تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
من...تو..

من همیشه در خلوت خویش به ادمها فکر میکنم.... احساس میکنم همه را میشناسم...اینگار همه تکرار یکدیگرند...شاید بعضی وقتها رفتار ها فرق میکند....ولی انچنان تاثیر ندارد..در عین بی شباهتی همه شباهتی عجیب به هم دارند...و سعی میکنند نشان دهند که میفهمند..اما راستی ما میفهمیم؟... عجیب است که اینقدر میفهمیم و هنوز نفهمیدیم که کجای کار ایستادیم...اهای ادمها میدانید ازادی چیست؟!!!! در هوای خوشش نفس کشیده اید..مست کرده اید....عشقتان را بوسیده اید...بلند بلند هر چه خواستید گفته اید...احساس میکنم شما عادت دارید زمزمه کنید....اگر بلند بگوئید ممکن است از ان جای گرم و نرمتان جدایتان کنند...خیلی خوب است که ما میخواهیم ازاد باشیم..و خیلی بد است که برایش کاری نمیکنیم..عادت داریم به بی تفاوتی..چه میشود کرد...اگر شوقش را داری...دلت برای خودت میسوزد...کوله ای بردار و با من بیا...روزها کنار آبی دریا میمانیم..گپی میزنیم..چیزی مینوشیم...دور از همهمه بهتر میشود واقعیت داشت...بلند شو...لحظه های خوشی در انتظار ماست..با من بیا..حمید

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 4:36  توسط حمید  |