تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
احساسي طلائي...!!!
 

سايه مردي در كوچه و خيابانها را ه ميرفت!!!همه جا را تاريكي گرفته بود...ديوارهاي خشتي و اجري و كوچه هاي تنگ و تاريك!!!از راهروي كوچه ها عبور ميكرد...خاطرات در اطرافش در جريان بودند....همه جا تاريك بود ولي تمام اندام مرد را يك پوشش طلائي گرفته بود...مثل پرده سينما سر تا پاي مرد روشن بود و روي  ان روشنائي خاطرات به نمايش در امده بودند!!!همانطور كه در عمق سياهيها راه ميرفت ان پوشش نوراني و طلائي بر پيكرش تصاويري را نشان ميدادند....از كودكيهايش...شوقش...بازيچه هايش...وقتي بزرگتر ميشد جوانيش و شور عشقي كه در  دلش داشت...همه دوستانش و همه ادمهائيكه روزي ميشناخت همه بر پرده طلائي و نوراني كشيده شده بر اندامش ميگذشتند....احساس طلائي داشت همه كوچه ها را طي ميكرد...از همه سياهيها عبور ميكرد...و همچنان اين خاطرات بودند كه بر اندام مرد به تصوير كشيده ميشدند...انقدر رفت تا به جائي رسيد كه صبح شده بود و خورشيد نور طلائيش را بر همه جا گسترده بود....ارام ارام پرده طلائي از روي مرد كنار رفت و اندام او و چهره اش نمايان شد!!!مرد از كوچه هاي تاريك به صبحي رسيده بود كه زمان و مكانش را نميدانست!!! احساس نميكرد كه تا انزمان ان مناظر را ديده باشد...به زير درختي رفت و كمي ارم گرفت...و با خود فكر ميكرد كه ايكاش ميشد دوستانش در اين نا كجاي خيال انگيز ملاقات كند!!! در خيالات خويش ساعتهاي ارامي را گذرانيد...ابر تاريكي از ان دورها ميامد!!!هر چه نزديكتر ميشد تاريكتر ميشد!!!همه روشنائي افتاب را پوشانيد!!! دوباره اندام مرد هم تاريك شد...پرده اي نوراني دوباره بروي اندام مرد افتاد....وقتيكه ابر تاريك بغضش را رگبار كرد بر سراسر پرده نوراني كه بروي مرد افتاده بود باران باريد...مرد بشگل قطرات باران جاري بود!!! در تاريكي مرموز اطراف كه با نم اسرار اميزي توام بود ساعتها باران ميباريد...وقتي ابر تاريك رفت مرد صورتش دوباره پيدا شد...!!!خيس از بارشي عجيب براه افتاد...احساس طلائي همراهيش ميكرد!!!چيزي نميتوانست ديوار شود....اصلا ديواري نبود...كسي زور نميگفت!!!انجا كسي نبود كه زورگوئي كند!!!مرد براه خويش در حركت بود...همه نكبتها ان پشت مانده بود و ديوارها قدرتي نداشتند!!!احساس طلائي با مرد همراه بود...او ميرفت كه احساسش را به ديگران بدهد!!حميد

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:30  توسط حمید  |