از خرابي ميگذشتم خانه ام امد بياد
دست و پا گم كرده اي ديدم دلم امد بياد
وقتيكه كوه ميشكند حساب كاسه گلي ديگر چيست؟!!!
كوه به من گفت كه ايستاده ام...مي ايستم و تا اخرين صفحه قصه خودم را به ديگران و ترا به يقينت اثبات ميكنم...امروز كه صدايش را شنيدم فرو ريخته بود...
كوهي نبود...يك ريگ كوچك ارزوي كوه شدن داشت و من يقين داشتم كه او كوه بوده است...من اندازه يك ريگ كوچك به بزرگي يك كوه اعتماد كردم...اما نميدانستم كه وقتي يقينم به اندازه يك كوه بزرگ ميشود ولي يك ريگ كوچك نميتواند كوه باشد چه بر سر باورم مياورم...
ته مانده باورم فرو ريخت مثل يخ سرد شدم مثل ديوار بهتم زد من در اخرين باورم شكست خوردم...و ادم بدون يقين از يك ديوار سياه تاريك و تنهاتر ميشود....و من به اندازه همه شكستهايم به اندازه همه انتظارم و به اندازه خدا به يك كوه مهرباني كه هيچ نبود اعتماد كردم...كوهي كه خوب بود اما براي من نبود و نشد زيرا قصه من جز اينهاست...بي يقين...بي خدا...بي دل...نفس كشيدن چيزي جز حرام كردن اوقات نيست...
رودخانه ام به ناكجا ريخت...
كافر خدا...كافر يقين....كافر زندگي...كافر هرچه خوبي و مهرباني ميروم كه ذاتم را از ان بي عدالت بزرگ پس بگيرم...كسيكه نه صداي من و نه صداي هيچ اسيري بگوشش نميرود...قدرتش فقط براي خرد كردن مخلوقاتش و قهرش براي به زمين زدن ضعفا ست...شب من بي پنجره مانده است...دلم ميخواهد كه امشب صبحي نداشته باشد و در خوابي عميق همه دردهاي واماندگي تمام شود...نه ديوار و نه اين اتاق شش متري ديگر حوصله گلايه هاي بي سرانجام منرا ندارند...انقدر جان سختي كرده ام كه از هرچه نامش زندگيست نه بيزار بلكه بيگانه ام...ديوانگان را به تيمارستان ميبرند و نگه ميدارند...حساب مردگان هم روشن است!!! من نه ديوانه ام و نه سرد ومرده...من يك زندگي پوسيده را فداي باورم كردم...پس از انهمه نشدن دل به اخرين فانوس اميد خوش كردم و به چيزي كه فكر ميكردم كليد رهائي منست اما خلاصي براي من ممكن نبود من همان به اخر رسيده هشت سال پيش هستم...همانجا بايد تمامش ميكردم...اما دل به عطوفت خدائي سپردم كه براي من دروغين است...هرچه التماسش كردم انگار بيشتر از ازارم لذت برد...يك شب خوش برايم باقي نگذاشت...هشت سال هرچه نشانم داد سياهي و شب بود...گريه و واماندگي و انزوا از همه ادمها بود...تحمل و فريادهاي گوشه تنهائي بود...چنان منرا در اتش خاطره انداخت كه من شبها دچار بختك ميشدم...ميخواستم بيدار شوم اما نميتوانستم انگار چيزي نفسم را مسدود ميكرد...هرچه نگاه كردم كه چه گناهي كرده ام كه مستوجب نفرينم چيزي بجز بي ازاري نديدم و هرچه ظالم و بي درد بود را در خوشي و ارامش ديدم و يقين به كفرم اوردم...براي منكه از زندگي تنها دو دست همراه ميخواستم شكنجه گاهي از خداحافظ پديد اورد كه نه روزم روشن است و نه شبم صداي كسي را در خودش دارد...گلايه اگر به مقصدي منتهي بشود ارزش انتظار و خودخوري را دارد اما وقتي گلايه به بن بست ميرسد من نميدانم شب را چگونه و براي چه چيزي با انتظار و گلايه به صبح برسانم...منجمد شده ام...درهاي رابطه بسته است...من نميميرم و اين درد بزرگيست...من از ترس بالا انداختن يك طناب از سقف بايد در اين بن بست اخر منتظر خلاصي بمانم...من به ترسم ميبازم وگرنه براي من همه چيز تمام شده است...نه اين سيگارهاي تلخ و نه وسوسه هاي مستي و فراموشي منرا از خودم جدا نميكند...چقدر اين لحظه سنگين شده است انگار روح من ميخواهد بيرون بيايد...سكوت اتاقم تلختتر و من پكيده تر مثل چوب نشسته ام...كاش كسيرا پيدا ميكردم كه پس از خود به ماهيهايم رسيدگي كند...من بر باد رفتم...به فراموشي...اين دستهاي من نيست كه چيزي مينويسد اين روحيست كه برايش تحمل زندان بدون روزنه ميسر نيست...چقدر اين لحظه خالي و سرد است و من گرماي تابستان را احساس نميكنم...سرسام خاطره و وحشت تنهائي منرا تسخير كرده است...يخ زده ام...مفري نيست...دلم ميخواهد كه كسي فحشم بدهد...سكوت مرگزده اتاق را بشكند...اهاي كسي در اين قبرستان نيست!!! يكي با زنداني سلول مجاور چيزي بگويد!!! اهاي در اين دخمه كسي هنوز زنده است!!! يكي نامم را صدا بزند من درد زنده بودن گرفته ام...اهاي يكي حكم اعدامم را زودتر بخواند...يكبار بهتر از زجر هميگشيست...يكي براي رهائي يا مرگ نامم را صدا بزند...حميد
ميخانه اگر ساقي صاحب نظري داشت
ميخواري و مستي ره و رسم دگري داشت

