منو... درونم رو به روی هم بر سر بازی شطرنج نشستیم...هر دو یکدیگر را میشناختیم...اما من کمتر درونم را میشناختم...برای همین او بر بازی مسلط تر بود...اما مرا کیش مات نمیکرد...فرصت میداد..شاید مرا دوست داشت..میخواست بازی مساوی تمام شود..هیچکدام برنده نشدیم..بازنده هم نبودیم...این بازی..پیوند مرا با درونم بیشتر کرد...اشناتر کرد...بعد از بازی هر دو چای نوشیدیم و به راه افتادیم...در این پیوند هیچ مکر و فریبی نبود..صادقانه ترین پیوندی که میشد داشت....حمید