پيچك سبز ازاد بود و بروي ديوارها ميخزيد!!!هيچ چيزي نميتوانست حركت ساقه اش را متوقف كند....ارام ارام بروي تن ديوارها ميرفت و ان سردي و سنگي انها را ميپوشانيد....چشم انداز ديوارهاي رو برو را پيچك سبز پر كرده بود...يك تن پوش سبز چشم نواز بروي همه خرابيها و سياهيها نقش ميبست...باران كه ميامد پيچك خيس ميشد و قطرات شفاف اب از برگهايش مثل مرواريد پائين ميفتادند و بروي گلدانهاي كنار ديوار ميچكيدند!!!باد اگر ميوزيد برگها ميرقصيدند و بوي خوش گياه مشام رهگذر ها را پر ميكرد...در كوچه تكرار و دود گرفته پيچك صفائي داده بود بر تمامي ديوارها!!!اهنگ دود و رخوت را نميشناخت...تنها و تنها سنفوني باران را دوست ميداشت كه برگهاي سبزش را نوازش ميدادند!!!همه فضاي رخوت انگيز كوچه پر بود از عطر برگها...بوي خوش سبزيها...پيچك ميپيچيد و نكبتها را سبز ميكرد!!!پيچك بالا ميرفت و حجمهاي سنگي اندوهگين را مخفي ميكرد...ادمها وقتي نگاهش ميكردند روحشان تازه ميشد!!!براي تمامي انسانيت بر باد رفته خود به فكر فرو ميرفتند!!!براي همه دردهاي بي درمان اندكي ميگريستند و تازه ميشدند!!!نگاه كردن به پيچك سبز به تمام منظره كسالت اور شهر مي ارزيد....صداقتي داشتند ساقه هاي چسبيده به ديوار!!!مثل هم صدائي بودند و هم دلي...محكم و ايستاده!!!پيچك سبز خوشترين چشم انداز رهگذران خسته و پوسيده بود و هر صبح و غروب كنارش چه ادمها كه سيگاري اتش ميزدند و به فكري خوش فرو ميرفتند...پيچك همه ديوارها را گرفته بود....ميرفت كه همه شهر را بگيرد و سبز كند!!!ميرفت كه چشم انداز نگاه همه خستگان باشد!!!پيچك بروي همه ديوارها ميخزيد و بالا ميرفت.....!!!!حميد
