تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
ارتعاشِ خاكستري...

آنطرف تر از ويلاهاي چند صد ميليوني،زنِ روستائي در شاليها تا زانو فرو رفته و برنج ميكارد! نميدانم كه آيا او هم زندگي را با دريچه نگاه من مينگرد و يا به سرنوشت خود هميشه راضيست! اگرچه تو هميشه راضي ميماني اما بغضِ بي جوابِ تو شبيهِ كينه و درد در خلوتت غوغا ميكند. چشمهاي ساده و پر سوال مردِ شاليكار،خسته است اما در دلش كوهي از يقين حضور دارد! و قدرتي از جنسِ شرف،در بازوهايش و در پاهايش نهفته...سيگار تعارفش ميكنم...

نه...قربانت،نميكشم...

مي ايستد و به من كه از شاليها تصوير بر ميدارم،نگاه ميكند. چند تا آبنبات تهِ جيبم مانده، آنها را در مشتش ميگذارم و سيگارم را آتش ميزنم و به راهِ لعنتي خودم ميروم. من هميشه همين راههاي لعنتي را پيموده ام. من هميشه به چيزهائي كه نبايد بينديشم،فكر ميكنم.

اي زندگي،بيزارم از بيهوده بودن...

منظره ها بكرند. چشم اندازها سبزند...شاليها حسي عجيب را در خونم ميريزند...نميدانم چه كسي هستم. كجا هستم...به صورتِ خسته همه شاليكارها فكر كرده ام. به بناي سفيد و كاخ مانندِ ويلاها انديشيده ام. به ادمهائيكه قيمتِ سگشان،از حقوقِ سالانه يك كارگر بيشتر است...به اين نفرتِ هميشگي،هميشه فكر كرده ام. و به خدائي كه فرقي نميكند چه چيزي باشد.

برايت بارها بايد بگويم

كه در رگهاي من جاري شدي چون خون

كه از من ساختي بارِ دگر مجنون

منظره غريبست...منظره ساكت اما غوغائي از درخت و سنگ و جوانه و حشره را در كالبدش دارد. قدم ميزنم. آدمهاي الكي،دورتر از شاليها در تله كابين وقت گذراني ميكنند. و دختركها و زنهائيكه معلوم نيست طاووس هستند يا قناري! كه معلوم نيست با اين خودنمائيها،به كدام مقصد ميرسند! و پسرها و مردهائيكه هميشه براي خود شيريني، صداي پخشِ اتومبيلشان را تا ته بلند ميكنند و آهنگهاي بند تنباني را به ذهنِ بي خاصيتشان ميسپارند! كه چي؟! كه ما هم وجود داريم...كه ما هم بجاي الاغ و خر،پرشيا و مزدا سوار ميشويم! كه ما هم از تكنولوژي غربيها،كمالِ سوئ استفاده را ميبريم. كه يك موبايل قراضه را به تنبانمان ميبنديم تا براي همديگر اس ام اسهاي مضحك ارسال كنيم! كه عكسهاي پورنو در آن نگه داريم! كه فقط براي شهوتمان،ببينيم،ازدواج كنيم،دختر بازي كنيم،زر بزنيم و...مرد شاليكار همچنان مسير خانه تا زمينش را،خسته تر طي ميكند.

آسمانِ اينجا هميشه اين رنگيست! هميشه بوي شهوت و جنون و تنگنا ميدهد! بوي مغزِ جوانهائيكه از شدتِ نشئه و كراك، پوك شده است...بوي انگشتانِ من كه با سيگار رفيقست. بوي غذاي سوخته،بوي مستراح،بوي گازوئيل،بوي رخوت ميدهد...از اين بالا،دريا پيداست...مي ايستم و عكس برداري ميكنم. از اين بالا،پوچيهاي من پيداترست. از اين بالا ميشود فهميد كه خداوند از آن بالا كسي را نميبيند! و عجب كرم و لطفي به بندگانش دارد. از اين بالا تا آن پائين فاصله اي به اندازه فقر طبقاتيست. فاصله اي به اندازه يك تصميم! كه آيا ميشود پريد...و خلاص شد...نميدانم

هنوز هستم...شبيه يك موجود بظاهر زنده تنفس ميكنم! چه فرق دارد گاو يا خر باشد! چه فرق دارد كه ذهنِ پر تشويش منرا، افكارِ بيمارگونه پر كرده است. چه تفاوت دارد كه دريچهِ رابطه باز باشد يا بسته! چه فرق ميكند سلام با خداحافظ! چه اهميت دارد كه حشره اي همچون من، تا كجا زنده بماند! چه تفاوت دارد كه تو بماني يا گورت را گم كني! براي منكه فاصله ام را بزرگتر كرده ام، چه تفاوت دارد در انزوا پوسيدن و يا ميانِ آغوشِ پر وسوسه كسي به زاد و ولد انديشيدن! وقتيكه بيداري با خوابيدن يكسانست، چه تفاوت دارد از غمِ بازوهاي با شرف نوشتن! چه فرق دارد دانستن با ندانستن. وقتيكه گوسفند را در عذا و عروسي سر ميبرند، چه تفاوت دارد چاق يا لاغر بودن! وقتيكه چوپان سر ميبُرد، و گرگها ميدرند، چه تفاوت دارد در ميانِ گله باقي ماندن و يا گريختن...

