تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
مثل حرفهائیکه...

بتو عادت کردم انگار

منو تو بی سرپناهیم

مثل حرفهائی که هر کسی روزی برای کسی نوشته,من برای تو مینویسم...حرفی از ازدحام روز و شبهائی که درونشان هیچ چیزی نبود. بجز رفتن,آمدن و طاقت آوردن. مثل حرفهائی که هر کسی روزی برای کسی نوشته, من برای تو مینویسم...

آنهمه سوختن,هدر دادن,ساختن...آنهمه چیزی نیست که بر صفحه بیمقدارِ کاغذها بنشیند! آنهمه,یک عمر بود...نفسهائی که برای سرانجامی بیرون میامدند! آنهمه طاقت, چشمهائی بودند که دنبالِ یک آبادی میگشتند و قلبی که در هر تپیدن آرزوئی داشت...چشمی که در پسِ هر دیدن رویائی را در ذهن میپروانید! آنهمه,تکه و پاره های احساساتِ من بودند. وقتیکه فکر میکردم زندگی رحم دارد! وقتیکه می اندیشیدم انصاف نمرده است!

مثل حرفهائیکه هر کسی روزی برای کسی نوشته,من برای تو مینویسم...

اگه یک لحظه نباشی

دل من,آخ تنگه تنگه...

وقتیکه خورشید اولین اشعه های زندگی بخشش را برای بیدار کردن زمین پائین میفرستد, صدها,هزاران,میلیونها ادم دوباره بیدار میشوند. در آرزوی هر کس پنجره ای باز,هوائی بهتر,نسیمی خوش جان میگیرد.از اینهمه عده ای همیشه در کار خود وا میمانند! و عده ای بجای همه زندگی میکنند! از اینهمه, فقط عده ای مسرورند و دیگران در پیچ و خمهای روزگار جان میکنند! سرانجامِ دارا و گدا یک چیزست...روزیکه همه با خاک برابر میشوند. فقیر که از مردن باکی ندارد. اغنیا همیشه از مردن میترسند...و ترسیدن چیز قشنگیست! و چه خوبست که لعنتیها روزی خواهند مرد! و این ترسِ دوست داشتنی همیشه با انها میماند...

مثل حرفهائیکه هر کسی روزی برای کسی نوشته,من برای تو مینویسم...دلم گرفته است. از درد و دل کردن با دیوار دلگیرم! از زل زدن به پنجره خسته ام. از نجوا کردن با خود وسطِ کوچه,گوشه اتاق به تنگ میایم! از حرفهای بیهوده که تکرارشان کسالت آور شده در عذابم.میدانی, آن چند روز برایم به اندازه یک دنیا نگاه و خاطره بود...میدانی,من با آن چند روز یک دنیا ساختم! میدانی, وقتیکه بدرقه ات میکردم تنها برای دوباره امدنت طاقت اورده ام...میدانی,من دلم میخواهد که آن چند روز هزاران باره تکرار شود...میدانی,از شکستهای مکرر میترسم. کم طاقتتر شده ام.

باورم کن ای عزیزم

من همیشه با تو هستم

میدانی,اینروزها نفس کشیدن هم به قیمتِ بازار در امده است! در این بازارِ مکّاره هر چیزی خرید و فروش میشود! حتی احساسات...حتی انسانیت! میدانی من دلم از این ادمها گرفته است...میدانی؟! قصه دربدریها حوصله گفتن و طاقتِ شنیدن میخواهد!میدانی, از اینهمه ادم, فقط عده کمی آجر و کلیشه نیستند! فقط عده کمی با صفا و صمیمیند! فقط عده کمی دنباله رو نمیشوند! میدانی,برای خوردن یک فنجان چای ترا کم دارم. برای نگاه کردن,شنیدن,نفس کشیدن...برای رفتن به دوردستها,برای راه رفتن زیرِ بارش باران,ترا کم دارم...میدانی,خیلی چیزها را باید که با نگاه گفت. من برای گفتن خیلی چیزها,نگاهت را کم دارم...میدانی,خیلی حرفها گفتنی نیستند.برای نا گفته ها باید که باشی...میدانی,

مثل بارون

روی تنِ خشکم

همیشه ببار

سبز خواهم شد...سبز خواهیم ماند...جوانه خواهیم زد...میوه خواهیم داد...بمان با من...

