تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
زوایای بیهوده.....

نميدانم...!!! ميدانم كه بايد ذهنم را ارام كنم....چقدر صداهاي ازاردهنده ميايد اين اطراف....از هر چه صداي بوق وسبزي فروش و داد ات و اشغال بخر دوره گرد است حافظه ام  پر شده است....صبح كه دارم ميجنبم ميان رختخواب تكراري صداي بي پرده و نخراشيده سبزي فروش دوره گرد که پشت بلند گو داد میزند مثل يك پتك بر اعصابم ميخورد!!!انگار دوباره روبروي برزخ چشمم را گشوده ام!!! جلوي ائينه نگاه ميكنم خودم را....صورت ارام من لبخند تلخي دارد...خودم را دوباره مسخره ميكنم!!! دستي ميكشم درون موهاي اشفته....اين كناره هايش اينگار هر روز سفيدتر ميشود....امروز بايد صورتم را اصلاح كنم...دستي ميكشم........میل به خوردن صبحانه مفصلي را ندارم...عادت نکرده ام به ان....يك چاي قند پهلو داخلش يك ليمو اماني.... و ميايم مينشينم....ديويد گري را خيلي دوست دارم...خواننده بريتانيائي مورد علاقه ام....جوري ديوانه است كه منهم انرا احساس ميكنم....كنار ميز نوار را داخل ظبط  صوت ميگذارم....ترانه با نتي ارام شروع ميشود....فوتي به استكان چاي ميكنم و يك جرعه ميخورم...سيگار پس از ان عجب لذتي دارد....عادت بد من...از سرم نميرود....فندكي زدم و اولين پكش را بيرون دادم ...فكرم اغاز شد!!! روز بي حوصله ديگر....سري به اخبار ميزنم و ميخوانم همه سر فصلهايش را....صفحه را ميبندم...اينگار اين دنيا هر روزش اشفته بازاريست!!! انطرف انفجار...انطرفتر افريقا و ايدز...انورتر سونامي...اينورتر طوفان كاترينا....انطرف ستاره هاي هاليوود...اينور دعوا....انور دعوا...سر خط همه خبرها يا دعواست يا حادثه!!! حوصله ام سر ميرود!!! كجاي اين دنيا هستم؟!!! كي هستم!!! سهمم چيست!!! نميدانم....سالها پيش جان لنون خواننده افسانه اي گروه پر اوازه بيتلز جلو استوديو ضبط اهنگهايش توسط گلوله اي كشته شد!!! يكي از طرفداران ديوانه لنون براي گرفتن امضا به پيش او امد....پس از انكه جان دفترش را امضا داد توسط چند گلوله از پاي درامد!!!ضارب ديوانه دليل اينكارش را عشق بي وصف به لنون تشريح كرد!!!! جان لنون سالها پيش اهنگي اجرا كرد با نام تصور كن!!! همين اهنگ را امسال استاد سياوش قميشي با موزيك خود بازخواني كرد!!! در اهنگ اوريجينال اوليه بندهائي وجود دارد كه قميشي انرا حذف كرده است...لنون ميگفت دنياي بي خدا را تصور كن!!! دنيائي كه هيچ حصاري انسان را محدود نكند....من جان لنون را دوست ميدارم اما تصور دنياي بي خدا برايم ممكن نيست!!! خداوند ذات مقدسيست كه نميشود انكارش كرد...من نميتوانم...درون هر ذره اگر عشقيست همان ذات مقدس خداوند است...و عشق برترين احساس بشر!!! بگذريم....در كشاكش خواندن و تكراري ديدن حوصله ام سر ميرود....فكر ميكنم....گوشه پنجره را اگر باز كنم بوي دود و الودگي مشامم را پر میکند...زندگي من در يك چهار ديوار اختياري محدود شده است....هفته هاي پيش رفيقي تماس گرفت و گفت حميد ساكت را ببند چند روزي برويم شمال!!! جايتان خالي انجا  باغي داريم پر است از درختهاي پرتغال و نارنج....