تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
انروزها....اینروزها....خطوط زندگی....

ساعت چهار عصر روي پلكان سنگي خانه

صداي بازي بچه هاي تخس و پابرهنه روي اسفالت داغ تابستان

صداي چيني بند زن دوره گرد...صداي چاقو تيزكن...ملامين فروش دوره گرد

صداي جغ جغه هاي كاغذي و فرفره هاي رنگي كه ميچرخيدند در باد

صداي طبلك اسباب بازي....صداي البالو فروش دوره گرد

صداي من...صداي همبازيها....صداي فحش...صداي خنده....صداي تنهائي

كت و شلواري دوره گرد و ان فقير كه اواز ميخواند براي سكه اي

ان ساندويچهاي الويه با نان اضافه با كوكا.....امروز چه كسي پول غذا را ميدهد؟!!!

الوچه دهني شده... سنگ بازي تيله بازي و كاشي بازي و شرط بندي سر يك اسكناس ده توماني

صداي كتك خوردنهاي من از برادرها....كجا هستند انها!!! كجا

صداي اتش و جنگ...بمباران شهرها....ان انباري امن و شبهاي پرسه ميان پاركينگ پر از ادم

كه از وحشت بمباران همه گرد هم بودند و چشمهاي كودكانه من روبروي ان دختر همسايه كه زيبا بود و ميخنديد گاهي

صداي زنگ اخر دبيرستان و سيگارهاي دزدكي ميان راه

صداي داريوش و اشعار جنتي عطائي...صداي عيد...ماهي قرمز تنگ بلور

ان كفشهاي ملي براق...ان شلوار ساده و ان پيراهن چهار خانه من

اسكناس عيدي دويست توماني عمو....و مشقهاي مانده و تكاليف عيد كه يكشبه نا تمام ميماند

صداي عشق...صداي جواني...صداي خواهش....صداي ماندن ميان اينهمه همهمه با كسي كه دوستش داشتم

مردم گرفتار كوچه و بازار و چشمهاي خسته و دستهاي پر پينه با پاكتهاي پرتغال و سيب كه به خانه ميرفتند

دستهاي ان كارگر خسته كه با وام جهيزيه درست كرد براي دختر معصومش...براي بخت بلند...اما كدام بخت؟!!!

صداي ترافيك و بوق و داد و دعوا ميان خيابان....ظهر بي حوصله...خيس از عرق....ولوله گرما و اتش مرداد ماه تب دار

خستگيهاي كنار اتاق...بوي تخم مرغ عملت مانده در ماهيتابه....بوي گند عرق ميان گرماي تابستان...بوي تكراري تكرار

خواب نيمه كاره مستي....شيشه ودكا....من افتاده گوشه اتاق...صداي موسيقي...دود سيگار...حسرت...گريه

بوي كپك نان مانده در ديگ....بوي گند جوي پياده رو.....رخوت زمستاني....برف بي رويا....خيابان شلوغ...كوچه تنگ

دستهاي بي كسي....بي هويت و بيهوده....شناسنامه مجهول....عكس زنداني در ان....پاسپورت گم شده من

بوي ترياك خانه همسايه و چشمهاي قرمز ان مرد كه لول از افيون بود و شعر ميگفت

تخت چوبي حياط....نشيمنگاه پدرم...ديوان حافظ و ان صداي خسته و پير كه نجوا ميكرد

اوج فواره در وسط باغچه حياط... بعد الظهر تابستاني و شلنگ اب و گلدانهاي سبز

شبهاي تيرماه....خواب اشفته زير ستارگان شب...و صبح... روز تكراري كار كردن.....چانه زدن.....پول شمردن....پول دادن...مفت نفس كشيدن

پدر رفت....پدر خاموش شد....تخت چوبي بي صدا ماند....امروز نكبت امد....امروز خالي...

صداي سبزي فروش دوره گرد....صداي ماشين و بوق....صداي دزدگير ماشينها به جاي صداي بازي بچه هاي ديروز

صداي تعصب....صداي بي صدائي....چشمهاي افسرده مردم....خيابانهاي شلوغتر....شبهاي دلتنگ...

بوي تند سيگار....پير مرد فال فروش بيچاره....ان گداي افليج...ان كودك نابينا....ان پاهاي بي كفش

ترديد ماندن....مرداد داغ و بي حوصله....زمستان بي خاصيت و بي برف....

كوچه هاي قديمي و نكبتي تر....حرفهاي بيهوده تر....چشمهاي خالي تر....مغزهاي پوكتر

به كجا رسيده ام؟!!! به كجا....و ان روياهاي خو شبينانه من اينها شدند...و ان شوق سرودنها حجاب پس زدند و به شكل عجوزه اي بيرون امدند

و من ميان تمامي اينها مدفون شدم...و بي صدا ماندم....و من نميدانستم كه همه سادگيها را باد ميبرد

و امروز...و هيچ...و پوچ....و اسمان بي سخاوت و دود گرفته....

و فردا...نميدانمها....ترديدها.....و قصه ديروز و امروز و فرداهايم اسير يك حجم پوسيده اند كه همراه شناسنامه من به ثبت رسيدند...و ستاره اقبال من كجا در پشت ابرهاي لايه لايه مخفي ماند!!!حميد

امروز ميلاد اشنائي صميميست.....ستاره امدنش امشب روشن شد....امشب امد كه بماند تا تصوير گر پاكيها شود...امشب امد تا فانوسم را نفت كند....تا براي اين خسته دستي به مهر شود....مهربانيش بدون تكلف است....دستانش نوازشگر تنهائيست.....پاك است....و ميا ن نا پاكيها معصومانه مانده است...صداي سادگي دارد...بوي قديم ميدهد...بوي كوچه باغ باران خورده....بوي انروزها كه رفاقت بود و سخاوتمندي...ميلادش را تبريك ميگويم....تولدت مبارك و به شادي باشد ايامت....اشناي هميشگي و قديمي....شمعها را فوت كن...هديه هايت را باز كن....دنيا به كامت باشد...كامت را شيرين كن....تلخ كاميم را با كيك تولدت امروز شيرين ميكنم....پاينده باشي....

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 16:22  توسط حمید  |