ازچرت بعدالظهر بيدار شدم....ناخواسته خوابم برده بود...در حاليكه به ماهيهايم زل زده بودم و فكر ميكردم....انگار همه تنم را خستگي گرفته است...دل اشوبه و تشويشي كه هميشگيست و وقتي از خواب ميپرم انگار دلم براي خوابهايم تنگ ميشود...كسي نيست هيچكسي و خانه مثل هميشه در سكوت فرو رفته است...فقط راديو باز است و ترانه پخش ميكند...ترانه هائيكه هميشه خاطرات را بازسازي ميكنند...من هميشه به يك راديوي ايتاليائي كه بهترين موزيكهاي خاطره انگيز دنيا را پخش ميكند گوش ميدهم....بيشتر انها را در فضاهاي خاصي شنيده ام و هر كدام لحظاتي از زندگي منرا كه همراه انها سپري شده است را بازسازي ميكنند...موسيقي تنها چيزيست كه گذشته را همانطور كه اتفاق افتاده ميتواند بازسازي كند...زيراكه بر ذهن و روح اثر گذار است و ما تنها با ذهن و حافظه گذشته را به خاطر مياوريم....
بي حوصله در تراس را باز ميكنم هوا امروز خنك و بهاريست و باد تندي ميوزد...ابرهاي متراكم شده نماي عجيبي دارند من هميشه هواي ابري و باراني را دوست داشته ام....تراس قديمي خانه من يك پيچك سبز و تنومند دارد...از پائين باغچه بالا امده و تا پشت بام را گرفته است و نيمي از فضاي تراس را هميشه سبز ميكند....بهارها گل هم ميدهد خوشه هاي اويزان و خوشبوئي دارد كه ظهرها زنبورها از گوشه كنار مهمانش ميشوند....پيچك تنومند و قديمي جلوه اي به اجرهاي بي روح داده است...باد تندي ميان برگهايش ميوزد و ادم از ديدن سرسبزيش كمي ارام ميگيرد...ديوار حياط را هم يك پيچك سبز قديمي پر كرده است....سالهاست كه اين پيچك تمام ديوار خانه هاي اطرافمان را پوشانيده است...هر رهگذري از كوچه عبور ميكند معطوف ديدن ان ميشود زيراكه ديوار چند تا خانه را تا پشت بامش سبز كرده است...همسايه مجاورمان مدام پيچك را قيچي ميكرد و به پائين مي انداخت و من هميشه دلم ميگرفت كه چرا نميخواهد جاي سنگ و اجرها همه جا سبز باشد...مدتيست او از خانه روبروئي نقل مكان كرده است و پيچك با خيال راحتتري به زندگيش ادامه ميدهد...
كنار در حياط يك ياس داريم كه گلهايش تا بيرون كوچه سرك كشيده است...نرده هاي بالاي در سبز از پيچيدن ساقه هاي ياس شده است...ساقه ياس خودش را از سيم انتن هوائي تلويزيون بالا كشيده و تا تراس امده است و بطرف پشت باممان راه ميپيمايد...بهار كه ميرسد از راه همه ديوار خانه ما از روبرو و اطراف سبز ميشود....و تابستان اين سرسبزي به اوجش ميرسد...انگار به جز اتاقها همه فضاي خانه سبز شده باشد...تراس من خلوت خوبيست براي انداختن يك زيلو و نشستن و چاي خوردن...امروز بعدالظهر بي حوصله رفتم و دقايقي را كنار تراس نشستم...باد خنكي ميان برگها پيچيده بود و اسمان اماده باريدن ميشد...خنكاي زندگي بخشي زير پوستم ميرفت...احساس ميكردم دلتنگتر شده ام...به اطرلفم نگاه ميكردم...خانه هاي مجاور كه بعضيهايشان درخت هم داشتند ولي بيشتر ديوار بود و ديوار....انقدر خانه سازي كرده اند كه تا افق چيزي جز خانه نميشود ديد...يادم ميايد قديمترها وقتي روي پشت بام ميرفتم كوههاي دوردست را براحتي ميديدم ولي امروز خانه بالاي خانه بالا رفته است و هيچ افقي جز اجر و سنگ و اهن پيدا نيست...هواي دود الود و دلگير اين شهر را نماي بي قواره خانه ها غم انگيزتر كرده است...اين ادمها اگر ميتوانستند تا ستاره ها خانه سازي ميكردند...انقدر كه شبها اسمان هم نا پيدا شود...