 

ارتعاشِ خاكستري

 

بالاي ديوار،

يك بوته رز وحشي،

حجم سنگيِ سكون و سكوت را ميشكند

مغزِ سيمان،

از عطرِ رز گيج ميشود!

يك دوربين،

عده اي را براي هميشه،

در ابعادِ ساكتِ يك عكس،

محصور ميكند!

صداي كفشهاي پر از وسوسه آن زن،

شهوت و خيال و تمايل را،

به هم مي آميزد!

خيليها،

به نشخوارِ زندگي

دل ميدهند!

آن پيرمرد عصايش را،

با اندوهِ يك دنيا خاطره

مينگرد!

آن بچه،

هنوز هم

به خوردنِ يك بستني

راضيست!

عده اي هميشه دروغ ميبافند!

عده اي هميشه ميخندند!

آنطرف،

يكي مست افتاده!

ديگري،

به شهوتِ يك هم آغوشي

فكر ميكند...

هنوز هم بهار ميشود!

هنوز هم درختان جوانه ميكنند!

هنوز هم دريا بكر ميماند!

و هنوز،

انسان ميگندد!

و هنوز،

با كوچكترين بازيچه اي،

آدم به ادامه،

مجبور ميشود...

حميد

 

برای دیدن تصاویر روی نوشته کلیک کن.

جاده كوهستاني منتهي به تله كابينِ نمك آبرود، جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386

چشم اندازي از شاليزار. جمعه بيست و هشتم ارديبهشت 1386

چشم اندازي از شاليزار. جمعه بيست و هشتم ارديبهشت 1386

چشم اندازي از پاركِ حوالي تله كابين نمك آبرو. جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386

تله كابين نمك آبرود،جمعه بيست و هشتم ارديبهشت 1386

من در افكار پلاسيده ام، محوطه يك پاركِ در نمك آبرود.جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386

 

خانه اي روستائي، رزهاي وحشي قرمز. بويِ غريبِ سكوت.جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386

بالاي ديوار، يك بوته رز وحشي،حجم سنگيِ سكون و سكوت را ميشكند. مغزِ سيمان از عطرِ رز گيج ميشود

چشم اندازي از شاليزارهاي اطرافِ جاده ، جمعه بيست و هشتم ارديبهشت1386

توهماتِ سبز را دوست دارم. اينجا دستِ آدم در دستِ طبيعتست. اينجا پر از زيبائي، پر از رنج دستهاي نجيب روستائيست

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:46  توسط حمید  | 

كودكِ ديروز، اسيرِ بازي امروزست...

گوئيكه ديروز بود، همه كودكيهايم...نميدانستم فردا چيست! نميدانستم زخم هست، درمان نيست...نميدانستم قدغنها چه معنائي دارند! چونكه نميدانستم، به امروز رسيده ام. و امروز چون ميدانم،حسرت را با پوست و استخوان به مهماني فراموشيها ميبرم...كودكِ ديروز، اسيرِ بازي امروزست...كودكِ ديروز، تنهاي امروزيست...اين قطعه را به ذهنِ رودخانه ميسپارم...

کودک

كودك بروي كاغذها با رنگهاي شاد، خانه،درخت،خورشيد،رودخانه،دهكده،اسب...ترسيم ميكند

كودك لبهايش را به خنده وا ميكند!

كودك شبهايش را با خيالِ قصه و افسانه ها به صبح ميرساند

كودك ميخندد،ميگريد...

كودك نميداند كه روزي براي بازي با رنگها،اورا دشنام خواهند داد!

نميداند كه پسگردني خواهد خورد!

نميداند كه قرمز و زرد و آبي و بنفش و صورتي،

جرمست...

نميداند كه با سياه،

تمامي دنياي كودكانه اش را،

سياهپوش ميكنند!

كودك موهايش را در آينه شانه ميزند!

بابايش بر روي موهاي او، گلِ بنفشه ميگذارد!

بابايش از كنارِ اشكهاي درشتش، كه بر سرنوشت او نگرانست،

صورتش را ميبوسد!

كودك نميداند، كه موي رهايش جرم دارد!

نميداند كه سيلي سرنوشت، چشمِ بازيگوشش را خواهد بست!

نميداند كه اشكِ بابا، چه معنائي دارد!

كودك چونكه نميداند،

ميخندد!

كودك، در پوستِ پُر لطافتِ خود، بهار دارد

كودك از فصلِ تازيانه و زمستان هيچ نميداند!

كودك، از وحشتِ كوچه ها، از دخمهِ بن بستها،از تحقير،ناسزا هيچ نميداند!

كودك چونكه نميداند،

ميخندد!

