چشمانم را ميبندم....چشم بسته در خيال راه ميروم...گوشه هاي تاريكي ميبينم....و راهروهاي عجيب....مه غليظي پائين كشيده است...انگار چيزي ميان مه به من لبخند ميزند....چشمانم را ميبندم....چشم بسته در خيال....بسوي خوشبختي و اينده....چيزيكه تنها در تصوراتم جاريست و حقيقت خاليست از واژه ها....حرفهائيكه تنهائي را ميربايند....چيزهائيكه ادم را به شوق مياورند....چشمهايم را ميبندم...چشم بسته در خيال بسوي يك جاده متروكه راه ميپيمايم...پليست ميان اب...و ان روبرو كسيكه به دنبال دستهاي من است....چشمهايم را ميبندم....چشم بسته در خيال با هواي گريه عجيب با واژه رسيدن همراه ميشوم...تنها در خيال است كه ترا ميتوانم احساس كنم....چشمهايم را ميبندم در جائيكه ديدن گناه بزرگيست...و اندوه بر سراسر سرزمين وجود من ريخته است....چشم بسته در خيال روبروي چشمانت انقدر گريه ميكنم كه كور بشوم...انهمه ديدن و درد كشيدن همه حاصل دنياي بيداريها بود....چشمهايم را ميبندم...چشم بسته در خيال روبروي تو اي حقيقت جاري من اواز ميخوانم....انقدر مست ميكنم كه قامتم را كشان كشان به تو برسانند و در پايت بيندازند...چشم بسته در خيال من اندامت را همچون پيچك سبزي بالا ميروم....به تو ميپيچم اي واژه بزرگ....همه اندام سفيدت را سبز ميكنم....و لطافت جوانيت را چشم بسته در خيال به گرماي بوسه هاي خسته خيس ميكنم....لبهاي در سكوت مانده من ميدانند كه راز بوسيدن چيست....همه پيكر جوانيت را از پا تا به سرت خيس از بوسه هاي مسدود شده ميكنم....و در عشق بازي بي مهابايم چشم بسته در خيال انقدر بروي شانه هاي جوانيت گريه ميكنم كه تمامي اندوهم بيرون بريزد و من ارام در هواي تو معلق بمانم....چشم بسته در خيال به صدايت گوش ميدهم...اهنگينترين نت روزگار تنهائيست...و لطافتي دارد كه بسيار بايد شنيد تا سيراب شد....چشمهايم را ميبندم...در اين حوالي با چشم باز افتاب صورتم را ازار ميدهد و مردمك چشمم درد ميگيرد...من چشم بسته در خيال به مهماني تو ميايم...و با خود قراري گذاشته ام كه در همين خيال بميرم...ميخواهم كه ديد چشمانم را به تو تقديم كنم....ديدن براي من سالهاست كه ازار دهنده است...چشمانم را ميبندم و در هواي پاكيزه تو بازش ميكنم...در مهماني گل و سرود و ترانه در بهار چشم بسته با دسته گلهاي وحشي به مهماني تو امده ام...گلهاي سرخ و صورتي را ميان موهايت ميگذارم...و چشم بسته ترا استشمام ميكنم....از بوسيدن پروائي ندارم و بي دريغ اندام جوانيت را بوسه باران خواهم كرد...جائي را خشك نخواهم گذاشت...پيكرت را به بوسه خيس خواهم كرد...همه ترا در خود خواهم ريخت تا سيرابم كند...و همه خود را در تو ميريزم تا ارامتر باشي....نگاه كن....روبروي من...روبروي چشمهاي مبهوت من دوباره نگاهم كن....چشم بسته در خيال نگاهت ميكنم....من نميدانم كه از كجا امده ام...نميدانم كه راز اندوه چه بوده است....ان پشت سر سفره هاي بي نان...حرفهاي دروغ....خواب الود هاي هميشگي...ان پشت سر تزوير و گلايه بسيار...ادمها به شكل روزگار...روزگار به شكل كريه...من از ان پشت سرها ميايم...نگاه كن كوله بار غريبيم را....به پيش تو پناه اورده ام....