بر اين دلگير اجر و سنگ و اهن گاه گاهي پرندگان بصورت جمعي پرواز ميكنند...از گوشه هائي ميايند و در گوشه اي ديگر محو ميشوند...يادم ميايد قديمترها كه به اسمان نگاه ميكردم بعد الظهرهايش چند بادبادك را ميتوانستم خال اسمان دنبال كنم...انروزها خيليها بادبادك هوا ميكردند...چه تفريح دل انگيزي بود...حصير و كاغذ و نخ و بادبادكي با دنباله بلندش كه بالا ميرفت و بالاتر تا وقتيكه نخ پاره ميشد و بادبادك را باد ميبرد...
انسالها يادم ميايد پدرم برايم بادبادك درست ميكرد...كار دشواريست خصوصا كه در مركز بادبادك بايد حصير را طوري خم كني كه نشكند...بادبادكهاي پدرم خيلي خوب از اب در ميامدند....يكروز عصر بادبادكم انقدر بالا رفت كه نخش پاره شد و در دست باد از مقابل چشمم دور شد...
اينروزها حرف حرف ديگريست نه ادمهايش سخاوت دارند و اسمانش بادبادك...هيچ ندارد جز ازدحام ادم و فريب...روز روشن كلاهت را بر ميدارند...شتر با بارش گم ميشود...ادم و احساساتش كه ديگر حرفي براي گفتن ندارند اصلا اين حرفها را عقب افتادگي مي انگارند....ادمهاي امروز جور ديگري حرف ميزنند...معاشقه ميكنند...دل ميدهند...زندگي ميكنند...جور ديگري همديگر را دوست ميدارند...بچه ها ان صداقت روزگار گذشته را ندارند از همان كودكي كارهاي ادم بزرگها را تقليد ميكنند....ديگر كسي از خواندن يك كتاب داستان خوابش نميرود...كسي مجذوب سادگي نميشود...ادمها كلاف سردر گم خودكرده ها شده اند...
بعدالظهر دلگير من تنها هواي بهاريش خوش بود ولي هواي ذهن من مرور خاطراتي دور بودند كه هميشه مثل يك رمان طولاني قسمتي از ان را در فكرم مرور ميكنم...
دلم نميخواهد كه شب نامه هايم همه فرسوده و غم انگيز سروده شوند اما اين روزهاي بي سخاوت همه شوقم را حرام كرده اند...من زندگي را به معني واقعيش دوست ميدارم...وقتيكه ميتوانم براي زيستنم تصميم گيرنده باشم...وقتي دور و اطرافم ادمهايش خنديدن نميدانند يا به درد همديگر ميخندند نميتوانم شاد باشم...وقتيكه ميبينم نميتوانم چشمم را ببندم...درد ديدن دارم و بد درديست ديدن و هيچ نكردن!!!
درد وقتي درد مشترك باشد علاجش سختتر ميشود...من هميشه و در هر دوره اي از زندگيم دردي را با تمام وجودم درك كرده ام...انگار هر چه زمان بر من بيشتر ميگذرد گلايه هايم انبوهتر ميشوند...ديگر مرهمهاي موقت قديمي هم كارساز نيستند....من سكوت كرده ام اما دلتنگ از همه ديدنها و انديشيدنهاي خويشم...وقتيكه انديشه هم كارساز نميشود نميدانم بايد كدام راه نرفته را دنبال كنم...
