ان دورترها كنار جاده اي مشرف به يك رودخانه پر اب كنار درختان كاج جائيكه پرندگان ازاد اواز خوش رهائي سر داده بودند و زنبقهاي وحشي همه ان مناظر خيال انگيز ذهن را پوشانيبده بودند دختركي ايستاده بود.....به شكل اشنائي از دور لبخندي بر لب داشت....صورت معصوم ان دخترك شبيه هيچ يك از ادمها نبود....ولي تنها معصوميتش بود كه بيش از همه چيزها به چشم ميامد. ابعاد ساده اي داشت و در اولين نگاهش ساده ترين واژه را تكرار ميكرد....سلامي كه ساده ترين واژه دنيا بود و اما پلي براي ارتباط.....پلي كه چشمهاي او را با قلب پسرك پيوند ميزد....ان دورترها كنار جاده اي مشرف به يك رودخانه نميدانم در چه ساعتي و كدام روز بلنداي عشق داشت دوباره تكرار ميشد!!! ساده بود اما پيچيدگيش ان پسرك را به ادامه ماجرا وا ميداشت.....مهرباني حرف ساده اي بود اما عمقش انقدر زياد بود كه تمام لحظات خيال انگيز ان دورها را پر كرده بود...كنار رودخانه روي يك سنگ پسرك نشسته بود و در حاليكه به جريان اب در ميان سنگها نگاه ميكرد گرماي دستي را بر شانه اش احساس كرد...ان دورترها وقتيكه پسرك دستش را روي شانه اش گذاشت نرمي ان دستهاي عجيب را احساس كرد!!!! دو دست ارام روي همديگر نشستند....دست دخترك نرمتر بود وبوي ياسهاي سفيد را ميداد.....دستهاي پسرك بزرگتر و سفتتر بودند و بوي كنده هاي نيم سوز را ميدادند!!! كنار ان رودخانه پس از دقايقي كه دستها عطوفت قلبها را كنار يكديگر اورده بودند پسرك دستهاي دخترك را بطرف خويش كشيد و اورا ارام كنار خود روي همان سنگ نشاند...همه فاصله اندو به اندازه يك تنفس بود.....احساس خوبي در همه سلولهاي پسرك جريان داشت!!! انگار كه شادي وصف ناپذيري را در هر بازدم به هوا ميفرستاد!!!! صورت گنگ پسرك انروز عجيب ميخنديد و از واژه حيات لبريز.....احساس ميكرد دنيا اينبار براي او جريان دارد....و شتاب لحظه ها را احساس نميكرد و وحشت دقايقي كه رويا سوزانده بود....اندام جوان دخترك كنار ان پسر روي يك تكه سنگ در جائيكه اسمش ان دورها بود و كسي نام ديگري برايش نميشناخت هنوز!!! هر دوي انها بقدري ارام و خوشحال بودند كه در پوست خود نميگنجيدند...و گاهي به جاي واژه هائي كه بوي خوشي داشتند ميانشان سكوت جا به جا ميشد....ولي نه ان سكوتي كه روزگار هميشه بر دهان ادمهايش مهر كرده بود...سكوتي كه در خود هزار واژه و شادي را پنهان كرده بود....پسرك از ساكش كه هميشه انرا با خود كناررودخانه مياورد چند قطعه نان در اورد....و يك شيشه مربا...و يك قالب كوچك كره....با شوقي عجيب كره را روي نانها پهن كرد و روي ان مربا گذاشت....و نانها را روي هم فشرد....اولين نان و مربا را به دست دخترك داد....و نان ديگري را هم خودش برداشت....به چشمهاي شيرين و معصوم دخترك نگاهي انداخت....دستهاي نرم دخترك را گرفت و همراه ان لقمه نان انرا به دهان او نزديك كرد...دخترك نگاهي كرد....ان پسر روبه دخترك سراسيمه گفت چرا ميترسي دخترك؟!!! دخترك هيچ نگفت...دلش نميامد لقمه پسرك را رد كند...