و بابايش،

با كبريتِ خشك،

سيگارِ تلخ را آتش ميزند!

و كودك را، عاشقانه در آغوش ميكشد!

و زيرِ لب زمزمه كنان:

كودكم، اميدوار باش...

فردا براي توست

روز خواهد شد

و وحشت،

تمام ميشود!

و كودك همچنان،

چونكه نميداند

ميخندد!

حميد

دو چشم انداز از مناظر كرج، فروردين1386

من اينجا بس دلم تنگست...و هر سازي كه ميبينم بد آهنگست

بيا ره توشه برداريم، قدرم را راه بي برگشت بگذاريم...ببينيم آسمانِ هركجا، آيا همين رنگست؟!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 15:32  توسط حمید  | 

اينجا بروي ديوارهايش...

بوته ياس از نرده هاي حياطِ خانه بالا رفته است. پيچ در پيچ، زلفِ سبزش را بر شانه هاي آجري ديوار پراكنده...از بوي عطرش، هر رهگذري مدهوش ميشود. و هر عابري، از شاخه هاي آويزان، ياس ميكند...بوته ياس، بوي رخوت و تكرار را نميدهد! و در ذهنِ خاكستري كوچه، همه صميميتهاي از ياد رفته را دوباره بيادها مي اندازد! در هر تكرارِ سفيدِ گلبرگهايش، حرفي از صداقت و زيبائي و معصوميت نهفته است...هواي شب ادم را به سكوت و تفكر وا ميدارد. همه آدمهائيكه در روز، با شكل و شمايل عجيب و رفتارهاي گوناگون و سليقه هاي مختلف و با عقايد متعدد، از كنار همديگر ميگذرند و روزمرگي را بصورتِ غم انگيزي تكرار ميكنند، در شب به خفتن و فراموش كردن و آرامش مجبور ميشوند! در شب حرفي از تعلقاتِ روز نيست! شب فضاي منحصر به فردي براي تمايلات و انديشه هاي متفاوت با روزست. در شب كسي حوصله دروغهاي كوچك و بزرگِ روزمرگي را ندارد! در شب كسي رمقي براي دروغ گفتن ندارد! شب دنياي زيباي شب زنده دارانست...در شب، ديوارها كمتر بچشم ميايند! در شب، كوچه هاي بن بست آن حس غم انگيزِ روز را ندارند! در شب، صداي اين ازدحامِ لعنتي بگوش نميرسد...اما ديگر چه فرق دارد! شب و روزِ اينجا هر دو تاريكست...در روز، تاريكيهاي استيصال و نامردمي به چشم ميايند و در شب، تاريكيهاي انزوا و انديشه هائيكه هميشه به ديوارهاي بلند برخورد ميكنند...گاهي مي انديشم كه تا چه اندازه بايد گلايه كردن را به تحرير درآورد! گاهي مي انديشم كه چه تفاوتي ميانِ گفتن و سكوت كردن وجود دارد! گاهي مي انديشم كه گفتن،عينِ نگفتن شده است! و نگفتن از هزارمرتبه گفتن پر مفهومتر و پُر مغزتر ميشود! گاهي مي انديشم كه هزار نثر و شعر و ترانه، با عمقي از سكوت قابلِ مقايسه نميشود! گاهي مي انديشم كه واژه ها در برابر غمها كم و كوچكتر ميشوند! مي انديشم كه عمقِ تاريكِ درد را حتي با كلمات هم نميتوان به تصور كشانيد! گاهي مي انديشم كه ما بر خلافِ تصوراتمان چقدر با يكديگر متفاوت هستيم! كه اگر اينچنين نبود، اينهمه ادمهاي بي تفاوت از كنار همديگر به بي مهري و بي توجهي عبور نميكردند! حتي از چشم در چشم شدن ميهراسند! نگاهشان را از همديگر ميدزدند! و در كمتر نگاهي عمق و عاطفه موج ميزند! من اين حرفها را هميشه گفته ام، نوشته ام و گاهي مي انديشم كه گفتنشان به اندازه نگفتن بي حاصل و تكراريست...اما هميشه حرفهائي براي گفتن هست. و اگر ادمي حرفي براي گفتن داشته باشد، بيش يا كم خواهد گفت، خواهد نوشت. و مفاهيمي كه در گفته هاي ما حقيقيتر باشند، ماندگارتر خواهند بود. مترسكها غمگينند! انها را با فاصله و دور از همديگر به ايستادن وا داشته اند!مترسكها هميشه با چشمهاي باز ميخوابند! كسي صداي بغض و گريه هايشان را نميشنود! جز لبخندِ مضحكِ صورتشان، كسي دردشان را ادراك نميكند! مترسكها براي ايستادن ساخته ميشوند! شب تا صبح، صبح تا شب...و من مترسكي را ميشناختم كه دلداده بود! و هرگز قدرتي براي رسيدن نداشت! زير بارشِ رگبار، در تندبادِ زمانه، در تيغِ سوزنده افتاب، در شبهاي پر ستاره و بي ستاره، مترسك هميشه مترسكست...بدون يك كلمه زياد و كم! اين اندوهِ بينهايت هميشه با مترسكهاست! باور كني يا نه، من نيز مترسكي بيشتر نبوده ام. با تمامي احساساتيكه هيچگاه درك نشده اند! غربتِ من، تار به تار در پودهاي پوشالي و خسته ام رخنه كرده است. از تظاهر به ايستادگي بيزار گشته ام! از تنهائي دشت، دلگير مانده ام! دستانم در دستِ مترسكي نيست...خالي شبها بيقرارم ميكند. وقتيكه مترسكِ كوچكتري بودم، هرگز گمان نميكردم كه بي بهانه ايستادن در سرنوشت منست! پدرم ميگفت: روزي تو نيز خواهي رفت! خواهي رسيد! و پاهايت در اختيارِ تو هستند! پدرم اينها را گفت اما خودش هم ايستاده مرد! يك قدم در آسايش و راحتي بر نداشت! تا دنيا دنيا بود، فقط ايستاد! بنام ِزندگي، به شهرتِ يك مترسك... او با پرنده اي پر زد كه هميشه برايش از دنيائي بهتر آواز ميخواند! دلم گرفته است و انگار در اين مزرعه فقط من هستم و سايه اي كه از شدتِ خستگي روبرويم افتاده است...

