در جنگل,زور حرف اول و آخر را میزند! و موشها باید که روزها پنهان باشند و شبها پاورچین پاورچین لا به لای علفها بدنبالِ چیزی بگردند. عمری در لا به لای علفها گذشته است! یک موش اگر در جوانی توّهم شجاعت را داشته باشد اما در میانسالی میفهمد که قدرتی در برابر این وسعتِ نابرابر ندارد. گیج و پاورچین, در میانِ علفها میلولم! و دیگر از کسی چیزی نمیپرسم! نمیپرسم که چرا آفریده شدم! و چرا وحشت و هراس گریبانگیر منست. تقدیر همیشه عده ای را شیر,بعضی را گرگ, و هرکسی را در قالبی میسازد! من در این قالب رشد کرده ام. من در این تنگنا دچارِ عادتها شده ام. من در لا به لای این علفها,فقط روزمرگی و ترسیدن را اموخته ام. من پا به فضائی گذاشته ام که از در و دیوارش سکوت و سکون میبارد.با آدمهائی زیسته ام که همگی یک حرف را میگویند و هیچکدام حرفِ همدیگر را نمیفهمند! دچار مکرراتی هستم که خلاصی از دستشان ممکن نیست! میتوانم در تصوراتِ خویش به رهائی بیندیشم! میتوانم انتهای این جاده را به یک آبادی متصل کنم! میتوانم که همچنان در رویای ابرهای خاکستری به رویاهایم فرو بروم! اما درپسِ همه این خیالاتِ واهی دوباره خودم را در میانِ علفها میبینم! دوباره به واقعیتِ جنگل خواهم رسید و بدونِ هیچ مقاومتی این حقیقت را خواهم پذیرفت که این قالب شکستنی نخواهد بود! تا چشم کار میکند درخت در پشتِ درخت ایستاده است! اما صفائی در میانشان وجود ندارد! تنها گنگی و نامفهومی بچشم میخورد. در توهّم این زندگی,گم میشوم...
اتاق خالی
در اتاق خالی
چیزی نمانده
مگر باورهای شکست خورده
و چندین حجمِ بی رمق
میز,صندلی,گلدان
دیوار قصهِ تلخِ فاصله هاست
در تار و پودِ هر گوشه
حرفهائیست...
در هر آجرش,
باوری مدفونست
در بی صدائیش,
پُر از صدای از یاد رفته
سقفِ رویاهایش,
بر زمین چسبیده!
پنجره,ماتمِ دیدنهاست
دیدنهائی که هیچ نمی ارزند!
در اتاقِ خالی,
پُر از آرزوهائیست
که متروک مانده اند!
و حرفهائیکه
ادراک نمیشوند...
اتاقِ خالی,
قصه بُهتست و نگاه...
حمید
سایه چندین درخت, و دراز کشیدن در رویاهای محال. چهاردهم خرداد1386

کوهپایه های سد لتیان. چهاردهم خرداد1386

در ظهر خلوتُ بيخودي، مثل شبهاي ساكتِ بي منظره، مثلِ چهار فصل كه يكيشان بهتر نشد! مثل قدم گذاشتن در جاي پايِ تو...مثلِ بو كشيدن، مثل دويدن براي هيچ...مثلِ من كه هنوز نفس ميكشم...مثل بودن، مثل جان كندن...مثلِ نقاشي بر صفحه بيهوده رويا...مثل پُكهاي خاكستري،مثلِ چشمي كه هنوز ميگردد...مثلِ نيشخندي كه هيچست و گوياي حرف من.مثل دقايقي كه تفاوت نميكند نسيمي بيايد يا نه...مثل مرديكه راضيست به نارضايتيش! مثلِ ابري كه ميايد،ميگذرد و نميبارد و ديگر هيچ...
عبورِ خاكستري
در ظهر خلوتُ بيخودي
نيمكت منتظرِ قرار بود!
كسي ميامد
مينشست
برميخواست!
از عطرِ پوچِ دلدادگي،
هوا پُر بود!
از صداي خنديدن،
از حرفهاي بيهوده
از هوسهاي روزمره!
خيابان
كوچه
پستو
از نياز پُر بود!
در ظهرِ خلوتُ بيخودي
چند كلاغ سياه
پسمانده ها را
براي لقمه اي
ولو ميكردند!
چند گربه لاغر،
كنارِ جوي
لميده!
هزار كوچهِ مثلِ هم
هزار خيابانِ يكجور
هزار حرف نگفته
از صبح تا شب
از شب تا سپيده
همهِ اين سالها
هرچه كه بوده...
با لبهاي بسته،
كوچه را
عبور ميكنم...
حميد
كوچه هاي منتهي به سد لتيان. چهاردهم خرداد 1386

