تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
بر اين پوچ... ترانه اي.....

صد من كتاب شعر....هزار من غزل و قصيده....شاعرهاي خيالاتي...اينروزها همه شاعر شده اند!!! بدنبال چه ميگرديم؟!!!

زميني كه عشق بر ان ميرويد بايد كه خاك عاطفه در ان باشد....زمينيكه اسفالت است و دود و ازدحام و بي تفاوتي عشق كه پيشكش پشكل هم از ان بيرون نميزند!!!

همه شب بنشينم و زر و زر بنويسم و خيال بافي كنم كه پشت ديوار چشم انداز است!!! ميخواهم صد سال سياه نباشد...ديگي كه سر من نجوشد چه فرق دارد سر سگ بجوشد!!!

از من كه بگذرد چشم انداز را حواله كجايم كنم!!! زندگي من كپي از روي اصل ان است كپي هم زرتش زود در ميرود....همه شب را نق ميزنم...داد ميزنم...درد و دل با ديوار ميكنم اخر كار همان هستم كه بودم!!!

درشكه ام را خلاص كرده ام كه برود هركجا كه خواست....يا ته دره ميرود و شجره نامه ام متلاشي ميشود يا ميرود به يك باغ ميرسد و يكي از ما بهتران زير كتفم را ميگيرد و برايم شربت البالو اب ميزند!!!

اما اگربه اقبال ما باشد از ما بهترانش هم سبيل دارند....ميترسم در باغ بهشت هم سريش و مزاحم و اعصاب خورد كني رهايم نكنند....باخت هم اندازه دارد...يكبار و دوبار و سه باره اش درمان دارد اما سر اين قمار خانه هر روز و شبش باختن شرحي دارد نا گفتني...چرا زنده ام!!! حاصل چيست!!! و تا كي سرنوشت نقش ميزند و بازي در مياورد نميدانم!!!

شمائي هم كه ميخواني و درست نظر متضاد منرا داري فقط كمي صبر كن تا برايت بگويم كه اسياب به نوبت!!! بچه شلوارش را خيس نكند شب اما دراز است.....فقط عده اي زودتر ميفهمند و زودتر بيچاره ميشوند و عده اي ديرتر ميفهمند و يا نميفهمند كه انهم از اقبال بلندشان است....پوچ است....يك پوچ بزرگ...اگر هم معتقدي كه پوچ نيست خب نباشد در چشم من كه بوده است...نميتوانم چشمم را بيرون بياورم كه با ديد تو نگاه كنم!!! تو ديدت را بگذار لب كوزه سفالي اب گوارا نوش كن اداي فيلسوفها را هم در نياور من خودم جامعه شناسي افتخاري دارم از دانشگاه مردمك چشمهايم!!!

ديده را باور دارم نه حواله به ان دنيا را...

وقتيكه شوق كپك ميزند بايد مثل نانهاي كپك زده انرا حواله سطل اشغال كرد...برود خوراك گاوهاي دادمداري بشود...اين زندگي اب زرشك ميخواهد با يخ فراوان كه تكان تكان دهي و بگوئي زرشك....

من دلم سخت گرفتست ازين

ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك

بر اين پوچي كو ترانه اي كه شب كنار ايوان چاي در دست و بوسه در كف به شوق دو چشم تا صبح قصه انتظار را بازگو كنم...حميد

Cold Play

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:12  توسط حمید  |