شب بي حوصله زخم رفاقت دارد
انگار كه همه اين سياهيها را در خواب ميبينم
چشمان پر فريب ادمها را كه در لباس دوست ميايند
دستان پر سخاوت ايثار را كه دستان بي اعتماد فريب را بارها فشرده اند در خود
كسي چه ميداند كه در سیاهی چه كسي ايستاده است
و كسي تصور نميكند كه خنده هاي ممتد رفاقت را فريب چگونه جراحي ميكند
خشنوديم از بودنهايمان كنار همديگر
و كجا ميفهميم دست نامردي را كه براي دزديدن شاديها امده است
اولين سلام صادقانه طنابيست كه كسي جز ما دور گردن نمی اندازد
و ما چقدر گنگ مانده ايم براي فهميدن صداقت از نيرنگها
ساعتي مينشينيم و سفره دل به ارزو و تمنا پهن ميكنيم
ميگوئيم و باز هم ميگوئيم و تنها دستي بر پشتمان به رفاقت گولمان ميزند
نارفيقان در لباس دوست ميايند و راز دل از كفمان بيرون مياورندو همان را بازيچه خواهند كرد
تنهائي غم انگيز است و زمانيكه انرا با نارفيقي تقسيم كني دردش بيشتر ميشود
من نميدانم كه چه لذتي ميبرند از فريب و تزوير
و چگونه شبها با روياي برادر كشيهايشان اسوده ميخوابند
وقتيكه زنجير اعتماد گسسته شود دوست و دشمنت را دشمن خواهي ديد
همه فداكاري ادمها را به ديده شك خواهي نگريست
وقتيكه كسي با دستان رفاقت از پشت ميزند رفيقي اگر بيايد راست هم كه بگويد باز ترديد خواهي كرد
و ترديد و گمان نميگذارد كه براي ساعتی فرار از تنهائي خود به كنار رفيقي بنشيني
و حسرتهايت را درد ودلي كني و ارامتر و خشنود از گفتنشان بنشيني و چاي بنوشي
حيرت ميكنم از انكه نان و نمك ميخورد و از پس ان ميشكند
حرمتي بود نان و نمك را...حرمتي داشت انسان انروزها
به كسي اگر ليواني اب ميدادي سپاسش را تا عمر داشت تكرار ميكرد
اينروزها مثل ليوان اب دست رفاقت ميدهيم....و چون خوردن اب يادمان ميرود
نمك اينروزها شوري ندارد....شيرين هم نيست...تلخ است
مثل اب دريا تلخ است كام رفاقتها
اينروزها رفاقت اندازه روزنامه دور سبزي نميارزد انگار
خوانده ورقي شده است كه دورش مياندازند
حرمتي ندارند واژه ها...زشتند...نوري ندارند...سياهند و گنگ
اش رشته دست فروش را بيشتر ميخرند تا حرف حساب را
دشناميست بازي روزگار...درديست رفاقت....فحشيست عشق
عاشق كه ميشوي بايد كه براي عشقت همچون كالا پولي بپردازي
رفاقت كه ميكني بايد شبي چون من در خود نشسته لعنت كني خودرا
نمكش زياد است اين غذا....به خورد گربه هاي گرسنه هم نميرود ديگر
در كوچه پس كوچه هاي تنگ تكرار بايد كه بر پشت پيتهاي حلبي پائي بزني
و صداي تلق تلوق انرا سنفوني ذهنت كني...گنگ است روزها
پك سيگارم حقيقتي دارد تلخ اما اشكار
رفاقت اما دردي دارد گنگ
مانده عمر گوشه پستو بسر ميشود....يادها....خاطرات....نتها
من براي تو ميميرم...تو براي من ميميري...فردا من براي ديگري ميميرم و تو براي يكي ديگر
قصه پوچ دل بستنها....دل داده گيها....كجاست به قول سهراب سمت حيات!!!
من رفيقت هستم...ياورت ميمانم....دردت را به من بگو...ميفهمم
فردا روز كه ميايد من رفاقتي ندارم....درد چيست ديگر!!! فهميدنش صرف ندارد
سفره باز است بفرما....نه شما بفرما....قابلي ندارد...نمك ندارد
فردا سفره بسته است...تو به ان زهر مار ميگوئي غذا!! سفره ات به چه كار ميايد ديگر بر سرت بخورد
قصه من اينست....ميداني..دوست داري بداني...مرا همراهي ميكني!!!
ميدانم و دوست ميدارم و همراهي ميكنم اما فردا روز
قصه ات تكراريست...دركش نميكنم...همراهي چه صيغه ايست ديگر!!!
كنار شب اينجا كنار پنجره اي كوچه ها ديدنتان مرا عذاب است
ادمها...اهاي ادمها...ديدنتان مرا عذاب است
روي زرد از درد رفاقت را با روي گل انداخته پر فريبتان تعويض نخواهم كرد
منهم ميميرم و شما هم همانطور...در گاه خداوندگار جاي دسيسه نيست اما
پله كوچه در حسرت بچه هاي بازيگوش فرسوده نشسته است
ديوار اجري يادگار يك نوشته را بر خويش هنوز به تن دارد
صداي من...صداي انهمه شب گريه هاي عشق
هنوز در تارو پود اين ديوارها شنيده ميشود
جاي قدمهاي پر فريب....از ان دورترها تا به امروز هنوز روي اين سنگفرشها سنگينست
بيچاره گلدان كوچك روي تاقچه...دود ميخورد..دود سيگار
بيچاره قلم در دستهاي من...تكرار ميكند...تكرار
بيچاره من كه در بازي اينروزها چه ملتمسانه در خود فرو رفته ام
التماس دستي در نگاهم جاريست
جاي سكوت روي لبها داغ انداخته است
من زبانم بسته است و دستهايم ميگويند...همه انچه را كه ميبينم و احساس ميكنم
هنوز هم رفاقت نمرده است...هنوز هم ميشود دل داد
ولي دلدادگيهاي من ثمري ندارد جز انزوا
انگار كه اين بخت خوابيده را صدائي نيست كه بيدارش كند
هنوز گوشه ذهن من در جائي گنگ يكنفر ميايد
ميترسم كه پس از مرگم بيايد
سنگ تيپا خورده غرورم كنار رهگذر زير پا
يكي محكم پرتابش ميكند ان يكي ارام
مگر مترسك هم حق اعتراض دارد ديوانه!!!
نه...ميدانم كه ندارد...مترسك تنهاست و حتي كلاغها هم حسابش نميكنند ديگر
خفه ميشوم روزگار....سيگارم را اتش زدم و فكر كردم
وقتيكه شب گريه هايم را مرهمي نيست....وقتيكه دستم را دستگيري نيست
سكوت ميكنم....گريه اما نه....تنها خيره نگاه ميكنم!!!
اين بود اجر ديگري از ديوار!!!حميد
