ گردون
تفاوت از زمين تا آسمانست
ينگه دنيا از خوشي زياد جفتك پراني ميكنند و ما اينطرفتر از ناخوشيها هذيان ميبافيم! چه سريست كه تمامِ قشنگيهاي زندگي بايد كه در قواله انها باشد و ما فقط بنيشنيم و مثلِ ادمهاي دمِ موت بدنبالِ معنويات باشيم! اخر اگر به معني و معنويت ميرسيديم كه خوب بود! گوشتِ كيلوئي فلان هزار تومان كه ادم را واردِ دنياهاي معنوي نميكند! فقط ادم را صبح تا شب بدنبالِ دو ريال بيشتر، الاف نگه ميدارد!
من دلم سخت گرفتست ازين
ميهمان خانه مهمان كُشِ روزش تاريك
چايِ و نباتي بياور اكبر اقا! ما دچارِ سردي مزاج شده ايم! نشئگي از مخم پريده و زندگي دارد نوك ميزند به وسطِ مغزمان! مگر چندبار بايد زندگي كرد؟! اصلا مگر ميشود كه يكساعت وقفه در گذرانِ عمر بوجود اورد! مثلِ ابِ  اب انبار عمرمان ميگذرد...انگار همين چند سال پيش بود كه به خدمتِ سربازي مشرف شدم! نگاه كه ميكنم چهارده سال از ان گذشته است! دريغ از يك قدم به روبرو!دست نوشته هاي چهارده سالِ پيشم را بازخواني ميكردم! به خداي ناديده قسم، درست مثلِ همينها كه مينگارم را نگاشته بودم! با همين تاريكيها و همين بن بستها!ظرفِ اب اگر پُر بشود،سر ريز ميكند اما ادم هرچقدر پُر ميشود تازه كلافِ سردرگم تري بوجود ميايد كه درمانش حتي داد زدن هم نيست!سازِ بيخيالي را كوك ميكنيم اما نميشود! دچارِ همين خيالات ميمانيم اما مغزمان ديگر كشش ندارد! از هر طرف كه ميرويم، علامتِ ممنوع ميزنند...دلخوشيم به اين خرابيها...دلخوشيم به كنجِ عزلتمان...ناخوشيم از نامردميها...ناخوشيم از دلتنگيها...ميگوئيمشان كه بر دلمان نماند و هرچه بيشتر ميناليم، چيزي درست نميشود! عجبا! اينهمه، قطره اي از درياي مصيبتها نبود! تو خود بنشين و دنباله اين پازل را رديف كن تا سَرت همچنان گرمِ زندگي كردن باشد...
من سَرم درد ميكند از اينهمه جفنگيات! دو تا چاي تازه دم بريز كه دلتنگم...كاش اينجا بودي، اسباب و اساسمان را جمع ميكرديم و ميزديم به شمال! ديگر منهم شبها را اينهمه وراجيهاي مفت نميكردم...زندگي به مفت هم نميارزد وقتي كه از تو دور ميمانم...زودتر بيا كه در اين تنهائيها بي معنا تر ميشوم...حميد


پنجره بسته ميشه شب ميرسه
چشام آروم نداره تو ميدوني

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 2:19  توسط حمید  | 

عطر ها در راهند...

بوي عطرِ بــة، وقتي كه پوسته اش از حرارتِ اتش ،اتاق را خوشبو ميكند
كمپوتِ سيب چه طعمِ خوشي دارد در خلوتِ بعدالظهرها!
و شيريني، خمير و افزودنيهاي وسوسه كننده،زيرِ حرارت اجاق!
و عطرِ هِل در يك قوريِ چاي،بعد الظهرِ بخار كرده،دلتنگ از يادها
نان و پنير و سبزي تازه، و چايِ عصرانه،لقمه لقمه زندگي را بلعيدن!
فكر كردن،حتي وسطِ غذا، وسطِ خيابان،كوچه، دربِ خانه، روي تختخواب
تاق باز دراز كشيدن،پكِ تلخي بر سيگار،يك ياد غوغا ميكند،قطره اي سبك از اشك!
عطرِ خوشِ چائيهاي تو، ليمو امانيهاي درشت وسطِ قوري
بوي معجزه گرِ تُرش،چاي خوشرنگ،اشتهايم براي بيشتر شنيدنت،باز شده است!
يك بشقاب،تخم مرغِ نيمرو شده،شوق ديدنت، و نميدانيم چطور تمامش را خورديم!
شمشادها،روي تورهاي سيمي،خانه ها را دورتا دور فرا گرفته است
باران كه ميزند، غوغائي در ميانِ اين كوچه خلوت بپا ميشود!
بوي شرجيها،تيغ