سرزمين ناشناخته ادمهائي داشت كه هيچكدامشان به يك زبان سخن نميگفتند اما همگي حرف همديگر را ميفهميدند...در انجا كسي تنها نبود و هيچكس رخساره زردي نداشت...هيچ قانوني ميان مردها و زنهايش وجود نداشت كه انها را بهمديگر ممنوع كند...انها هر زمان كه ميخواستند ميتوانستند بدون هيچ ترسي شب و روز در كنار همديگر باشند...انها ادمها را بر حسب جنسيتشان تقسيم نكرده بودند...مردها و زنهايش مثل هم بودند...كسي دختري را براي بازي كردن با يك پسر نميترسانيد!!! انها ميدانستند كه مرد و زن براي همديگر امده اند و همديگر را كامل ميكنند...براي همين در سرزمين ناشناخته قصه هيچ عشقي ناتمام نميماند و هيچ مرد و زني بيخاطره نميشد...ادمها و حيوانات در انجا كنار همديگر روزمرگيهاي قشنگي داشتند...در انجا از هفت روز هفته چهار روزش هوا ابري و متراكم بود و بارانهاي تند و زيبائي ميباريد...سه روز افتابي را همه ادمهايش به كنار رودخانه اي ميرفتند و چادر ميزدند...پرندگان انجا خوشبخترين پرندگان عالم بودند زيرا در انجا هيچ كسي پرنده را در قفس نمي انداخت...هيچ حيوان درنده خوئي در انجا نبود و همه حيوانتاتش گياه ميخوردند و گاهي وقتها ادمها غذايشان را با انها تقسيم ميكردند...در انجا شبهايش صداي شبگيري را بياد نمياورد...هيچ كسي از بالاي ديوار ديگري وارد انجا نميشد...هيچ ادمي معني دروغ را نميدانست زيرا كسي بغير از راستي چيزي نگفته بود...انجا بهشت خداهم نبود فقط يك سرزمين ناشناخته بود...
اما كمي فكر كن!!! مگر ميشود در جائي فقط چند ادم باشند و فتنه گري نباشد!!! مگر ميشود به كسي فهمانيد كه با دوست داشتن ديگران خودش به ارامش خواهد رسيد...مگر ميشود روزي بيايد كه ادمها چشم ديدن همديگر را داشته باشند!!! مگر امكان پذير است تصور اينكه ادم با همه پيچيدگيش سر براه و با انسانيت تمام زندگي كند!!! حتي بچه ها هم ميدانند كه از همان كودكي بايد با حسادت زندگي كنند...اين ذات انسان است...هميشه ميگوئيم كودكي و پاكي و معصوميت!!! هميشه ميگوئيم ياد كودكي و معصوميتش بخير!!! يادت ميايد وقتي برادر كوچكترت متولد شده بود تو ميخواستي متكايش را روي صورتش فشار بدهي!!! يادت ميايد جيب بابا را دزدانه ميزدي فقط براي يك توپ پلاستيكي يا يك نوشابه و يا اسباب بازي!!! تو يادت ميايد وقتي عروسكت را برميداشتند فرياد ميكشيدي...چنگ ميزدي!!! يادت ميايد كه وقتي دور از چشم همه چيز با ارزشي را خراب ميكردي چقدر ذوقت ميگرفت!!! يادت ميايد وقتي ماشين همسايه را پنچر ميكردي چقدر با رفقايت ميخنديدي!!! يادت ميايد وقتي كچلي را ميديدي انقدر ميخنديدي كه او از خجالتش خودش را لعنت كند...يادت ميايد وقتي از پشت سر كسي را ميترساندي چه شعفي در تو پديد ميامد!!! وقتيكه زورت زياد بود و ميتوانستي همه را بزني و زورگوئي كني و نوشابه مفت بخوري و همه از تو بترسند يادت ميايد!!! مگر ميشود كسي اين چيزهارا بياد نياورد...مگر ميشود نبيند و لاي پر مرغابي بزرگ شود...اينها جزو اصلي ذات همه ادمهاست...ناخواسته لذت ميبرند...بي گناهند و گناهكاري كار عاديشان شده است...كسي راز خلقت را بدرستي نشناخته است...هركس اين مبهم عجيب را به اندازه عقلش تفسير ميكند...مگر ميشود سرزميني پيدا كرد كه در ان موجودي بنام ادم باشد و انهمه كه من تصور كردم امكان پذير بشود!!! بعضيها هم ميگويند تا گناه نباشد پاكي و زلالي معني پيدا نميكند!!! مگر ميشود حتي دو ادم همجنس را به يك قاعده هدايت كرد!!! هركسي دنياي خودش را دارد...