تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
دریاچه من...قایق تو...پارو بزن...

روي درياچه پوچي خود قايقي ميبينم....بادباني دارد...باد ارزو پشتش ميخورد....ارام به جلو ميرود...فانوسي اويخته روبروي قايق براي شبهاي وحشت و يك دسته گل سرخ خوشبو....روي درياچه پوچي كه با اشكهاي من پر شده است روي يك قايق ساده كسي نشسته است...نگاه ميكند...پوچيم را...گريه هايم را.....مهربانانه مينگرد....سخاوتمندانه....من اورا نگاه ميكنم و دلم ميخواد كه از حجم خود بيرون در ايم و اورا نزديكتر احساس كنم...دلم ميخواهد سوار قايق او بروم ان دورها..به همانجائي كه از ان امدم.....روي قايق ساده كسي دست تكان ميدهد و ميدانم كه در تنهائي درياچه برايم چقدر گريسته است..ميدانم.....منهم دورادور احساسش ميكنم....اگرغم مجالم بدهد خود را به قايقش ميرسانم....دسته گلهايش را بر ميدارم و تقديمش ميكنم....و كنارش روي قايق ساده حجم پر اندوه اين وسعت پر درد را پارو ميزنم.....نگاهش ميكنم...واژه اي براي ابراز عشق لازم نيست...نگاه دريچه درون است و درونم را بسويش جاري ميكنم....و قلب سياه و شكسته را بي ترديد خواهم داد....فانوسش را با خون نفت خواهم كرد...خون گرميكه هنوز در شريانهاي من جريان دارد....پارو بزن.....منرا ببر با خويش...اينجا شهر مردگان است....اينجا كسي دلخوش نيست....اينجا كسي عاشق نميشود.....گلهاي كاغذي دارد اينجا...گلهاي مصنوعي....كسي اينجا عاطفه را نميشناسد!!!....پارو بزن مرشد من....من براي رسيدن به قايق تو از سالها انتظار امده ام...از شب گريه ها...از نشدنها...از شكستنها....منرا ببر به انجائيكه پدرم در انتظار ماست....نه مرگ را نميگويم...نه....پدرم ان دور چشم براه من است...من اورا ميبينم...او نمرده است.....مگر ميشو خالق من بميرد...هنوز صدايش در گوشم ميپيچد...نگاهش كجاست اما....منرا ببر او به انتظار ماست....كتاب خوشبختي ما را او مهر خواهد كرد...و پس از ديدن رسيدن من دوباره خواهد رفت....او ميرود و تو خواهي ماند...كنار من...براي ابديت....نميدانم كه بعد از مرگم چه ميشود...و مهم نيست كسي بداند....من تا انروز هنوز نفس دارم...تنگ است اما ميايد....باد ميايد...پارچه بادبان قايق روبه جلو ميرود....ما حركت ميكنيم...نميمانيم...از اين روزهاي نكبت بار خلاص ميشويم....نگاه كن پارو زن...انطرف درياچه دوستانم به بدرقه امده اند...برميگردم...چشمهايم خيس ميشود....بگذار انها هم بيايند....اهاي با شما هستم....اين قايق بادباني براي شما هم جا دارد...زودتر بيائيد...نگذاريد دير بشود....ما به سرزميني خواهيم رفت كه در ان ازاديست....در ان لبخند است....انجا كه رسيديم هر كدامتان دنبال زندگي خود باشيد..كنار هم...من و پارو زن هم كنار هم...يادتان نرود...بر سفره امشب ما همه چيز دارد...شراب سرخ....شير...نان....سبزي....هرچه شما خواستيد خواهد بود...خواهد شد....من در اين شادماني شراب را بر ميدارم...شما هرچه خواستيد....به سلامتي.....ذهنم را بستم....اتاق خالي حجم ساده اي دارد...بوي خاطره ميدهد...گريه عاشقي دارد....درد دارد...من را دارد...گلدان دارد..ماهي دارد...همه چيز ساده است...منهم ساده ماندم...سيگارم را اتش زدم...با اميد نشسته ام اگرچه درهاي زتدان غفل است...ميدانم كه جا ميمانم...اما ميمانم هنوز...تا صداي عابري باشد و تا از ان دورها يك كشتي بگذرد اميد به خلاصي از جزيره نفرين شده ميماند....روبروي تو اي هيچ فانوس اويزان كردم...و يك دسته گل رز....و يك در به بهشت...و هزار خاطره...و يك شيشه شراب...اشكم ريخت...سبك شدم اما هنوز پرم....خداونداتو حاجت خلقت را روا كن....تو درهاي رابطه را بگشا...تو زندان تقدير را بشكن....تو نگاهم كن...تو...براي او...براي تو...براي انها...و در اخر براي خود دعائي كردم....دفتر امشب را بستم...تا اگر نفسي بود دريچه فردا را بگشايم...حميد

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:50  توسط حمید  |