تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
همراه من باش موج بي ساحل....

بي حوصله ام و ياداوري هرچيز كه در اطرافم گذشته است ازارم ميدهد.... از ادمهاي صد من يك غاز گرفته تا انكه نامش هم خانه بود....هركه دوستت دارم را همچون تهوع بالا اورد و نماند....او بروي خودش تهوع كرد....من اگرچه بي حوصله ام و بي انگيزه اما لكه اي بر من نمانده است....هنوز شوق محبوسي در من خانه دارد...

من از تو با همه گفتم كه گريه بگيرند

من از تو با تو نگفتم كه در تو بميرم

بايد كه يادهاي گنديده و دروغين را به زباله داني فكر انداخت....اگر بشود!!! بايد انها را كه زياد دروغ ميگفتند را به گنداب خودشان سپرد....انها هميشه متعفن خواهند ماند....حتي زلال اب انها را تميز نميكند و نميتواند شستشو بدهد....انها پسمانده هائي هستند كه بازيافت نخواهند شد...فراموش شدگانند....يادشان فضاي ذهن را به گند ميشكد...دوستت دارم كه از دهانشان طراوش ميكند را نبايد جدي گرفت....انها به اين تهوع خواري عادت دارند...انها تهوع خيليها را خورده اند و دوستت دارم را گفته اند....انها را به اب هم نميسپارم انها را باد خواهد برد...بگذار گم بشوند...بگذار جاي ديگري ان كارها و حرفها و دروغهايشان را دوباره بگويند....بگذار بيخودي مظلوم نمائي در بياورند...انها را به حال خودشان بگذار...كسيكه دوست داشتن را بداند و دركش كند هرگز نخواهد رفت....در همه جا باقي خواهد ماند زيراكه او دوست داشتن را درك كرده است...كسيكه براستي دوست ميدارد انقدر بزرگ است كه هيچ چيز نخواهد توانست اورا منصرف كند...حتي رهگذرها و بد چشم ها هم نميتوانند راهش را تغيير دهند....كسيكه دوست داشتن را ميفهمد ادم را با كس ديگري عوض نخواهد كرد....

هيچكسي را جايگزين ادم نخواهد كرد...انها كه اينگونه اند هميشه همان تهوع خوارهاي هميشگي باقي ميمانند...امروز ترا دوست ميدارند....فردا رفيق ترا....فرداهاي ديگر كسان ديگر و فرقي برايشان نخواهد كرد....انها ارزش فكر كردن را هم نخواهند داشت....اين قانون زندگيست كه ادم بايد همه جور جانوري را ببيند و تجربه كسب كند....نه به تشويقشان ذوق كند و نه با تحقيرشان بشكند....ادم بايد بماند و بگذرد از اين فرسودگيها....

اگرچه ازرده و دلگيرم و ياداوري همه چيزها برايم عذاب اور شده است اما هنوز تنفس ميكنم....خسته ام اما هستم....تنهائي سختست اما من تحملش خواهم كرد....هرچيزي بهائي دارد كه رسيدن به ان مستلزم ان بهاست....اگرچه دقايق خاليند و دلگير و انگار ديرتر ميگذرند و صدائي نيست و سكوت است و تنهائي اما به ترانه و شعر انرا روشن خواهم كرد....هنوز دستي دارم براي نوشتن....و هنوز طراوشات ذهن من نميگذارد كه راكد بمانم....بايد كه خيلي چيزها را به زباله داني انداخت....

نبايد انها را با فكر همراه ساخت...نبايد بهار را با ياد انها به پيشواز رفت...اگرچه ميدانم بهار هم در تنهائي تكرارست....هيچ است و پوچ اما نميخواهم در اين پوچي يادهاي گنديده همراهم باشند....انها را بايد دور كنم...اگر بتوانم!!! دشوار است انهمه نشستن و برخواستن را به يكباره از ياد برد...ميدانم كه نميشود اما انها را به زباله داني فكر خواهم انداخت...مرور انها تنها در اشغالها دلپذير است....همانطور كه دلت نميخواهد به سطل زباله پر شده نگاه كني به انها هم توجه نخواهي كرد چون بوي گند ميدهند....ذهن را بايد پرواز داد....شايد برسم....شايد دوباره اغاز كنم زندگي را....شايد....شايد بتوانم دوباره همخانه اي داشته باشم....شايد اينبار بتوانم پرواز كنم....شايد ازردگيهايم تمام شوند و من جاري بمانم....حتي فكر كردن به ان هم قشنگ است....اخر پوچي رسيدن است.....يا به معشوق يا به مرگ....قشنگ است ياد كسيكه خوب مانده است....حتي فكر كردن به خوبيها قشنگ است....انها كه خوبند همه قشنگند....انها كه مهربانند همه خوبند......خيلي قشنگ است كه هنوز ميشود به ادمهاي خوب فكر كرد.....انها هم غصه و هم قصه هستند.....انها چيزي همانند بارانند كه از ابر مهرباني ميبارند و طراوت ميدهند و ادم را جاري ميسازنند.....دلم لحظه اي هم خوابگي با يك ابر پر باران را ميخواهد....با كسيكه خوب است....هم خوابگي خيلي خوب است وقتي مقابل مهرباني باشي و نداني چه كسي بودي و هستي و بيخبر از همه زباله ها بماني....اينگونه خيلي خوب است....وقتي ميشود به ان فكر كرد هنوز اوقات گنديده هم خوبند.....بوسيدن خوب است....و شوق پرواز....حميد

2 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 16:11  توسط حمید  |