تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
No Love....يادهاي پلاسيده....

به يادت كه ميفتم دوباره مسير همه كوچه ها برايم مجسم ميشود....بيادت كه ميفتم دوباره چشمهايم سنگين ميشوند انگار كه روبروي من كوچه هائيست كه هنوز در انها عشق در تردد و جا به جائيست...

يادهاي گنديده...پژمرده...يادهاي گنديده...

وقتي بياد مياورم باورم دوباره بي باور ميشود دوباره دشنام ميدهم دوباره...

يادهاي گنديده...پژمرده...يادهاي گنديده...

وقتي خاطره را ورق به ورق مرور ميكنم ميگندم....مثل گلهاي بهاري در اخرين روزهاي عيد خشكم ميزند

يادهاي بيهوده...فرسوده...يادهاي گنديده....

چيزهائي را كه بيادم مياورم زماني حقيقتي داشتند باوري بر انها بود هنوز زندگي ميكردند

يادهاي بي مبالات...كسالت اور....يادهاي گنديده

همه ان چيزهاي خواب گونه را شبانه بياد مياورم اما خوابم نميبرد بيداري بد درديست مثل فهميدن

عشق نه...عشق نه.....يادهاي فرسوده....گنديده....يادهاي پلاسيده

و خواب زندگي من دو فصل داشت در فصل اول بلوغ را چشيدم و فصل دوم عشق را

عشق نه....عشق نه....يادهاي گنديده....فرسوده....يادهاي معلق و بي ارزو....پلاسيده

و فصل سوم من بي باوري بود در شهريكه مردمانش خواب مينوشند به جاي نفس

يادهاي بي مبالات...گنديده....اشفته....يادهاي پلاسيده...

و فصل چهارم در يكي از ماههايش نام منرا تكرار ميكرد چيزيكه ميگريزم از ان

يادهاي معلق....يادهاي افسرده....يادهاي بيهوده....

وقتيكه مرور ميكنم دفتر كاهي عمرم را همه بي سخاوتي بود...تنهائي شد....رازگونه گشتم...قصه گوي تنهائي خويش

عشق نه....عشق نه....شبيه يك پرنده ازاد...فكرهاي بن بست شده....گريه هاي من....يادهاي پژمرده

من در شك ميان زيستن و مرگ هنوز به يك طناب اويخته مي انديشم اما هراسناك است

نه...نه....ميخواهم زندگي كنم....نه ...نه...ديگر شايد نميخواهم

يادهاي مسموم گنديده....دشنام مياورند....كسل كننده...بي مبالات....يادهاي پلاسيده

و عشق سو سوي دو نگاه بود ميان ازدحام ادمها و عشق معطر بود گرمم ميكرد از خود بي خود ميشدم

عشق نه...عشق نه....هراس دلدادگي...مرگ باور ميان دروغ و تزوير....يادهاي بيهوده

و عشق خطي بود بر همه تنهائيهاي من خطي كه مسير يك جاده بود جاده اي كه هميشه خيس از بارانهاي شوقم ميشد

عشق نه...نه.....ياداور يادهائي گنديده....پلاسيده....خشك شده

بيادت كه ميفتم خودم در برابر خويش ظاهر ميشوم تكيده....بيقرار....با دستهاي لاغري كه يك جعبه موزيكال را كادو شده اماده داشت براي تو

يادهاي پلاسيده.......................

دستهائيكه گرم بودند و دهاني كه به تزوير باز نميشد و همه سراسر عشق و بيقراري بود اما بسيار فريب خورد و بسيار نيرنگ ها را ديد

يادهاي خشكيده همان رزهاي قرمز پلاسيده كه با گريه به اشغالداني انداختمشان...

يادهاي بي مبالات....لعنتي....اندوهگين....پلاسيده

و اين شبانه ها مرورگر همه اشتياق منست كه در جوانيم اتش گرفت....خوابها گذشتند و من ماندم

تنهاتر...بيهوده تر...و از مرز خوابگونه ها به جاده خوابهاي دوباره رسيدم

چيزهائي كه گنگ و نا معلومند شايد رزهائي شاداب باشند شايد عشق بيايد...شايد

همه سي و سه بهار زندگيم را در خوابهايم گذراندم به شوق بيداري

همه ايام بر من گذشت و بخت من بيدار نگشت....چيزي لبخند را به مهماني شبانه هاي دلگيرم نفرستاد

پرنده اي نخواند....كسي به عطوفت چيزي ننوشت...دستي به نوازش دمساز نشد

شب بود....دود سيگار...حسرتهاي من....گريستم بر اين بخت شوم و بيهوده....همه شب را گريستم

انقدر جان سختي كردم كه اندوه را لجام زدم و همنشين شبهاي خود كردم

يادهاي پلاسيده.......خشكيده......يادها..............ياد........يادم ميايد........خواب....خواب ديده.....خوابيده.....خميده.....خشك شده....مسخ شده.....پوچي گرفته.....اندوه.....ديوار.....من.....و هزار واژگان در شبهاي بي مروت تنهائي....

عشق نه....عشق نه......خوابم ميايد....

خواب الودگي را به بستر تنهاي خويش ميبرم....چشمانم را ميبندم....خاطره ميشمارم

تا خوابم ببرد....

ميدانم كه زندگي سراسر خوابيست كه گاهي در ان خواب نما ميشوم....

از اين يادهاي بيهوده و پلاسيده به خوابيدن پناه ميبرم

شايد بهشتم را در انجا پيدا كنم

و شايد يكشب اخرين شب من باشد

و پرواز

و ازادي

و هر انچه در واقعيت ميسر نبود....يادهاي.......پلاسيده......حميد

منو تو فرصت پرواز همه پرنده هائیم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 5:9  توسط حمید  |