انروزها كه من بچه بودم هر وقت از مقابل يك مغازه اكواريوم فروشي رد ميشدم مثل ميخ خشكم ميكرد...با يك حسرت كودكانه ماهيهاي رنگي داخل شيشه ها را تماشا ميكردم...همه پول توي جيبي انروزهاي ما ده تومان بود و اين چيز كمي نبود براي خوردن نوشابه و الوچه و پيراشكي و شايد مهمان كردن يك دوست به دوغ گازدار!!! وقتيكه يك دل سير ماهيها را نگاه ميكردم باز ميگشتم و تمام فكر انروز و انشب من ان مغازه اكواريوم فروشي ميشد...اما من نه پول داشتن انها را داشتم و نه نگهداري يك اكواريوم مجهز را بلد بودم!!! تنها به ديدنشان اكتفا ميكردم اما همه خوابهاي كودكي منرا همان ماهيها پر كرده بودند...عيدها هميشه با شوقي وصف ناشدني با بچه ها ميرفتيم سر خيابان ماهي قرمز ميخريديم...پدرم بيست تومان ميداد و من ميتوانستم با ان چهار تا ماهي قرمز خريداري كنم...اما همانروزها هم هميشه چشمم بدنبال بزرگترين ماهي قرمز توي لگن ماهي فروشها خشك ميشد...اما انها گرانتر بودند و با اندك پول من نميشد كه يكي از انها را خريداري كرد...روز قبل از تحويل سال كه رفتيم و با دوستم ماهي قرمز خريديم او يك ماهي حوضي خيلي بزرگ را به مبلغ پنجاه تومان انتخاب كرد و وقتي به خانه ميامديم من نگاهم به كيسه ان ماهي خشك شده بود...انقدر بزرگ و چاق و قرمز بود كه دلم ميخواست منهم يكي مثل همان را داشته باشم...ماهي ها را كه به خانه ميبردم دلم نميامد انها را در تنگ اب بيندازم...يك تشت بزرگ لباس را خالي ميكردم و خوب ميشستم و تهش را ماسه و سنگ پر ميكردم و بعد از انكه تا لب ابش ميكردم ماهي قرمزها را در ان مي انداختم...احساس ميكردم در انجا انها ازادانه تر شنا و تحرك ميكنند و منهم از تماشاي حركتشان بيشتر لذت ميبرم...كنار تشت اب مينشستم و با خودم زمزمه ميكردم: كه ما در اعماق اقيانوس ارام هستيم و اينجا پر از ماهيهائيست كه در قسمتهاي عميقتر اب زندگي ميكنند...بعد به ماهيها نگاه ميكردم كه چطور ارام حركت ميكردند و من ساعتها بالاي سرشان خيال پردازي ميكردم...پارك سر خيابان ما يك حوض خيلي بزرگ داشت كه درونش را گلدانهاي نيلوفر ابي گذاشته بودند...سطح اب پر بود از نيلوفرها و پائين پر از ماهيهاي قرمز چاق و بزرگ كه وقتي حركت ميكردند هوش از سرم ميپريد...رنگ در رنگ....سفيد....قرمز و سفيد...سياه و قرمز...نارنجي و سياه...چند تائيشان از همه بزرگتر بودند...هميشه ديدنشان منرا وسوسه ميكرد تا يكي از انها را براي خودم داشته باشم...انطرف پارك لوازم ماهيگيري ميفروختند...قلاي و نخ و ملزومات كامل...به سراغ ان مغازه رفتم و چند متر نخ نايلوني بهمراه يك قلاب خريداري كردم...قلاب را سر نخ بستم و يواشكي رفتم كنار حوض....ماهيهاي حوض انقدر گشنه بودند كه تا تكه ناني مي انداختي همه بالا ميامدند و سر خوردن ان دعوايشان ميشد!!! منهم خوب ميدانستم...يك تكه خمير نان سر قلاب چسباندم و انرا ارام و دور از چشم همه داخل حوض انداختم...كمي نگذشته بود كه بزرگترين ماهي حوض انرا به دهانش گرفت و به دام افتاد...همانكه نخ را بالا اوردم تا ماهي را از قلاب جدا كنم باغبان پارك از دور منرا ديد و با بيلچه اش فرياد زنان دنبالم كرد...منهم چابك و سريع بودم و از انجائيكه فاصله نسبتا زيادي با او داشتم موفق به فرار شدم...ماهي قرمز را داخل جيب شلوارم كردم و با تمام قدرتم در رفتم!!!پيرمرد كه توانائي دنبال كردنم را نداشت وسط راه منصرف شد و من بسرعت خودم را به منبع اب خوري بالاي پارك رسانيدم...زود كيسه نايلوني را كه از خانه اورده بودم از جيبم بيرون اوردم و درونش را پر از اب كردم...و ماهي حوضي چاق و بزرگ را به داخل ان انداختم....