شبهاي تنهائي ميان دود...روزهاي تكراري ميان هيچ....ترديدهائي كه منرا اسير خود كرده اند....ان روزنه هاي اميد و اين سياهي تنهائي من!!! اسير شهر پر ازدحام..كودكي سوزانده ام به پاي امروزم...خاطره اتش زده ام كه امروز ميان تهي ها بمانم و بينديشم به وسعتهاي خيالي ذهنم!!! در چشمهاي بي رمق عابران مسخ شده هيچ نيست مگر اسارتيكه بر دوش دارند....و من هجرت خواهم كرد....با بالهائي كه شكسته اند و پاي در زنجير...كشان كشان تا بركه خيال خواهم رفت...براي شستشوي زخمهاي كهنه....براي احساس تازه شدن....افتابي كه روي اين دود گرفته ميتابد هر صبح روشن نيست و پر است از تكرار هميشگيها....ان هميشگيها كه حسرت دارند....ان گفتنهاي بي ثمر....ان دستهاي بي سخاوت....تمام اين تكراريها را ما سروديم و بدون انكه بفهميم با خود چه ميكنيم همه همان كرديم كه به اينجا رسيديم...به دشت بي عاطفه...به بيتفاوتي....به روزهائيكه انگار همان تكرار روز قبلشان شده اند...نميدانم شايد كه براي من اين روزها تهي تر شده اند اما زمانيكه به پاي درد و دلي مينشينم ميبينم و ميفهمم كه تنها براي من نبوده است...اين تكرار بيهودگي براي ادمهاي زيادي شكستن و بي ارزو نشستن را همراه داشته است.....هر كس توشه اي از اين بي ثمر را در كف دارد!!! تفاوت نميكند...كوچكتر و بزرگتر نميشناسد...قصه همان است....وقتيكه بي ثمر و درخت بدون ميوه باشي براي سوزاندن و هيزم شدن اماده گشته اي....ميوه هم اگر بدهي ميخورند و يادشان ميرود مهربانيت را!!! انقدر از وسعتهاي خيالي ذهنم گفته ام كه تكرار ان واژه ها را يكنواخت كرده است!!! انقدر در حسرت نشدنها نشسته ام و سروده ام كه گيج ميخورم!!! از تكراريكه همه واژه هاي منرا اسير كرده است سرخورده ميشوم....دلم ميخواهد كه از بركه بگويم...از پرواز بنويسم...از عشق....از رودخانه هائي كه تعلقي ندارند و همواره در خروشند...اگرچه انها را به كرات نوشته ام و اين صفحه بي جان را با تصاويرشان سبز كرده ام اما ميدانم كه تصور خوشبختيها تنها در خيال ادم را ارام نميكند!!! خوشبختي را بايد كه زير پوست خود احساس كني....بايد كه بوهاي خوش را از نزديك استنشاق كني و ششهايت بايد كه در هواي واقعيتري پر شود از هواي بهتري....بازي كلمات در ذهن اگرچه خوش مينمايد و اگر چه من هميشه در ذهنم پرواز كرده ام اما براستي خوشبختي را نميبينم!!! به جز اين پاكت سيگار كنار دستم كه هميشه زود تمام ميشود و اين اهنگهاي خاطره انگيز كه تمامشان را خودم جمع اوري كرده ام هيچ چيز ديگري نيست كه براي ارامش واقعيتري منرا پر كند!!! ماهيها كنار اتاق در جاي خود ميچرخند و من هر روز نگاهشان ميكنم و غذايشان را با حوصله اماده ميكنم...انها با من هيچ نميگويند و تنها نگاهم ميكنند...حيواناتي عجيب و دوستداشتني كه همه روز و شبشان ارام چرخيدن و در اب ماندن است!!! نميشود خوشبختي را تنها در حافظه جستجو كرد...در ذهن ادمها ميشود هزار اميد و رويا را كاشت و با سخاوت ابياري كرد....اما تحقق انها تنها در واقعيتهاست كه ادمها را به لذت رسيدن و خوشبختي ميرساند...هزار بركه از خيال...هزار رودخانه در ذهن...هزار منظره در رويا...هزار بوسه در خواب جاي يك بوسه در بيداري را نميگيرد....و من ميدانم كه بردن ارزوها به گور چه حس نكبت اوري دارد!!! و شايد هزار مثل من ارزوهايشان در در گور كرده اند و انها هرگز نميخواستند كه بر گور ارزوهايشان بنشينند...كدام ادميست كه درد را بپرستد...چه كسي دلش ميخواهد كه ارزو بسوزاند...كدام دل طاقت دوري معشوق را دارد!!! قصه...قصه ساقه و باد است...هرچه تندتر بوزد ساقه خمتر ميشود تا بشكند..و ما بسيار شكسته ايم و بسيار خفته در خواب بي حوصلگي و بسيار شبها را مست كرده ايم كه يادمان برود ارزوهائي خوش داشتيم...ارزوهائي كه ساده بودند و تميز و روزگار امانشان نداد....گفتن از درد...درد مياورد.....گفتن از بيهودگي...بيهودگي مياورد....كار من نبود خشكاندن ساقه اميد و من هميشه هر كجا اميد را در نا اميدي مطلق خويش در خاك نشانده ام!!! هميشه گفته ام و خواهم گفت كه فردا خوشترست...روشنتر خواهد بود...اما بپاي همين فرداها چقدر انتظار كشيده ام و هنوز نيامده است!!! هنوز دلم نميايد كه بگويم فايده ندارد...قصه همين است...تكرار هر انچه بوده است....اما نميتوانم...نه براي خويش اينبار براي تو ميگويم...و هميشه گفته ام...از نوريكه ميبينم...از اباديها....از سبزها....از عشق....از خداوند....از روزهائي كه غم به درون چاهي ميرود كه از ان تراوش كرده است!!! و ميدانم چقدر سخت است كه در انزواي مطلق خويش صحبت از اميد و روشنائي كنم....چراكه خودم در سياهي نا معلومي وامانده ام....دستهايم تكراريست براي واژه هاي سرگردان....ذهن من پر شده است از فكر دستهاي نازك عشق...از كلامي كه به اندازه صداقت پاك است....و يك كوه مهرباني كه نگاهم ميكند...ذهن من پر است از بركه ها...جويبارها...ابگيرها...رودخانه ها...درياچه ها..درياها....ماهيها....درختها...هر انچه طبيعت است و جان دارد....ذهن من پر شده است از فكر فرار از ميان بي حوصلگي و روزهائيكه مبهم ميايند و گنگ تمام ميشوند....دلم گرفته است...به اندازه اين شب بي حوصله كه تكراريست قديمي از سالها تكرار بي عشق...لحظاتي كه در خودشان سكوت دارند و سكون..و من پرم از ناگفته ها....و پر از شاديهاي اسير...و خنديدنها...و خنديدنهائي كه حصار تنهائي محدودشان كرده است....امروز اگر لبخندي بيايد تلخ است...خنديدن به روزگار است..و سختتر انكه خود را با همه علايقت زنده در گور رخوت كني...نگذارند كه سبز بماني...نخواهند كه برسي...و من دلم تنگ است از همه شب تكراريهائيكه مينويسمشان....و تنها اين تصاوير سبزيكه زير اين متنها ميايند اشتياقم را به روشني و سبزيها نشان ميدهد...و تنها همين تصاويرند كه در من زندگي ميكنند بدون انكه كنار من باشند!!! سياهي خود را به تو نخواهم داد...همه اين سبزها را تقديم ميكنم....تا روزيكه به پاي همينها تمام شود قصه تكراري نفسهايم!!!حميد


