اوقات باراني من چكه چكه ميكنند از اين سقف كاهگلي
طعم تلخ سيگار ميدهد روزمرگيهايم گس شده اند دهانم خشك شده است
كهنگي بر مغز و استخوانم فرو رفته است انگار صد سال زنده بوده ام
انگار چندين بار امده ام مرده ام و دوباره بر گورم ايستاده ام
از خواب نيمه كاره اي بيدار شدم كه سخت اشفته بود
خوابهايم اينروزها عين زندگي شده اند بي شرمند و در هم و برهم
اشفتگي وادارم ميكند كه گاه و بيگاه با قلم و كاغذ درد و دلها كنم خط خطي ها كنم
چطور ميشود حافظه را پاك كرد و دوباره بر ان نقشهاي بهتري كشيد
چطور ميتوانم اشغالداني و صندوقچه خاطرات ذهنم را براي هميشه به كنار فاضلابي بيندازم
چطور ميتوانم اين تعفن باقي در ذهنم را كه گذشته را بازسازي ميكند دور اندازم
چطور ميتوانم با تصور انهمه زمين خوردن دوباره به پيمودن فكر كنم
چطور ميتوانم يقين داشته باشم كه از پس ان چاله ها چاهي دوباره باز نميشود!!!
هذيان گوئيهايم را با چه كسي ميتوانم تقسيم كنم و ايا كسي براي انها مرهم خواهد شد!!!
حوصله سر ميبرم....كار من مثل ان اسياب بادي قديميست كه براي ارد كردن گندمهايش به دنبال باد ميگردد
منهم سالهاست كه به دنبال باد با نسيمهاي كوچك نوازگشر مانوس شده ام
سالهاست يك باد تغيير دهنده را به ارزو نشسته ام چيزي كه چهره همه چيزها را دگرگون ميكند
چيزيكه ميتواند اين كسالتها را همراهش ببرد و پشت كوههاي انطرفتر بيندازد
در گردش مداوم روز و شب و در تغيير فصلها چيزي نصيبم نميشود جز حرفهاي تلمبار شده ديروزم امروزم و فردا
حرفهائي كه ديگر حتي از تكرارشان دلپيچه ميگيرم و سرسام ميشوم
صداي بازي بچه ها ميايد در ذهنم... صداي همهمه... صداهاي عجيبي كه در گذشته زندگي ميكنند
مقابلم ديوار باغيست كه كسي بروي ان نوشته است دوستت دارم
و دوستت دارم همراه كاهگلهاي مرطوب وسست بر زمين افتاده است
چقدر دوستت دارم بر زمين افتاد؟!!!
تا كجا ادمها مشق عشقهاي ديروزشان را پاره ميكنند و به سراغ سرمشق دوست داشتن فردا ميروند!!!
مقابلم گنجشكي بر زمين افتاد كه لنگ لنگان از برابر من ميگريخت
به زير بوته اي چپيد تا گربه هاي بي مبالات سبيلي چرب كنند از تن نحيفش
كسي انطرفتر به غروب خورشيد نگاه ميكرد و سيگار ميكشيد
و اشكهاي سردش درشت درشت بر نرده تراس ميفتاد
زير پايش پر بود از علفهاي خاطره كه هر شب با اشكهايش ابشان ميداد
كسي كنج يك دخمه اخرين حرفهايش را روي كاغذ نوشت و صبحدم اورا اويزان يك دار پيدا كردند
روي كاغذهايش ديدند كه نوشته بود ايا پس از مرگ رهائيست!!!
صندليهاي از رنگ و رو رفته پارك پر بود از پيرمردهائي كه چشمهايشان به گنگي ميزد
از گذشت روزگار و كنارشان ياكريمهائي بودند كه پوست تخمه هاي ريخته بر زمين را نوك ميزدند
من پسركي را ميديدم كه هميشه در چشمانش چيزي بود انگار از جاي ديگري ميامد
از بهشت
وقتي كه باران شر و شر بر شيشه ماشين ميريخت و برف پاك كن انرا كنار ميزد و مثل عقربكها جلو و عقب ميشد مستي را ديدم كه اتش سيگارش به شكل يك قلب در امده بود
كنار رودخانه اي مردي ايستاده بود و به پكهاي عميق سيگارش نگاه ميكرد
ان روبرو مه غليظي پائين كشيده بود و مرد در كنار گلهاي وحشي زرد كنار جاده به دنبال يك دستخط ميگشت
كه روي ان كسي نوشته بود تا مرگ دوستت دارم
انقدر دود اين سيگارها غليظ شده اند كه ابرها ديگر از تبخير درياچه ها درست نميشوند ابرها ضخامتي دارند به اندازه دود همه سيگارها
حسرتها
مردي را ديدم كه به دنبال دست و پايش ميگشت
و ديوار باغ قديمي زمزمه اي در خود داشت شبيه صداي باران شبيه چكه چكه هاي اب
ذهن من چكه چكه ميكند به دنبال مرور همه ادمهائيكه مقابل يك ديوار ايستادند تماشا كردند سيگار كشيدند
و سرانجام ان كاغذهاي گمشده را نيافتند راه را پيدا نكردند و كسي دوستشان نداشت
ذهن من به دنبال مرور كردن من سالهاست كه دالانهاي تاريك و روشن انديشه ام را ميپيمايد
سالهاست كه از پس همه ديدنها هنوز يك سانتيمتر نزديك نشده است
هنوز گلايه هايم را شخم ميزنم
من كسي را ديدم كه زير باران تشنه ميدويد.....حميد