اينجا بروي ديوارهايش،

عكسي از

منظره كشيده ام!

هيچ كبوتري،

بر اين درختهاي رنگِ روغني،

آشيانه نميكند!

هيچ رهگذري،

در سايه سارِ درختانش

نمي نشيند!

و هيچ نسيمي،

برگِ درختانش را

تكان نميدهد!

منظره،

در تارُ پودِ آجرها،

ساكتُ بي صداست!

منظره،

اسيرِ ديوارست!

اينجا من،

بروي ديوارها،

عكسي از

منظره كشيده ام...

حميد

جاده منتهي به سد لتيان. فروردين1386

اينجا بروي ديوارهايش، عكسي از منظره كشيده ام

چشم اندازي از كوچه هاي مجاور سد لتيان. فروردين1386

منظره اسيرِ ديوارست

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:57  توسط حمید  | 

فصلِ سردِ خاطره...

در آرزوي پرنده بودن، قلبم به بيكرانه هاي زندگي سفر كرد...چشم اندازهائيكه بجز غروب چيزي نبودند. من در هر گام برداشتن به غروب ميرسيدم! در هر رفت و آمد خودم را در كنار يك ديوار هميشگي،مبهوت و خاليتر ميديدم.حادثه دلدادگي چيزي جز يك خوابِ كوتاه نبود. و تو زمانيكه از يك خوابِ شيرين بيدار ميشوي، دلت ميخواهد كه در آن رويا جاودانه ميماندي. هر لحظه بيداري عذاب آور ميشود.در بيداري، خوابهائي را مرور ميكني كه به واقعيت انها پي نبرده اي! هنوز برايت گنگ و مبهم و عجيب هستند! و مي انديشي كه چرا آنها بهمراه تو به بيداريهايت نيامدند! آنها تماميشان در گوشه هاي ديگر زندگي همچنان حيات دارند! گاهي فاصله به اندازه دو خيابانست! اما براي من اين فاصله كوتاه، ده سال طول كشيد! هنوز پس از آن گريه هاي واپسين

،چشمهايت را نديده ام. ده سال و چند ماه و چند هفته ميشود كه لبخند با من خداحافظ گفته است.پس از آن گريه هاي بزرگ، هيچ خنده كوچكي پديدار نشد...هنوز در كنارِ بالشم نفسهاي خوشبوي ترا احساس ميكنم. و گاهيكه با يك خوابِ خاطره انگيز از جا بلند ميشوم، ترا در بيداري پيدا نميكنم. لحافي را كه در آغوشم گرفته بودم پس ميزنم! كنار پنجره يك نخ سيگار حسرتهاي منرا به هوا ميفرستد! در عالمِ بيداري چيزي جز ديوارهاي سنگي خانه هاي مجاور نيست! قرارست كه خانه مجاورمان را كه يك حياط قديمي پر از گل و گياهست را خراب كنند و پنج طبقه بسازند. چشم انداز هميشگي منرا سنگهاي گرانيتي و سياه پر خواهد كرد! و هر روز دورتادورم ديوارها بلندتر خواهند شد! اينجا شهريست كه آدمها علاقه وافري به ديوار دارند! ديوار هاي پيرامونشان را هر روز بلندتر ميسازند! و اين نشانه دارندگي و فاخر بودن شده است...و من ميدانم كه در روزهائي نزديك، تمام منظره نگاهم را ديوارهاي بلندتري پُر خواهد كرد! و من در ميانشان كمتر خواهم شد. من در حجمِ سيماني ديوارها راه خواهم رفت! دلتنگتر خواهم شد. واين راهروهاي آهني و سنگي بزودي، تك درختهاي گوشه معابر را هم شكست خواهند داد! و قرارست كه بجاي درختان، درختچه هاي آهني ساخته بشود! همانها كه در بلوارها و ميادين، نمادي از بودنِ اينروزهاي ما هستند...قرارست كه مجسمه ها و درختهاي آهني لانه پرندگان باشند! پرندگانيكه قرارست روزي بالهايشان آهني بشود و بر بالاي مجسمه ها و درختان آهني براي هميشه منتظر بمانند! و قرارست كه اين حجمه تاريك، هر آنچه رنگ مانده است را دربر بگيرد! در اين نفسهاي دودگرفته،حرفي از دلدادگيها كاري بيهوده و خطاست! به دنيائي مي انديشم كه پدرم به آنجا سفر كرد... قاب عكسش شبها با من حرف ميزند! انگاربرايم دعا ميخواند و گاهي اشكش را كه در قاب فرو ميافتد ميبينم... و من خطاب به او ميگويم: پدر فرصتي براي زندگي نمانده است...جز حسرتهائيكه كنارِايوان به ديوارها گفته ميشود. پدر، قرارست كه روزگاري كسي بيايد كه دستهاي آهنيم را بگيرد! و در وسطِ يك بلوار جشن پيوندمان ساكت و بي تحرك برگزار شود! و بر بالاي مجسمه آهني منو او، پرندگانِ آهني بنشينند و با فضله هاشيان اين پيوند را شادباش گويند...پدر من زنده نيستم...تنها نفس ميكشم...

