تنهائي براي كوهست نه براي ادم...تنهائي براي رودست نه براي ادم...تنهائي براي خداست نه براي ادم...تنهائي براي ماه و خورشيد است نه براي ادم....
تنهائي براي ادم نيست...تنهائي هديه ادمها به ادم است...
ادمها ادم را تنها ميكنند...ادمها تيشه را به ريشه ميزنند...ادمها بدتر از خدا هستند...ادمها ادم را بيزار ميكنند...اينهمه ادم و اينهمه صدا و هياهو پس چرا تنهائي سايه اش سنگينتر شده است...چرا هديه اي بهتر از اين برايم نداشتيد!!! چرا از اينهمه يكي نيامد...نماند...چرا خدا كر و كورست...چرا بغض خفه ميكند...چرا شب سنگينتر است...چرا روز بي روزنست...چرا سگ صاحابش را نميشناسد...چرا اينهمه همهمه و چراغ روشن است و يكي از ان در محفل من نيست...چرا نفس سنگين ميايد...چرا مردن بهترست!!! چرا در شما مروتي نيست...چرا چشمها عاشقانه نميبينند...چرا دستها دستي نميگيرند...چرا گريه بي معنيست...چرا خنده مبهوت است...چرا زندگي اينهمه پوچ شده است...چرا دلي براي دلي دلواپس نميشود...چرا فرياد به جائي نميرسد...چرا شب را صبح روشني نميايد...چرا سكوت را ترنمي نميشكند...چرا خشكيده ام...چرا پاسخي جز انعكاسي صدايم نميشنوم...چرا از اينهمه اه يكي به قلب خدا كارگر نميشود...چرا زنده زنده ميميرم...چرا وحشت شب را امنيت خاطري نيست....چرا زنده ام...وقتيكه دردم به استخوان ميرسد مگر نام اينهمه زندگيست...عدل تو فرسوده است...ابهت پوشالي...فريب اشكاري...حميد
