اینروزها,اینروزهای دورترشدن,اینروزهای به انزوا پناه بردن, اینروزهای مرور کردن...اینروزهائی که ثروت و مکنت بجای شرافت و انسانیت نشسته است. اینروزهائیکه از آنِ نو کیسه گانیست که با رنگِ سکّه ها تغییر کرده اند! اینروزهای پلاسیده که در هر گوشه آهِ سینه سوزی به هوا بلند میشود. اینروزهائیکه سیمان و بتون, بر تاروپودِ محبت و دستگیری کردن رسوخ کرده است...چه روزهای تلخُ و بی منظره ایست...روزهای پنج طبقه,روزهای شش طبقه,روزهای هشت طبقه,روزهای بی درخت, روزهائیکه بر ویرانۀ خانه های قدیمی, دیوارهای بلندِ گرانیتی و سنگِ سیاه قد علم کرده اند! روزهائیکه نه آسمان معلومست و نه خورشید و نه ستارگانش...چه تلخست این افسانۀ زندگی...چه دلگیرست کوچه های خفه و دلگیرِ امروزی...چه سکوتی کوچه را برداشته! چه دودِ غلیظی بجای هوا تردّد دارد! اما هنوز یک تک درخت از گذشته تا همیشه برجاست...برای تو,برای من,برای هرکه دلش تنگست...(برای سلامتی پدرت, این درختِ محکم و پاینده هر شب را دعا کردم... که بماند و میماند و سایه اش همواره بر سر تو,من خواهد بود...پدر یعنی که تک درخت,وسطِ زمانۀ ناجور که در و دیوارش از سیاهیها زنگار بسته است...بمان پدر همیشه بمان برایش)
تک درخت
زیرِ باران,زیرِتگرگ,زیرِ برف
در هجومِ بی وقفه آهنُ سیمان
زیرِ سنگینی دیوارهائیکه در برابر آفتاب,
هر روز بالاتر,بلندتر,بی رحمتر...
تک درخت, گوشۀ خیابان,وسطِ آن خانۀ قدیمی,کنارِ حوض
همچنان ایستاده است...
شاخه های سبزُ قدیمیُ پیرش,
پناهگاهِ کبوترانیست که در عصرِ سیمان و گرانیت,
پرواز را از یاد نبرده اند...
تنۀ محکمُ و ماندنیش,
سالها خاطره,خوبی,و عشق را,
به خاطرِ کوچه باز میگرداند!
تک درخت,
محکمُ صمیمی,
خاطرۀ خوبِ کودکیهاست...
لحظۀ نابِ تکرار شدن,شکوفائی,میوه دادن...
تک درخت, یعنی که بودن
وسطِ اینهمه دیوار
که هر روز بالاتر,سیاهتر,بیهوده تر,
و تنگتر میشوند...
تک درخت,
برای کوچه های قدیمی
برای آدمهای دیروز,
برای زندگی,بعد الظهرهای حوضُ فوّاره
دلتنگست...
تک درخت,
از دیروز تا همیشه,
برای تو
برای من
برای هرکه دلش تنگست,
میماند...
حمید
خورشیدِ مرداد ماه,داغ,روشن
درخت انجیرِ وسط حیاط

بنام هوا...بنام نفَس...بنام اولیّن دیدار
بنامِ هر چه رهائیست, اولین حرفِ نامۀ منست...
خلوت شبست و بغض و یاد و صدای یک ترانه در گوشم میپیچد...
دلم میخواهد وسطِ مردادِ داغ باران بگیرد. دلم میخواهد که همنوا با بغضِ من, آسمان به زمزمه در آید و حرفی شبیه باران را در خط به خط کلماتم تکرار کند
دلم میخواهد که غبارِ پنجرۀ اتاق, با رطوبتِ زندگی بخشِ باران آشنا شود. دلم میخواهد که صدای زندگی بخش تو, خلوت این شبهای طولانی را پُر کند
فهم تنهائی من کارِ آسانی نبود, چشمِ تو از جنسِ من بود. از جنسِ گریه,نگاه,غم,سادگی,پرواز...
در خلسۀ شبُ گریه به اسمِ تو رسیدم. دلم میخواست اینجا بودی,دلت میخواهد اینجا باشی...دو صندلی مقابلِ ماهیها گذاشتم. بتو و خود نگریستم و چشمم را در این باور بستم...باران گرفت...
