رويش يك جوانه در ذهنم مسير پر پيچ اندوه را بسوي بهار ميكشيد
يك جوانه كافي بود براي بهاري شدن...يك جوانه
در اين كج و ماوج غبار الود يك جوانه كافي بود براي منتظر ماندن
هنوز ميتوانستم به شكفتن بينديشم در رويش يك جوانه...ميتوانستم
وقتيكه سفير بهار بروي خاك و سنگ خبر از دگرگوني را ميدهد
ميتوانم در رويش يك جوانه بهار را به تماشا بنشينم
برفها ذوب شدند چشمه ها ابشان را از كوهها ميگيرند
و من در رويش يك جوانه زندگي را به جستجو نشسته ام
خاك دلتنگ سبز ميشود چوب بي مغز جوانه ميزند برگ ميدهد
و من پشت پنجره تنهائي خود اشيان قمريهاي بي ازار را گوشه تراس تماشا ميكنم
سبزه روئيد صحرا دامن دامن گلهاي زرد وحشي داد
اسمان بغضش را باران كرد باريد و زمين دگرگون بخشايش اسمان شد
زمين به زير قدرت اسمان كرنش ميكند باران ميبارد
كوچه هاي بي تماشاي شهرم تماشائيست از ياسهاي اويزان بالاي سر درها
اجر و سنگ بي مقدار تماشائيست در هم اغوشي پيچكها
تمامي اين بي منظره را ميتوان در جلوه اي از بهار تماشائي ديد
ميان ازدحام ادمها بوي گلهاي بهاري ميايد بوي بنفشه ها
باغچه كوچك حياط سرزمينيست كه كرمهاي خاكي انرا بهشت مينامند
و زنبورها شهد شيرين گلهاي اويزان پيچك باغچه را نوش ميكنند
و پروانه ها...و پروانه ها سبك ميپرند بر هواي روشن و ابري بهار
ان بالهاي رنگ رنگشان واژه گان زندگيند همچون دو بال رويائي
پرواز را به تصوير ميكشند خاطره را عيد را بهار را
خرزهره ها هم گل ميدهند گلهاي صورتي و سفيد و قرمزشان بي بوست
اما گل هميشه گل باقي ميماند چه رنگ و بو باشد چه نباشد
افتاب كمرنگ و ناتوان بهاري ميان ابرهاي تنومند بازيش ميگيرد
سرك ميكشد بر بام خانه ها بر پنجره هاي نيمه باز نور ميپاشد
در بازي سرانگشتان افتاب خوابم ميگيرد چرت نيمه روز بهار
و خنكاي نشئه اور نسيم زير پوست تنهاي من ميرود
خنك شده ام همچون يك ظرف اب و اطش رسيدن دارم
تشنگي هم زيباست اگر ظرف ابي باشد نهري باشد جويباري
تشنگي هم زيباست اگر سخاوت زلال اب به كمكم ايد
در تشنگي ميشود همه اشتياق نوشيدن را جمع كرد و بي اندازه اب نوشيد
اينك بهار بر جان و پوست خستگي تاخته است سوار سبز پوش اميد
اينك من تنها در اتاق محقر خويش به جلوه هاي مكرر بهار مي انديشم
به رويش يك جوانه در ذهنم بروي كاغذهايم
جوانه ها را نكنيم بگذاريم بالا بروند روزي درختي خواهند بود
سايه سار اين درخت مرهم خستگيها خواهد شد
و پرندگان عاشقي را بر شاخسار ان زمزمه خواهند كرد
و مسافرها تن خسته خود را به زير ان پهن خواهند كرد
لم خواهند داد شعر خواهند گفت و چرتي خواهند زد به گذشته
به روزهاي بي قرار كودكيها ان معصوميت بر باد رفته
ان بازيهاي نا تمام ان جلوه هاي خواب گونه
هرزگاهي ميشود كه كودكي ساز ميكنم بازي ميكنم
يادم ميايد دستهاي پدرم را و عيد سالها پيش كه هنوز اينچنين دلها غمخانه نبودند
يادم ميايد همه يادها را همه انچه ما نوشتيمش و سرگذشت ناميدند
رويش يك جوانه در ذهن من ياد اور تمامي خوابهاست
و خواب اينده در مقابلمان ايستاده است
خوابي به وسعت تمامي زندگي بهار و چهار فصل انتظار
رويش يك جوانه....روئيدن را دوست ميدارم و عشق و پرواز را
حميد

