PINK FLOYD
پينك پر از عقده است و حالا چشم توي چشم چند هزار نفر سيه پوش بالاي تراس ايستاده...همه چشمها به او خيره شده است. پينك با لحني طنز الود انها را شوكه ميكند. اوكه ميداند اين چند هزار نفر نوجوان براي حال كردن امده اند و بي خبري از اين دنياي بي رحم حسابش را با انها پاك ميكند: لابد فكر كرديد كه به يك شوي با حال مي ائيد تا نشئه بشويد اما كور خوانده ايد اينجا از اين خبرها نيست!!!
راست است پينك فلويد يك گروه انارشيست تمام عيار است: ضد سنت ضد اخلاق خانه و خانواده ضد نظام اموزشي ضد جامعه صنعتي ضد سرمايه داري و ضد جنگ. اين گروه پيام گزار نسلي است كه پس از جنگ جهاني دوم از ميان ضايعات و ويرانيها سر برداشت و جنگ را با پوست و استخوانش حس كرد...سمبل پينك فليود چشمي نگران است همه چيز را در ابعادي غول اسا به نمايش مي گذارد...معروف است كه پنجاه كاميون وسايل صوتي گروه را حمل ميكند و چشم پينك فليود(تابلوئي مدور كه بالاي سر گروه نصب ميشود) گوئي چشم غول افسانه ايست كه با دهها نور افكن و پرتو نگار ليزري بيننده را خيره ميكند!!! تصويرهاي خيالي...شعرها...به شكل اسلايد و فيلم انيميشن و پرتو نگار ليزري بر پرده هاي عضيم ظاهر ميشود...و صدا چنان با دقت و ظرافت فني تنظيم ميشود كه شنونده خودش را در قلب ماجرا احساس ميكند. با اين ترفندهاست كه پينك فلويد توانسته است غول رسانه ها ناميده شود...رسانه سال دو هزار...كه در قلب اهرام ثلاثه مصر و ديوار بزرگ چين خيمه ميزند و اشباح مردگان را زنده ميكند تا ديوار سخت برلين فرو ريزد!!! اجراي زنده پينك فلويد در كنار ديوار برلين غوغائي به پا كرد. مردم از هر دو سوي ديوار يورش اوردند و پينك فليود با سرود بلند(ديوار) چكشهاي ويرانگر را بر هر چه ديوار است فرود اورد....حميد
دیوید گیلمور...نیک میسون...راجر واترز...ریچارد رایت (پینک فلوید)


|
خوكهاي بالدار...شاعر راجر واترز... وكالز(همخوان) گروه پينك فليود PIGS ON THE WING اگر اهميت نميدادي چه بر سر من ميايد و منهم بي اعتنايي به حال و احوال تو نميكردم راهمان را كج ميكرديم و از كنار ملال و درد ميگذشتيم و گهگاه از ميان باران نگاه ميكرديم و دو دل بوديم كه كدام حرامزاده را لعنت كنيم و به دنبال خوكهاي بالدار مي گشتيم!!! |
فرازي از شعر گوسفند...شاعر سيد بارت وكالز فقيد گروه پينك فليود بهتر است در خانه بماني و همانگونه رفتار كني كه به تو ميگويند اگر ميخواهي عمر دراز داشته باشي از سر راه كنار برو... |
|
كسي خانه نيست.....شاعر راجر واترز NOBODY HOME يك دفتر كوچك دارم كه شعرهايم در ان است يك كيف دارم كه مسواك و شانه ام در ان است وقتي سگ خوبي باشم برايم تكه استخواني مي اندازند كش هائي دارم كه كفشهايم را بسته نگه ميدارد ان بلوز استين پفكي را دارم سيزده كانال كثافت تلويزيوني دارم كه نگاه ميكنم چراغ برق دارم منظري ديگر دارم و قدرت مشاهده شگفت انگيزي دارم و براي همين است كه ميدانم وقتيكه با تلفن با تو حرف ميزنم كسي خانه نخواهد بود بي انكه بخواهم موهاي مد هندريكسي دارم و سوختگيهاي ريز اتش سيگار بر سر تا پاي پيراهن اطلس دلخواهم روي انگشتهايم لكه هاي نيكوتين دارم يك قاشق نقره بسته به زنجير و يك پيانوي بزرگ دارم كه جنازه پوسيده ام را نگه مي دارد چشمهاي وحشي و خيره اي دارم و شوري نيرومند به پرواز اما مقصدي براي پرواز ندارم اوه كوچولو وقتي گوشي را برميدارم بازهم كسي خانه نيست يك جفت پوتين فرار از ارتش دارم و ريشه هائي كه ميپوسند |
كاش اينجا بودي شاعر راجر واترز وكالز گروه پينك فليود WISH YOU WERE HERE خب پس فكر ميكني كه ميتواني تشخيص بدهي بهشت را از دوزخ اسمان ابي را ازدرد ميتواني تشخيص دهي كشتزارهاي سبز را از خط اهني سرد؟ لبخندي را ازنقاب راستي فكر ميكني ميتواني تشخيص بدهي!!! و ايا ترا وادار نكردند كه قهرمانانت را با ارواح معامله كني خاكستر داغ را با درختان؟ هواي گرم را با نسيم خنك؟ اسايش سرد را با تغيير؟ ايا نقش سياهي لشگر را در جنگ با نقش مهم در يك قفس معاوضه كردي؟ كاشكي اينجا بودي چقدر دلم ميخواهد اينجا بودي ما دو روحي گمگشته ايم كه سالها سال است در تنگ ماهي شنا ميكنيم بر همان زمين قديم و اشنا راه ميرويم چه يافته ايم؟ همان ترسهاي قديم را كاشكي اينجا بودي |

نوشته اي از حميد در انتهاي اين متنها
صداي مبهم
مرا صدا زدي ميان دلتنگي و دود سيگار
خوابم برده بود روبروي تنهائي
بيدار شدم و صدايت در گوشم پيچيد
نگاه كردم عقربه را ظهر شده بود
روز بيهوده ديگر كه تكرارش قديمي بود
خنديدم...خنديدي....ترا سلام گفتم
عقربه ميچرخيد و تو رفتي و من ماندم
و روز سردرگم را فحش دادم و ياد ترا بوسيدم
روشني صورتكم را مسخره ميكرد و اينه دندانهاي خرابم را
شب شد...تاريكي مرا پوشانيد
فانوس دادي...نگاهت كردم...بوسيدي تماشايت كردم
اندام خياليت را بوئيدم...من گم شده بودم
ميان اغوشي كه سياهيم را نور داد
پنجره را باز كردم
دود بود و صدا
پنجره را بستم
هوا كم بود و فضا بي رمق
چشمهايم را بستم
تو انها را بوسيدي
من پوچيم را ديدم
تو اما ماندي
مسير رودخانه خيال را چرخ زدم
تا خوابم برد
در رويا امدي
همچون مسيح پر نور
گريستم روي پاهايت
بوسيدي سرم را
نگاهت كردم
خدا خنديد
من ازاد شدم
شراب دادي مست شدم
نگاه كردي ديوانه شدم
گفتم ميماني؟
گفتي ميمانم
گفتم ميخوابي؟
گفتي ميخوابم
خوابيديم
شهوت اندام تو اندازه عشق بزرگ بود و تميز
رخوت من اندازه پوچي زياد بود و عميق
چشمهاي تخيل را گشودم
دود سيگار بود و قلم
و يادي روشن كه فانوس داد
حميد