آبی
به اسمِ نجیبِ تو رسیدم.
یک قطره اشک
روی کاغذم افتاد...
جوهر بروی کاغذ دوید...
همه جا آبی شد
حمید
بنامِ دل...بنام تو
خلوت اتاق...دو صندلی

زندگی مثلِ بالا انداختنِ یک سکّه که تا پائین میاید معلوم نیست که کدام رویش به نفعِ چه کسی خواهد شد,بازیگر و نا مشخص است! هوای نا معلومِ روزها منرا دچار لغزش و تشویش میکند. در مخمصه ای از اندوه گیر می افتم! و به فکر فرو میروم...این ترانه ام, حرفهائیست که سالها سال آنها را با خود بدوش کشیده ام...بر خلاف جریان گنداب حرکت کردن دشوارترین کار بود...
یکدم تو رها باش
این گردشِ دوران,
هیچ ندارد
جز آه
تو به آخر برسی,
باز
هوائی به سر آید!
خسته و نالان
چشم بر جاده بیندازی...
باز
به راهی که ندانی
آنجا
چیست بجز تردید!
امّا
نیست گریزی که توآسوده بخوابی
یکبار
این بندِ اسارت
بکَن از پای...
آنگاه
این فاصله ها را تو دگر نشمار
در صحبتِ مردم نیست یک
مرهم!
ساز را بردار...
در گوشۀ خود فارغ زِ همه دنیا
بنشین
تو بکُن آواز...
این حرفِِ معّما که چرا ,
دنیا
این شد...
و چرا مردی و مروّت نیست در
مردم
تو ببر از یاد...
چون آخرِ این کاووس
نشود روشن,
تو چراغی
بردار
تاریکیِ دوران را تو به یک
فانوس
روشن کن
که نفسها همه هیچستُ فنا
یکدم
تو رها باش...
حمید
IT IS A DREAM

موزه دارآباد. تیرماه1386

هزار بار شکستُ قفس خراب نشد
دیوارِ اینجا آنقدر بلندست که پریدن از رویش چیزی جز مرگ در بر نخواهد داشت. انتخاب با بازیگرست که بماند یا برای رهائی به آن طرف سقوط کند! و روزگاری دیوارِ برلین همین حالت را تداعی میکرد...هیچکس قادر به گذشتن از دیوار نمیشد! نگهبانها,سیمهای خاردار که به جریان برق متصل بودند...قصه آدمهائیکه در دو طرفِ دیوار اسیر خودخواهیهای دیگران شده بودند! قصه تلخِ فاصله های بزرگ...در جائیکه مسافتها کم بودند,فاصله ای به قّد یک دنیا آدمها را جدا میکرد...فاصله ای که هیچکس جز آدمهائیکه با پوست و استخوانشان اینرا هر روز احساس میکردند,و جدا از همدیگر و بیاد همدیگر بودند,نمیفهمید...و این فاصله های دردناک همچنان ادامه پیدا میکنند. برلین فرو میریزد اما هر جائی از دنیا میتواند که دیوارِ دیگری برای اقوام دیگر باشد! آجرها را میتوان که در هرکجا بالا برد و فاصله ها را درازتر و دست نیافتنی کرد...این دنیا روی خوش بخود نخواهد دید! عده ای دیوارها را شکسته اند و عده ای دیگر هنوز به بلندی انها فکر میکنند! تا آدم باشد,فاصله و دیوار کشیده خواهد شد. حتی دنیای افسانه ای جان لنون فقط در اندازه تخیلات بود!نو ناکجا آباد شهریکه فقط آدم داشت! مرز و محدوده را نمیشناخت! گذرنامه نمیخواست! بجز قوانینی اصلی هیچ قانون دیگری بر آن مسلط نبود! تمام ادمهای انجا,سفیرانش بودند! نو ناکجا آباد در اندازه تخیلاتِ جان لنون بود. مردیکه دنیا را آزاد از همه تعلقات میخواست...
