من نميدانستم امشب كدام شب است!!! نه از روي تقويم و نه از روي زرد مردم شهرم نفهميدم امشب چه شبيست!!! ندانستم امشب را يلدا ميخوانند....نميدانم كه يلدا چيست...شايد نام دختري زیبا و خوش اندام باشد كه فريب چشمانش بسياري را در فتنه خويش گذاشته است...و شايد يلدا درازترين شب زمستاني باشد كه نويد زمستان را اورده است!!! سفره هاي باز...نه كرسي مانده و نه صفائي كه فال حافظي تفعل بزنند....و نه دستي كه بگيرد و بداند و بگريد به حال روزگارمان!!! شب يلدا را در كنار خيابان بايد ديد....انجا كه نه هندوانه اي هست و نه اجيل مشكل گشائي...هيچ نيست مگر كهنه روزنامه اي كه تن پوش بيچاره اي معتاد است!!! و شب يلداي منهم در همين اتاق در تنهائي بسر ميشود چرا كه قسمت نبود امشب عازم سفر بشوم و يلدا خواست كه من در شبش در اتاقم بنشينم تا نفرتم را تف كنم بر انچه حسرتمندانه ديدش ميزنم...اينجا دستي نيست...و نه لطافت اندامي و نه هيچ...و من با دنياي شما بيگانه ام...و اين حس عجيب تمام منرا پر كرده است!!! بيگانه ام با سيماي تو اي زندگاني!!! بيزار از تو اي دنيا!!! دل خسته ام اي روزگار...بدادم برس اي سيل اشك...بدادم برسيد لحظه هاي حرام...كه تحمل شما را من ندارم....كه ديگر از حسرتها لبریز شده ام....!!! شب يلداست....شب هندوانه خوردن و نشستن دور سفره و تفعل حافظ....شب تمرگيدن من در پيله سكوتم...شب گريه هاي خفه شده من در سينه...شبي كه ميخواهم مست كنم بياد همه سفره هاي خالي...بياد همه تباهيم...انقدر كه كله پا بشوم و يادم نيايد كه كي هستم!!! شب يلداي سر مست....بي يار...بي دوست....تنها جرعه اي شراب...تنها پاكتي سيگار....و علامت ممنوع...كه من از شما نيستم...كه من از گويش شما ازرده ام...و نميدانم چه ميگوئيد...و نميدانم كه چرا بايد ميان شما بمانم....و چرا؟!!! و هزاران چرا....شب يلداي همه شما به خوبي برگزار شود....من ميدانم كه ادمهاي بسيار ساده اي هستند كه شب يلدايشان هنوز بوي فال حافظ را ميدهد و هنوز نان حلال بر سفره انها نشسته است و ميدانم كه هنوز چه بسيار ادمهائي هستند كه امشب دور سفره خويش نشسته اند و ارزوي خوش دارند براي روزگارشان و هم نوعانشان...گريه ام ميگيرد....يادش كه ميفتم...ياد پدرم...ياد خواندنهايش...با صوت هميشه حافظ را ميخواند و تفسير ميكرد....همه سفره صادقانه يلدائيتان خوش باشد....منهم كه يلدائي ندارم جز اتاق تاريك خويش در همين پست يلدا را به دوستانم که میایند و اینجا با یادگاریشان منرا روشن میکنند و امید میدهند و صفا میریزند و تحمل میکنند و صادقانه میخوانند و نظری میدهند تبريك ميگويم.....سفره شب يلدايتان پر از خاطره و زيبائي باشد....در هيچ هم لذتيست كه تنها مسافر ميداند انرا...در هيچ كلمه ايست كه دشنام را نثار همه فريبها ميكند...و امروزم هيچ....و فردايم نميدانم!!!حميد
دو سروده از استاد مهدی اخوان ثالث پیر میکده و عشق تقدیم به مهربانترین و صادقترین واژه که کوهیست از مهربانی....
|
در آن لحظه |
|
در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراري ترا خواست، و من ميدانم چرا خواست، و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده كه نامش عمر و دنياست ، اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست . |
|
لحظه ديدار |
|
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است . |