حمید

سیزدهم تیرماه 1386

یادت میاید که روبروی این کوه, نفسهایم به نفست میخورد...و چشمهای تو چه حس بی نظیری داشت

 کوچه های اطراف سد لتیان. خرداد1386

درجائیکه مردم به نان شب محتاجند,میشود که شبیه اسپانیا,ایتالیا ویلا ساخت و خوش بود

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 4:18  توسط حمید  | 

بازیِ سرد...

خراب کردن خانه روبروئی,مثل همه خانه های کوچه های شهر که یکی پس از دیگری فرو میریزند تا از جنازه شان یک شش طبقه,هشت طبقه...ساخته شود,آرامش کوچه را بر هم میزند. صدای بیل و کلنگ و عمله ها با صداهای دلنواز دیگر همانند بوق,دزدگیر(با اصوات گوناگون)صدای فریاد سبزی قرمه فروش دوره گرد و هزار صدای دل انگیز دیگر اعصاب درستی باقی نگذاشته است. وانگهی که اعصاب ما از اولش خراب بود!

من این سالهای اخیر واقعا احساس زنده بودن نمیکنم! اصلا پایه اساس اینجا با گرفتاری بنا شده است! انگار اگر مصیبت نباشد چیزی در زندگی(اینگونه زندگی)کم است.

هر کی به فکرِ خویشه

کوسه به فکرِ ریشه!

آره عمو جان, هر کی هر کی شده است. اینجا احساسات فانتاستیک(واقعا مغزم مختل شده و نمیدانم از این واژه درست استفاده کردم یا نه) بدرد نمیخورد. درست مثل این میماند که پس از آبگوشتِ بُزباش بخواهی قهوه ترک مصرف کنی! اصلا اینجا بدرد ادمهای مختلی(از نظر روانی) مثل من نمیخورد! شاید بهتر بود که من در گوشه خیابانهای لندن تلو تلو میخوردم(حتی در این اندازه اش هم برای من رویائیست). اما آرزوی رفتن از اینجا مثل بسیاری از آرزوهای دیگر ناتمام ماند. من به حواشی زندگی در چنین بهشتی دیگر اشاره نمیکنم. زیرا ذهنم روز و شب درگیر دیدنها و خاموشیهاست! مثل مجّسمه میروم,میایم,فکر میکنم,خیره میشوم,و بغضم را در سینه ام نگه میدارم زیرا این آش پخته شده است و چه تناول بفرمائی و چه نفرمائی,بپایت نوشته میشود!

داستان فیشهای آب و برق و تلفن و گاز هم که مبحثی قابل توجه است!! خصوصا زمانیکه این قبوض به نادرستی و با مبالغ بالا صادر شوند! خب من هر ماهه مجبورم که همه اندوخته ام را برای همین قبضای دوست داشتنی بپردازم! همین هفته بود که یک قبض برق دوست داشتنی به درب خانه امد! روی صورت حساب نوشته شده بود که بعلت بدهی معوقه در صورت عدم پرداخت مشمول قطع برق خواهید شد! منکه قبض ماه گذشته را پرداخت کرده بودم,بر آشفته شدم! امروز با تمام بی حوصلگی به اداره برق منطقه خودمان رفتم و قبض گذشته را نشان دادم و علت بدهی پیشین را پرسیدم!

مردیکه تقریبا هم سن و سال خودم بود با دانشی عمیق, و تفکری حیرت آور با نگاهی کودنانه به قبوض نگریست! و بهترین جواب ممکن را به من داد!

_ شما در مصرف برق زیاده روی میکنید و این قبض باید پرداخت گردد! من دوباره پرسیدم که مگر قبض قبلی پرداخت نشده و این بدهی معوقه حکایتش چیست؟! و ایشان فرمودند هزینه ها بالا رفته و این قبض شامل پرداخت میشود. و من فهمیدم که باید مبلغ گزافی را بدون علت مشخص بپردازم و سوالِ بی مورد نکنم! خب همیشه گفته اند که مشت نمونه خروارست. با پرداختن سی هزار تومان اضافی من فقیر نمیشوم اما همیشه می اندیشم مردمانی چنین خوش احساس با طبع شعر و شاعری چرا همیشه از ابتداعی ترین مواهبی که مردم بی احساس تمام دنیا(البته از نظر ما بی احساساتند وگرنه خدای احساسند) از آن برخوردارند,بی بهره میمانند. البته جواب سوال خودم را خوب میدانم. و لزومی به تفسیر علت نمیبینم. فعلا حوصله ای برای نوشتن چند خط شعر و احساسات نمانده است! من احساساتم لای بوی قرمه سبزی و گرد و خاکِ کوچه ها کپک زده است! اصلا من از تابستان نفرت ابدی دارم! اما یقین دارم که این نیز میگذرد...منهم پیر میشوم. روزی پرونده من بسته خواهد شد. روزی که نه دلشوره فردا را خواهم داشت و نه بدهی قبضهای معوّقه!روزیکه من برای همیشه آرام میگیرم. تا انروز همواره به دیدن,اندیشیدن,گلایه کردن,و جستجو برای پیدا کردن خود ادامه خواهم داد. منی که شاید مثل تو و هزاران انسان بی جواب دیگر لای اینروزهای بیخاطره گم شده ام!