چطور بايد صميميت بر باد رفته را بازگرداند!!!چطور ميشود ديوار اين خانه ها را شادتر كرد...و چطور ميشود رنگ غم انگيز اطراف را همچون سبزيهاي بهار سبز كرد....هرجا كه پا ميگذارم قصه ماتم است...كسي براي بهار شعر نميگويد...كسي براي زندگان دل نميسوزاند...كسي حتي از ديدن بهار مجذوب نميشود....همه گريه را ميشناسند...معيار خوب بودن اينروزها گريستن شده است...هيچكس به شوق بهار سازي كوك نميكند...رقصي نميكند...بهار هم از رونق افتاده است...ديوارها بالا ميروند...هر روز بالاتر...و دل ميانشان تنگتر ميشود...كه چرا...چرا بهار شيفتگي نمياورد!!! شوق نمياورد....سرود و ساز و اواز نمياورد!!! اينهمه سبزي چرا ذهن ادمها را معطوف شكفتن نميكند!!! چرا كسي نميشكفد!!!
چرا به اندازه زمين و سبزه زار ما سبز بودن را به خاطر نمياوريم!!! اندوهي كه علاج ندارد همين حرفهاي ملموسند كه هر روز فاصله منرا از اطرافم بيشتر ميكنند...هر روز انزوايم را بيشتر ميكنند...من به تراس سرسبز خانه خويش دل بسته ام و به گردش ماهيهايم....با دنياي بيرون غريبه تر ميشوم...حتي براي تماشا شوقي به رفتن ندارم...من با ديدن يك عابر ميان كوچه ام يادم ميايد كه تمام مردم اطرافم خنديدن نميدانند!!! ديگر حتي لازم نيست همه شهر را زير ورو كنم و به صورتهاي زرد ادمها خيره شوم...همين يك عابر گواه همه چيز است....و هر روز بر اين ازدحام بي بازگشت افزوده ميشود...و ديوارها به دشمني با پيچكها بالا ميروند...اما يك قطره باران كافيست تا تن سرد اجرها را هم سبز كند...قدرت و توان پيچكها بيش از اين ديوارهاي دلگير است...سالهاست كه سبزيها نشان داده اند بر تن اسفالت كوچه هم ميشود روئيد اگر بخشش باران همراه شود...
حرفهايم تمامي ندارند...در نيمه باز تراس را بستم و به داخل امدم...اينجا همانجائيست كه ميتوانم شبانه هايم را به يادگار باقي گذارم...
قصه من و تنهائي و پيچك و موسيقي قصه مرموز هر شب زندگانيم شده است تا روزيكه خاموش ميشوم....پيچكها شعور دارند...احساسات دارند...چشم دارند...انها تن سرد ديوارها را سبز ميكنند تا قدرت طبيعت را بر ساخته هاي دست انسانها نشان دهند...طبيعت قدرتي لا يزالي دارد كه هيچ انساني قادر به نابودي ان نخواهد بود...و روزي خواهد رسيد كه درختان و ابها فروانروايان بخشنده زمين خواهند بود...روزيكه هيچ ديواري مقابل اسمان را نخواهد گرفت...روزيكه دلتنگي به بارش باران خيس ميشود و غم به اتش عشق ميسوزد و لبها دوباره تبسم خواهند كرد و همديگر را خواهند بوسيد....شايد كه اينها تخيلات باشند اما براي بن بست افكار من چنين تخيلاتي حكم هواي تازه را دارند...وقتيكه در واقعيت نميشود ادمها را مهربان ديد در تخيلات ميتوان ادمها را انطور كه دوست داريم بازسازي كنيم....روز و شب ديگري با اين خيالات به خاطره پيوست...بايد كه براي خوابيدن اماده شوم...چند ساعتي ميشود به كودكي بازگشت...حميد