فصلِ سردِ خاطره

 

فصلِ سردِ خاطره،

فصل بودنِ من شد

فصلِ آتش بازي اندوه،

وسطِ كوچه هاي يخ بسته

فصلِ گل دادنِ تنهائي

فصلِ خيالاتِ نا ممكن!

فصلِ انديشيدن به يك جوانه،

وسطِ پُشته اي از برف!

فصلِ سردِ خاطره،

دست در جيب،

تمامي خاكستريها را

تا ناكجا آباد

در خيالِ نا ممكنِ يك سقف

سفر كردم!

حمید

چشم اندازي از پاركِ جنگلي در بهمن ماه1385

در سكوت اين منظره، راه رفته ام و سرمايش را نه در پوستم، كه در عمق زندگي احساس كرده ام

در كنار سد لتيان، چيزي جز سكوت و انتظار نبود. ديماه1385

وقتي همه جا، تنها خودم بودم، اموختم كه هميشه خودم باشم! اگرچه درداورتر از اين نميشد...بدون نقاب در ميانِ اينهمه نقابدار زندگي دشوارست

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:49  توسط حمید  | 

جاده به منظره...

جاده، كوهپايه را دور ميزند...جاده از تمامي بلنديها بالا ميرود، از سرازيريها پائين ميايد...جاده با غربتِ علائم راهنمائي آشناست! با نرده هاي فلزي، آسفالتهاي ناصاف، تخته سنگهائيكه برويشان نام ادمها با تاريخهاي چرك و گذشته بيادگار مانده است! به مورخه فلان، من اينجا بودم! و يك امضائِ يادگاري...و آشغالهائي كه ما نشخوارشان كرده ايم! قوطيهاي يكبار مصرفِ نوشابه،گاهي ودكا،گاهي سرنگهاي تزريق! لنگه دمپائي پسرك! تيشرتِ پاره نارنجي!پوست تخمه هاي سيزده بدر! يك نامه عاشقانه! نميدانم چرا دستخطهاي كج و ماوج كلاس اولّيها،روزگاري به خطوط عاشقانه مبدل ميشوند! بچه هاي گيج و گنگ و كوچك ِقديمي، كه تمامي فكرشان يك بازيچه بود، به عشق مبتلا ميگردند! و اين چه درد بزرگيست كه كودكي جايش را بظاهر به بزرگسالي ميدهد!كنارِ جاده يك رودخانه پُر آب در رفت و آمدست! جاده باصداي هميشگي رودخانه آشناست. با طنينِ زمزمه هاي مردمانيكه در رودخانه خاطراتي را به آب داده اند! در گرماي تابستان تنشان را به خنكاي رود سپرده اند. در پائيز، با صدايش عاشق شده اند! در زمستان يخ بستگيش را ديده اند و در بهار به شوقش يك زير انداز پهن كرده اند و در كنارش خاطره ساخته اند! جاده، غربتِ رودخانه را جا ميگذارد و مسيرش را در كنارهِ آن طي ميكند...اينجا درختاني روئيده است كه دستِ هيچ باغباني بر سرشان نبوده و نيست! حتي از گلهاي گلخانه اي زيباترند! حتي از درختهائيكه هر فصل به شاخ و برگشان رسيدگي ميشود، با طراوتترند! كسي بجز باران به فكرِ آنها نيست! كسي مگر خورشيد برگهايشان را گرم نميكند! و بجاي حرفهاي پلاسيده آدمها، در ذهن ِشاخه هايشان صداي گنجشكها باقي مانده...