و در انتهای این ذکر مصیبت,چند خطی برای تو مینویسم:

دلم برای چشمهایت تنگ شده است

دلم برای سادگی و عطر خوشت در سینه میتپد

دلم فقط ترا میخواهد...دوستت دارم. و این حرف کمی نیست...احساساتِ ناب من برای توست و گلایه هایم برای کاغذها. دوستت دارم...

حمید

COLD PLAY

گروه بریتانیائی( کلد پلی) که شعرهایشان مضامینی از تنهائی انسان,عشق,و درونیات دارد. یکی از مطرحترین گروههای حال حاضر جهان که کنسرتهای خیریه فراوان برای رفع فقر و ایدز در جهان برگزار میکنند. جوانهائی که صدایشان در مقابل تبعیض و نابرابری همیشه فریادست. فریاد موسیقیشان عمق دلنشین و دل انگیزی برایم دارد

گوشه دنج غروبیکه با تو بودم. سیزدهم تیرماه1386

با شکستهایم به پیش میتازم...با اشکهایم سفر میکنم...دوستت دارم

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:36  توسط حمید  | 

پلِ چوبی...

مثلِ یک پلِ چوبی آویزان که بر روی ارتفاعِ یک رودخانه تلو تلو میخورد,در تو معلقم...

دلم برای صدای پاهایت تنگ میشود.

دلم هوای نگاهت را کرده است.

مثلِ یک پلِ چوبی آویزان, از ارتعاشِ قدمهای تو میلرزم. دلم برای آمدنت بیقرار میشود.

وقتی راه میروی,منرا بنام صدا میزنی,حس میکنم که زنده ام. حس میکنم که این پلِ متروکه دوباره جان گرفته است!

حس میکنم که بودنم بی دلیل نیست...وقتیکه صدای پای تو میاید, من از خواستن لبریز میشوم. تخته های چوبی زوار در رفتهِ احساسم, دوباره زنده میشوند.

دوباره من به بودن می اندیشم. دوباره تمام سلولهای من حیات پیدا میکنند. دوباره صدای رودخانه برایم دل انگیز میشود...

این ارتفاع سالها متروکه مانده بود! کسی از دنیایم نمیگذشت. هیچ عبوری مگر حرکتِ باد و تنهائی نبود!

من در بالای این رودخانه به زوال نزدیک میشدم. کسی از ارتفاعِ من, به رودخانه خیره نمیشد! کسی منرا جدی نمیگرفت...

کسی تنهائیم را نمیفهمید. کسی از من دلیلِ بودنم را نمیپرسید! آمدی... ایستادی و نگاهم کردی.قلبِ چوبی من لرزید.

تکانم دادی...صدایم زدی. انعکاس نفسهای تو در من پیچید! صدای تو در بند بندِ وجودم خانه کرد. دلم برای دوباره آمدنت تنگ شد.

دلم برای تو بیقرار تر شد. ترا صدا زدم. صدایم در رودخانه پیچید...دوباره بیا. منرا مرتعش کن. دوباره بیا,تکانم بده.

منرا به نام صدا کن...دلم برای تک تک قدمهایت تنگ شده است. دلم در گوشه چشمت جا ماند. دوباره,همواره,همیشه به پیش من بیا و دیگر نرو...

