تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
زندگي از پشت عينك گاه بخار كرده من.....

ازپشت شيشه عينك من گاهي روزها افتابي بودند و گاهي غمناك....گاهي روشناي افتاب بود و گاهي ابر ضخيم و تيره و پر شكايت...گاهي تابستان شوق و كودكانه و بازيها بودند و گاهي پشت پنجره خيس كوچه را ديد زدن و يك چاي كه در استكانم سرد شده بود و سيگارهاي مكرر و نگاهيكه روي پنجره ميخشكيد...و من و احساسم و انچه كه گاهي از پشت عينك من گنگتر ميشد و نم باران قاب شيشه اي عينك را گاهي ميپوشانيد و زير ان اشكهاي من مخفي ميماندند....و من فكر ميكردم به اين روزهاي بي خاطره و اين دقايق بيخودي و همه انچه كه انگار در خوابي ديده بودم!!! هواي ابري كوچه و بارانش و بوي نم اسفالت و پرندگانيكه روي شيرواني خانه مجاور دسته جمعي زير باران نشسته بودند و چشم انداز خوبي براي لحظات فكر بسته من ميشدند....گاهي كه از پشت عينك خاطره نگاه ميكنم روزهائي را ميبينم بس بزرگ....پر از بودنها...پر از حرفهاي دلگرم كننده واميدوار و سفره ناني و پدر و زندگي و چكه چكه جريان داشتن....و گاهي از پشت عينك كه نگاه ميكنم روزهائي در مقابلم در سكوت نشسته اند كه سفره هايش ناني ندارند و پدر نيست و بال خاطره زخميست و چشمهاي من اشكبار است و من مسدود مقابل يك بهت نمناك نشسته ام و خيال ميكنم ان روزهاي افتابي كجا گريختند و ان ادمها چه بودند و امروز چگونه اين ديوارها بر پيكر من خم ميشوند و فشارم ميدهند!!! از پشت عينك زندگاني من به شكل شعله اي در مسير باد گاه ميرود كه خاموش گردم اما انگار دستي مقابل باد را سد ميكند و شعله كوچك من همچنان صادقانه قرمز و نارنجي ميسوزد!!! روي رطوبت و خيسي اين كوچه نمناك نگاه من روي زمين ميچسبد و پكهاي غليظ سيگار و قطراتيكه مقابل نور تير چراغ برق به سرعت پائين ميريزند و نم اشكي كه ارام ارام تندتر ميشود و همه صورت منرا خيس ميكند و من مقابل يك پنجره خيس و يك اسفالت خيس با صورتي خيس نگاه ميكنم....و گاهي عينك من شيشه اش كدر ميشود و مبهمات به سراغم ميايند...و زندگي همچون ابر زاينده...و من همچون كودكي گرفتار و قلم هميشه بيدار...و كاغذ هميشه سفيد براي سرودن و در سكوت نماندن!!! و گهگاهي غمي جديد خوش امد گوي تن نحيف ميشود و گهگاهي من دلم ميخواهد كه نباشم و نمانم و گاهي خيال ميكنم كه در پس اين اندوهها رازيست براي پرواز اخرين من...و من هميشه فكر ميكنم كه پايان اشكها را افتابيست كه روشن است و يك خنده عميق و يك نگاه معصوم و اخر اين قصه اغوش معصومانه عشق خواهد بود!!! و من شايد روزي در لحظه اي يادم برود چه كسي بوده ام و چه كار ميكرده ام و يادم برود كه دقايقم را با اشكها تقسيم كردم و با درد زيستم و با قلم ماندم و ترانه را به دشت غصه ها بردم و نورباران كردم و ازاد ساختم تا بمانم و براي يافتن حقيقت خود در اخرين برگ زندگي سرود رسيدن را بخوانم و پرواز كنم و در جائيكه هيچ عينكي نيست دوباره نگاهي جديد بيندازم و همه ملالتها را زير تابش افتاب صداقت و مهرباني ذوب كنم....و من...و عينك بخار كرده...و شوق...و اندوه...و درد...و اشك...و كوچه...و همه داستانهاي واقعي و خيالي ذهنم مانده ايم كه شايد لحظه ديدار نزديك باشد و من مقابل خود چشمهاي روشن عشق را ديد بزنم و اخرين هق هق عاشقي را بخوانم و تمام كنم قصه پر غصه عاشقيها را....و من هنوز نميدانم كه شاديها در گذار از سرزمينها به سرزمين من خواهند رسيد و يا از راه ديگري عبور خواهند كرد...و من نميدانم كه دستهاي من و لبهاي پر دودم ايا روزي قصه گوي شادي خواهد بود!!! و من پشت شيشه نمناك و بخار گرفته نگاهم با قطره اشكي كه بروي كوچه جاريست و پكهاي عميق سيگار در انتظار نشسته ام.... و من كه هنوز نفسي تنگتر چاق ميكنم و هنوز هستم........

اينجا قهرن سينه ها با مهربوني....

اي دريغ از اين روزهاي بي مهرباني و اي دريغ از اين اشفتگيها كه همه از سر ناداني و بي مهريند و ماكه بالهاي عشق را بستيم و هميشه فريب را دمساز دقايق بيخودي كرديم...و هميشه اسانترين راه را رفتيم و دروغ گفتيم و يادمان رفت هيچ دلي ارام نميشود مگر به مهرباني كردن و دستگيري و محبت هديه دادن....يادمان رفت فصل گريه را در ماه عشق و روز مهرباني و ساعت بوسه و دقيقه رسيدن!!!

و انسان با انديشه تنها نخواهد ماند چون چشم دل را بايد بيدار كرد و نه چشم صورت را كه هميشه اشتباه ميبيند....

ودر پشت درهاي بسته و غفل هميشه يك لحظه جادوئي و امن نشسته است و ادم روزي خلاص ميشود و تا پاكي اوج ميگيرد و نقاب پليد روزمرگي را بر ميدارد...حمید

 

يكي معلم ميشه و يكي ميشه خونه بدوش

يكي ترانه ساز ميشه يكي ميشه غزل فروش

كهنه نقاب زندگي تا شب رو صورتهاي ماست

گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بيصداست

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 15:54  توسط حمید  |