تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
اوقاتي كه به هيچ ميرسند...

از خواب مثل سگ بيدار شدم...ساعت را ديدم سه و نیم بعدالظهر را نشان ميداد...چشمهايم را ماليدم...من اينهمه خوابيده بودم!!! تا شب نفهميدم كه ساعت ديواري خواب رفته بود...هرچه ميخواستم افكارم را از خودم جدا كنم نميتوانستم...حوصله سرخ كردن چند تا سوسيس را هم نداشتم...يك تكه نان و مقداري پنير برداشتم و همراه چائي سق زدم...تا غروب در كلافگي همه چيز ميگذشت...كسي هم زنگ خانه را بصدا در نياورد...انهم به جهنم....

قاطي اشغالهاي ذهنم يك ورق پاره كه چيز بهتري رويش نوشته شده باشد پيدا نميكنم...صداي وق وق بچه هائيكه بيرون بازي ميكنند و مرتب داد ميزنند اعصابم را خرابتر ميكند...كاش جائي زندگي ميكردم كه اين ادمها را نميديدم...حتي زق و زقشان حالم را خرابتر ميكند...مهماني رفتنشان...روابط و مراوداتشان...زرت و پرتشان تهوع اور شده است...از صبح تا حالا از بس فحش و دشنام داده ام معده ام ميسوزد...شب خواستم تلافي در بياورم...چند تا سوسيس در روغن انداختم و همراه زيتون و يك پارچ نوشابه انقدر خوردم كه شكمم ورم كرد....پشت بندش فرت و فرت سيگار و زير زبان تف و لعنت...

من هميشه درست در چند قدمي رسيدن نميرسم...طلسم ميمانم...قديميها ميگويند كه چشم و نظر در خيلي از گند كاريها تاثير داشته است...خرافاتي نيستم اما منهم مثل همه خرافه پرستها به چيزهائي عقيده دارم...اين چشم و نظر شتر را با بارش ته دره مياندازد...ادم كه از شترها كوچكتر و بيچاره ترست!!!

ياد گذشته تنها تاثيرش همين بي طاقتيهاي هاي امروز است اما چيزهاي خوبي هم در گذشته هنوز زندگي ميكنند...چيزهائيكه از يك خواب طولاني كوتاهتر بودند...انقدر دير امدند و زود رفتند كه وقتي به انها فكر ميكنم باورشان دشوارتر ميشود...خيال ميكنم كه در برزخ زندگي ميكنم...دچار حلال و حرامهاي بيهوده شده ايم...به كار خدا دخالت نميكنم زيراكه پس گردنيهاي ابداري ميزند اما نميدانم اين قوانينش را در كجاي عرش مبناي زندگي امروز من كرده است!!!

من ذره اي در هپروت و يا گياهي در دوردستهاي افلاك بودم...سرزمين بي نيازي... و تو منرا اوردي....تو...و حالا ضامن بدبختيهاي من نميشوي!!!

اگه ديوار كجيها رفته بالا تا ثريا

دست معمار خدا بود خشت اول منو ما

منهم حريف نيازهايم نميشوم...گردن كلفتتر از من بودند و ميمانند...و هرچه نيازم بيشتر ميشود و بي جواب ميماند پارس كردنهايم بلندتر ميشود....اين سگهاي ولگرد وسط بيابانيها را ديده اي!!! وق ميزنند...پارس ميكنند...دست اخر يكي با سنگ دنبالشان ميكند و فراري ميشوند...منهم هرچه صدا در مياورم تاثيري ندارد و گاهي تحط تاثير رفتار اين ادم نماها مجبور به سكوت ميشوم...حقيقت زندگي گاهي با چرندياتيكه توصيه ميكنند تفاوت بسيار دارد...دردهاي من براي تو شايد هذيانهائي باشد كه تو منرا مقصر انها ميداني...اما من هميشه به كوچترين درد ادمها احترام گذاشته ام...دل سوزي چيز بدي نيست...خيليها از دلسوزي ديگران خوششان نميايد!!!

اما دوست داشتن دلسوزي مياورد...همين كه كسي براي تو نگران باشد و دلسوزي كند در تو حس بودن و ارزش داشتن بيدار ميماند اما روزيكه هيچكس دلواپس و دلسوز ادم نباشد حكايت پارس كردنهاي ان سگهاي ولگرد خواهد بود...حكايت وق زدنهاي من...بيهوده بر ديوار چنگ انداختن...

كلام و دهان اين قديميها را طلا بايد گرفت...هرچه ميگفتند درست بود و تا امروز تعبير ميشود...همان ادمهاي عوام كه نه سواد داشتند و نه اگاهيهاي امروز حرفهائي ميزدند كه رندانه بود و عجيب بهمراه زمان به جلو ميرفت...پدر خدا بيامرزم هميشه ميگفت:

گليم بخت كسيرا كه بافتند سياه

به اب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد

هميشه منرا به اينده ام نهيب ميزد...انقدر دلواپس من بود كه لحظه اخرين وداع چيزي در چشمانش ديدم كه تا انروز نديده بودم...انگار ميخواست براي هميشه منرا روي اين گليم سياه تنها بگذارد...

در اين اتاق خاموشي گرفته بجز چند ماهي رنگي كه ميچرخند همه چيز افسرده و پلاسيده است...من روي خاطراتم نيم خيز افتاده ام و سيگار ميكشم...نفرتم نميگذارد كه اين بغض قديمي گريه شود اما گلويم را فشار ميدهد...تف ميكنم...بر زمين...بر زندگي...چيزيكه منرا به زانو در اورده است...روح من اينجا نيست...نميدانمكه در پشت اين خواب و بيداريها چيست و همين ندانستن ازارم ميدهد...هميشه وقتي بد مستي ميكنم حال بهتري دارم...انقدر سنيگن ميشوم كه قدرت بلند شدن ندارم...چند وقت پيش كنار دريا انقدر مست بودم كه متوجه بارش شديد باران نميشدم...انگار بالاي موجها پرواز ميكردم...تلو تلو خوران راه خانه را پيش گرفتم...دوست داشتم كسي همراهم باشد...دوست داشتم در ان حالت معاشقه كنم...خيلي چيزها دوست داشتم...خيلي چيزها دوست داري...از انهمه چيز كدامش را داريم!!! نق...ناله...گلايه...حسرت...تكرار...فحش...گريه...تنهائي...عقده...نياز...و اينها چيز كمي نيستند...اينهمه داشته را بايد شكر گزار بود...وقتي اينهمه زيبائي و خوبي هست چرا بد بيني!!! اينهمه تهوع هست و ما همچنان نا شكريم...جمعه پوسيده به زباله داني خاطرات من پيوست...ميشد كه خاطره انگيز باشد اما نگذاشتند...نفرت و كينه اين ادمها را از هم دورتر كرده است...از بس تعيين تكليف كرديد هيچ ادمي كنار هم نماند...اين رسم شماست كه بايد هميشه در دوري دوست داشت...وگرنه رسم دوست داشتن در نزديكي و اغوش است....به گند كشيديد رابطه و محبت را...بيزار كرديد...فراري...خلوت و انزوا هديه شما ادمها بود...انقدر تكراري كارهايتان را دوست داريد كه فرصتي به شكفتن نميدهيد...ندهيد...اين هم خواهد گذشت...اما اين گذشتن كدام درد وامانده را علاج خواهد كرد...حميد

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 5:18  توسط حمید  |