تو که باشی من آرام میشوم. تو که باشی من دوباره آغاز میشوم. مثلِ شش سالگی با همان چشمها که از کودکی جستجوگر بودند. تو که باشی من آرام میشوم

حمید

سیزدهم تیرماه 1386

مرا در تمام نفسهای خود شیر داد...مرا در تنش غسل تعمید داد

سیزدهم تیرماه 1386

مرا شستشو داد آغاز کرد...مرا خط به خط خواند تکرار کرد

2 نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 4:25  توسط حمید  | 

گوشه دنج یک غروب...

بعضی چیزها را فقط کسی میشنود که سرش رویِ سینه توست...

 

گوشه دنجِ یک غروب

یک تختِ چوبی

در گوشۀ دنجِ یک غروب

وقتیکه از نگاهِ تو,

هر لحظه معجزه میریخت...

حمید

 

گوشۀ دنجِ همیشه. سیزدهم تیرماه1386

دوباره نگاهم کن...همیشه نگاهم کن

تختِ چوبی. سیزدهم تیرماه 1386

چه ابهتی داشت لحظۀ نگاه تو.چه گرمائی داشت لبخندت

تختِ چوبی. سیزدهم تیرماه 1386

دلم برای تو تنگست

2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 4:36  توسط حمید  | 

جاده ای به تو...

گنجشکها روزگار خوشی دارند! گربه ها هم همینطور...در عجبم که چرا آدمها اینگونه بد حال و بد قلق شده اند!

صدای پای مسافر,جادهِ انتظار منرا مرتعش میکند. صدای پای مسافر خوبست و چشمیکه به انتظار دیدار مبهوت مانده باشد, سر انجام به لحظه آشنائی و دیدار میرسد. احساساتِ خوشِ هجده سالگی همیشه با ادم میماند. یاد اولین قرار. یاد اولین لرزشهای دست و لکنتهای زبان. یادِ اولین سلام...

چه چیزی را میتوان نوشت که تکرار نشده باشد! دردهای منو تو سالهاست که تکرار میشود و از دهان و دستِ آدمها بیرون میزند. داستانها شاید قاعده و ساختار متنوع و مختلفی را داشته باشند,اما تمامیشان هزاران باره تکرار شده است. قصه یک چیزست!تنهائی انسان و سرگشتگیهایش...تنها نوع گویش و حالات بیانی انها تفاوت میکنند. همه اینروزها بدنبالِ یک دوست میگردند! همه باران را میپرستند! همه درونیاتشان را با آب و تابِ قلمشان بیرون میریزند! یکی را آب میبرد و دیگری را خواب. منرا هوای تو مست میکند. من هوای مستی را همیشه دوست داشته ام. جائیکه میتوانم آزاد و سرخوش باشم. و به ریش تو بخندم! و تو نیز حق داری منرا مضحکه قرار بدهی! میدانی,اینروزها ما همگی مضحکه شده ایم! و فرقی نمیکند که جنسیتمان چه چیزی باشد! در این هوای فرسوده,تصور میکنم که دوست داشتنها تنها علاج قلبهای ما باشد! قصه ای که تکرارش ادم را دچار تهوع نمیکند. قصهِ دوست داشتنها قصه ساده و روانیست که هر کودکی آنرا میاموزد و در بزرگسالی از یادش میبرد! این قصه آدم را به ادامه وا میدارد. من بروی زیر اندازِ ساده ای نشسته ام! طرحش,تنهائیهای منست. ساده و دوست داشتنی. نه بدنبالِ فلسفه میروم و نه خدائی که آن بالا حکم فرماست! من راهِ حلِ تمامی قصه های پیچیده و سردرگم را در یک بوسه میبینم! تمامی تشویش و سردرگمیهای ما شاید بخاطر فراموش کردنِ دوستت دارمها باشد! و ما در درکِ این قضیه ساده,عاجز مانده ایم. ما همدیگر را دوست نداشته ایم! وگرنه این بی تفاوتیها وجود نداشتند. اینها حرفهای تکراری منست که دستم از نوشتن آنها بی انگیزه تر شده است. خیلِ کثیر ادمها در کنار همدیگر و دور از همدیگر همچنان به ادامه مجبور میشوند. و ما به رازِ دوستت دارمها اگاه نخواهیم شد. که اگر ما,من,تو,آنها همدیگر را با محبت میپذیرفتیم,اینگونه بیچاره و غمگین نمیشدیم. ما از مضحکه بودن خوشمان میاید. ما ساده ترین جملات را با پیچیده ترین کلمات عوض میکنیم! وگرنه ساده بودن و زیستن و نوشتن دشوار نبوده و نیست. ما به عارضه خود بزرگ بینی و کوچک قلمداد کردن ادمها عادت داریم. و ترکِ عادت همیشه موجبِ مرضست...صدای پای مسافر,جاده انتظارِ منرا مرتعش میکند. صدای پای مسافر خوبست...شبیه هجده سالگی و حسِ خوبِ اولین سلام...

