تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
احساس...

چشم اميد را از اسفالتهاي خاكستري فرسوده بردار...تا كجا زنبيل زني كه هر صبح در صف نان به حنجره بسته اش فكر ميكند را ديد ميزني...تا كي پاي بيرون زده از كفش نگاهت را ازار بدهد...تا كي طلاقي روز و شب فكرت را به يك توالت عمومي كه همه در ان ميشاشند تبديل كند!!! تا كجا بايد كنار پنجره اهني بنشيني و اسمان را به ريسمان برساني و تنها خيال كني يك پرنده اي كه روزي جفتي يا هر خر ديگر خواهد امد و در اسمان رويا پشتك و وارو خواهيد زد...نگاه مشتعل را تا كي بروي كوچه و برزنهاي پوكيده گرم نگه ميداري...مگر يك گياه و فقط يك جوانه پس از اينهمه نفس بريدگي در امده است كه تو باغستان ارزو ميكني!!!

كدام باغ...كدام خيال ترا نگه ميدارد...باغ سوخته كه جاي خوردن قهوه با كيك عصرانه نيست...جاي شاشيدن هم نيست چه رسد خانه ساختن و نشستن و مرتب نفس را به قاموس شعر و ترانه دلداري دادن و در اخر مثل سگ مايوس شدن...سگ اگر مايوس هم بشود جفتي در بياباني پيدا خواهد كرد كه تانگوي عشق را با او برقصد و جفتك بپراند و همخوابگي كند...كدام پتياره را بايد نفرين كرد!!! كدام حنجره به عطوفت بر اين پارگي رويا نخي بسوزن ميكند تا ذهن مايوس و خاطر خاكستريم را دوباره رفو كند!!!

دست نياز را بسوي كدام خدا و كدام معبد بودائي كه راست بگويد و فقط راست بايد دراز كرد...اينروزها خودم را هم دراتش نفرت به فراموشي سپرده ام... كدام سيگار تلخ نيكوتيني معجزه اسا دارد كه كام خشك مرا به بوسه يك خيال بي سرانجام برساند...چشم منتظر نه گريه ميكند و نه ميخندد...مثل يك جرم دوار ماتش برده است و دنبال حرفهائيكه اينروزها به مفت نميخرند ميگردد...يك دل...يك عشق و يك حضور ساده ترين حرف اين دنياست كه در اينجا پيچيده ترين سوال باقي مانده است...ادمهاي محدود شده عشق را نميفهمند...عشق وسعتي ميخواهد به اندازه بي پروائي و ازادگي...اينجا بايد نشست و نوشت و به فراموشي سپرده شد...بوي ترياك منقل همسايه نشانه درد ادمهائيست كه احساسشان را كشتند و انها هم به كشتن جسمشان پرداختند...تن بدون ارزو و بدون احساس فقط بدرد خاك قبرستان ميخورد...چشم اميد از اين شب نشينيهاي دلتنگ برداشته ام...حتي تصور خيالات و روياهايم منرا ديگر ارام نميكند...صداي موسيقي احساسم را بر مي انگيزد و التفات به اطراف دوباره نشانم ميدهد كه در چنين خياباني اميد معني ندارد و خود فريبيست...بايد رفت...اما كجا؟!!! سگ پرسه هاي من فقط خستگي پاهايم را نشان ميدهند و پوسيدن ته كفشم را...در هيچكدامشان يك دريچه به احساسم باز نشد...همه مبهوت نگاهم ميكردند انگار از انها نبودم...و من كه نياز به فهميده شدن داشتم و عشق را طلب ميكردم در سكوت غم انگيز خود ياد گرفتم كه پيشاني نوشت عجب درد بديست و منكه دچار احساساتم ميشوم چگونه بايد سركوبشان كنم وقتيكه بند بند وجودم از ان بافته شده است...شب تاريك ياغي گري ميكند...احساساتم برافروخته و هيچ كسي نيست كه برايش از درد زبانم به جاي درد دل بگويم!!! پنجره رويا را ميبندم اما همچنان چيزي در وجود من به در و ديوار ميكوبد...انروزها بهتر و بيشتر ميشد كه عاشقي كرد...دلهاي منتظر بيشتر بودند و چشمهاي جادوئي طاقت تنهائي ادم را بيشتر ميكردند...در ابهت يك خنده عميق ميشد كه گريست و دل سپرد و به قرارهاي كوچه پس كوچه دل خوش كرد و بوسه پنهاني پشت ديوار... و اشك زمان خداحافظ و اميد ملاقات بعد...اين كوچه ها ديگر چيزي در خود ندارند جز قمريهاي بدبختيكه از استيصال به جاي اب چشمه اب فاضلاب و جوي سر ميكشند و شكر ميگويند!!! دلم براي احساسيكه در من اسير امده است ميسوزد...چقدر با ابهت و چقدر بيچاره و تنها شده است...چشمم به ديدن بازي ميمونها عادت نكرده است من پرواز ازاد كبوترهاي سفيد را دوست دارم...از لبخندهاي منقبظ شده بدم ميايد...من نفرت چشمهاي فهميده را بيشتر دوست دارم..و چشم من عجيب ميفهمد و از استيصال و دلمردگي نفرت دارد...سر سنگين از خيال را بروي ميز ميگذارم...اشكي هم نميايد...مرهمي نيست...چشم اميد از اين خرابه برداشته ام...اينجا جاي عشق بازي پروانه ها نيست...اينجا بايد در روزمرگيها مرد و دم نزد...بايد كه رفت اما به كدام جهت كه باز باشد...دلم دارد ميتركد...كجاست كسيكه حتي به دشنام صدايم بزند و سكوت تلخ زبانم را بشكند و بر مرگ احساساتم اشكي بريزد...استخوان خرد ميكند تنهائي و ديدن خرابه ها...كدام حرامزاده را بايد لعنت كرد...حميد

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 12:36  توسط حمید  |