تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
شكستن كار دل بود....

كاش دلي نداشتم...دل كه باشد دلتنگي هست...كاش نميدانستم قصه عاطفه چيست!!! كاش در كلاس احساس من شاگرد اخر ميشدم....و نشستنهاي شبانه را نمياموختم...و صداقت و پايداري را...روزيكه دانستم عاطفه چيست و نگاه چيست و واژه ها چيستند عشق را خود اموز دريافتم....كسي نبود و اجباري نكردند كه من در اين راه قدم بگذارم...هر چه بود دل خواست كه باشد....و دل بود كه غفل اسارت را زد و كليدش را پنهان كرد....و دل بود كه تپيد به شوق نگاه تو....و دل بود كه بعد الظهر پائيز را قدم زد تا ترا ميان كوچه ببيند كه ميخندي و دستهايت را مياوري و دستهايم را ميگيري....در مقابل چشمهاي سبز خوشرنگ تو اين دل بود كه مرا بازنده كرد...و تو شيرين ميخنديدي و من نميدانستم كه سرنوشت چيست!!! و من نميدانستم كه چقدر چشم تنگ به انتظار مرگ خوشبختي نشسته اند... و من نميدانستم كه نشئه چشمانت هميشگي نيست....و دل بود كه منرا سالها ميكشاند به دنبال تو...و عهدي كه بستيم...و با اشك مهرش كرديم...و دروغين بود وسوسه جوانيم....و يادگاريها كه روزي مرورشان ترا ياد اوري ميكردند همه تيغي شدند كه رگ رفاقت را ببرند...و زخم تو سخت كاري بود و عميق... ديگري چون تو مرا اينهمه ازار نكرد...انچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد!!! پا به پاي دل كوچه ديدارت را ميپيمودم تا دوباره روبروي چشمهايت چشمهاي مبهم من جان بگيرند و دقايقي خلاص باشند...دل بود كه چنين بيمارم كرد....دل بود كه اينگونه منرا در تنگنا گذاشت....من بدون دل هرگز به تو نميباختم....ولي تو امدي كه خرابه را بسازي و ندانستم كه در خرابه من به دنبال گنجي هستي كه وقتي پيدايش كردي نگذاشتي حرمتي بماند...دل بود كه اينگونه منرا در شب بيدار گذاشت....دم صبحست و خواب نميايد...دل بود كه يادم داد شبها بايد نشست و خاطره سوزاند.....پا به پاي تو حقارتم را پذيرفتم كه بر عهدي كه بستم بمانم...فحش و دشنام حريفم نبود و نامردماني كه خوشبختي ديگران خار چشمشان شده بود!!! دل بود كه فريبم داد...شب دلواپسي صداي ترا در ميان داشت و روز چشمانت را....هميشه در گوشم نجوا كردي كه بمانم....و هميشه اين تو بودي كه رفتن من مرگ ارزوهايت بود....من انروز ندانستم كه من دچار شده ام...من انروز ترا عاشق ميپنداشتم...ولي من مست بودنت بودم و ندانستم كه اسيرم....و تو با زنجير عاطفه مرا بستي و خوب دانستي كه بيچاره محبتم...و منكه تا انروزها محبت را نامفهوم ميدانستم با نوازش سر انگشتان تو خام شدم...وقتي در اغوشم ميكشيدي من نميدانستم كه گور منرا ميكني...وقتيكه پس از سالها منو تو رفتيم و انگشتري خريديم من نميدانستم كه عمر خوشبختيم كوتاه است...انشب من و تو كنار سفره نشستيم و كف زدند...انگشتريت را در دستانت كردم و صداي شوق و شادي بود كه ميامد و من نميدانستم كه كوتاه است...پدرم چقدر خوشحال بود و ميخنديد...سيماي پيرمرد را هرگز انگونه خشنود نديده بودم....به او نگاه كردم و گفتم: بابا عروست را پسنديدي؟!!! گفت: مباركه بابا جون به شرطي كه قدرش را بداني...انشب عجيب تمام شد و نام تو امد ميان دفتر من هك شد...وقتيكه داشتم ميرفتم جلو در امدي و گفتي دوستت دارم و چشمهاي سبزت انگار پر شد از اشكها...من نشستم و انشب همراه رفيقم تا كرج رفتيم و از شوق وصال مست كردم و تا صبح گريستم!!!زمانيكه خودم را ادم تصور كردم نميدانستم كه خوشبختيم در معرض باد است....نميدانستم همه عاشقيها و دوستيها پس از سالها به معجزه عشق شب جشني شد اما هنوز چند ماه نگذشته بود كه همه روزگارمرا سياه كردند....در اولين ماه پائيز ترا گرفتند و منرا دچار افسردگي و گوشه نشيني كردند!!! هنوز در باورم نميگنجد.....