رهائی

من همیشه در عمقِ اتاقها,

دیوارها,

درهای بسته,

به یک کلید اندیشیده ام...

و هر دری که بسته است,

زمزمه ای از یک کلید,

در تار و پودش نهفته است

حمید

تراس خانه من

بیخیالِ دنیا,منرا ببوس. بگذار ترا ببوسم

COLD PLAY                                                                     کوچه های منتهی به سد لتیان. خرداد1386

I Wanna fly. And never come down. And live my life.And have friends around دلت میخواهد که به رویای من بیائی؟! پس بیا...بیا

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 3:43  توسط حمید  | 

فاصله...

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم بتو نزدیکترم

یادها در من میریزند. من خودم را بدستِ بیتفاوتِ باد میسپارم! دلم را به دنباله یک بادبادک میاویزم تا برود...هرکجا که خواست..هرکجا که رفت...جائی باید باشد! جائیکه فاصله ای نیست...جائیکه با یک بوسه از خواب بیدار میشوم. جائیکه اینجا نیست اما همین نزدیکیهاست. نمیدانم...و این پروازِ کور,منرا مشوش میکند. باید که با بادِ ولگرد سفر کنم

 

فاصله

میائی,میروی

فاصله ها کم نمیشوند

میائی,میروی

مرهمی در این آمدُ شدها نیست!

فرصت برای شکستِ غمها

کوتاهست

میائی,میروی

بیقرارتر میشوم

در نگاهِ تو,

امنیتی برای تشویشِ من نیست

نگاه تو خوبست,

برای من نیست!

ابرهای خاکستری,

همیشه مرا خیالاتی میکنند!

میائی,میروی

اندوهِ من کم نمیشود!

حتی فرصتی برای گلایه نمانده

در این آمد و رفتها,

میروی و من دوباره میمانم

دوباره با خود

می اندیشم:

آمدی

رفتی

فاصله همچنان باقیست

و میماند...

حمید

نمای دیوار خانه, بعد الظهر خاکستری هفتم تیرماه 1386

هوائی زیباتر از هوای خاکستری نیست.  تلخی فاصله ها نیز بیادت ماندست؟! یادم هست...یادت نیست

موزه حیات وحش داراباد. یکم تیرماه1386

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل...انچنان غرقِ غروبی که سحر یادت نیست. توکه خودسوزی هر شبپره را میفهمی...باورم نیست که مرگِ بال و پر یادت نیست

2 نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 16:57  توسط حمید  | 

برای من...

خیال میکنی که سکوت چگونه بر انسان چیره میشود؟! وقتیکه هر صدائی علامت ساکت باش دارد!و بیانِ رنجها اگرچه مرهم نیست اما علامتها ادم را به سکوت وا میدارند. گفته اند,گفته ایم,میگویند...گفتنهای بی حاصل همیشه مفتشان گرانست. تخیلاتِ نا ممکن همیشه ادم را خیالاتی بار میاورند...خیالات اما خوبست! وقتیکه تو خیال میکنی که معنای زندگی همینست! و خیال میکنی که این شکلِ زیستن همان واقعیت زندگیست. اما بیادت بیاور که فتوکپی هیچوقت برابر اصل نمیشود حتی اگر زیرش اینرا بنویسند: کپی برابر اصلست!

