يك جفت كتاني دارم براي فرار...وقتي بي جواب ميمانم دلم براي فرار كردن تنگ ميشود...
تو ميداني راه خلاص چيست؟!!!
تو ميداني چند تا ازكوچه هاي اين شهر بن بست نيست؟!!!
چند تايش دررو دارد!!! از چندتايش ميشود به كوچه ديگر گريخت!!!
چند تا درخت مانده هنوز؟!!!...بشمار برايم....چند تايش سبز است هنوز؟!!!...بگو برايم من خوابم نميگيرد...بيدارم...تو ميداني ساك سفرم كجاست؟!!! ميداني ايا من كيستم؟!!! تو مثل من هر صبح در اينه نگاه ميكني؟!!! ايا ان خطوط كج و ماوج ابرويت را ميبيني؟!!! سگرمه هائي كه بسته اند...چند سال است نخنديدي؟!!! چقدر زمان است حرفهايت را براي خودت نوشتي؟!!!...خواندي...و خسته كتاب را بستي و رفتي!!! چقدر زمان است چشمهايت درد ميكند؟!!! درد ديدن گرفته است....چند وقت است كه من خانه نشين شده ام؟!!! چقدر زمان است درهاي رابطه را بسته ام و فكر ميكنم؟!!!
چرا اينهمه فكر رهايم نميكند!!!
چرا بايد شبانه تكرار هميشگي باشد...تكرار تنهائي و اندوه..چرا؟!!! تو ميداني؟!!!
يك جفت كتاني دارم براي فرار...وقتي بي جواب ميمانم...
بايد نشست...بندهايش را سفت بست....روبرو را نگاه ميكنم...و با تمام قدرتم ميدوم....
از ميان همه شانه به شانه رد ميشوم...سرم را هم بر نميگردانم...كوچه در پس كوچه...خيابان پشت خيابان...نفسم ميگيرد....
مي ايستم...بندهاي كتاني را سفت ميكنم...
دوباره ميدوم...همه بيمنظره را با اخرين قدرت ميدوم....روبرويم يك پرتگاه است....
دورخيزي ميكنم...ميدوم و سر انجام پرواز ميكنم....
اين لحظه من ميتوانم حس پرنده بودن را تجربه كنم...
و سرانجام پيكر خرد شده ام پائين پرتگاه از من سوال كرد:
تو ميداني راه خلاصي چيست!!! حميد