انقدر بزرگ بود كه در كيسه جايش نميشد و انقدر قرمز كه زير نور خورشيد ميدرخشيد...سر از پا نميشناختم و با شوقي عجيب بطرف خانه دويدم و ماهي را داخل تشت اب انداختم...پس از ان بارها به همان پارك ميرفتم و چند تائي ماهي ميگرفتم و تشت اب پر از ماهيهاي قرمز شده بود...و من ندانسته اينكار را ميان دوستانم باب كردم و انها هم تفعلي به حوض ميزندند اما سرعت عكس العمل و علاقه منرا نداشتند و بيشتر اوقات چيزي گيرشان نميامد....باغبان و مسئولين پارك كه از اين حركت تكراري خبردار شده بودند روي تمام سطح حوض يك توري ضخيم فلزي كشيدند و بعدها هم همه ماهيهايش را از ان در اوردند...شوق داشتن ماهيهاي قرمز كاري كرده بود كه من به هر پارك و منظره اي ميرفتم قلابم را همراهم ميبردم تا شايد دوباره براي تشت ابم ماهيگيري كنم...گاهي هم جك و جانورهاي ديگر ابي ميگرفتم و داخل شيشيه هاي مربائي نگهداري ميكردم...گذشت و من بزرگتر شدم و توانستم يك شيشه اكواريوم خريداري كنم...يادم نميرود كه بعدالظهرها همه بچه ها خانه ما جمع ميشدند تا ماهيهاي منرا ببينند...همه پول و پس اندازم را ماهي ميخرديم و هر سال كه بزرگتر ميشدم شيشه اكواريومم را بزرگتر ميكردم تا محيط زيباتر و طبيعي تري داشته باشم...كنار دريا و رودخانه سنگ و چوب فرسوده جمع ميكردم و براي تزئين اكواريومم از انها استفاده ميكردم...كودكيهاي من پشت مغازه اكواريوم فروشي گذشت و ان روياي داشتن چند ماهي رنگي... و امروز سالها سالست اكثر گونه هاي ابزيان را نگهداري و پرورش و بعضيها را هم تكثير كرده ام...اتاق تنهائي من دور تا دورش پر از شيشه هاي اكواريوم است كه من عاشقانه انها را جمع اوري و نگه داشته ام...و هركسي كه به اتاقم ميايد مجذوب انها ميشود...روزيكه پدرم بيست تومان ميداد و من با ان چهار تا ماهي ميخريدم فكرش را هم نميكردم كه روزي ماهيهاي پنجاه هزار توماني و بالاتر داشته باشم اما از درون تهي شده بمانم...امروز يك كلكسيونر انواع ماهي تزئيني هستم كه هنوز همان ماهي قرمزهاي پنج توماني را بياد دارم...خيليها به جاي افكار و كارهاي من با يك تماس معاملات چند ميليوني انجام ميدهند و سود سرشار ميكنند و خون ديگران را در شيشه!!! اما هنوز نتوانسته ام صد هزار تومان براي خودم پس اندازي داشته باشم...در يك حساب سر انگشتي نسبت به ادمهاي اين زمانه يك عقب مانده تمام عيار هستم...پدرم هم كه زنده بود هميشه ميگفت: بابا جان اين مسخره بازيها براي تو زندگي نميشود ميان ادمها برو و اين گوشه عمرت را تمام نكن...و هميشه اين شعر را ميخواند:
برو قوي شو اگر راحت جهان خواهي
كه در نظام طبيعت ضعيف پامال است
و من هميشه جوابش را ميدادم مگر باغ وحش است!!! اما امروز خوب دريافته ام كه از باغ وحش هم بدتر شده است...حيوانات اندازه شكم ميدرند و ادمها دريدنشان اندازه اي ندارد!!! ماهيهايم...نوار كاستها و سيديهايم....دوربين فيلم برداري و عكاسيم...پاكت هميشه حاضر سيگارم و يك دنيا عشق به زندگي كه در من خاموش مانده است حضور دارند اما ان شوق دزديدن ماهي از حوض پارك ديگر نيست...نه من رنگ ادمها ميشوم و نه ادمها خوشرنگتر....ماهي قرمز همه كودكي من بود و داشتن اينهمه ماهي ارزشمند تنها مونس شبهاي گنديده كه حتي يك كلام با من حرف نميزنند...هميشه فكر ميكنم اگر روزي بميرم ميتوانم دوباره تعدادي ماهي داشته باشم...نه براي ادمها كه پس از نبودنم فقط براي ماهيهايم دلتنگ ميشوم...اخ كه اگر اين ادمها اندازه يك ماهي حوضي راست بودند....حميد
دلم از خيلي روزا با كسي نيست
تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست
شدم اون هرزه گياهي كه گلاش
پر پر دستاي خار و خسي نيست