با هم نگاهي كرد....پسرك اشكي گوشه چشمهايش جمع شد و در حاليكه عاشقانه روبروي چشمهاي دخترك نگاه ميكرد گفت: چرا نميخوري!!! چرا لقمه منرا نميخوري....دخترك به ارامي گفت: دلبندم من از جنس ادمهائيكه تو ميشناسي نيستم....و نميتوانم همانند شما ادمها اين چيزها را بخورم....پسرك سرش را پائين انداخت و لقمه نان از دستش افتاد....اشكهاي داغ پسرك روي سنگ چكيد!!! چرا او نميتواند مثل من باشد؟!!! چرا مثل من غذا نميخورد...و شايد مثل منهم نميتواند فكر كند!!!! تمام انچه از خيال پسرك گذشت را ان دختر ناگفته دانست همه را!!! دستش را جلو اورد...و قطرات اشك را از صورت كودكانه ان پسر پاك كرد....پسر دستهاي ان دخترك را گرفت و بوسيد....و روبه روي او گفت كه دوستت دارم!!!! دخترك لقمه نان افتاده بر سنگ را برداشت و گاز زد.....و سپس اشفته نگاه كرد و پرسيد: چگونه توانستي لقمه را بخوري؟!!! تو خودت گفتيكه همانند انسانها نميتواني بخوري و ان روزمرگيها را انجام دهي.....دخترك نگاه شيرين و معصومانه اي كرد و ارام گفت: همبازي من...پسرك تنها من از جائي ميايم كه حقيقت است....چيزهائيكه تو ديده اي تا به امروز همه برزخي بودند كه خداوند براي رهائي تو...ترا ميان ان رها كرد اما بارها ازمودت و در نقاط تاريك ياس نوري بر تو تابانيد تا سقوط نكني...براي رسيدن به جائيكه تو در ان حضور داري بايد كه مراحل پرتاب را پشت سر ميگذاشتي و خداوند ميبايست كه ترا ميازمود!!!! پسرك متعجب شده بود و با نگاهش از او ميخواست كه حرفهايش را دنبال كند....دخترك ادامه داد كه او فرستا ده اي از خداونديست كه همه تاريكيهاي ان پسرك را ميدانسته است....و او گفت كه خداوند در جائي ان دورترها قرار ملاقاتي را براي ما تائين كرده بود و امروز ما دوتن در همان قرار حضور يافته ايم.....پسرك چشمهايش از تعجب باز مانده بود و تصوير رويا گونه دخترك لحظه به لحظه واقعيتر ميشد و گويش او و اعمالش بيشتر شبيه ادمهاي عاديتر ميشد....تا جائيكه دخترك توانست همانند ادمها بخورد و حرفهائي كه ملموس ترند را بگويد....پسرك دستهاي اورا در دستهايش گرفت....به صورت معصومانه او نگريست...چه چشمهاي روشن صادقانه اي داشت....و عمق ان حقيقتي بود به اندازه همه اشفتگيهائي كه كسي انها را جوابي نداده بود.....در چشمهاي شيرين دخترك خيره ماند...و ارام گفت كه دوستت دارم.....و لبهايش را ارام بروي لبهاي او گذاشت و دستهايش را بر گردنش حلقه كرد و اورا در اغوش خويش گرفت...بين انها لحظه اي گذشت و خداوند ان بالا خنديد....پسرك و دخترك ماندند كنار ان رودخانه و بزرگ شدند و اوج گرفتند و بهترين دقايق خوشبو را دور از چشم همه ادمها گذرانيدند....در جائي ديگر ان دورترها كنار يك رودخانه و مشرف به جاده اي كه پر بود از درختهاي كاج عشقي كاشته شد و ان سرزمين را تا ابديت عاشقانه كرد.....و پسرك تنها نبود ديگر...و دخترك نميگريست و نميترسيد.....و واژه اي جز اميد معني نداشت....در ان دورترها...كنار رودخانه.....وسعتي بود عاشقانه.....حميد

