تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
انبوهی از درخت...

يك جنگل درخت...درخت كنار درخت و پشت سرهم ديگر... صداي وزش باد اواره عجيب در گوشم پيچيده است...نجواي بهم خوردن برگها همه فضاي اطراف را پركرده است...در هر طرف من چندين معبر است و در دوطرف هر كدام از انها درختان قديمي و تنومند كه در بالا شاخه هايشان در يكديگر فرو رفته است و سايه بان خنكي ميان تيغ افتاب پديد اورده اند...

جمعه بي لبخند وسط يك پارك جنگلي در اطراف كرج براي من در گذراست...گوشه هاي خاكي و زير سايه درختان بصورت پراكنده اي چندين خانوار زير انداز هائي پهن كرده اند و دراز كش و نشسته خستگي از تن بيرون ميكنند...كنار تنه چوبي درخت قليان و زغال ...و انطرفتر كباب باد ميزنند...بيخيال اطراف قوطي ابجو را دستم گرفته ام و راه ميروم...يك جرعه و يك پك سيگار...عجب باد غم انگيزي ميوزد...روي زير اندازها بچه و جوان و پير كنار همديگر نشسته اند و نميدانم راضيند و يا نه!!! انگار پاهايم سنگين قدم برميدارند!!! دلم ميان اينهمه درخت تنومند عجيب گرفته است و سرم داغ...يك جرعه و يك پك سيگار...همينطور كه قدمهايم را از پس همديگر برميدارم دورتر ميشوم...اينجا هيچكس جز من نمانده است...كنار چمنهاي خيس خورده از ابياري مينشينم...پروانه هاي ازاد بدنبال جفت خود مينشينند و بلند ميشوند...لنگ كفش كهنه اي كنار دستم دهان باز كرده است!!! چه شكايتها از راه رفتن دارد و خستگي و سرانجام كنار اين متروكه تنهايش گذاشته اند...ولي مگر لنگه كفش هم احساس دارد!!!

لابد فكر ميكني فقط ادمها احساس دارند!!! نه...همه چيز در خود دنيائي از رازها و تكرارها و خستگيهاست...منهم خسته ام...بيشتر از لنگ كفش متروكه بتنگ امده ام...حفظ ظاهر ميكنم اما از درونم فرو ريخته ام...كاش دستهاي كسي اين گوشه دستهايم را ميگرفت...اما سخاوتي نميبينم...وقتيكه مثل ديگران به زندگي نگاه نميكني هميشه تنها خواهي ماند...سيگارهاي پياپي تنها همنفس من شده است...

مزرعه دزديدني نيست

فردا ميلاد بهاره

ديگه اين مزرعه هرگز

حرفي از خزون نداره

اه كه چقدر به چيزي و يا كسي نياز دارم...چقدر وسط اين انبوه درخت احساس تهي بودن ميكنم...انگار غم قديمي درختان بر دل من سنگيني ميكند...اينجا چقدر ارام و قشنگست و به اندازه وسعت زيبائيش تنها و غم انگيز!!! دلم عجيب گرفته است...چگونه ميشود دلتنگي را نوشت؟!!! ميان اينهمه زيبائي انهمه احساس تنهائي عجب حالت غم انگيزي دارد...چشمم بروي درختان خيره مانده است...يك مسير طولاني در دو طرفش درختان كهنسال و قديمي انقدر با شكوه و عميق كنار همديگر ايستاده اند كه ادم احساس نياز ميكند...كاش اينجا كسي اسمم را صدا ميزد...كاش خدا در كالبد من روح كلاغي را ميدميد تا از همينجا بپرواز در بيايم و از اين غمكده بگريزم!!! كاش ميتوانستم بگريزم از اندوهيكه همه اين حوالي و ادمهايش را فرا گرفته است...مسير طولاني معبر را قدم ميزنم و فكر ميكنم و باد سرگردان همچنان در لاي برگها و در گوش من زمزمه ميكند...

هركي خوابه خوش به حالش

ما به بيداري دچاريم

ساعتها ميگذرد و من ميان انهمه درخت خودم را از ياد برده ام و به شكستهايم مي انديشم و به تاريكي روزهائيكه تنها منرا دربر نگرفته است و وسعت غم انگيزي دارد...حتي يكي از اينهمه با من كلمه اي سخن نگفت!!! چه بهتر كه روبروي اين درختها اشكي نريختم زيرا شاخه يكي مرهم نميشد!!! اندوه دلم را در بغضي مانده در گلو نگه داشتم و با گامهاي خسته مسخ زيبائي اطراف عبور كردم...وقت خداحافظ شده بود...انهمه شگفتي و زيبائي را در جمعه اي بي لبخند تنها گذاشتم و به ميان دود و سرسام و ادمها بازگشتم...مقابل من جنگلي از سرسام و ازردگيست و انبوهي از ادمهاي بي تفاوت كه عبور ميكنند...اما ذهن اين لحظه من هنوز در ميان ان جنگل انبوه از درخت مانده است ...هنوز تصورشان ميكنم...هنوز دلتنگم...هنوز محو شگفتي انهمه منظره ام...هنوز راه ميروم و نفس ميكشم و دلتنگتر ميبينم و سيگار ميكشم و اه ميكشم و جان سختي ميكنم...در جائيكه قر كمر و بي تفاوتي سايه گسترده است من به پرواز رهائي ميانديشم...كاش در اين عبور كسي از جنس خودم دستانم را بگيرد...بگير...دستهاي خسته منرا بگير...اينجا پراز ظلمت و بيتفاوتيست...سرگذشت تلخم را به رهائي پيوست كن...من بجز اين انديشه اي ندارم...رهايم كن...دلتنگم....حميد

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 4:38  توسط حمید  |