تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
روزان شب نشان....

تمام گفته ها را هزار مرتبه شبانه تكرار كرده ام.....و بي حوصلگي را شبانه به پيش درد و دلهاي بي سخاوت و بي دليل برده ام.....با مردم اين شهر از تنهائي سخن گفتم...از هراس از دلدادگي.....و در هزار هزار شب دلتنگ در اسمان اندوهگين ازدحام و فرسايش هزار هزار ماه نيم قرص و تمام ديده ام....در تراكم حرفهايم و ميان همه دلتنگيهايم دل به روزان روشني كه نميايند خوش كرده ام....من از هزار هزار بي خاطره و بي منظره بازگشته ام....من از تكاپوي زندگي و هزار اميد به درون يك اتاق كوچك خزيده ام كه هزار هزار حرف وامانده بر سينه را اينبار فقط براي خود بگويم تا اخرين نفس اسير من در اين هواي ناخوش دلتنگ بسوي هزار هزار ارزوي زنده بگور بپيوند...جائيكه قيمت عشق ورزي اينچنين فرومايه نيست....جائيكه پدرم روي نيمكت بهشت تخيليش حافظ از بر ميكند و من در گوشه ديگر بهشت به همه پوچيها مي انديشم.....تا از هزاران هزار مسافر رسيده به دنيا بپرسم كه چرا ....و چرا چنين پكيده نظاره گر پوسيدن لحظه ها نشسته ام...من از هزار هزار بي منظره امده ام....حميد

زمستان بود و مرتع خشك و بي حاصل

حياط خانه غمگين بود و برف الود

من از پشت چپرها خسته برگشته

پدر بالاي كرسي گرم حافظ بود:

مژده اي دل كه مسيحا نفسي ميايد!

به تماشاي زمستان چه كسي ميايد؟

ايرج جنتي عطائي

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 14:52  توسط حمید  |