ديوار ابعاد ساده اي دارد اما بلند با اجرهاي فرسوده و كثيف...تمام منظره مقابل را مسدود كرده است...لا به لاي اجرهايش پر از اصواتيست كه در سكوت شب ناله ميزنند...گاهي ابرهاي مهاجر در عبور بيخودانه خود از بالاي ديوار بر حالت اجرها گريه ميكنند...
اجرهاي خيس...بي پاسخ...زير فشاريكه تقديرشان بوده است خرد ميمانند...اين اجرها از بيرون اجرند و از درون فرو ريخته اند...پيوندي ميان خشتهاي دروني انها نيست...اجرها درد و دلهاي بسياري دارند اما هيچ پرنده ازادي معني زمزمه هاي ديوار اجري را نميفهمد...حتي هيچ پرنده اي بروي ديوار تخمي نميگذارد...تنها مورچگان هستند كه مسير سر بالا و نفس گير ديوار را ازادانه ميپيمايند...مورچه ها هر روز بصورت منظمي در پشت همديگر از ديوار بالا ميروند...
سياه و كوچك و در حركتي موزون و مستقيم... انگار روي همه افكار منرا مورچه گرفته باشد!!!
مورچه ها تنها موجوداتي هستند كه سيمهاي خاردار بالاي ديوار را به اساني پشت سر ميگذارند و به انطرف عبور ميكنند...سيمهائي كه به جريان برق متصل شده اند تا كسي انطرف ديوار را مشاهده نكند!!!
ديوار ابعادي دارد به اندازه تنهائي همه ادمها...و حضور اجباري هر ادمي اجري از اين ديوار را بالا ميبرد...و چقدر غم انگيز بود وقتيكه اجري در ميان ديوار عاشق اجر ديگري شد...انها حتي راه گريختن را نميدانستند...اجرهاي پيرتر سيگار ميكشيدند و به جوانترها نيش خند ميزدند...انها هم روزي عاشق اجري بودند اما خلاصي از ميان ديوار ممكن نبود!!! انها بهتر ميدانستند كه عشق يك اجر انهم ميان سنگيني ديوار چيزي جز بيهودگي نيست...و چه غم انگيز است وقتيكه اجري قلب و احساس داشته باشد...وقتيكه باران ميباريد پروانه ها بروي خيسي ديوار مينشستند و شاخكهاي درازشان را در فرو رفتگي اجرها ميكردند و اب مينوشيدند...تن رنگي خود را به نمناكي اجرها ميسپردند تا از شر گرماي مرداد ماه خلاص شوند...روزي يكي از همان اجرهاي فرسوده و سوراخ از انعكاس اندام پروانه اي بخود لرزيد و احساس كرد عشقي در ميان تن خشتيش شعله گرفته است...لحظه عجيبي بود...شهوت يك خواستن وقتيكه تن سفت يك اجر به لطافت يك پروانه ميرسد...و هيچ پروانه اي نميداند كه يك اجر سفت هم ميتواند هوس داشته باشد...عاشق شود و درونش تهي و خالي گردد...پس از اندكي پروانه برخواست و اجر اه كشيد...قطرات اشكي در درونش جاري شد...خشتها خيس خوردند...از درون فرو ريختند و گوشه اي از اجر خرد شده از ميان ديوار بر زمين افتاد...لحظه عجيبي بود...ميان بهت همه اجرها سوراخي كوچك در تن ديوار پديدار شد...در پشت ان سوراخ چشم انداز سبزي بود...انقدر سبز كه در حسرت تماشاي ان همه اجرها از درون گريستند...انقدر كه همه درونشان فرو ريخت...ناگهان اجرها در درونشان خرد شدند و به يكباره ديوار فرو ريخت...لحظه اعجاب انگيزي بود...خرده اجرها بروي همديگر ريختند و چشم انداز شگفت انگيزي پديدار گشت...و يك سبزي عجيب و يك انعكاس مشخص از تلالو خورشيد كه زمين و زمان را احاطه كرده بود...و انطرف رودخانه اي ميان سبزه زار بي انتها جاري بود و ماهيها بدنبال همديگر مسيرش را دنبال ميكردند...و سوسكها ارام ارام راه ميرفتند و پر بود از پروانه هائيكه تشعشع خورشيد را بروي بالهايشان داشتند....ابرهائي در حال عبور بودند كه از مشاهده اين سرانجام رويا گونه به يكباره گريستند...انقدر كه اب همه سطح كره را گرفت...اجرها سبز شدند...اجرها به سبزه زار پيوستند...اجري پيدا نبود...ضربان زمين و سبزه در هم اميخته بود...خرده اجرها روئيده بودند و پروانه ها بروي سبزيشان پهن ميشدند و عشق بازي ميكردند...شهوت انگيز بود مالش پروانه ها بروي سبزه هائيكه روزي اجري بودند...براي هر اجر به مساوات پروانه اي بود...به تساوي عشقي تقسيم شده بود...و هر اجري توانست همدمي پيدا كند...هيچ اجري تنها نبود زيراكه اجري ديگر وجود نداشت...و من مسخ تماشاي افكارم بودم وقتيكه گوشه تنهاي اتاق سيگار ميكشيدم و به ديوار روبرو زل زده بودم...حميد