ساعتِ یک نیمه شب, میتوانم که در گوشه اتاق به نو ناکجا آباد,دیوارِ برلین, اجرای کنسرت پینک فلوید, به همه پراکندی افکارم بیندیشم! تا نزدیکِ سپیده به سیگارهای لعنتی پک بزنم و حجمِ همه تخیلاتم را مثلِ پرده یک آپارات در برابر ذهنم ببینم! افکارِ پراکنده که مثلِ باد هرزه به هرجا میروند, آدم را به جنون میکشانند! حتی قدرتِ مهارشان از عهده من خارج شده است. افکار من از تهِ همه بن بستها,تا برکه ها و آبادیهای تخیّلی به حرکت در میایند. من دوباره بیست و یک سالگیم را میبینم! پستِ نگهبانی و خدمتِ سربازی... زیرِ بارانهای آذر ماه و بارشِ برفِ بهمن,با هم خدمتیها سیگار دود میکردیم...هرکسی آرزوهای پس از خدمتش را برای دیگران میگفت! یکی از معشوقه اش حرف میزد,یکی از مسافرتهائی که خواهد رفت میگفت,یکی از برادرش که درژاپن کار میکرد,قصه میبافت...و هر کسی, و هر روز چیزی برای گفتن داشت! منهم یک جوانِ رویائی و بلندپرواز بودم. از همان سالها به قصه دیوار می اندیشیدم. همان سالهای دور که زیرِ نور سبز و آبی نورافکنهای بالای اتاقم در کنارِ موسیقی پینک فلوید,منهم از دیوارها مینوشتم! از همان زمان فاصله را به معنای عمیقش درک میکردم! از همان زنگِ خطرِ اولین بار که دلم با صدای کسی لرزید! از همان گریه ها و شب بیداریهای نوجوانی. همان زمان که دریافتم به تنهائی قادر به ادامه نخواهم بود! از وقتیکه نیاز را در خود احساس کردم. از وقتیکه برای قرار,دلم در سینه بیقرار میشد و دستانم میلرزید! از وقتیکه با گریستن,به معشوقه ام التماس میکردم و او بی اهمیت دور میشد! همه این سالها که حتی نوشتنشان از حوصله خودم هم خارجست, فاصله را با تمامی ابعادش حس کردم.چشمم را عادت دادم که هرچیزی که میبیند برای او نخواهد شد! دلم فهمید که پس از هر لرزش,دوباره تنها میشود...منو تنهائی و اتاق بهمدیگر عادت کردیم. به انزوایمان خو گرفتیم...منو تنهائی و اتاق,هر شب با همدیگر طاقت آوردیم,شکستیم...با هرچه حسرت بود,نفس کشیدیم...چشمِ امید را بستیم و در خوابها قدم زدیم!کتابِ حسرتها قطورتر شد...هیچکس حتی بدادِ یکشب از انهمه احتیاج نرسید! قلم و دفتر و رختخواب و زیر سیگاری,تنها شاهدِ همه آن سوختنها بودند...صدایم را فقط سقفِ اتاق میشنید.بیزاریم را هرجائیکه گوشی برای شنیدن پیدا میشد,ابراز میکردم! همه آن گوشها بسیاری از وقتها ناشنوا میشدند! علاجِ درد من در دستِ کسی پیدا نمیشد! من به قدغنها فکر میکردم. به چیزهائیکه کسی به آنها اهمیت نمیداد. فقط چند نفری در بزمِ گلایه و حرفهای تمام نشدنی من مهمان میشدند. انها هم کاری از دستشان بر نمیامد! انها هم آجری از همین دیوارها بودند...همه چیز دردناکتر ادامه پیدا کرد. من به سی و پنج سالگی پا گذاشتم و نیمی بیشتر از عمرم را طی کردم. پنج سال,ده سال,یا پانزده سالِ باقیمانده, آینده ای نامعلوم و روزگارانیست که از خوب و بدشان نا آگاهم...