كوهپايه هاي سد لتيان. چهاردهم خرداد 1386

مرد تصور ميكرد كه تمام آدمها را در جائي ديده است! انگار كه تماميشان يك چيز باشند! و هيچ تفاوت بزرگي در ميانشان نبود...حتي غريبه ترين صورتها برايش اشنا به نظر ميامد! انگار كه همه يك چيز باشند! غريبه اي وجود نداشت. حتي در ميان بدترينشان،حس مشتركي بنظر ميامد! همه به صورتي حركاتي مشابه را تكرار ميكردند. همه آنها چيزهائي را در تصرّف خود داشتند! زن،اتومبيل،خانه،فرزند،منصب، و همه تلاش ميكردند تا داشته هايشان را به سمتِ پيشرفت،بيشتر و بيشتر كنند. حس خارق العاده و يا جالبتري در بين انها به نظر نميامد!همه آنها محدوده زندگي خودشان را محكم و حصاركشي كرده بودند. برايشان تنها محدوده وجودشان مهم بود. واينكه غذاي ديروز را امروز نخورند و مسافرت سال قبل را امسال نروند! در روابط انها چيزي فراتر از توجه به زندگي شخصي خود نبود. انها گاهي اطرافشان را فقط در اندازه يك رستوران و هتل و تفريحگاه لوكس ميديدند! تماميشان به يك شكل ديده ميشدند! انگار كه انها را در يك قالب بوجود اورده و حجم مغزشان را فقط با اين اشكال زندگي پُر كرده باشند! روزها،هفته ها،ماهها،سالها...مرد هر زمان كه به گوشه اي از طبيعت پناه ميبرد انها را به همان شكل ميديد! هيچ تفاوتي نكرده بودند و حتي در لبخندهاي كليشه اي آنها، آن حس واقعي لبخند وجود نداشت. انگار كه دهانشان باز بود و به شكل بدي راضي بودند! صورتك انها از آجر و سيمانها سردتر بنظر ميامد و نگاهشان را از چيزهائي كه هم جنسشان نبود،بسرعت ميدزديدند! مرد در تمامي اين سالها به آنها فكركرده بود. بدون اينكه انها از نگاه او چيزي استنباط كنند! شايد خيال ميكردند كه او با حسرت انها را ميبيند! شايد فكر ميكردند كه منزلت انها موجب توجه آن مرد و ديگران ميشود! اما نه...تنها چيزيكه موجب توجه ميشد آن بود كه چطور ميشود كه يك انسان با بدست آوردن مواهبي،خودش را فراموش كند! و خودش را تافته جدابافته تصور نمايد! حتي براي كم شعورترين ادمها،انديشيدن به مرگ موجب تجديد رفتارهائي ميگردد! پس چطور بود كه انها خودشان را هميشه ماندني و شوكتشان را بي زوال ميپنداشتند! شايد انها به تنها چيزيكه نمي انديشيدند نيستي و زوالشان بود! اما به يقين انها نيز از مرگشان بشدت هراسناك ميشدند! در تمامي اين سالها، مرد در تمامي روزهايش به ادمهائي كه بنظر اشنا و يك شكل بنظر ميامدند فكر كرده بود! و هيچ چيز بهتر و اتفاق خوشايندي وجود نداشت...هرجاي اينجا قفسيست كه در شكل و شمايل با هم تفاوت دارد! قفس من دويست متري،براي تو شايد استيجاري،براي او شايد هزار متر باشد. با استخر و گلكاري و نماي ايتاليائي!
قفس هر اندازه بزرگتر باشد و آب و دانه هر قدر چرب و نرمتر، زنداني سرخوشتر و بيخيال از اسارتش خواهد شد! شايد اگر آن فرشته ميامد...شايد
اگر آن فرشته
هوا بد بود
من بي دليل
جاده باز
آبادي دور
زمين تكرارش را دوست داشت!
آسمان دلتنگ
كوهستان ايستاده
آبها جاري
من بي رمق
پرندگان بجاي من،
در اوج!
آنها بجاي من،
آزاد!
من بجاي انها،
در قفس!
قفسي كه در عينِ بزرگي،
كوچك بود!
و روحِ پريدن را
اسير ميكرد
در تمامي اين حسرت،
فكري با من بود!
اگر آن فرشته
بيايد...
حميد
چشم اندازی از سد لتيان، چهاردهم خرداد1386

