تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
حرفهاي بيخودي...

گاهيكه دلم ميگيرد و مرهمي پيدا نميشود خيال ميكنم چه چيزي منرا ارام خواهد كرد....

گاهي كه به ياد مياورم چهره ادمها را... انقدر تكراري و مايوس است كه هيچ زخمي مرهم گذاشته نميشود...

هر روز همان فحشها را به همديگر نثار ميكنيم با كمي تنوع...

هر روز همان لنگ ديروزي هستيم....فرق ندارد....همیشه بهانه ای پیدا میشود

گاهي كه نگاه ميكنم از اين بيخودانه بيشتر دلگير ميشوم....فرقي نميكند نام سرنوشت را بر ان نهاده ام!!!

گفتن انكه سمت نجاتي نمانده است شايد هميشه اغراق باشد....هميشه راه نجاتي هست...

اما اينكه ان راه هميشه مبهم وگنگ است و همراهي نيست شكايت هميشگي دل است...

شكايت به چه كار ميايد؟!!! از نق زدنهاي مايوسانه دلگيرم...

از گفتن واژه تنهائي...احتياج....با من بمانيد...از گفتن انچه نياز مياورد تنفر دارم

گاهي گلايه ها هم رنگ بيهودگي ميگيرند....جوابي نميايد.....سكوت است

اينروزها همه گرفتارند...گلايه خريداري ندارد...غم بالاي غم فراوان است

بازار مكاره پر شده است از عشقهاي موقتي...هرجائي را ميخواني همين است

هرچه سرود و ترانه ميگويند سوژه اي از خواستن و ترا ميخواهم را دارد...

زور ميزنند شعر و اهنگ ميسازند كه فقط التماس چشم سياه كنند

اندام بالا بلند و خواستنهاي شرقي...مثل هميشه...كافه را يك مست براي فاحشه اي برهم ميزند!!!

من ترا ميخواهم و تو منرا ميخواهي نقل هر مجلس جوانيست

كسي فكر هم نميكند ديگر....فكري نمانده است...مخها پكيده...چشمها جز مقابل ديده را نميبينند

تو زيبا باش...جوان باش...هميشه مشتري خواهي داشت...اينها قد و بالاي ترا ميخواهند

زور ميزنيم...پله هاي پوسيده و تكراري را بالا ميرويم...زير پايمان مرتب خالي ميشود

انچنان ميكنيم كه همه ميكنند....همه كار ميكنيم جز انديشه...جز خوش فكري

خر لنگ احساسمان با يونجه دروغهاي هميشگي سير ميشود

به نشخوار كردن و پاچه ليسيدن عادت كرده ايم....به نامردمي عادت كرده ايم

از كنار هم كه ميگذريم انگار طلبكار چندين ساله ايم!!!

نكند نگاهي مهربانانه بيندازيم...خواهند گفت ديوانه است...نميفهمد...ناقص است

نكند دست همديگر را بگيريم...نه...گاز ميدهيم اب مانده از باران بپاشد در صورت پير و جوان

جواني عشقش همين گاز دادنهاست...نكند عاطفه را بياموزيم...نه...هركه ختم نامرديست پيش ميبرد كارش را

اين قمار خانه برنده و بازنده اش هر دو پوچند

چپيده ايم كنج زندان تنهائي..گوشه اتاق...شعر و نوشته ميسرائيم

هر روز ميگوئيم...نديده ام روزي كه به شادي تمام ميشود

وقت زياد داريم...پستوي ذهنت را زير و رو كن گذشته و حال پر ميشود از گلايه ها

خوشبختي رااز پشت پنجره ديگران ديد بزن....

فقط نگاهش كن...دستت را هم دراز نكن...به ديوار خواهد خورد

چند وقتيست شك كرده ام به وجود حقيقيم...احساس ميكنم يك چيز خيالي در من زندگي ميكند

نه گفتنش شفا ميدهد و نه مخفي كردنش...بي ترديد بيهوده است

گلايه زياد نشخوار كرده ام....براي يك ارامش كوچك زياد گريسته ام

اشكم كه خشكيد فحش ميدهم...به در...به ديوار...به نيازم

ادمي كه نه شهرت دارد و نه مقام و نه ثروت سختست ارزوي زندگي بكند!!!

زندگي را براي ثروتمندان بگذار و در تاريكي راه برو

اندوهگين كه ميشوي هد فونت را بگذار و ترانه اي گوش كن

يك ورق بردار و بيخودي با رنگ سبز خط خطي كن

سيگاري دود كن...دودش را با حسرت بيرون بده...نفسي عميق بكش

دنيا بدون من و تو هم ميگذرد...كسي از نبودن ما دلگير نخواهد شد

خوب وبدش خواهد گذشت...اما تفاوتي از زمين تا اسمان دارد اين طي شدنها

جفتك اندازي هم چاره ساز نيست ارام باش

خيال كن كه در تصوراتت انچه تو ميخواهي ميسر ميشود

به خيالش خوش باش و طلب بيهوده نكن كه اين سراب سيراب نميكند

چه بايد كرد...گلايه رامينويسم وتا انتهاي صفحه سفيد را سياه ميكنم!!!

همين اندازه كافيست...فكرهاي لحظه اي من روي كاغذ ريختند...

براي نق زدنها تا ارامش مرگ فرصت باقيست...

خر لنگ جفتك ميزند...ادم لنگ نق ميزند...زندگي بيخودي كسالت مياورد

در خصلت خوك است غلطيدن در كثافت...ترك عادت موجب مرض است

همه زندگيم را بر ان گذاشتم كه خوك نباشم....حميد

با نتهاي خيال انگيز Christopher Franke فكرت را پروازي بده

دنيا با كليدهاي كيبورد و پرواز نتهاي مرموز تغيير ميكند

براي خستگيها تنها يك دوردست سبز مانده است

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 3:11  توسط حمید  |