انروز سياه شد براي من و اين كار دل بود!!! سالها بيمار و ديوانه نشستم...امدي اما دوباره با نيرنگ و من اينبار گريختم از چشمهاي روشن تو!!!!اندازه همه زندگيم گريستم و از تو دوائي نبود...دور شدم...دور شدي...نفرين به تو اي دل....سالها گذشته است و ترانه اي از عشق منرا ديوانه ميكند...ترا بدرود گفتم اي فريب اما جوانيم را چه كسي پس ميدهد؟!!! كاش عاطفه با وجود من عجين نگشته بود تا در اين شب بيداريها خود سوزي نميكردم...ان روزها رفتند و منهم رفتم...روزگار را فحشي ميدانم...و در اين انزواي غم انگيز همه چيز را به پاي خوابي گذاشتم و يقين دارم كه خوابي بيش نبودند...در ميان برزخ تنها نشسته ام....دلم هنوز از صداي سخن عشق ميلرزد...فانوسي دادي چراغ راه كنم...نگهش خواهم داشت....ياداوري غم گذشته درمان من نيست من ميگويم چون نگفتنش عذاب اور شده است...من با گذشته ام بيگانه ام اما فردا را هم نميشناسم...من حرام نسل حرام شده ام...سال تولد من سال خوشي نبود...هنوز پنج سال به انقلاب مانده بود....و من نه به پادشاهي تعلق ميگيرم نه به اسلامي!!! تنها در مهد كودك به ياد دارم كه پرچم شير و خورشيد بود هنوز...و يادم ميايد كه شاد بوديم!!! من از روزيكه خودم را شناختم تعلقي نداشتم...به هيچ كس...به هيچ ائين....اين منه نيم مني ميان انهمه ترديد گير كرده بود...هنوز هم گير است!!!دلم تنگ است نه براي ديروزم...انها را همراه نيمي از خود خاك كردم...دلم براي امروزم تنگ است...براي فانوسي كه در دستم دارم...گذشته جز تلخ كامي نداشت!!! خوشبختيم را دزديدند و رهايم كردند...من انرا از ياد نميبرم...من بهترين ايامي را كه اين نامردمان سوزاندند را از ياد نميبرم....انرا بايگاني ميكنم تا وقت حسابرسي بيايد....دنيا دار مكافات است...امروز اهي بكشي دامني اگر بگيرد خاكستر ميكند...من ان اه را نميكشم....من فرياد ميزنم...بر سر جهل و خرافه داد ميزنم...خرافه حرامم كرد...عشق ممنوع را خرافه ممنوع كرد و گرنه كجاي دنيا بهاي عشق اينست؟!!! كجاي اين فلك اينهمه قدقن است....در افريقا بروي شيرهايش ازادند چه برسد به ادمها...من دهان به گلايه باز نميكنم كه دهانم عجيب تلخ است...به سربسته گوئي قناعت ميكنم....اي دل خراب تو شدم....فراموش نميكنم مرگ ارزوهايم را اما براي رسيدن به فردا هنوز نفس ميكشم...براي ان فانوس كه دستم دادند ميمانم...براي مردن ميان اغوشي گرم در اخرين لحظه من ميمانم...من نفسم را مفت نميدهم....اينهمه جان سختي كردم تا اهل نظرش را پيدا كنم...نفس را تقديمش ميكنم...ارام ميميرم...منرا چه كار با كار اين دنيا!!! من را رابطه اي نيست با ادمها...ادم نماها!!! من به نان شرافتمندانه خود قانعم هنوز...من از همان اغاز جواني قبول كردم كه خطر دارد راه عاشقي...من بازنده بودم و تنها روزگار كوتاه زماني روي خوش نشانم داد...من باد هرزه گردم....ارزوئي اگر در من مانده است ارزوي خوشبختي همگان است...رفقايم....من تنها جرعه اي نفس دارم...انرا تقديم خواهم كرد...به كسيكه فانوس به دستم داد...كسيكه سياهي منرا مومنانه دانست...فانوس داد و گفت اينرا ميان تاريكيت بگير و نور راهت كن...جانم را به مرشد فانوس دار خواهم داد...و فانوسش در دست من است...اخرين برگ من اين خواهد بود....ماه منير مني....مولا و پير مني...خورشيد يادت شده با سينه دمساز...اي شوكت بودنم....هدف از بيان گذشته تلخ تنها براي تسكين خودم بود چراكه در اين شب كه تا سپيده مثل شبهاي ديگر بيدار بودم چيزي فشارم ميداد...با بيرون كردنش ارامتر ميتوانستم بخوابم...اگرچه هنوز دچار هستم...دچار زواياي مبهم ذهنم....و دچار سكوت و لحظه هائيكه هيچ ندارند...نشسته ام به تماشا....ورق میزنم تا سر انجام به یک منظره برخورد کنم.....حمید

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 8:41  توسط حمید  |