چشم اندازی از سد لتيان، چهاردهم خرداد1386

كوچه هاي منتهي به سد لتيان،چهاردهم خرداد1386

دردت بجونم قهر نكن
گفتم برو! باور نكن
پسر هميشه از پدر ارث ميبرد. تا پدر كه باشد و چه كرده باشد! همان مصيبتِ بيكسي پدرم را از او به ارث بردم. پدري كه از هفت سالگي با چكش و چرم و چراغ پيسوز اشنا شد. براي هر سكه سياه، دستانش تاول زد. پينه بست. و هر خشت از زندگيش را با شرافت بدست آورد. به همه داد و از كسي نگرفت! يك عمر پياده،خانه تا بازار را راه رفت. تا دمِ آخر و هشتاد و سه سالگيش لحظه اي در خانه ننشست.مثلِ عده ای،پولهاي بادآورده نداشت! كه هرچه خرفت تر ميشوند،تازه عياشتر و خوشگذرانتر ميگردند. كه تازه به فكر تجديد فراش ميفتند. كه تازه از قد و بالاي يار غزل ميگويند! كه دهنشان از يك هيكل چاق و چله آب ميفتد! قصه پدر، براي فرزند اتفاق ميفتد. شايد در نگرش تفاوت آشكاري با او داشته ام اما در ساده لوحي و اعتمادِ بيجا و بخشش و خريت،تفاوتي با او نميكنم. دوستانِ يك لا قباي من، زودتر از انتظارشان به مواهبِ زندگي دست پيدا كردند! ما كه بظاهر از انها در استعداد و فهم جلوتر بوديم،چنان دنده عقب امديم كه با ديوارِ گذشته برخورد كرده و خورد شديم. كنارِ دريا رفتيم،خشك شد! گفتند كه: آفتابه لازم داري تا كنارِ دريا تشنه نماني! افتابه را آب كرديم و ديديم كه سوراخ است! دست به هركاري كه برديم،حرفي و سخني در آن بود! رفاقتي اگر كرديم،زخم خنجري بر جا گذاشت! از رفاقت گه خور شديم و خواستيم كه منزوي و تنها بمانيم كه گهگاهي آن حس لا مصّب اعتماد گريبانمان را ميگرفت و براي رابطه تحريكمان ميكرد! درست مثلِ جوانيكه تازه به بلوغ رسيده است و از نظر جنسي تحريك ميشود! حالا از خانمها كه بگذريم،قصه مردهاي اين زمانه عجيبترست! انگار كه ناز و تكبرشان بيشتر از خانمهاست! ادعاي مردانگيشان لافِ گزافي بيشتر نيست! از دختر بچه هاي چهارده ساله لوسترند! ياد قديمترها بخير...آنزمان مردها به اندازه كلفتي سبيلشان مردانگي داشتند! پاي رفاقت خيلي كارها ميكردند! اگر دو پيك با همديگر مينوشيدند، به حرمت تلخيش يك عمر هواي همديگر را داشتند! الحمدالله كه همه چيز و از جمله مردانگي به اتمام رسيد! تمامي قصه هاي گذشته را آب برد. به بچه سوسولهاي دردانه امروزي رسيده ايم! از چهار كلمه،سه تايش خالي بندي و بلوفهاي كودكانه شده است. هرچه خالي بندتر،محبوبتر و دلرباتر! زمانه،زمانه اشفتگي و سر درگريبانيست! يك عده از اين رفقا هم مرتب به پر و پاي خدا ميپيچند! از چهار كلمه،سه تايش تزرع و التماس دعا به خداست! بابا جان،تو حرفي از خودت نداري كه اينهمه خدايت را برخ ميكشي! گيريم كه رحيم و رحمان باشد! ارزاني تو و روزگار خوشت! من چه هستم؟ من كجا هستم و كه هستم؟ كه چي تمام زندگي منرا به خدا مربوط ميكني! چطورست كه همه ناكامي و بدبياریم در اختيار خودم بوده و از خريتهاي خودم سرچشمه گرفته است و خدا درآن دخيل نبوده اما تمام لحظاتِ خوش بواسطه لطف خداوند بوجود آمده است! دست بردار از سرم...اينقدر با واژه با معنويت به شكار مغز خراب من نيا. من دنيا پرستم. دلم ميخواهد كه در دنيا به كام برسم! آنطرف براي خودت. من اينطرف را ميخواهم كه ندارمش. سي و چهار سال سگ دو زده ام. راه رفته ام. به درد پدرم و خودم و مثل خود فكر كرده ام. از زندگي بجز حسرت و ناكامي سهمي نبرده ام. انوقت تو ماشين مدل بالا سوار ميشوي و بي توجه به پيادگان،ميراني و تازه از آن دنيا برايم قصه ميگوئي...آهاي من به هيچ چيزي عقيده ندارم. انچه كه ميبينم را باور ميكنم. خداي تو خوبست،براي خودت. من حسرتِ زندگي كردن دارم. وقتيكه بسراغ دختري كه دوستش داري ميروي و از او خواستگاري ميكني، خدا ميايد يك باب خانه پنجاه متري به قيمت شصت ميليون تومان بعنوان قرض الحسنه بدهد! از كجا بياورم؟! از كجا بياورد! از كجايم اينهمه پول را بيرون بكشم؟! از تنبانم؟ تمام جيبِ من به اندازه يكماه اجاره بها كفايت نميكند! چه كنم؟ تنها بمانم؟ يا تو كرَم ميكني و از خدايت شصت ميليون برايم وام ميگيري؟!! تازه من جزو قشر متوسط و عده اي هستم كه از صدقه سر ارث پدر،دستش به دهانش ميرسد. واي بروز آن بچه هاي جنوب شهري كه هفده ساله به كام مرگ و اعتياد و خاموشي ميروند.... من صاحب شعور و فكر هستم. معادلات پيچيده را كاري ندارم. دو دوتا چهارتا ميشود! من چند هزار سال ديگر با ماهي سيصد هزار تومان صاحبِ خانه و زن و زندگي خانوادگي ميشوم؟!وقتيكه مردم، گريه وشيون به چه دردم ميخورد؟! امروز بر من و امثال خودمان شيون كنيم كه زندگان مستحق شيون شده اند. همه اينها،فقط پاورقي حرفهاي من بود. اگر دهانم را بازتر كنم تا عرش آسمان گفتني دارم. فكر كردن خوبست. من هميشه فكر ميكنم و دق مياورم و...
اينجا من
نه سياه مشقهاي كلاس اول را باور دارم
و نه حرفهاي ترا!
تختهِ سياه بخت ما،
از ابتدا
با گچِ پوچي نوشته شد
نه بابا نان دارد،
نه درخت بار،
نه ابر باران!
نه اين شبِ پوسيده،
به صبح ميرسد!
پنجره از هواي كوچه دلگيرست!
ناودانِ خانه مجاور خشك
نه صداي باران،
نه صداي پرنده
نه صداي تو!
صدا، صداي سرفه هاي خشك
صدا،صداي تنهائيست
اينجا،
هر رهگذرش خسته،
هر نگاهش بي رمق،
هر بودنش بي دليل...
اينجا دستِ من،
از هر چه آرزوست
كوتاهست
حميد
جاده كوهستاني، نمك آبرود. بيست و هشتم ارديبهشت1386