و خدايشان آب و خورشيدست! دست نوازش گرِ خدايان بر شاخه هاي آنهاست! طاعتشان،گل دادنست،ميوه دادنست و لاف زدن را نميشناسند! ميرويند و سبزيشان را ايثار ميكنند! گل ميدهند و منت نميگذارند! ميوه ميدهند و بهائي نمي ستانند! شكر ميكنند و به دست و پاي خدايانِ آب و خورشيد نميپيچند! شُكرشان در سبزيِ طبيعتشان نهفته است. حرف نميزنند! ولي سكوتِ دل انگيزي را در روحِ خلوتِ جاده و كوهستان تزريق ميكنند...جاده با تمامي انها آشناست. در اينجا پرندگاني هستند كه در گرگُ ميشِ هوا تنها نميمانند! سرشان در زيرِ بالهاي همديگر فرو ميرود...در زمستان با همديگر كوچ ميكنند و در بهار با همديگر عاشقي! ذهنشان از بن بستها خاليست. كسي در ميانشان تنها نيست! كسي بتنهائي شعر نميبافد، آواز نميخواند! كسي در تنهائيش نميميرد! هيچ پرنده اي بجايِ تنفس،سيگار دود نميكند! در اينجا پرندگانِ بي تعصب در سايه روشنِ لحظات عاشق ميشوند! با باران زمزمه ميكنند. با خورشيد حرف ميزنند...با آسمان نجوا دارند! با رودخانه آشنايند، با جاده رازها دارند...در اينجاحشراتي هستند كه در لا به لاي سنگها و درختان،دور از ادمكها مسيرِ حيرت اوري را طي ميكنند! نا شناخته ميمانند! عشقهايشان در مدارِ ثروت و قدرت نميچرخد!دلخواسته هايشان بهاي زيادي ندارد! گوشه خلوتِ خانه هايشان شعر نميبافند! گنديدن را حس نكرده اند...در حسِ معجزه گرِ آزادي راه ميروند، حرف ميزنند، ميمانند...ميميرند...جاده، مسير را طي ميكند! تماميِ راه را به پاهاي بسته ام مي انديشيدم. به پكهاي خاكستري سيگارم. به روزيكه از اين دل آشوبه خواهم رفت...به روزيكه پيكرِ من با خاك و برگِ طبيعت يكي خواهد شد. و گوشهايم صداي هيچ بد صدائي را نخواهد شنيد. و خداوند دست از سرم بر خواهد داشت...كه ناخواسته امدم و او براي نداده هايش هم منت ميگذاشت...

پرستو ميپرد،

از عرضِ كمِ رودخانه!

آنقدر تند،

كه ديده نميشود!

بالهاي سياهش،

او را به روشنترين بامداد

خواهد رساند

و كلاغ،

با خوراكِ لاشه،

براي سيصد سال،

بنامِ زندگي

ميماند!

حميد

جمعه بيست و چهارم فروردين، دو چشم انداز از مناظر كرج

جمعه حرف تازه اي برام نداشت...هرچه بود، پيش تر از اينها گفته بود

ياد فرهاد بخير كه جمعه را خواند. ياد شهيار قنبري روشن، كه جمعه را سرود. ياد اسفنديار منفرد زاده هميشگي، كه جمعه را موسيقي كرد. ادم از دست خودش خسته ميشه، جمعه ها غم ديگه بيداد ميكنه. باور كن كه من هنوزم آريائيم

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:48  توسط حمید 

بغض خاكستري...