چشم بسته در خيال خودم را در كنار تو رسانده ام....ان پشت سر شهري پر ازدحام است...ادمهايش اهني....خنده هاشان سست....پيمانشان سستتر....حرفشان ريا كاري...من از ان پشت سرها ميايم...جائيكه عشق بي معني ترين واژه هاست....از ان پشت سرها ميايم جائيكه هزار شب گريه تنهائي را يكي مرهم نبود....وقتي ميگريستم يكي به محبت نيامد....ان پشت سر اندوهي دارد كه من چشم بسته در خيال از ان گريخته ام....من از هواي دود الود ان پشتها ميايم....دود خورده ام اما به شكل انها در نيامدم....سفيد ماندم....و همچون پيچكي خودم را به در و ديوار كشانيدم و چسبانيدم تا به باغ با صفاي تو رسيدم....شاخه هاي سبز من از بالاي ديوار سرك كشيدند....دخترك افتاب را در ميان باغ رويا ديدند....خود را از ديوار به پائين كشانيدند....و خلوت باغ را پيمودند تا به پاي تو رسيدند....در انجا روي پاهايت طنيدند و بوسيدند و بالا كشيدند خودشان را...همه اندام ترا سبز كرده ام....انگاه بر لبهاي جوانيت بوسه اي گذاشتم....لرزيدي و از انعكاس ان من دوباره ترا محكمتر بوسيدم....در اغوش برگهاي سبز من ارام شدي....مرا در اغوش كشيدي....مسافر تو از ان پشتها ميايد...انجا كه پاي كودكانش در نوروز به زمين ميچسبد....انجا كه پدرهايش بيصدا گريسته اند از غم سفره هاي بي نان....تنها ميتوانم چشم بسته در خيال به مهماني تو و گل و شعر و نور مشرف شوم...من از ان پشتهائي ميايم كه صداقت بي معناست...چشمهايم را كه باز كنم حجمه اي از اندوه دوباره سراسر منرا در خود ميگيرند...اينبار چشمهايم را بستم تا چشم بسته در خيال براي ابديت به تو بپيوندم...اي زلال جاري در افكار خسته من....اي صداي هم صدائي در ذهن پريشانم....ترا از رويا به اتاق خود خواهم كشانيد براي هم خوابگي عجيبي كه دوستش دارم...براي لمس تو ترا از قاب انديشه و ذهن بيرون خواهم اورد...روبروي تو خواهم مرد...پس از لمس تو خواهم مرد...و قراري گذاشته ام كه تا انروز خاموش نشوم....من از ان پشتهائي ميايم كه مدتهاست چيزي براي اميدواري ندارد...و شوقي در من محبوس است كه انرا براي رسيدنت مخفي كرده ام....اغوشم را اينبار پر ترانه روبروي رسيدنت خواهم گشود....به ان پشتها هم نگاه نخواهم كرد....و اينده پر از روشني خواهد بود....دلتنگ و چشم بسته در خيال در اين اتاق بسته با موجهاي سرگردان خيالاتم عشق بازي ميكنم...و تصور ميكنم روزي را كه همه روزهايش پر از نشاط كودكانيست كه پاهايشان بي كفش نيست...و جيبهايشان پر از خوردنيهاست...و پدرانشان انقدر خوشحالند كه حسرتهايشان را دود نميكنند و در گوشه هائي تنها نميگريند....و تصور ميكنم شهري را كه ارزوي هر كسي در ان بر اورده خواهد شد....چشمهايم را گشودم...بوسه اي را به باد سپردم كه با نوروز به خانه ات بياورد...الهي تو نوروز اين مردمانت را با تحقق ارزويشان نوروزي تر كن....و الهي تو خود پاسخ نياز انها باش.....نگذار در نوبهار كسي اشكبار به استقبال بهار برود...نگذار دلي پژمرده بماند....بهار را به دريچه رحمت و بخشايشت بر همه اين مردمان پرجلوه تر كن....و دلها را انچنان شاد كن كه واژه اي به نام دلتنگي و اندوه برجا نماند....تو قادري...و ميدانم كه ميتواني....حميد

