كنار دريا لخت...مثل كودكيم عريان و بيهوا...از فرسايش امواج كنار ساحل شني چاله اي از اب تشكيل شده است...درون چاله ماهيهاي كيلكا كوچك و ترسو از دستهاي من مي گريزند...دستم را در اب ميكوبم...
انعكاس قطره ها بروي صورت و سينه ام ميپاشد...سرم را درون گودال اب فرو ميكنم...سنگيني موي خيس خورده صورتم را ميپوشاند...يكبار ميخواستم موهايم را از ته بتراشم اما من هميشه پريشاني و اشفتگي مو را دوست دارم!!! كنار گودال مثل عقب مانده هاي بي درد و بي ازار نشسته ام و ماتم برده است...زير تابش سوزاننده افتاب همه شرجي و گرما را به تن اب ميسپارم...براي گرفتن چند ماهي كوچك دستم را تا ارنج در گودال فرو ميكنم...ماهيها قصد بدام افتادن ندارند...ماهيها ازادند...
ازاد...
بزير شنها فرو ميروند و با سرعت گم ميشوند و من عجيب نگاهشان ميكنم...دوباره با بغضي قديمي بيهوا سرم را در گودال فرو ميبرم...
خيسم از خاطره از اب از گودال از چاله از چاه از هزار زهر مار بي جواب...دوباره سرم را پائين ميبرم و در زير اب نگه ميدارم...چند لحظه كوتاه تحمل بي نفسي زير اب معني مرگ را برايم اشكار ميسازد...كنار گودال اب مينشينم و ابهت امواج را نظاره ميكنم...پيپ قديمي و چوبي را از كيف دستي بيرون مياورم و مقداري توتون معطر در ان پر ميكنم...چند پك عميق و دود معطر توتون بهوا بلند ميشود...چه لذتي دارد كنار اينهمه اب تشنه ماندن!!! حتي يك قطره اش تشنگي منرا سيراب نميكند و تنها با ابهتست و با شكوه...پكهاي مكرر و عميق پيپ و بوي معطر توتون مرد نشسته روي ماسه ها را در چند متر انطرفتتر متوجه من ميكند...
بفرما دود...
ميخندد...و جلو ميايد...پيپ را ميگيرد و به علامت تشكر روي دستم ميزنم...چند پك عميق و چند كلمه حرف حساب و نا حساب...چند دقيقه اي اختلاط و دوباره بلند ميشود و دست ميدهد و بدرون اب ميرود...
مرغ دريائي...ازاد و بي شناسنامه بپرواز در امده است...بالهاي سفيدش را بروي باد گسترده و اوج ميگيرد...ضبط سوت كوچك دستي را از كيف بيرون مياورم...ترانه افتابی Love Should
اثري مانگار از ترانه سرا و اهنگساز جوان لندني: موبي...عجب نتي دارد تنم را ميلرزاند...عجب رعشه و لرزش نشئه اور و غم انگيزي در مويرگهاي من موج ميزند...ترانه منرا از خود بيخود ميكند..صداي تك ضربهاي پيانو با همراهي گيتار ملودي چند قطره اشك را از چشمم بروي ماسه ها هدايت ميكند...ترانه اينطور ميسرايد: باراني نيست...اغوشي نه....من در عشقي نا ممكن وا مانده ام...باراني نيست و صورت تو هرگز از قلب من پاك نخواهد شد...باراني نيست...
ترانه منرا بدرون خسته ميبرد...روي ماسه ها دراز ميکشم...در لحظه اي كه خلسه من و روياهايم بهم ديگر ميرسند صداي هق هقم را ميشنوم كه باراني نيست...اما هست...چيزي بايد باشد...هست...صورت خيس از اشك را با اب گودال شستشو ميدهم...به نشانه بودا دو دستم را مقابل سينه جفت ميكنم و مقابل دريا به احترام عظمتش دقيقه اي سكوت...امين...
شوق پرواز كردن را دارم...بي حنجره پريدن...فرياد زدن و تا اسمان بي باران دويدن...و خدا را به جواب وا داشتن!!! مرد ابي دچار نشئه روياهايش با خوني گرم كه سرش را داغ ميكند و رعشه اي خوشايند را زير پوستش ميبرد ميان ادمها راه ميرود...مرد ابي نه لباس دارد و نه كفش و تن پوش...سراپاي مرد ابي برنگ ابي در امده است...سايه وار ميرود...مثل انيميشني روياگونه اطرافش را نظاره ميكند...در اسلو موشن و حركت اهسته اي روبه جلو مرد ابي سكانسهاي قدمهايش را ميشمارد...پاهايش از زمين بلند ميشوند...ارام ارام بالاتر ميروند...كم كم خودش را روي اسمان ميبيند...تنهائي غم انگيزيست اما شكل پرواز را دارد...مرد ابي در ابي اسمان معلق ميماند...گم ميشود...در ابي افلاك محو ميشود...دستهاي خدا را ميگيرد و ذات مقدسش را باز ميستاند...مرد ابي ميميرد و بشكل پرنده اي بر انگيخته ميشود...احساساتم را در سوزن خياطي لحظه هايت فرو ببر...و برايم تنپوشي بدوز از بوسه و خواستن...مرد ابي عجيب احساس سرما ميكند...لباس مشتركي بدوز كه هر دو در ان گرما را احساس كنيم...لختي تن منرا به عرياني خويش برسان...مرد ابي طاقت ماندن روي زمين خاكستري و سياه را ندارد...مرا ببوس زيرا ائيني جز اين نميشناسم...فرصت لمس لطافت سبز تو هرچه كه باشد غنيمت لحظه هاي ابي و تنهاست...اگر فرصت بدهي و اگر پيدا شوي در نشئه هم اغوشي سبز تو جان خواهم داد...من دنياي نشئگي و بيخبري را دوست دارم...افيون قويتري نشان روزگارم بده...من اهل زمين نيستم...حميد