تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
خيال سبز.....

ميخواهم كه سكوتي تلخ را بشكنم...ميخواهم كه روي يك نت عميق دستهايم را مثل بال باز كنم تا حسرت پرواز را نه در هوا كه روي زمين زير پايم احساس كنم...ميخواهم كه بشمارم!!! شمارش معكوسي كه وقتي به صفر ميرسي همه چيز سبز شده باشد!!! همه ادمهائي كه ميشناسي شاد باشند....و غم در زباله داني ذهن دفن بشود...و كسي نگويد اينروزها اشفته است و نگويد كه ميخورد و مينوشد و ميخواند و ميخندد كه تنها بگذرد!!! در مسيريكه پر است از تضادها و پر از سنگهائي كه ميان راه پاي خسته را به درد مياورند بايد پرواز را اموخت!!! بايد كه ذهن را جدا كرد از تن....بايد كه با پاها راه رفت و با ذهن پريد....بايد كه با چشمها نگاه كرد و با انديشه ديد!!! بايد چشمها را باز نگه داشت حتي اگر روبروي هيچ بازست...اگر نكبت ديدنها ترا ميازارد چشمهايت را ببند و با حافظه و انديشه ات اينبار نگاه كن....كسي جز تو و كسي جز من مارا نخواهد فهميد...ما ميگوئيم كه بمانيم...و اميد ميدهيم چراكه ارامش ما در ارامش دوستان ما خواهد بود...اگر نام انسان را يدك ميكشيم شادي رفيقي بايد كه مارا شاد كند!!! بايد كه فهميد...درد را خط به خط خواند و شناخت...بايد كه به جاي كودكي نگاه كرد كه همه دنيايش اسباب بازيهايش هستند...گاهي ان كودك يك تاير پنچر ماشين را با يك ميله كنار بيابانيهاي اين شهر بي در و پيكر ميدواند و براي او اين اسباب بازي لذتي دارد به اندازه گيم و پلي استيشني كه يك كودك مرفه انرا ميشكند!!! گاهي يك سوسك اشپزخانه ادمها را سرگرم ميكند!!! وقتيكه نخ ميبندند و ميكشند حيوان بيچاره را به هر طرف!!! قصه ايست روزگار و عجيب غم انگيز گاهي....گاهي تفريح ادمها كشتن ميشود....و مرغابيهاي سبز و سفيد كه در خون خويش ميفتند و سفره ادمها را كنار شراب سرخ رنگين ميكنند!!! فداي شرف نان و پنير كه نه خون حيوانيست ميانش و نه سر بريده اي!!! پنير را كه با سبزي لاي نان سنگك ميگذارم لذتي دارد خوردنش كه كباب بره ندارد براي من!!! و تو خود ميتواني انتخاب كني كه از چه چيزي ميتواني لذت ببري!!! حجمهاي بسته و ادمهائيكه ميبينند و تنها ميگذرند...تورا به ادمها چكار...زمانيكه تو خود ميتواني ببيني و نگذري!!! وقتيكه سكه اي درپياله مستمندي ميندازي روحت تا بالاي انسانيت پرواز ميكند...براي تو يك لبخند و دعا كافيست كه روزت را پر ثمر كند....وقتيكه از دوره گرد فال فروش فال حافظ ميخري نميداني چقدر خوشحال ميشود براي اسكناس حقيري....و فال تو ميدانم كه فال خوشبختيست...وقتيكه دستي ميگيري درونت را ارام ساخته اي و تو با درون ارام به بالاي خورشيد خواهي رسيد...به تنگ امده ام...نيازمند دستي كه عطوفتش را تقديمم كند!!! من در كوچه بن بست احساسم سالهاست كه بي جواب مانده ام....ميدانم كه گلايه چيست و جنس گلايه ها اينروزها يكيست...مبهمات....اشفتگيها...تنهائي.... يك شهر صنعتي درونش پر شده از ازدحام و ادمهاي تنها كه ميان اينهمه شلوغي تنها هستند!!!...وقتيكه الودگيش بيش ازتصوراست چگونه ميشود تنفس كرد و خنديد!!! دهان پر دود ميشود و ذهن معيوب سرب و گازهاي سمي!!! چگونه ميشود در چنين ازدحامي ارامش را تصور كرد!!!وقتي ادم از روي ادم لول ميخورد...وقتي اين بي منظره هر روز بزرگتر ميشود و ما تنهاتر!!! به طبيعت نگاه كن....به ابرها....مهربانيشان براي دشتهاي سبز و رويا گونه نيست....بر سر همين شهر دود گرفته امروز ميبارد...ايثار را از ابرهاي زاينده باراني بياموز...بي دريغ قطرات شفاف باران را نثار ما ميكنند تا نفس تازه كنيم و بمانيم....پس تو نيز ميتواني در اندوه و همهمه مهرباني را تقديم كني....روزهاي بسته و بي رويا...نميشود كه مرد در سياهيشان...بايد كه چشم به بخشايش اسمان داشت و خداوندگار....در طلوعيكه همه وسعتهاي بي منظره سبز ميشوند....و ما ميائيم و مينشينيم و يك فنجان چاي را فوت ميكنيم و با لبخندي عميق نوش!!! كنار فردائيكه همه دوستان خواهند خنديد و شادترخواهند شد....چه باك از تكرار و گلايه داري رفيق!!! تو به باران بينديش و تكرار بارشهائيكه همه را سبز خواهند كرد!!!...چشمم رو به اسمانيست كه ميبارد امروز....وهواي خنكي كه دود را ميبرد با خويش و قطراتيكه صورتم را مرطوب ميكنند...مثل شهوت يك بوسه از لبهاي جوان تو!!! سيگاري اتش زدم تا زير بارش باران بخشايش ابرها را نظاره كنم!!!!حميد

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 19:51  توسط حمید  |