حتي همكيشان و انهائيكه عقيده يكساني دارند بر سر جزئيات و كلياتش هميشه با همديگر مشكل داشته اند!!! چه رسد انهائيكه اصلا منكر همه چيز ميشوند...زبان ادمها يكي نيست...دلشان هم يكي نخواهد شد...فقط ميتوانند همزيستي كنند...همانطور كه در يك مرداب پشه ها و قورباغه ها و مارها و لاك پشتها و ماهيها در كنار هم زندگي ميكنند!!! و هيچكدام نميتوانند همديگر را بپذيرند...ماهيها تخم پشه ها را ميخورند...قورباغه ها خود پشه ها را شكار ميكنند...مارها قورباغه ها را كم ميكنند و لاك پشتها شر مارها را ميكنند!!! عقابها هم حساب لاك پشتها را ميرسند...و همه چيز در ظاهر همچنان ارام است!!! اما در وجود خود بكش تا زنده بماني را تداعي ميكند...پس كدام تخيل واهي ميتواند سرزميني باشد كه هيچكسي به ديگري ازاري نميرساند!!! حتي تفاوت مخلوقات خود موجب چرخه بكش و زندگي كن ميشود...عقاب گوشتخوار بايد گوشت بخورد...حيوان گياهخوار بايد علف پيدا كند...تفاوت گونه موجب تفاوت زندگي و شخصيت ميشود...تو هميشه پرنده را سنبل رهائي و بي گناهي ميداني!!! اما ذره بيني بر يك پرنده بگذار...پرنده شاپرك را ميكشد!!! چه فرق دارد بين كشتن؟!!! ادم ديگري را ميكشد و پرنده شاپرك را و در هر دو مورد قرباني جانش را دوست داشته است!!! پس سرزمينيكه همه چيزش با اينجا فرق داشته باشد افسانه اي بيش نيست مگر انكه همه موجوداتش از يكنوع و يك خصوصيت واحد باشند...و شايد در حالت رويا گونه بشود گفت همه موجوداتش جسمي نباشند...سه حالت ماده به انها تعلق نگيرد!!! قادر به ديده شدن هم نباشند چون ديدن عامل محركه است!!! به عبارتي ميشود گفت انها وجود نامرئي داشته باشند و با هيچ چيزي ديده و احساس نشوند...شايد چيزي شبيه اكسيژن!!! لازم و حياتيست اما قابل رويت و احساس نيست و بدون انكه حتي به تنفست فكر كني همواره انرا تكرار ميكني...وجود دارد اما مشخص نيست...حياتيست اما نميتواني اورا مشاهده كني و از شرمندگي محبتيكه بتو ميكند در بيائي!!! تنها در چنين شرايطي ميشود دنياي ديگري را تصور كرد...جائيكه من نامش را سرزمين ناشناخته گذاشته ام...نميتواني در انجا كت و شلوارت را بپوشي و ادكلنت را بزني و با ملائك عشق بازي كني!!! يا مرغ و ماهي و كباب سلطاني بخوري و شكر خدا بگوئي...ماده خصلتهاي مادي را دارد ولي در دنيائي كه بشود اينگونه نبود و نزيست بايد تمامي قوانينش تفاوت داشته باشد...نميتوان تصوري برايش ممكن شد...من هميشه فكر ميكنم انجا فضائي معلق از ذرات نامرئيست...هيچ چيزي احساس و ادراك نميشود...چيزي بصورت جسم ديده نميشود...هيچ چيز ملموسي نيست زيرا لمس موجب لذت و گناه ميشود...انجا فقط ميتواند لا يتناهي باشد...دنيائي با ميلياردها ميليارد ذره نا مشخص...كه مثل اكسيژن لازمند اما نا محسوس!!! من هميشه فكر ميكنم و وقتيكه بروي فكرهايم عميق ميشوم ميبينم كه ادم موجود خارق العاده ايست و يا بهتر بگويم خلقت اعجاب انگيزي داشته است...كنكاش در طبيعت و موجوداتش كاريست كه تنها از ادمها بر ميايد...پس اين ذره نميتواند فقط ظاهري باشد...بايد كه ذره اي خارق العاده و شگفت انگيز در بطن او زندگي كند...ذره اي متعلق به ميليارها ميليار ذرات نامحسوس اما لازم در دنيائي لا يتناهي كه من نامش را سرزمين نا شناخته گذاشته ام...حميد