شب که میاید, ستاره ها آن بالا به ریشم میخندند! من ستاره ای ندارم...و هیچ کدامشان را بنام خود علامت گذاری نکرده ام! شب که میاید, سایه ام درازتر میشود! من و سایه ام هیچ سنخیتی با یکدیگر نداریم! او خودش همیشه بدنبالِ من راه میفتد! من دیگر محلّش نمیگذارم! سالها سالست که این تنهائی ما را با همدیگر همزاد کرده است...من از تنهائی بیزار نیستم اما از آن بدم میاید! شب که میاید,من فیلتر سیگارها را میشمارم تا خوابم بگیرد!شب که میاید,من رویاهایم را با تیپائی دور میکنم تا دوری از انها کمتر عذابم بدهد! شب خلوتِ خوبی برای فکرست. افکاری که راه بجائی نمیبرند و در خلسهِ ادم و تنهائی,همچنان تنها میمانند.شبی که یادی انرا روشن نکند,شب نیست,ظلمتست! من ظلمت نشین این شبهای بی خاطره و یاد شده ام. شبِ بی پنجره شب نیست! مثل ابرِ بی خاصیتی میماند که نه بخار دارد و نه باران!یک فنجان چای,مروری بر کارهای روزانه است! چه بوده اند؟! هیچ... و این هیچ پُر از احساساتِ بی جواب و خفه شده است...آینه ها هرگز دروغ نمیگویند. از بس که مبهوت نگاهشان میکنم,تصویر من نیشخندی بدتر از دشنام بخود گرفته است! مجبورم که راضی بمانم...و اجبار درد غریبیست! نمیتوانم که کلنجارهایم را با مشت و لگد نثار دیوارها کنم! تازه مگر با لگد زدن به دیوار چه دردی دوا میشود,جز یک پای دردناک که موقعِ راه رفتن میلنگد! ما که در حالتهای عادی هم لنگ میزنیم! همیشه این شش باید گرو هفتش باقی بماند! شش و هفتِ عاشقی های ما همیشه لنگِ همدیگر بود...در زندگی هم,هشتمان در گرو نُه. مثلِ میخ بدنیا هدایت شدیم و مثلِ بیل از دنیا....نمیدانم

چه طعمِ شیرینی بر خاطرمان باقی ماند! چه یادِ ارامبخشی این شبهای زنگ زده را تسلی میدهد! جز این سیاه مشقهای بیهوده,چه چیزی برای عرضه باقی مانده! لاک پشت سرش را, مگر برای پیدا کردن غذا از لاکش بیرون نمیاورد! و شاید هم برای جستنِ یک جفت... چه فرقی میانِ او با ماست! برای خیلِ بی تفاوت, چه مظهری جز لاک پشت ستودنی ترست!

گُم باش...این برکه خانه لاک پشتهاست! نه بالِ پریدن هست و نه توّهم پرواز...باید باور کرد که لاک پشتها هم عالمی دارند! کسالت اور ونوعی از حیات...همانکه همیشه با پوست و استخوان احساسش کرده ام... و بتنگ میایم...سالهاست...سالهای سال...بدونِ هیچ تغییری

برای من

برای من از شبهائی میگفت,

که ستاره باران بودند!

و از ماهی که

قرصش تمام بود!

و من بی تفاوت, می اندیشیدم:

مگر ماه و ستارگان

اندوهِ زمین را میفهمند!

برای من از خورشید

از روشنی میگفت!

و من خنده کنان می اندیشیدم:

کدام روشنی,کدام نور!

برای من از امیدواریهای سبز,

از برکه های آبی,

از دریاچه های وسیع شعر میخواند!

و من مبهوتانه می اندیشیدم:

ماهیها چرا میمیرند!

و نهنگها تن به خودکشی...

برایم عشق را توصیف میکرد!

و شعله هایش را

تداومی برای زیستن میدانست!

و من می اندیشدیم:

پس چرا عاشق تنهاست!

برایم نوشت:

زندگی زیباست!

اندیشیدم: کجایش؟!

برایم گفت:

جورِ دیگری باید دید!

و من جورِ دیگری دیدم...

اما,

پس چرا همیشه همانها

تکرار میشود!

گفت: خوبی میرسد!

گفتم: کی؟!

از بس که امروز و فردا را

مژده داده بود,

سکوت کرد...

فهمیده بود که جورِ دیگر دیدن,

همیشه در اندازه حرفست...

فهمیدم,

همیشه همین جورست...

حمید

موزه حیات وحش داراباد. یکم تیرماه1386

آزادی به شنا کردن! به قد تو نیز از زندگی چیزی نفهمیدم

موزه حیات وحش داراباد. یکم تیرماه1386

چرا یک ادم باید حسرت تو را بخورد...مگر جلوه زندگی فقط همینها بود که به اجبار دیده ام؟! اگر اینگونه است, که دیگر حرفی نیست

محوطه موزه حیات وحش داراباد. یکم تیرماه1386

جمعه حرف تازه ای برام نداشت...هرچه که بود پیش تر از اینها گفته بود

2 نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 3:43  توسط حمید  |