افکارِ من همچنان پراکنده و به هر گوشه دنیا سر میزند. انگار که هر اتفاقی میتواند خوشحال کننده و یا ویرانگر باشد!هنوز به پوسترهآی ستارگان موسیقی راک علاقه عجیبی دارم! هنوز دلم میخواهد که اتاقم را با آنها کاغذ دیواری کنم! هنوز به فرو ریختنِ دیوار برلین و رابطه اش با همه دیوارها فکر میکنم. هنوز آزادی,یگانه واژه ذهن پریشان منست...هنوز به آن قوری چای,بالای دربند می اندیشم. هنوز برای چشمهای تو دلتنگم...هنوز لحظه وداع در آن ترمینالِ مسافربری را از یاد نبرده ام. کنار اتوبوس ایستاده بودم و تورا در آن نگاه میکردم... دلم دوریت را طاقت نمیاورد. و کمترین کاری که از من ساخته بود, فرستادنِ یک اس ام اس در همان حالت بود: دوستت دارم...سفر بخیر عزیزم
در این تنهائیها به انتظار خو گرفته ام. حوصله ام از دستِ فاصله ها سر میرود...مغزم دچارِ اختلال میشود.نمیدانم که سرنوشت اینبار برایم چه خوابی دیده است...من معنی شکست را به کرّات چشیده ام. بن بست را خوب میشناسم...افکارِ پراکنده آزارم میدهند. فاصله من با اطراف بیش از همیشه شده است...پیاده نظامی از خاطرات به مغزم هجوم میاورند...و من همچنان در پشتِ این فاصله نشسته ام,فکر میکنم,میجنگم و نزدیکهای صبح میخوابم...صبحِ فردا,روز از نو...روزی از نو...تا کجا,تا کی؟! هرچه راه میروم مسافت کم نمیشود,فاصله باقی میماند...راهی نمانده, باید که فاصله را خراب کرد...باید نزدیک شد و در آغوش کشید. باید رسید...ذهنم داغان شده است
حمید
REAMONN
چالوس. اردیبهشت1386

دلگیرتر از هوای خاکستری و ابری, ماندنِ در اینجاست. کجای هوای خاکستری دلگیر است؟! هوائی که پر ازحسِ خوبِ نشئگی و فرو رفتن در خیالاتست! در میانِ صفحات قدیمی موسیقی,خاطراتم را دوباره مرور میکنم.
There She Goes 
The Road To Hell
Two Roads
Miles Is A Cigarette
من با تمامیشان راهها,خیابانها,کوچه ها و بن بستها را طی کرده ام. و گهگاهی تنها صدائی که سکوت اتاقم را شکسته,همانها بوده اند! وقتیکه دلم از همزبانهای پرمدعا میگیرد,به سراغشان میروم و روحم را دوباره به خیالات نوجوانی و گذشته میسپارم.همیشه دلم میخواست که درجای دیگری متولد میشدم! جائیکه میتوانستم رویاهایم را بپرواز درآورم.اینجا بجز طاقت و هدر رفتن چیز دیگری برایم نبوده است. اینجا چشمِ من از دیدنهائی که دوستشان ندارم پر میشود! اینجا گوشِ من از شنیدنهائی که بدم میاید پر شده است! اینجا یک دلگرفتگی همیشگی منرا احاطه کرده است. اینجا تنها میتوانم که در گوشه اتاقم به تصوراتم جان بدهم. با انها زندگی کنم و با اصواتیکه دوست دارم خودم را به بیرون از این محدوده بکشانم.این سکوتِ خانگی در من کهنه شده است.زل زدن به پنجره,دیوار,پرده,گلدان حرفهائی همیشگیست.حسرتها ادم را پوست کلفت میکنند! حسرتها ادم را ذره ذره به نابودی میکشانند. روح پر لطافت انسانی را سخت و محکم میکنند و نفرت را بجای علاقه جایگزین.