باران كه ميزند ادم احساس ميكند دوباره متولد شده است!!! هر چند وقت يكبار بار سفر ميبنديم و چند روزي براي خلاصي ميرويم انجا!!!دوتائي صبح تا شب....غذا درست ميكنيم....او ميپزد و من اخر كار ميشويم!!!تميز كردن خانه با من است....مديريت با او...احترام سن و سال است ديگر چون از من بزرگتر است...ميائيم جلو الاچيق مينشينيم سيگاري اتش ميزنيم و هزار درد و دل رها ميشود در هوا....بعضي وقتها با يكديگر نمايشنامه بازي ميكنيم و من فيلم ميگيرم از ان....يادگاريش بعدها هميشه هر دوتايمان را مسرور ميكند!!! چند ماه پيش انجا بوديم و يك نمايشنامه را دوتائی بازی کردیم...!!!او نقش يك كشاورز را داشت و من هم يك چوپان كه عاشق دختر ش بودم ولي  او قبول نميكرد!!! اخرش با بيل دنبالم كرد و نمايش تمام شد!!! سر یک بازی کودکانه مثل دو تا بچه میخندیدیم!!! و دوباره از ديدن فيلم ان همان حال و هوا سراغمان میامد....اخر همه خنده ها يك جاي خالي بود اما...هر دو ساعتي سكوت ميكرديم و در خود فرو ميرفتيم...او هم مثل من پر بود از دانستنهائی که بهائی ندارند...از دردهائیکه ادم را فشار میدهند....ادم كم معاشرتي هستم و دوستاني اگر دارم بکر و صميميند...نخاله ندارد بينشان...همه ميفهمند و ميدانند چه ميخواهند!!! چند روزي كه انجا ميمانيم هميشه خاطره انگيز است و وقتي به خانه بر ميگرديم انگار خواب بوده است....داشتم ميگفتم كه همين چند روز پيش دوباره تماسي گرفت كه همراه شويم و به شمال برويم...انقدر اينروزها در خود فرو رفته ام نميدانم چرا بهانه بيهوده و دروغي اوردم و شانه خالي كردم از ان!!! برنامه مسافرت را منتفی كردم اگرچه مغزم بيشتر از جسمم نيازمند ان بود....نميتوانم اداي ادمهاي خوش را در بياورم....نميتوانم....نميتوانم كنار او بنشينم و البومهاي انتخابي را گوش دهیم و همراه مناظر در جاده شمال بخنديم و تعريف كنيم!!! او هم مثل من پر است از گلايه و مشكلات...شايد سن و سالش بيشتر است و ارامتر از من....هدايت روزي گفت در زندگي دردهائيست كه مثل خوره ميخورند ادم را!!! امروز جمله ها تنها زيبا و با ابهت نيستند براي ذهن من...من تك تك انها را احساسشان كرده ام...همان دردها را به كرات و تا امروز ديده ام...لمس كرده ام...لازم نيست مو شكافانه بيانشان كنم...نه....كلي گوئي بهتر است....يك كلام ميگويم....تكرار!!!! همين همه ان دردها را زيرمجموعه خود دارد....ميخواهم كه نگويم...ننويسم...بيچاره انكس كه ميخواند فحشم ميدهد از بس تكراري ها را تكرار كرده ام!!! اما نگفتنشان بر سینه ام تنگ میماند... حافظه اشفته بازاري شده است....از سيب زميني و پياز تا دمپائي پلاستيكي و جوراب زنانه ميفروشند انجا!!! ذهن پر شده است از فايلهاي تنهائي...تزوير....دستي اگر به محبت برايم بنويسد ميبوسمش!!! حكايتي شده اين روزها.....بوي دود گرفته ام....دلم ميخواهد با پس گردني بلندم كنند و ببرند شمال و بگويند به زور اورديمت هوا خوري!!! ارام باش...دستي بكشم روي حافظه اشغالهايش را كنار بزنم ببينم چشمي هست كه نگاهم كند؟!!! ببينم كه دستي مانده كه بگيرمش بلند شوم و به شوق بودنش باشم هنوز!!! بي اثر ترين نقش روزگارم شده ام...