تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
عجيب قصه ايست اين روزها!!!
 

انروز كه حقت را گدائي كردي بدان كه بدبختترين هستي!!!

مردم هميشه خود را ميبينند...و كمترين توجهي نميكنند كه ادمها همه از پوست و استخوان هم هستند...براي همين ميتوانند يكديگر را دوست بدارند و يا نوعي نفرت را تجربه كنند....ميتوان چشم را بست و ناله را نشنيد ميشود كيف كرد و نديد...ميشود قاه قاه خنديد و شكم جلو اورد...ولي نميشود انكار كرد!!! هر چه تلاش كني باز هم درونت چيز ديگري ميگويد و اين نداي دروني تو حقيقت توست!!! هميشه چيزهائي هست كه ذهن را ميازارد...هميشه زواياي تاريكي هستند كه ادم را به انديشه وا ميدارند...و هميشه ساده لوحاني هستند كه ميگويند عينك بدبيني را برداريد!!!اما برداشتن يك عينك سياهيها را روشن نميكند...هميشه نميتوان به نور خيره شد...سياهي هم لازم است...ولي سياهي شب كه ارامشي دارد با سياهي اعمال خيلي تفاوت دارد...رنگها همه زيبا هستند ولي در شهر من سياه خيلي وقتست كه رنگ خوبي نيست...كي باران ميايد نميدانم!!!اينها را تا كي بايد تكرار كنيم انرا هم كسي نميداند!!!من هميشه فكر ميكنم يا ما نميدانيم و يا خودمان را به نفهميدن ميزنيم...عذاب دومي سختترست...و سختتر انكه اسير تكرار عمري را كه تنها يكبار تقديمان شده است را اينگونه بيهوده بسر كنيم!!!و هزار بهانه بياوريم كه قسمت اين بود ...و اين حرفها هم تمامي ندارد...هميشه راه اسان را بر گزيده ايم!!! و اسانترين راه بي تفاوتي ما است!!!! ولي كاش ياد ميگرفتيم از درخت كه برگهايش را ميريزد تا دوباره سبز شود...لخت ميشود  و تازيانه سرما را تحمل ميكند تا بهار جامه اي سبز بپوشد...ولي ما ميترسيم كه شايد سرما بخوريم و نتوانيم روزمرگيها را دوباره تكرار كنيم!!! اينهم خودش داستانيست متفاوت با همه قصه ها...!!!حميد

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 13:47  توسط حمید  |