چند روزيست كه رگبار ميايد. و به يكباره همه جا خيس ميشود! درست شبيه دگرگوني...اما مدت اين تغييرات زياد نيست! با چند ساعت باريدن، نفرتِ خاكستري تمام نميشود...اما همين باريدنها التيام خوبيست بر ذهن و انديشه. اگرچه اين مسكّن موقتيست اما به لنگه كفشي در اين بيابان بايد كه بسنده كرد! احساسي خوشتر از باران نيست. اگر همه روزها باران ميامد، شايد ديگر حرفي از تشنگي نميماند! انوقت ادمها دلشان براي خورشيد خانم تنگ ميشد! اما من هيچوقت براي خورشيد دلتنگي نميكنم! اگرچه زيباست اما در تابش عالم سوزش، جز دردِ همنوع و كسالتهاي مرسوم چيزي نديده ام! دلم تاريكي ابرها را دوست دارد! دلم صداي سهمگين صاعقه را ميخواهد! وقتيكه بدون هراس فرياد ميزند و هيچ ادمي نميتواند كه فريادش را خاموش كند! دلم شهري ميخواهد كه هر دقيقه اش را ابري خاكستري سفيد پوشانده باشد. دلم يك قوري چاي، وسط هيزمهاي بر افروخته در كنار باران ميخواهد. بوي چوبِ سوخته كه با دود سيگار عطر سركشي دارد! لذتِ نوشيدن يك استكان چاي وقتيكه رطوبت را در همه اندامت حس ميكني! نفس ميكشي...ممنوعه را پشت سر ميگذاري...باكي از ملامتها نداري! كسي بتو اندرز نميدهد! كسي بجاي ديگري تصميم نميگيرد! كسي بجز باران فرامانروائي نميكند! تو نفس ميكشي...آزادي به استنشاق هر انچه كه دلت ميخواهد...و اين همان شهر رويائي ذهن منست. شهريكه دور تا دورش بجاي ديوار،شمشاد دارد! شهريكه بجاي آجر، گلهاي مريم و لاله عباسي و بنفشه دارد. شهريكه بجاي آسمانخراش، كلبه هاي صميمانه رفاقت دارد...شهريكه حتي صحبت كردن از آن، آدم را متهم به ديوانگي ميكند! ميدانم كه چنين شهري نبوده و نيست... حتي اگر در كوهپايه هاي شهرهاي اروپائي بشود چنين مناظري را در واقعيت يا كارت پستالها ديد، اما در اينجا محال ممكنست كه يك خوابِ راحت مهمان چشممان بشود! بگذار شهر جادوئي من در قلبم باقي بماند! دستت را به من بده...با همه دلتنگيها ترا به شهري ميبرم كه ديواري ندارد. و شمشادها از هم آغوشي باران هميشه خيسند. و توئيكه اينها را ميخواني: چشمهايت را ببند و تصور كن شهري را كه بجاي آجر، شمشاد و گلهاي اطلسي،لاله عباسي،بنفشه،مريم،زنبق و...تمامي گلهاي عالم را يكجا در خود دارد.

گريه هاي ابر، دلم را شست...گريه هاي من، دلت را آرام نكرد؟! كجائيكه هر قدر ميدوم نميرسم...كجائيكه گوشه اين خاكستري به رويا بافي بسنده كرده ام!

ديگه طاقتي ندارم واسه منتظر نشستن

ميونِ تيك تيكِ ساعت، هي نشستنُ شكستن

ببار اي ابرك خاكستري...اين چند روزه بهار را ببار كه زمستان در راهست...فصل كلاه و شال گردن و سر در گريبانيها! فصل كنارآتش ايستادنها...فصل ديدنها، اندوه و مردمانيكه به سكوتِ خويش بسنده كرده اند...ببار آسمانِ من...نگذار كه خشكيده بمانم...حرفي جز دلتنگيها ندارم...اوراقِ من همه ردي از آرزوها در وسطِ پژمردگيها هستند...روي ورقهايم كه راه ميروي، يادت باشد كه اينها انزواي يك ادمست كه نه براي مطرح بودن، كه براي دلش مينويسد...دلي كه ميدانم روزي مثل يك پرنده خواهد رفت...و من از عذابِ اين ورقها و لحظات خلاص خواهم شد. اين سروده خيس را بتوئيكه باران را دوست داري تقديم ميكنم...

بغض خاکستری

 

هم آغوشي آسفالتِ خاكستري،

با خيسيِ باران

ديدنيست!

عاشقِِ فرسوده،

معشوقه ديرين را،

تنگ در آغوش ميكشد!

تنِ خاكستريِ اين خيابان را،

چند ساعت عشق بازي باران كافيست؟!

يا چند روز؟!

چند ماه؟!

چند سال؟!

و يا هميشه...

چه اندازه باران،

اين نفرتِ خاكستري را،

به لبخند وا ميدارد؟!

چقدر بوسه خيس،

بايد نثار اين كوچه ها بشود،

تا لبهاي پژمرده گلايه،

به ترنّم بشكفد!

چرا اين ابرهاي خاكستري،

هميشگي نيستند؟!

و فقط گاهي،

لرزشِ صدايشان،

ذهن كوچه را

معطوفِ شكفتن ميكند!

كنارِ پنجره،

وقتِ تماشا

نگاه كن،

رعد ميزند

تيره

لحظه فرو شكستنِ اين بغضِ خاكستري

نزديكست...

حميد

جمعه هفتم ارديبهشت...كاش هميشه باران ببارد و اين دلهاي پلاسيده هميشه نمناك و هميشه دل بمانند

قرارم نيست...گفتي منتظر بمان. براي كدام فردا؟! كدام آرزو؟! مگر فردا به اين ديار بهار ميايد! مگر چيزي بجز اين گلايه هاي قديمي باقيست! و تو همچنان گفتيكه منتظر بمان...و من هنوز ميگويم: براي كدام فردا؟ كدامش

ديگه طاقتي ندارم،واسه منتظر نشستن...پشت شيشه هوا خاكستريست

2 نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:51  توسط حمید  | 

پنجره...