مهم نيست...نيامده ام به شهرتی برسم...در اندازه من نيست....شبيه هيچ شده ام اما وجدانی اسوده دارم....سرم را روي متكا بگذارم با روياي ماهيهايم خوابم ميرود....هنوز در ذهن من شادي يك بازيچه ارامم ميكند....هنوز حرمتي دارد كلمات برايم....هنوز چند خط دستنوشته رفقا گرمم ميكند.... وقتيكه اطراف گرد بي حوصلگي نشسته است...وقتي در اين اتاق خالي بيهوده نشسته ام...مينويسم و عكسها را نگاه ميكنم....زير متنها كه دستنوشته اي جان ميگيرد ميخوانم...فكر ميكنم...ميبوسم....هنوز ادميت نمرده است....هنوز در همه اين بي حوصلگيها ميشود خواند و نوشت و ديد كه دستاني بي تزوير و بي منت مينويسند...هنوز جاي پاي رفقا همان چند نفر اين دلكده را گرم ميكند...صاحبش را زنده نگه ميدارد...كه بگويد...حرف بزند...دلتنگي بشويد....ابي فكر كند...هرگز چيزي را به صرف زيبائي ننوشتم مگر با همه وجودم دركش كرده باشم...كاش اينهمه لحظات جواني را كه مفت دادم همدمي بود کنارم...كاش دستي دستهايم را ميگرفت....شمال ابري با نفسهاي خوش يك عشق زيباتر است....وقتيكه كنار راه عاشقانه مينشيني و روي زغال چوب كباب باد ميزني و لقمه ميكني و دهان عشقت ميگذاري...ميبيني كه ميخندد تو نيز ميخندي و سرش را ميان اغوشت ميكشي و موهاي نرمش را ميبوسي و به شوق همه مهربانيش ميماني...بچه اي ميايد...بابا ميشوي...كم كم پدر بزرگ ميشوي....و اخر....!!!! چه روياي ساده و خوشي....دستان ابي عشق....رودخانه ابي احساسات من!!! اما....اما من ضمختتر از روياهاي جوانيم شده ام....اين خنده تلخ روي لبم اعصابم را خراب ميكند...نگاه عاقل اندر سفيهم حوصله ام را سر ميبرد...سيگاري اتش زدم...يادتان نرود كنار جاده كباب باد زديد ياد من باشيد.... يادتان باشد وقتي لطافت انگشتان عشق را حس ميكنيد يادم باشيد....وقتي عاشقانه ميخنديد و لحظات خوشبو را طي ميكنيد ياد من باشيد....انگار درهاي رابطه بروي من باز نميشود...مرد رودخانه اسير است تا رهائي  تا مرگ....ميدانم كه دستهاي پر سخاوت عشق دستهاي خسته منرا نميگيرند...ميدانم....دلم همه اين رویاهای ساده را ميطلبد...اما نميشود...و لحظات حسرتش را بر سرم ميكوبند ارزويش را براي شما دارم....اگر زیر اندازی کنار رودخانه انداخته اید چشمهايم را ببينيد كه عاشقانه خوشبختيتان را ديد ميزند و ارزوي سلامت ميكند برايتان.... رودخانه تا اخرين نفس تنهاست.....اهاي روز و شب بخند به من....دقايق حرام بخنديد....من تن به فريب شما نخواهم داد....و به جز اميد چيزي نخواهم سرود....رسالت من همين بود....براي خود نه....براي تو ميخواهم....عشق را....بودن را...باش و عشق ورزي كن...صداي تنهائي بد هق هقي دارد...عادت دارم....به تك تك حسرتهائي كه گريه كرده ام و هنوز تكرار ميشوند...عادت دارم....به همخوابگي با زمين عادت دارم...به دراز كشيدن و سيگار دود كردن....به بستن چشمهايم وقتي دارم خفه ميشوم از تنهائي عادت دارم....پاينده باشيد....حميد

Bee Gees

David Gray

David Gray

John lennon

رودخانه ابی

Reamonn

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:25  توسط حمید  |