تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
برگ احساس......

احساسم مثل يك برگ در جوي باريك اب ميان زندگي افتاده بود!!! گاهي به چيزي گير ميكرد...به يك قلوه سنگ مانده در كف جوي كه سرش از اب بيرون بود!!!مدتي كه ميماند اب به پشتش ميزد و باز راه ميفتاد......احساسم گاهي به يك شاخه افتاده در جوي اب گير ميكرد....فكر ميكرد نكند همان شاخه ايست كه روزي از ان جدا شده است....اما مگر ميشود برگ يك شاخه افتاده بود!!! شاخه اي كه خود به دنبال ان درختيست كه از او جدا شده است!!! احساسم در حركت اب حركت ميكرد....چه حس مبهمي داشتم وقتي سردي تنهائي برگم را ميلرزاند!!! احساس در حركتي نا معلوم ميرفت و گير ميكرد و فشار اب بر پشتش جدايش ميساخت و دوباره با مسير اب همراز ميشد....پروانه اي افتاده در اب اخرين دقايق نفسهايش را بي صدا داد ميزد!!! برگ احساس رسيد و پروانه پاهايش را بر برگ گذاشت و بالا كشيد خود را!!! بالهاي خيسش را خشك كرد و خنديد....من نيز خنديدم!!! پروانه زيبا چه بالهاي قشنگي داشت و وقتي بازشان كرد احساسم عاشق شد!!! ولي مگر ميشد حجم يك برگ افتاده را با يك پروانه زيبا همسان كرد!!!پروانه پس از ان خنده شيرين پريد و برگ احساسم گريه اش در اب نا معلوم جاري شد....دوباره حركت كرد....!!! هنوز به مسير فكر ميكرد...شب امده بود و اب جريانش ارامتر شد...برگ به گوشه اي گير كرد....صداي جير جيركها دوباره عاشقش ميكرد...و يك تنهائي مرموز تنش را ميفشرد....شب با ستاره هايش ان بالا چه وسعتي داشت.....برگ احساسم فكر ميكرد ميان اين گسترده چه حقارتي دارد....و چقدر تنهاست زمانيكه بي ريشه حركت ميكند....فكر ميكرد....به همه ان مسيري كه در روز انرا طي كرده بود تا خوابش برد...اولين تيغ افتاب صبحگاهي برگ احساس را بيدار كرد...دوباره جريان اب تندتر ميشد و برگ دوباره همراه اب ميرفت....ان جلوتر پر از برگهائي بودند كه در مسير انباشته و از درختان جدا بودند و يكجا كنار همديگر در تلاطم اب تكان ميخوردند!!! برگ احساس خيال كرد يكي از ان برگها قصه اش را خواهد شنيد و تنها نميماند ادامه راه را!!! با حركت اب خودش را كنار انها رسانيد...هر كدام از درختي ميگفتند كه روزي بر بالاي ان اويزان بودند و سبز!!!! برگ احساس همه حرفهاي انها را شنيد و شباهتي نديد اما!!!! دوباره سرگردان و غمگين تن به جريان اب داد و رفت....در مسير كنار جوي روي چمنهاي تازه مردي لميده بود....دستهايش را در اب ميشست.....دستش به برگ گير كرد و انرا بيرون كشيد...روي چمنها انداخت....برگ خيس احساس ارام نشست....نگاه كرد به دستهاي مرد....مرد پس از اندكي سيگاري اتش زد....گيتار برقيش را برداشت...و يك نت قديمي نواخت....برگ احساس چقدر محو نواختن ان مرد شده بود!!! صداي ساز انگار درختش را بياد مياورد....مرد انگشتانش را روي سيمهاي گيتار بالا و پائين ميكرد و پرده ها را ميگرفت.....ملودي اهنگي با نام زير باران....برگ احساس يادش امد كه وقتي باران ميزد هميشه قطرات صورتش را ميشستند و طراوتي عجيب بر جانش ميريختند!!!ساعتي گذشت...مرد بلند شد و سازش را گرفت و رفت!!! برگ غمگين شد...نشست و نگاه كرد تا بادي وزيد!!! برگ احساس روي باد ارام بلند شد و به هر سمتي كه باد ميرفت ميرقصيد....مدتي در هوا معلق بود تا ميان دشتي سبز و رويائي افتاد....گلهاي زرد وحشي كوهپايه را پوشانيده بودند...و عطرشان گيج ميكرد مشام را!!! پر بود از سنگهائي كه از بارش مدام باران سبز شده بود رويشان...گلسنگ بر دل سنگيشان بسته بود!!! و چشم اندازي عجيب...و هوائي كه سرشار از پاكي بود....برگ احساس نفسي كشيد...بدون هيچ شباهتي به همه چيزهائي كه در راه ديده بود ناگهان نگاهش به درختي برخورد كرد!!! تنه محكم و شاخه هاي زياد...پر بود از برگهاي سبز و احساسي....خود را روي چمنها كشان كشان به پاي درخت رسانيد...شباهتي ميديد در همه بي شباهتي ان درخت...انگار كه پيدا كرده بود ان چيز عجيبي كه هميشه درونش از او حرف ميزد....برگ خود را از درخت بالا كشيد...و بر سر يكي از شاخه ها نشست....انگار قدرتي اورا به ان شاخه نگاه داشته بود....تن زرد برگ در چرخشي عجيب دوباره سبز شد....و برگ احساس در حيرتي عجيب دوباره ديد كه بر جائي متصل شده است...و كنار او هزار برگ احساسند كه گنگيش را جوابي دارند!!! برگ اواره عجيب خوشحال بود...و بر بالاي درخت كنار انهمه برگهاي سبز انقدر خنديد كه يادش رفت روزگاري از زردي و گنگي ايام چقدر در مسيرها گير كرده بود...شب شده بود...نسيم خنكي بر تن برگها ميوزيد...و برگ احساس بوي خوش علفها را احساس ميكرد....و درختيكه جايگاهي محكم و عجيب بود و او كنار انهمه برگهاي ديگر احساس ميكرد كه خوشبخترين برگ دنياست....شب شده بود و برگ احساس براي خوابي شيرين اماده ميشد...كنار انهمه بند و اسارت....انهمه ازدحام و گنگي....سالها بود كه به دنبال درختش در حيرت و جريان بود!!! برگ احساس خوابش برد تا دوباره سپيده دم ان چشم انداز شگرفت را ببيند!!!حميد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 5:24  توسط حمید  |