كاش آدمي وطنش را همچون بنفشه ها

ميشد با خود ببرد هركجا كه خواست

غربت همينجاست. بريده ام...كمتر شده ام. از درونم فرو ريخته ام. هر صبح با لعنت بيدار ميشوم و با نفرين تا شب پرسه ميزنم. مغزم از بگير ببندها پر شده است...ذهنم از خواندنشان درگير است.سالهاست كه انديشه رفتن فكرم را پُر ميكند و وابستگيهاي لعنتي وبيهوده پايم را دوباره ميبندد. به سايه ام شك ميكنم! نكند كه او هم منرا متهم به قدم گذاشتن در قدغنها كند! هنوز هواي بهاري را استنشاق نكرده، جبر و اجبار بر پشتمان تازيانه ميزند. نميدانم كه يك شهروند هستم و يا يك مجرم! نميدانم كه چرا قدغنها تنگتر ميشود.

من تشنه مثلِ خورشيد

بي سرزمينتر از باد

در چشم عابرها چيزي مخفيست! دنيائي از آرزو و رنگ و دلخواسته هايشان را در پشت ميله هاي روابط اجتماعي جا گذاشته اند! قدم به قدم تنگنا را در زيرِ قدمهايشان دوره ميكنند! تةِ كفش امروزي،ردي از آسفالت خاموش و خفه شده دارد! همان تنپوشِ خاكستري خيابان را ميگويم! همانكه هر عابري برويش تف مي اندازد! و اينروزها ذهن خسته من، از لگدمال و تفهائيكه بر سكوت خاكستريم مي افتد، لبريز شده است. قناري دلش از ديدن گربه ها ميتركد! يك پنجه نشانش دهند، از خواندن پشيمان ميشود! وگرنه كلاغها نه بيم زمستان دارند و نه در بهار عاشق ميشوند!

بايد كه عاشقي در بهار را بفراموشي سپرد! من سالهاست كه به زمستان عاشقم. لا اقل بگير ببندهايش به اندازه بهار و تابستان نيست! مدتهاست كه كوچه هاي يخ بسته برايم از شكوفه هاي گيلاس و نارنج حقيقيتر بنظر ميايند! مدتهاست كه در زير قدمهاي تو،بدنبال ردي ميگردم كه مرا از اينجا ببرد. مدتهاست كه غريضه را در خودم ميكشم. و به همه فصلهاي يخ بسته ميسپارم. مدتهاست كه چشمم از يك خواب شيرين، دور مانده است. حسرت بهار بر دلم ميماند. در همين روزهاي گنديده بود كه پدر منرا متولد كرد. بيست و يكم ارديبهشت لعنت زده! اما من اهميت نميدهم. فصليكه درآن رهائي نباشد، ميلاد من نبوده ونيست. هنوز سرماي كوچه هاي غريبانه شهرم را احساس ميكنم. هنوز دلم ميخواهد كه با برفها ادم برفي بسازم! مثلِ خودم را بسازم! يخ و برف و انجمادي كه نامش را ادم گذاشته ايم! هنوز زير بارشهاي سنگينِ بي جوابي، شاخه هايم خميده ميماند! جوانه اي در من نيست...هيزم شدن هم در آرزويم نبوده و نيست.سرسام ميشوم. سكوت ميكنم. گاهي ميبينم،گاهي ميخوابم. گاهي به خوابيدن تظاهر ميكنم و هنوز با چشمانيكه نيمه باز ميماند، اين جاده بي عبور را مبهوت و مات نظاره ميكنم! و اين سروده ام همانند ديگر بغضهاي كهنه، در اين گوشه ، آرام لگدمال دقايق ميشود...

پنجره

 

در وحشتِ شبها،

يك پنجره پناهِ من بود!

از لايش،

بادِ ولگرد،

در تنِ پرده هاي حرير

ميپيچيد

عشق بازي ميكرد!

پنجره، قصه قمريها را

شنيده بود

پنجره، باران را ميفهميد

پنجره،ساعتِ قرار را ميدانست!

پنجره، هم آغوشيهاي پشتِ درختان را

ديده بود...

پنجره، چشمهاي بهاري دختر را

در ياد داشت!

پنجره،ساعتها به زمزمه هاي عابران

گوش كرده بود!

برايم از دلدادگي رهگذران،

حرفها ميزد...

و من در كنارش،

سيگار دود ميكردم،

و كوچه باغ را بدنبال بهانه اي

خيره خيره تماشا!

روزي كسي خواست،

با آجرهاي دلگير،

پنجره را به غصّهِ ديوارها ببرد!

و من مي انديشيدم:

بدون پنجره

خواهم مرد!

در وحشتِ شبها،

يك پنجره پناهِ من بود!

حميد

پنجره تراس خانه ام، پر از انعكاس بي پاسخ آرزوهاي من است. در عمق سبزش،دردي كهنه را بيادم مي اندازد. سوم ارديبهشت( اجازه بي اجازه) قدغن

من تشنه مثل خورشيد...بي سرزمينتر از باد

پيچك سبز حياط،هر سال تن آجرهاي بهمني را سبز ميكند. خاطره ساز ميشود. و يك صميميت دور را در اين شهر سيماني، زمزمه ميكند. سوم ارديبهشت(بي بهشت) در جهنم

كولي تر از ترانه...بيپرده مثل فرياد

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:3  توسط حمید  |