فضاهاي مجازي ذهن.....مه غليظي پائين كشيده است....باران نشئه اور است.....پرواز حس خوش تعليق را دارد.....تنهائي ادم را ميبرد تا تاريكي مرگ....بوي علف باران خورده خوشترين بوي دنياست....پرواز يك بادبادك سبك و حيرت اور است...جفت گيري پروانه ها ميان گلها ديدنيست....ساحل هميشه پر از رد پاهاست....ادمها ديوانه اند.....الكل خون را گرمتر ميكند....شب به وسعت دلتنگيها دلتنگ است....ديوار هر روز بالاتر ميرود....قطرات خنك اب زندگي را به جريان مي اندازند....حرفهايم در سينه تلمبار مانده اند....بوسيدن قشنگترين احساس دنياست....همه جا را ادم گرفته است...مثل كرمها ميلولند....جفت گيري ميكنند...و تولد اغاز اسارت است....كودكان بي هويت فردا....ادمهاي تلمبار شده در ذهن زمانشان....چه ميخواهيم؟!!!
ان دختر چشمهاي عجيبي دارد....انگار بهشتيست ميان مردمك ان....بوي گلهاي وحشي را ميدهد اندام جوانيش....من هر وقت چشمهايش را ميبينم ميلرزم....ان دختر از كنار معبر شاليزار هر روز راه خانه اش را از مقابل چشمهاي من طي ميكند...زن موجود عجيبيست....ادم را به فكر فرو ميبرد....ديوارها نمناكند...رنگشان ريخته است....وقتيكه باران ميبارد گاهي چكه ميكنند...صداي اب....من دلم ميخواست كسي كنارم بود....براي لحظه هاي بيخبري....گفتن حرفها بروي كاغذها هميشه مرهم نميشوند....كاغذ چيزي خوبيست براي نوشتن...وقتيكه با شوق نامه اي را مينويسي و به دست باد ميسپاري....ميرود تا پشت ناكجاها تا كسي برداردش....وقتيكه بازش كند از دلتنگي تو خواهد گريست اما نميداند كيستي و كجائي!!! بوي دود گرفته هوا مشامم را ميسوزاند...چشمهايم را ميسوزاند....چشم چيز خوبيست براي گريستن....وقتيكه قدمهاي كسي را تعقيب ميكني تا راه خانه اش را پيدا كني....و دري باز ميشود و اندام جواني پشت خودش در را ميبندد....و تو دوباره راهت را دنبال ميكني....در خانه هاي شما چه خبرهاست؟!!! دور هم جمع ميشويد!!! خواهر و برادري داريد!!! ساز داريد؟!!! اشك داريد؟!!! با پسرهاي فاميل گپ ميزنيد؟!!! دستشان را دزدكي ميگيريد!!!! پشت يك ديوار دزدانه ميبوسيد؟!!! قرار فردا را ميگذاريد!!! ان دختر و پسر هميشه در كوچه پشتي همديگر را ملاقات ميكنند....با همديگر دست ميدهند...اگر كسي نباشد پسر شانه هاي كوچك دختر را لمس ميكند....دختر ميلرزد و شوقي در وجود جوانيش شعله ميكشد!!! ان دختر چشمهايش شبيه بهشت است و ان پسر هميشه وقتي كسي ميان كوچه نباشد اورا ميبوسد....و غروبها پس از پرسه هاي دزدانه هر كدام به خانه خود باز ميگردند...پسر تاق باز ميخوابد و سيگار ميشكد....دختر روبروي اينه موهاي بلندش را شانه ميزند....مثل حريري نرم موهاي پر پشتش روي شانه هاي كوچكش ميريزد...و ان لباس خوشرنگ صورتي را بر ميدارد و ميپوشد و چقدر زيباتر ميشود وقتيكه در عوالم خويش بروي تخت ميخوابد و داستهاي رمان عاشقانه را ورق ميزند تا چشمهاي براقش خوابشان ببرد...زندگي در گوشه هاي كوچك و بزرگ جريان دارد....و اتاق من بوي سيگار ميدهد بوي تنهائي...و وقتي تاق باز ميخوابم چيزي بيادم نميايد جز اشتياقيكه در پشت سر جا گذاشتم....و شوقي كه محبوس است....دلم كسي را ميطلبد...دلم چيزي ميخواهد...دلم ميخواهد كه چشمانم را در روياي مواج چشمهاي كسي ببندم....و به او فكر كنم....و در قراري نميدانم ساعت چند دوباره دستاني را در دست خود لمس كنم....خورشيد پلاسش را از افق پر ساختمان شهرم جمع كرد و ستارگان شب پديدار شدند...صدائي از خانه ها نميايد...لا اقل در اطراف من هيچ صدائي نيست...هيچ شوقي احساس نميشود....اجرها ديوار را بالا ميبرند....
وقتيكه گوشت و استخوانهاي نرمم را شستشو دادند تا قدم به سراي تو گذارم ترسي با من بود
كه ميگريستم...كه ميگريستم...
وقتي در تو زنده ماندن را با همان گوشت و پوست و استخوان تجربه كردم ترسي در من بود
فكر ميكنم...فحش ميدهم....شبانه ها را ورق ورق ميزنم...اينجا شب است....شب پر از سكوت است....سكوت هزاران حرف ناگفته در خويش دارد...
در شب ميشود بوسيد....در شب ميشود پوسيد...در شب ميشود فكر كرد به هر انچه گذشته است....تنها خرجش تنهائيست...وقتي خود باشي و خود... ميتواني بيشتر فكر كني...كسي روي ذهن تو راه نميرود...زيبائيهاي سرابگونه دنيا تسخيرت نميكنند...در ميابي كه همه ما اجرهائي بوديم براي بالا بردن اين ديوار!!!
ديواريكه سالهاست بر ان چيزهائي مينويسند...و بر هر اجرش نقشيست از گذشت زمان....چرا بايد ميامدم!!! چرا خودم را بايد با فريب و جلوه هاي گذراي اين سراب مشغول كنم....اگر در اين اسارت همانند همه نباشم تكليف چيست!!!
نفس ميكشم...اب و نان ميخورم...هذيان ميبافم....حسرت ميخورم و با حسرت نگاه ميكنم چيزي راكه نامش زندگيست...
و اين همه اجرهاي ديگري بودند در ديوار.....ديواريكه زير فشارش استخوان و حافظه با هم خرد ميشوند...
قصه دلتنگي همراه شبهاي من است....و من هنوز به دنبال مفري ميگردم ميان همه تاريكيها....
و هنوز عشق بازي پروانه ها در بهار قشنگترين جلوه از اين دروغ امدن است...
چيزيكه نامش را زندگي گذاشتم...چيزيكه بهايش اشك بود و حسرت و نگاه كردن به خوشبختي مفت خورهايش...حميد
اینجا تصویر خودم را گذاشتم دیماه 84 چالوس کنار ابی بی دلیل!!!
David Gilmour ترانه سرا و اهنگساز Pink Floyd برترین گیتاریست جهان و غول موسیقی راک از لندن همیشه مه گرفته...
