بشنو از زبان برگ و گل به رسم عارفان تا زنده اي
سهم ما از اين زمين پر ز اه گاه تشنگيست
غبار سرب اين سراي فكر من ز جامم تهي
از سكوت سرد سرزمين مردگان صدايم بريد
به پر كشيدن از قفس بسوي هم دلان ندارم اميد
بر بهار خواب اين پرنده شكسته بال اوج هجرتي
كنار پنجره خيس از باران يادها زنگ زده بود....و يك حسرت تلخ و يك نفرت عميق....و ديگر هيچ....اسفالت نمناك كوچه رد پاهاي قديمي را مخفي داشت....رد پاي پدرم هر صبح و هر شب بروي خستگيهايش....و روزيكه براي هميشه رفت پنجره را بستم.....و پرده را سفتتر كشيدم...و در اين خواب پريشان نشستم و دوباره نگاه كردم....نفرتم را...لبهاي به سكوت مهر شده ام را...و قلمم كه ديگر تكراري مينوشت و من به دنبال هواي تازه در نشئه ذهنم راه ميرفتم....و نكبت ديدن اين ادمها هر روز بيخودانه تكرار ميشد...و من چقدر بايد صورتكهاي كج و ماوج و احمقانه را ديد ميزدم تا شب بيايد و بي خوابي و تا صبح فكرهاي بيهوده....و خوابيكه ساعتي ارامم ميكرد....و حجم كله من پر شده بود از زباله هاي حرفها...و بيخوديها....ليوان شير داغ را برداشتم و سر كشيدم....و يك پيراشكي همراهش....خوب بود...گرم بود....براي همين نا چيز خيليها هنوز روي معبر خيس خيابان ميخزند و گدائي ميكنند....نكبت ديدن را با باران هم نتوانستم بشويم....و شايد مرگ التيام خوبيست بر اين نفرت كهنه....كرايه كردن يك اتاق گوشه ديوانه خانه هم شايد گريز از دنياي هوشياران باشد....ولي چگونه ذهن هوشيار را در هيات ديوانگان جا كنم!!!چطور ميتوانم در حياط سر سبز ديوانه خانه راه بروم و خيال كنم در باغ بهشت قدم ميزنم!!! نه نميتوانم....در هوشياري نميتوانم تجسمي بيش از نكبتيها را به ياد بياورم....در اين دنياي هزار رنگ كه ميدانم ادمهائي هستند كه از شوق و دلبستگي به ان لحظه اي حاضر به تركش نيستند من كجا گير كردم!!! خر لنگ من چرا نميتواند بار ببرد و خاموش بنشيند و به طويله اش فكر كنم و به كاه يونجه هاي تازه!!! پشت پنجره خيس از باران تنها دود سيگارم حقيقت دارد....و لذتي دارد تلخي پكهاي مكررش....در درون فكر بيمار من پر است از قصه هاي سبز...پر از فضاهاي رويائي ذهن...پر است از شهوت بوسه....و خواهشهاي دل....اما ميان درد و در اين دلتنگي گفتن انها دوايم نيست...انها در بايگاني ذهنم سالهاست كه تلمبارند....انها دستم را نگرفتند....سبزم نكردند...من خيسم...خيس از درجا زدن...نشستن و ديدن و سكوت....ديوان حافظ و دوربين فيلم برداري و هزاران نت موزيك فقط نشئه يك لحظه فراموشي هستند....بقيه و هر چه هست پشت اين پنجره خيس جا مانده است....صدايم از بالاي سقفم بالاتر نميرود....نصيحت چاره سازم نيست....حتي بالي ندارم براي پريدن....معجزه ميخواهد هواي بيكسي....و ديوار روبروي من اگر بريزد من منظره ها را با ولع خواهم نوشت....وقتي به تفاوت خود پي بردم لحظات تنگتر شدند و گذشت ايام فشارش را بيشتر كرد...ديوانه را رها كنيد بگذاريد شعر بگويد....بگذاريد اخرين نفسها را خوشتر چاق كند....نفس تنگ است ديوانه را رها كنيد...در بين نتهاي اشفتگي مانده ام....همه شما را ديده ام...شنيده ام....نگاهتان متعجب است روي چشمهايم...از شما نيستم...بگذاريد من خودم باشم....در زندان و در خلاصي باز من همان ادم غمگين خواهم ماند فرقش انست كه ميتوانم در هواي باراني بلند گريه كنم و پشت پنجره در سكوت ننشينم....هوائي خوشتر از هواي باران خورده نيست....دل تنگ اين اسمان هم پر از گلايه هاست....گلايه هائي كه رود شده اند جاريند....و من بي شباهتيم را در عين شباهتها حفظ كرده ام...از اين تنهائي منفور لذت ميبرم....از اين جا سيگاري پر....دلم ميخواهد همه ماههاي سال باران ببارد...دلم ميخواهد كه از شدت باران كسي بيرون نيايد....ديدن كوچه ها و باغها و همه انچه ميبينم بدون ادمهايش زيباتر است...و هر نگاه زنجيريست كه عاطفه را اسير ميكند و درد از تنهائي كه يادگاري از همان نگاههاي اسارت اور بود....و من در يك نگاه زنداني ماندم....و پشت شيشه خيس امروز همه چيز پوچ است و هيچ....سيگار بعدي نميگذارد اثر نيكوتين از خونم بيرون برود....دنياي بي خبري را دوست دارم....حميد