می اندیشم که چه خوب میشد که بجای کاغذها,حرفهایم را روبروی تو تکرار میکردم.و همه آهنگهای خاطره انگیز را دوباره و هزار باره با تو میشنیدم. با احساسِ هر کدامشان ترا تنگتر در بغل میکشیدم و گریه های تلمبار شده در چشمم را بروی سینه تو رهسپار میکردم. و در آتش خنده های تو,حسرتِ اینهمه سال را میسوزاندم.تقدیر و سرنوشت جاده عجیبی دارد. و جاده ها نشانه هائی برای رسیدن هستند! از اینجا...تا به آنجا, سرنوشت گاهی دوست داشتنی بنظر میاید! گاهی که ادم را به گمشده اش میرساند. و رسیدن مثلِ حالتی نشئه اور میماند که ادم در آن احساسِ سرخوشی وآرامش میکند! زندگی بجز بوسه های گاه و بیگاه,چیزِ بدربخوری ندارد! زندگی بجز یک آغوش,تمامش پوچ و بیخود است! زندگی را باید روی لبهای سرخِ یک معشوقه تکرار کرد! زندگی را باید در موی رهای تو دید...آدم گاهی از همه کنده میشود. به من چه خیابانها پر از آدمهائیست که گاهی نمیدانند برای چه زندگی میکنند! به من چه که عاطفه بازاری ندارد! می اندیشم که روزهای خوب کجا گم شده اند! و آدمهای خوب کجا هستند! می اندیشم که اینهمه آدم چرا همیشه به هر اجباری عادت میکنند! و چرا هیچوقت خوبیها عادت نمیشوند! این خط خطی کردنها هم عادت شده اند. مثلِ همه کارهای بیهوده. مثلِ همه گلایه کردنهای بی خاصیت! مهم نیست...اینها احساساتِ آنی هستند. میتوان که پس از نوشتنشان انها را به سطلِ زباله انداخت. اما نه...اینها برگه های اثباتِ وجود ما هستند. سی سال دیگر اگر عمری بماند,دوباره مرور خواهند شد! مثلِ شش سالگی که سی سال پیش اتفاق افتاد! و امروز برایش دلتنگ میشوم...مثلِ همه لحظاتی که انگار نبوده اند,بوده اند! نمیدانم...بیا روی تختِ چوبی کنار حیاط بنشینیم...برایت از باغچه یک رز صورتی رنگ میکنم و لای موهایت میگذارم. آنوقت میتوانیم که با همدیگر همه کودکی و بودنمان را مرور کنیم...تختِ چوبی کنار حیاط,سالهاست که پس از پدر تنها نشسته است...و کسی دیگر اشعارِ حافظ را بلند بلند نخوانده و فواره را باز نکرده است...میبینی, زندگی تمامش همین دلتنگیهاست...کودک دلش برای بازیچه هایش تنگ میشود, جوان برای معشوقه اش,پیر برای جوانیهایش...و مردگان برای فاتحه خوانانشان دلتنگ میشوند! خدا دلش برای چه کسی تنگ است؟! شاید برای همه,شاید برای هیچکس. اما من همیشه دلم تنگ میشود...هر بار که رفیقی جز روانویس و کاغذ ندارم, دلم بیشتر تنگ میشود...برای یک هوای خوش, یک خیالِ آسوده, یک صبحِ بارانی که با صدای تو بیدار بشوم,برای آدمهای خوب,ناب,دلسوز, برای صمیمیتهای گمشده دلتنگ میشوم. آنهم خیالی نیست,زندگی همینست...
گاهی گریه,گاهی لبخند,
گاهی درد,گاهی مرهم,
گاهی هیچ,گاهی پیچ در پیچ,
گاهی زل میزنم
و با صدای یک ترانه
چشمهایم را میبندم.
گاهیکه زندگی,
با چشمهای بسته,
زیباترست...
گاهیکه تنهائی,
غوغا میکند...
حمید
Chris Rea
حوالی سد لتیان. پائیز1385

از غزل باختگان میترسم
شعرهای بی هوا را عشقست
هوای ابری و خاکستری پایتخت, بغض تابستانیش را هنوز نباریده است!
حس خوب ِزُل زدنمردادِ ابری
نیمه ای روشن,نیمه ای تاریک
آسمان شبیه قلبِ من,
تاریک و روشنست...
ابری که میشود,
پائیز وسطِ تابستان ,
پا میگذارد,
راه میرود...
حسِّ نمناکی,آتش,هیزم
بوی چوب...
حس پُک زدن به یک نخ سیگار,
روبروی پنجره...
حس راه رفتن,
روی برگهای زرد
التماسِ یک بوسه,وسطِ کوچه
لبهای سرخ توِ...
قصۀ شیرینِ یک نگاه
در انتظار,
کنار پنجره
تنها نشسته ام
دستم را
بروی خیالت
آرام میکشم...
رگبار میزند...
حمید
گوشۀ باغ. اردیبهشت1386

نمک آبرود. اردیبهشت1386
