تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
رنگين كماني بنام دوستی...

نامه اي بي تمبرو تاريخ

پاكت بي مهر و امضا

كوچه دلواپسيها

برسه بدست بابا

با سلام خدمت بابا

عرض كنم كه غربت ما

ديگه نميشه نوشت خوبه الحمد الله....نميشه نوشت راضيم الحمد الله...ولي با رنگ رنگين كمان مهرباني دوست همه چيز ميگذرد هنوز بابا...

بابا برادري دارم كه تازگيهاست امده...نميدانم از كدام راه امد...نميدانم از كدام جاده رسيد...نميدانم كه چرا تو نشاني اورا وقتي بودي به من ندادي!!! شايد ميخواستي خودم اورا پيدا كنم...شايد ميخواستي نشانم دهي كه هميشه با گشتن چيزي پيدا نميشود...

ناگهان

اه كه اين ناگهان را چقدر دوست داشته ام...چقدر شعر ناگهاني عشق و دوستي را دوست ميدارم...چقدر اين انعكاس ناگهاني محبت در سياهي و تاريكي پيرامون درخشنده است...مثل باران ميماند...وقتيكه ببارد همه جا به ناگهان خيس خواهد شد...خيسم كردي ارش...تن خشكم را زير اين سقف پر از دود سيگارخيس كردي...ناگهاني باريدي به واژه هاي تلخ و لرزان من...يكي ميگفت: دلنوشته ها به مفت نميارزند...ميگفت بدرد كاغذ دور سبزي اش ميخورند...اما من پاي همين دل نوشتها دلم را وسط گذاشته ام...دلرا كه نميشود دور سبزي اش پيچيد!!! ميشود؟!!!

ميگذارم درندگان بدرند همه احساسات انساني را اما نميگذارم حرمت دلنوشته بدور سبزي پيچيده شود...اگر حتي ادمها به قيمت يك پرس چلوكباب سلطاني مفت حاضر به خواندن بعضي چيزها نباشند اما من تا اخرش هنوز مينويسمشان...به حرمت و بي قراري اين شبهاي پوسيده و تنها هنوز عاشقي نمرده است...هنوز برادري نمرده است...هنوز رفاقت نمرده است...هنوز رنگين كمان يك حضور اسمان بيهودگيم را رنگ ميزند...هنوز هستم...اگرچه خيسم از اشك اما هنوز مانده ام...مگر ميشود كه برادري را ديد و عشق را پنهان كرد؟!!! مگر ميشود سخاوت دستهاي مهربان را ديد و منكر بود!!! منكه از خسته ترين گوشه هاي تنها سخن ميگويم چرا بايد در رونوشتهاي از پيش نوشته شده معطل بمانم؟!!! چرا بايد در تاخير نيامدن اين قطار يادم برود كه هنوز مهرباني هست...وجود دارد...و من در قدمهايتان احساسش ميكنم...امدم چون شبانه هاي قبل گنگيم را واژه به واژه بنويسم كه چشمم روي عطوفت تو خشك شد...تنهائيم را سرودي...تنها بودم اما امشب ترا كنارم ديدم...مثل برادري نزديك ديدم همه احساساتت را... كه پشت خميده ام را با دستت لمس كردي و در نگاهت غمي بود كه من جنس انرا ميشناختم...نبودي اما بودي...هستي...و من ترا ديدم كه همه مهربانيت را چطور واژه كردي و امشب را شب شكن شدي...ميداني و ميدانم كه زخمهاي كهنه را مرهمي نيست مگر فراموشي كه نميايد...ميداني و ميدانم كه گاهي ادم تنهاتر از احشام ولگرد ميشود...همه انچه ميدانم و ميداني را سالهاست جمله ميبنديم...شعر ميسرائيم...متن مينويسيم...اما فقط يكي واژه كافيست كه شب شكن باشد...و تو بودي...و تو امشبم را شكستي و من ديدم رنگين كمان دوستيمان را كه بر شب خاكستري پس از باران عطوفت تو تاق بست...اهاي تاقي رنگين كماني... ارش مهربانم گمان نبر كه ندانسته و از مستي چيزي مينويسم...بدان كه عطوفت تو مست و خرابم كرد كه امشبم را بجاي گنگي از رنگين كمان تو بسرايم...شب شكن شدي...گريه سر كردم...باريدي...بزيرت بي چتر امدم...صدايم زدي...در اغوشت گرفتم...رنگين كمان زدي...خيره خيره نگاهت كردم...رفاقت كردي...دلم را برويت باز كردم...مرهم كشيدي...دستانت را فشردم...واژه نميتواند كه دوستي را ستايش كند...اينها ناچيزند براي قيمت دوستيها...دلم را نشانت خواهم داد زيرا در اينجا مگر دلم و بجز احساسم لافي به گزاف نگفته ام...پس صداي دلم را گوش كن كه ميگويد: دوستت دارم...حميد

متن فوق به اندازه بضاعت ناچيزم تقديم بدوست سخاوتمندم ارش مهربان...باشد كه فقط گوشه اي از احساسم را در قبالش نشان داده باشم...و در انتها از عابران هميشگي اين رودخانه ستايش ميكنم: شادي مهربان(كوچه)...فرشته...پروين...اقاي محمد حسين ولائي...دوست خوبم از وبلاگ ديوار...نيلوفر...ليلا خانم(ابي اسماني)...شادي مهربان( وبلاگ شباهنگ)...ليلي خانم...و هركسيكه گلي در اينجا گذاشت و چشم خسته را به رد پاي مهربانيش عادت داد...من از خسته ترين و بن بستترين شب بي پنجره گلي نثار مهرتان ميكنم...گلي كه ناچيزست اما همه احساس منست...

پاي در زنجير پرواز ميكنم

با غمهاي درون اوج ميگيرم

با اشكهايم سفر ميكنم

با شكستهايم به پيش ميتازم

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 22:36  توسط حمید  |