جاده كوهستاني، نمك آبرود. بيست و هشتم ارديبهشت1386

حرفي اگر مانده،سستست! نگاهي اگر هست، خسته ميبيند...دلم از اين تكرارِ بي حوصله فرو ريخته. دردهاي تكراري،گوش را خسته ميكند! زخمهاي بي مرهم شبيه مرگ ميماند! حسرت مثلِ تندباد سرزمينم را در مي نوردد.در نجواي ممتدِ منو تنهائي، فقط چند خط نوشته ميماند! آفتابي كه هر روز خاكستري طلوع ميكند،همان بهتر كه در حجابِ ابرها پنهان باشد...من روزي از زيرِ خاكسترم طلوع خواهم كرد...اين سروده ام را به ذهنِ جاري رودخانه ميسپارم
طلوعِ خاكستر
چقدر مانده به صبح!
هزاران روزِ مرده را بر دوش دارم!
در كوچه هاي خاليِ ديروز،
در ازدحام پر آشوبِ امروز!
هميشه از عمقِ شب،
به سپيدي روز
فكر كرده ام!
هميشه در خلوتِ تاريكي،
به تباهيِ تو
به تباهي خود
به آتشي كه خشكُ تر را
به سوختن مجاب ميكند
در اين ظلماتِ ترس و هراس،
هميشه به طلوعِ پنجره ها،
فكر كرده ام!
اگرچه آسمان،
جاي امني براي پريدن نيست،
و بزنگاهِ يك تير،
قلبِ كبوتر را نشانه ميرود!
اما من هميشه به لحظهِ پريدن
فكر كرده ام!
افقِ دوردستِ آزادي،
نا پيداست...
هوا، هواي تنفس نيست!
من در اين بي هوائي،
به نفس كشيدن
فكر كرده ام!
سرودن از آتشُ و خاكستر شعر نيست!
من به باران، به باغ
به رهائي
فكر كرده ام!
در اين حسرتهاي بي جواب،
در اين سوختنهاي بي حساب،
من به مرهمِ لبهاي تو
فكر كرده ام!
اگرچه لبهايم بسته،
اميدم بر آبست!
اگرچه رهائي را،
در خواب هم نميبينم!
من با لبهاي بسته،
با آرزوهاي بر آب،
با يك دنيا اسارت،
به خوابِ رهائي فكر كرده ام!
حميد
خانه روستائي، چالوس بيست و هشتم ارديبهشت1386

چالوس، بیست و هشتم اردیبهشت1386
