تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
میان ادمها.....

کنار همهمه ميان ادمهائي كه مسخ شده ميلولند!!!چشمهاي فريبنده...چشمهاي بي حالت....چشمهاي خمار....چمشهاي پرسش گر و چشمهاي هيچ!!! انقدر شلوغ است كه نفس گم ميكنم....از بوي تعفن جوي پر كثافت تا انتهاي ذهنم سياه ميشود!!! و عكس پاره پاره شده يك منظره سبز و باراني كنار پياده رو عذابم ميدهد!!! همه چشم انداز تاريك مرا يك درخت هم نيست!!!و همه اين تكراريهاي بي رويا را سالهاست كه ميبينم و هر سال بر حجم نكبت بارش اضافه ميشود...كسي حرف كسي را نميفهمد...ان چند تائي هم كه درد اشنا هستند خود نيز دچار اندوه و سر در گريبان در كار خويش وا مانده اند!!!مثل چرخ و دنده هاي فلزي يك كارخانه خش خش ميكنيم و ميچرخيم و دود توليد ميكنيم....از نفسمان دود بيرون ميزند...و نگاهمان هيچ ندارد...هيچ...يك ابر باراني بروي اين بي منظره نميماند و نميبارد!!! من كارم از گلايه و شكايت گذشته است....و اين چشم انداز پر همهمه تنها اندوهگينم نميكند منرا بيزار ميكند...از هر انچه روزي انرا زندگي ميدانستم!!!كنار پنجره وقتي لاي شيشه باز ميماند بوي كثافت اشغال و زباله و بوي هميشگي دود مشامم را پر ميكند!!! دستشوئي خانه روبرو كنار حيات عجب چشم اندازي دارد!!! و بوي گندش نميگذارد كه اين كوچكترين دريچه بسوي كوچه باز بماند!!! نكبتي كه صبح تا شب و هر روز تكرارش ميكنم!!! و هميشه مينشينم و تنها خيال ميكنم كه ابري باراني ميگذرد و ميبارد و دل من ارام ميگيرد....تنها خيال ميكنم كه چيزهاي خوشتري هم هستند!!!ولي تا كي به خيالشان ميان اين ادمها بلولم و خود ازاري كنم تا شايد انرا در خواب ببينم و ان هم نميشود!!! سيگاري اتش ميزنم...ديگر هيچ نميگويم...كافيست خواندن اين جملات نكبت اور روزگارمان!!!نگاه كن ان دورتر ها باران ميبارد...هوا خوشتر است...ادمها همديگر را دوست دارند...به همين افكار بمان و تنها خيال كن...درست است...تنها به خيالش بمان و اگر همچنان در خيالش هستي يك نظر در اينه به صورت دود زده و تكراريت نگاهي بينداز!!! مطمئنم كه زود كنار ميروي...اينه هم طاقت اينهمه گلايه را ندارد...خيال كن جائي باران ميبارد!!!حميد

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:25  توسط حمید  |